تعداد ۸۷۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صغیر اصفهانی : مثنویات
شمارهٔ ۴۵ - حکایت
عارفی از ضعف به بستر فتاد
مرگ برویش در محنت گشاد
موسم آن شد که از این خاکدان
روی کند در وطن جاودان
خویش و اقارب همه غمگین او
نوحه سرا جمله ببالین او
اشگ فشان شعله‌زنان همچو شمع
بر سر او گشته چو پروانه جمع
ساعتی آن غمزده مدهوش بود
غنچه لب بسته و خاموش بود
نرگس بیمار ز هم باز کرد
باز چو بلبل سخن آغاز کرد
گفت بیاران ز چه گریان شدید
بهر که در ناله و افغان شدید
گفت پدر کی گل گلزار من
عارض تو شمع شب تار من
حاصل عمری و درخت‌امید
پای تو شد موی سیاهم سفید
مادر او گفت توئی جان من
میوهٔ دل نور دو چشمان من
چو تو روی هجر تو سوزد دلم
داغ تو بر باد دهد حاصلم
گفت برادر تو مرا یاوری
پشت و پناه من غم‌پروری
چون تو روی پشت مرا بشکنی
ریشه‌ام از تیشه غم بر کنی
خواهر او گفت تو دلجوی من
از تو بود قوت زانوی من
جان برادر چو روی از جهان
بعد تو‌ام دل نشود شادمان
گفت زن او را توئی اقبال من
شخص تو نان آور اطفال من
چون توروی بخت رود از سرم
مردن تو تیره کند معجرم
آمدش اولاد بشور و نوا
کی تو به هرحال پرستار ما
بعد تو ما را ز الم دل دو نیم
مرگ تو ما را بنماید یتیم
صحبت ایشان چو سراسر شنید
عارف محزون ز دل آهی کشید
گفت که ای وای بر احوال من
نیست شما را غمی از حال من
گریه نمایید بر احوال خویش
در غم نومیدی‌ آمال خویش
هیچ نگفتید من خون جگر
در سفر مرگ چه دارم بسر
حال که مرگم گسلد تار و پود
با ملک‌الموت چه خواهم نمود
یا چو شود روز قیامت پدید
بر من غمدیده چه خواهد رسید
جان برادر تو اگر عارفی
بی‌سخن از صحبت من واقفی
خود بنما گریه بر احوال خویش
کار پس آن به که بیفتد بپیش
تجربه کردیم در این روزگار
هرکه از این دار فنا بست بار
گر نبدش مال کسی را نداشت
هیچ‌کسش تخم عزائی نکاشت
وانکه غنی بود هزاران هزار
گریه نمودند بر او زار زار
نیک چو دیدیم نه بر حال اوست
بلکه پی بردن‌ اموال اوست
صغیر اصفهانی : مثنویات
شمارهٔ ۴۶ - حکایت
شیر خدا رهبر اهل یقین
حیدر صفدر شه دنیا و دین
سوی قبورش بفتادی گذار
گفت که ای معتکفان مزار
باغ و سرا سیم و زر و خانمان
آنچه نهادید شد از دیگران
این خبر خانه و مال شما
چیست در آن مرحله حال شما
بهر اجابت ز شه ارجمند
از طرفی گشت ندائی بلند
کانچه که خوردیم از آن خورده بیش
سود نبردیم ز‌ اموال خویش
و انچه نهادیم به ملک جهان
حاصل ما زان نشد الا زیان
و انچه از آن روی طمع تافتیم
پیش فرستاده کنون یافتیم
صغیر اصفهانی : مثنویات
شمارهٔ ۴۷ - اعتذار
دفتر جان بخش و داد بشر
عیب مدان باشد اگر مختصر
شهد شکر در کمی افزونتر است
سنگ همانا ز کمی گوهر است
