عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۴۵ - هر شب که ز سودای تو نوبت بزنند
هر شب که ز سودای تو نوبت بزنند
آن شب همه جان شوند هرجا که تنند
در چادر شب چه دختران دارد عشق
گر غم آید سبلت و ریشش بکنند
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۵۳ - هر موی زلف او یکی جان دارد
هر موی زلف او یکی جان دارد
ما را چو سر زلف پریشان دارد
دانی که مرا غم فراوان از چیست
زانست که او ناز فراوان دارد
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۵۴ - هستی اثری ز نرگس مست تو بود
هستی اثری ز نرگس مست تو بود
آب رخ نیستی هم از هست تو بود
گفتم که مگر دست کسی در تو رسد
چون به دیدم که خود همه دست تو بود
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۶۸ - آن کس که ترا دیده بود ای دلبر
آن کس که ترا دیده بود ای دلبر
او چون نگرد بسوی معشوق دگر
در دیده هر آنکه کرد سوی تو نظر
تاریک نماید به خدا شمس و قمر
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۸۰ - ای عشق خوشی چه خوش که از خوش خوشتر
ای عشق خوشی چه خوش که از خوش خوشتر
آتش به من اندر زن کاتش خوشتر
هر شش جهت از عشق خوش‌آباد شدست
با این همه بیرون شدن از شش خوشتر
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۸۶ - بسیار بخوانده‌ام دستان و سمر
بسیار بخوانده‌ام دستان و سمر
از عاشق و معشوق و غم و خون جگر
پای علم عشق همه عشق تو است
تو خود دگری شها و عشق تو دگر
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۸۹ - چون از رخ یار دور گشتم به بهار
چون از رخ یار دور گشتم به بهار
با غم بچه کار آید و عیشم بچه کار
از باغ بجای سبزه گو خار بروی
وز ابر بجای قطره گو سنگ ببار
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۹۰ - چون بت رخ تست بت‌پرستی خوشتر
چون بت رخ تست بت‌پرستی خوشتر
چون باده ز جام تست مستی خوشتر
در هستی عشق تو چنین نیست شدم
کان نیستی از هزار هستی خوشتر
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۹۵ - در خاک در وفای آن سیمین بر
در خاک در وفای آن سیمین بر
میکار دل و دیده میندیش ز بر
از من بشنو تا نشوی زیر و زبر
والله که خبر نداری از زیر و زبر
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۹۷ - در نوبت عشق چشم باشد در بار
در نوبت عشق چشم باشد در بار
چون او بگذشت دل بروید چو بهار
این دم چو بهار است ز روی دلدار
چون کار به نوبت است دم را هشدار
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۱۶ - مائیم چو حال عاشقان زیر و زبر
مائیم چو حال عاشقان زیر و زبر
وز دلبر ما هر دو جهان زیر و زبر
از زیر و زبر منزه آمد شه ما
وانکس که از او جست نشان زیر و زبر
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۲۳ - هر دم دل جمع را برنجاند یار
هر دم دل جمع را برنجاند یار
مانندهٔ چرخیان بگرداند یار
بکدم همه را براند از پیش و دمی
چون فاتحه‌شان به عشق برخواند یار
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۲۹ - آن تاب که من دانم و تو ای دل سوز
آن تاب که من دانم و تو ای دل سوز
ای دوست شب و روز ز دل می‌افروز
نی نی که غلط گفتم ای عشق آموز
عشق تو و سودای تو آنگه شب و روز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۳۲ - ای جان سماع و روزه و حج و نماز
ای جان سماع و روزه و حج و نماز
وی از تو حقیقت شده بازی و مجاز
امروز منم مطربت ای شمع طراز
وز چرخ بود نثار و قوال انداز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۳۳ - ای جان لطیف بیغم عشق مساز
ای جان لطیف بیغم عشق مساز
در هر نفسش هزار روزه است و نماز
پیداست سراپا همه سودا و مجاز
آخر به گزاف نیست این ریش دراز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۳۴ - ای دل ز جفای دلستانان مگریز
ای دل ز جفای دلستانان مگریز
دزدی خواهی ز پاسبانان مگریز
می‌جوی نشان ز بی‌نشانان مگریز
صد جان بده و ز درد جانان مگریز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۳۹ - ای عشق نخسبی و نخفتی هرگز
ای عشق نخسبی و نخفتی هرگز
در دیدهٔ خفتگان نیفتی هرگز
باقی سخنی هست نگویم او را
تو نیز نگوئی و نگفتی هرگز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۴۷ - بنمای بمن رخ ای شمع طراز
بنمای بمن رخ ای شمع طراز
تا ناز کنم نه روزه دارم نه نماز
تا با تو بوم مجاز من جمله نماز
چون بی‌تو بوم نماز من جمله مجاز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۵۱ - در سر هوس عشق تو دارم همه روز
در سر هوس عشق تو دارم همه روز
در عشق تو مست و بیقرارم همه روز
مر مستان را خمار یک روزه بود
من آن مستم که در خمارم همه روز
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۵۶ - صد بار بگفتمت ز مستان مگریز
صد بار بگفتمت ز مستان مگریز
جان در کفمان سپار و بستان مگریز
از من بشنو گریز پا سر نبرد
گر جان خواهی ز حلقهٔ جان مگریز