عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۲۹ - دل رفت و سر راه دل استان بگرفت
دل رفت و سر راه دل استان بگرفت
وز عشق دو زلف او بدندان بگرفت
پرسید کی تو چون دهان بگشادم
جست از دهنم راه بیابان بگرفت
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۳۰ - دل یاد تو کرد چون به عشرت بنشست
دل یاد تو کرد چون به عشرت بنشست
جام از ساقی ربود و انداخت شکست
شوریده برون جست نه هشیار و نه مست
آوازه درافتاد که دیوانه شده است
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۳۲ - دور است ز تو نظر بهانه اینست
دور است ز تو نظر بهانه اینست
کاین دیدهٔ ما هنوز صورت بین است
اهلیت روی تو ندارد لیکن
چون برکند از تو دل که جان شیرین است
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۳۴ - دی آنکه ز سوی بام بر ما نگریست
دی آنکه ز سوی بام بر ما نگریست
یا جان فرشته است یا روح پریست
مرده است هرآنکه بی‌چنین روح نزیست
بی‌او به خبر بودن از بیخبریست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۳۸ - روزی که ترا ببینم آدینهٔ ماست
روزی که ترا ببینم آدینهٔ ماست
هر روز به دولتت به از دینهٔ ماست
گر چرخ و هزار چرخ در کینهٔ ماست
غم نیست چو مهر یار در سینهٔ ماست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۴۱ - زان روی که دل بستهٔ آنزنجیر است
زان روی که دل بستهٔ آنزنجیر است
در دامن تو دست زدن تقدیر است
چون دست به دامنش زدم گفت بهل
گفتم که خموش روز گیراگیر است
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۴۳ - زان می خوردم که روح پیمانه اوست
زان می خوردم که روح پیمانه اوست
زان مست شدم که عقل دیوانهٔ اوست
شمعی به من آمد آتشی در من زد
آن شمع که آفتاب پروانهٔ اوست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۴۴ - زان می مستم که نقش جامش عشق است
زان می مستم که نقش جامش عشق است
وان اسب سواری که لجامش عشق است
عشق مه من کار عظیمی است ولیک
من بندهٔ آنم که غلامش عشق است
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۴۸ - سرگشته دلا به دوست از جان راهست
سرگشته دلا به دوست از جان راهست
ای گمشده آشکار و پنهان راهست
گر شش جهتت بسته شود باک مدار
کز قعر نهادت سوی جانان راهست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۴۹ - سرمایهٔ عقل سر دیوانگیست
سرمایهٔ عقل سر دیوانگیست
دیوانهٔ عشق مرد فرزانگیست
آنکس که شد آشنای دل از ره درد
با خویشتنش هزار بیگانگیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۵۲ - شاگرد توست دل که عشق آموز است
شاگرد توست دل که عشق آموز است
مانندهٔ شب گرفته پای روز است
هرجا که روم صورت عشق است بپیش
زیرا روغن در پی روغن سوز است
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۵۶ - شمعی که در اینخانه بدی خانه کجاست
شمعی که در اینخانه بدی خانه کجاست
در دیده بد امروز میان دلهاست
در دل چو خیال خوش نشست و برخاست
نی نی که ز دل نرفت هم در دل ما است
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۵۷ - صد بار بگفتمت چه هوشیار و چه مست
صد بار بگفتمت چه هوشیار و چه مست
شوخی مکن و مزن به هر شاخی دست
از بسکه دلت به این و آن درپیوست
آب تو برفت و آتش ما بنشست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۵۸ - عاشق نبود آنکه سبک چون جان نیست
عاشق نبود آنکه سبک چون جان نیست
شب همچو ستاره گرد مه گردان نیست
از من بشنو این سخن بهتان نیست
بی‌باد و هوا رقص علم امکان نیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۵۹ - عشق آمد و توبه را چو شیشه بشکست
عشق آمد و توبه را چو شیشه بشکست
چون شیشه شکست کیست کو داند بست
گر هست شکسته‌بند آن هم عشق است
از بند و شکست او کجا شاید جست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۶۰ - عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اجزای وجود من همه دوست گرفت
نامیست ز من بر من و باقی همه اوست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۶۱ - عشقت به دلم درآمد و شاد برفت
عشقت به دلم درآمد و شاد برفت
بازآمد و رخت خویش بنهاد برفت
گفتم به تکلف دو سه روز بنشین
بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۶۲ - عشق تو چنین حکیم و استاد چراست
عشق تو چنین حکیم و استاد چراست
مهر تو چنین لطیف بنیاد چراست
بر عشق چرا لرزم اگر او خوش نیست
ور عشق خوش است این همه فریاد چراست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۶۳ - عشق تو در اطراف گیائی میتاخت
عشق تو در اطراف گیائی میتاخت
مسکین دل من دید نشانش بشناخت
روزیکه دلم ز بند هستی برهد
در کتم عدم چه عشقها خواهم باخت
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۶۴ - عشقی که از او وجود بی‌جان میزیست
عشقی که از او وجود بی‌جان میزیست
این عشق چنین لطیف و شیرین از چیست
اندر تن ماست یا برون از تن ماست
یا در نظر شمس حق تبریزیست