باری از این بحر که شد اقتباس
نیستم از طعن کسی در هراس
چون رهی خواجهٔ نامی شدم
ریزه خور خوان نظامی شدم
با رخ زرد و دل آزرم ناک
عذر همی خواهم از آن روح پاک
هم ز اساتید نظامی روان
میطلبم عذر قصور بیان
گر به تمامی نتوانسته‌ام
گفته‌ام انقدر که دانسته‌ام
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۵۸ - نایب مستی شده هشیاری ام
نایب مستی شده هشیاری ام
خواب بدل گشته به بیداری ام
نرگس وقتم چمن دهر را
رنگ به حال است ز بیماری ام
خوردم از اصناف کواکب، دغا
دشمن این فرقه بازاری ام
فصیحی هروی : ترجیعات
شمارهٔ ۱ - مثنوی ترجیعی
ای که بود [...] ملک تو
سبع مثانی رقم کلک تو
کاشف اسرار حقایق تو‌یی
بلبل بستان دقایق تو‌یی
ملک سخن از تو پر‌آوازه شد
وز نفست جان سخن تازه شد
معنی این بیت که مشکل نماست
گر ز کرم لطف نمایی رواست
خار که هم‌صحبتی گل کند
غالیه در دامن سنبل کند
دوش رسید از بر عیسی دمی
چون دم عیسی نفسان مرهمی
چون نفس سوختگان گرم رو
هر نفسش بر لب رازی گرو
هوش به دریوزه گرو کرده بود
گوش طلب نکته شنو کرده بود
داد به دست خردم نامه‌ای
هر شکنش زینت هنگامه‌ای
هر چمنش روح‌فزا گلشنی
هر گل آن نکهت پیراهنی
نامه نه و درج گهر شاهوار
درج در آن این گهر آبدار
خار که هم‌صحبتی گل کند
غالیه در دامن سنبل کند
معنی این شاهد قدسی نقاب
کرد سوال از شب من آفتاب
من که نفس شسته‌ام از قیل و قال
من که و دستان جواب سوال
من کیم آواره بستان عشق
هیچ ندانی ز دبستان عشق
دم زدنم نزد حریفان خطاست
لیک چو هم‌صحبت عشقم رواست
خار که هم‌صحبتی گل کند
غالیه در دامن سنبل کند
معنی این بیت بسی دور نیست
بر تو یقین‌ست که مستور نیست
این گل فکر از چمن ادعاست
رنگ وقوع ار نپذیرد رواست
مقصد ازین خاصیت صحبت است
صحبت دانا همه خاصیت است
صحبت خدام تو روزیم باد
طالع این شعله‌فروزیم باد
فصیحی هروی : مثنویات
شمارهٔ ۲ - مدح محمد امین
بدر شرف مهر صفاهان سپهر
نسخه نقش قدمش ماه و مهر
بوسه بهای کف پایش جهان
غشیه بر دوش درش آسمان
یکه ‌نشین صف دین مبین
قبله اسلام محمد امین
نخل نسب از نسبش بارور
تاج حسب از حسبش با ثمر
هم ز سیادت نسبش باج‌گیر
هم ز نقابت حسبش تاج‌گیر
دوخته از نور سیادت خدای
بر قد اقبال مثالش قبای
یا چو ز نورست تنش را اساس
نور تراوش کندش از لباس
داغ طلب در جگرش موج زد
شهد سفر در ثمرش موج زد
شوق شدش قبله‌نمای مراد
رو به در قبله هشتم نهاد
قاید توفیق شدش رهنمای
تا حرم عزت نور خدای
دید دری قفل از آن بی‌نصیب
قفل از آن دور چو از دین صلیب
یافت بهشتی ز سپهرش زمین
خلد در آن گم چو گمان در یقین
یافت بهشتی ز سپهرش زمین
خلد در آن گم چو گمان در یقین
نکهت گلها ز غرور حیا
آستی‌افشان گذرد بر صبا
بی ‌کرم شاخ و تقاضای باد
ریخته در سایه گلها مراد
دست چو برداست برای دعا
گشت چو گلدسته ز فیض هوا
چون کف خواهش به رخ اندر کشید
بوی اجابت به مشامش رسید
بهر زمین‌بوس امام زمن
ناصیه شد دیده صفت بال‌زن
چون ز ادب رخصت پرواز یافت
حوصله چنگل شهباز یافت
کرد به یک بال زدن چون نگاه
صید مرادات در آن صیدگاه
معتکف روضه تکمیل شد
سایه‌نشین پر جبریل شد
شد چو ز کام دو جهان کامگار
حب وطن برد ز دستش قرار
ذوق وطن در تب و تابش گرفت
شوق سفر باز رکابش گرفت
خون وداع از نفسش می‌چکید
نیش فراقش رگ جان می‌مکید
چون دلش آیینه اخلاص بود
محرم قرب هوس خاص بود
گرچه بسی در زه خواهش شتافت
رخصت رفتن ز حریمش نیافت
سکه اقبال به نامش زدند
حلقه خود بر در[و] بامش زدند
امر چنان شد که بود چندگاه
معتکف درگه این پادشاه
حامل این وحی مرا ساختند
وز مگس مرده هما ساختند
آیت این مژده چو خواندم برش
سجده‌فشان گشت ز پا تا سرش
گشت در آن عرش مقدس مقیم
غوطه زد از فیض به نور قدیم
نکهت این غنچه چو شد گل‌فروش
خون حسود آمد از انده به جوش
خفت بر آن دست که بوجهل خفت
گفت هر افسانه که بوجهل گفت
دیده خفاش بلی کامیاب
کی شود از رنگ گل آفتاب
بهر زبان‌بند این ژاژخای
فال گشودم ز کلام خدای
آمد از اعجاز کلام آیتی
در حق این بولهبان تبتی
داد ز تنزیل ملایک خبر
بر دل بی‌شر شفیع بشر
تا شود از صیقل امید و بیم
صیقلی قلب صحیح و سقیم
جلوه این شاهد قدسی طراز
بود چراغی ز شبستان راز
لیک به دل‌تیره چه سازد چراغ
خور نبرد تیرگی از پر زاغ
معجز قرآن ز بلنداختری
گوش سفه را نشود مشتری
خیز فصیحی ره دیگر زنیم
بر سر شاخ طلبی پر زنیم
کی دهد الزام حریف دغا
محنت طوفان [و] دلیل عصا
جامه جان بر تنشان گور باد
چشم یقین‌شان چو گمان کورباد
میرداماد : مشرق‌الانوار
بخش ۱ - مشرق النوار
بسم الله الرحمن الرحیم
فاتحه مصحف امید وبیم
نامه که آراسته چون جان بود
حمد خدا زینت عنوان بود
نسخه که دست خرد آرایدش
فاتحه از نام خدا بایدش
مشعله افروز نجوم یقین
کوکبه سوز خرد تیزبین
سرمه ده چشم عدم از وجود
نورده جبهه چرخ از سجود
رنگرز جامه نور از شعاع
آب ده گلشن جسم از طباع
رشته کش گوهر کان قدم
پرده در پردگیان عدم
چاره گر کار فروماندگان
باز پس آرنده ده راندگان
هستی سازنده افلاک کن
لوح دل از نقش غلط پاک کن
طرح کن دفتر شش مملکت
پایه نه غرفه نه منزلت
موجد هر ذره که گیرد وجود
بر در او نه فلک اندر سجود
عرصه هستی چمن باغ او
ناصیه دل رهی داغ او
داغ وی از ناصیه بیعت ستان
یاد وی از سینه جنایت ستان
حلقه او زینت گوش عقول
رحمت او بر دو جهانش شمول
کوکب ازو یافت هبوط و صعود
کامل ازو گشت عیار نقود
قالب جان را به هنر زنده کرد
حقه دانش ز در آکنده کرد
در شرف در صدف دل نهاد
دور افق بر کمر گل نهاد
سلطنت چرخ به خورشید داد
مملکت عیش به ناهید داد
کلک هنر نامزد تیر کرد
منزل کوکب دل تدویر کرد
عالم سفلی به هیولی سپرد
گنج محبت به دل ما سپرد
آب بلا داد رخ هجر را
نور ضیا داد دل فجر را
باغ قوی را رهی از گوش داد
مرغ دل و زمزمه هوش داد
جرم زمین مرکز افلاک کرد
مسکن ما در کره خاک کرد
مملکت جسم چو تقسیم کرد
صورت نوعی شه اقلیم کرد
ملک طبیعت به بدن چون گذاشت
روح بخاری ولی ملک داشت
کرد می جام غم از تاک دل
سرو شرف ساخت ز خاشاک دل
طفل چمن در بر بستان فکند
نطفه در در رحم کان فکند
دایه باغ ابر بهاری گرفت
آب دل از روح بخاری گرفت
ملک بدن کرد و رعیت قوا
نفس مجرد شه و دل پیشوا
گلشن جان را چمن فکر داد
بزم خیال و سخن بکر داد
داد خداوندی جان علم را
کرد ولیعهد خرد حلم را
عاقله راکش به امانت ستود
قافله سالار مدارک نمود
مرتبه عقل ازو شد چهار
آینه بینش او بی غبار
رسته دانائی او بی کساد
عقل هیولانی ازو مستفاد
هرکه جز او کوی فنا مسکنش
سخره سیلی عدم گردنش
جمله حدوثند وهمی او قدیم
جمله حقیرند و همی او عظیم
سوره ایجاد به قران او
مصحف رحمت به دبستان او
جوهر ازو گشته بری از تضاد
عنصر ازو قابل کون و فساد
ساخته طوقی زفلک منتش
گردن اکوان شده در بیعتش
دل وطن شاهد توحید کرد
مزرعه دانه تأیید کرد
آب ادب روی حیارا سپرد
شاخ شرف باغ وفا را سپرد
گنج خرد راست همی او طلسم
آدم ازو صاحب روح و جسم
کنه وی آئینه عرفان ندید
روئیت او دیده امکان ندید
چشم خرد گفت که من دیدمش
گوش ادب نیک بتابید مش
جان مرا مزرع توحید ساخت
ذهن مرا چشمه تأیید ساخت
جام مرا پر می توفیق کرد
چشم مرا سرمه تحقیق کرد
گر خرد است آیه توحید اوست
ور شرف از سده تأیید اوست
اطلس چرخ از کرمش خرقه ئیست
نه فلک از درگه او حلقه ئیست
دیده اشراق چو شد کم ضیا
خاک در او کنمش توتیا
میرداماد : مشرق‌الانوار
بخش ۲ - مناجات و تمجید
ای خرد از حلقه به گوشان تو
خلق خوش از عطر فروشان تو
ای ز تو این گوی گریبان چرخ
گوی شده پیش تو چوگان چرخ
ای ز تو نه طاق فلک پر شروق
ای ز تو آراسته این چار سوق
داغ تو بر جبهه روح القدس
خاک درت آب چهار استطقس
حلقه تعلیم تو در گوش عقل
غاشیه حکم تو بر دوش عقل
زنگ غمت صیقل مرآت دل
یاد تو تعمیر خرابات دل
ذات تو مصداق وجود صفات
لیک صفات تو همه عین ذات
گردن ما سخره طوق فنا
ملک قدم خاص و مسلم ترا
قد ابد پیش بقای تو پست
قامت معنی ر ثنای تو پست
از تو ضمیر خرد آراسته
فیض تو پهلوی عدم کاسته
از تو جهان مرکز و هستی مدار
از تو فلک پخته زمین خام کار
گردش چرخ از تو به انجام شد
کار عدم از تو چنین خام شد
خور ز تو چون باده افق همچو جام
کار فلک از تو چنین با نظام
تخم کواکب تو پراکنده ای
ناف شب از مشگ تو آکنده ای
تاج خرد از تو مکلل شده
زیج وجود از تو مجدول شده
روی زمین روز تورخشان کنی
زلف فلک شب تو پریشان کنی
بی تو روان ره نبرد سوی تن
جان نرهد بی تو ز جادوی تن
قالب جنبنده تو بی جان کنی
باز رگ مرده تو شریان کنی
چهره خورشید درخشان ز تست
گردش نه چرخ به سامان زتوست
از تو جهان هستی جاوید یافت
مار شب و مهره خورشید یافت
یافت ز تو جوف سپهر برین
زهره دریا و سپرز زمین
طفل سخن دامن لب رادهی
مهره صبح افعی شب را دهی
یاد تو شد صحت جان سقیم
بوی تو شد قوت دماغ نسیم
منطقه چرخ شتاب از تو یافت
ملکت ایجاد کتاب از تو یافت
کنه تو اندیشه تصور نکرد
جام تصور ز تو کس پر نکرد
عقل به تأئید دلیل و قیاس
گفت نهد معرفتت را اساس
برق تو خود خرمن ادارک سوخت
بال و پر مرغ خرد پاک سوخت
ای گهر ما صدف نعمتت
وی گنه ما علف رحمتت
خاک درت سرمه اشراق شد
زین شرف اندر دو جهان طاق شد
ضمت جانش به تو بسپرده ام
وقف غلامی تواش کرده ام
هر که غلامی ترا در خور است
از گهر عقل گرامی تراست
میرداماد : مشرق‌الانوار
بخش ۳ - مناجات
ای سخنت نقل سر خوان عقل
خاک درت توشه انبان عقل
محو تو ابصار به دور و شموس
ظل تو انوار عقول و نفوس
پی سپر از نور خورت شبهه ها
نور بر از خاک درت جبهه ها
چرخ یکی گردش پرگار تست
نور خور از سایه دیوار تست
مزرع ابداع قنات از تو یافت
جوی وجود آب حیات از تو یافت
جز تو به افلاک که این زاد داد
خاک عدم جز تو که بر باد داد
جز تو به خاک اینهمه عزت که داد
خاک جهان را نم هستی که داد
جمله جهان پیش تو مشتی گلند
حق توئی و جمله دگر باطلند
چشم سر عقل که بیننده کرد
قطب فلک را که نشیننده کرد
ظل زمین موی سیاهش که داد
زلف ز شب روی زماهش که داد
درنگه حسن که ناز آفرید
زلف شب غم که دراز آفرید
مرکز افلاک ثبات تز تو یافت
دفتر تقدیر برات از تو یافت
دیده ز تو تابش شیدی گرفت
خاک زتو نور جلیدی گرفت
از تو پر از نور جبین خرد
وز تو شده طور یقین خرد
تازه ز باران تو بستان عقل
پاک به تأئید تو دامان عقل
جسم زتو دیده جان روشنش
آب طبیعت زتو در گلشنش
گشته ولود از تو چمن دی عقیم
از تو فلک سایر و مرکز مقیم
ورنکنی گردش گردون قبول
چرخ شود ساکن و مرکز عجول
از تو توانگر دل پیر خرد
وز تو همه نور ضمیر خرد
وهم به حکم تو رئیس قوا
عقل غریزی زتو شد مقتدا
آب رخ جوی قنات زتو
نور در آئینه طاعت زتو
جوی کمال از تو پر آب شرف
در شرف راز تو انسان صدف
یاد غمت خورده ز اندیشه باج
خواسته سودای تو از سر خراج
دامن هستی ز تو پر در شده
جیب دل از درد غمت پر شده
از تو جهان یافت قوام وجود
پخته زتو خام نظام وجود
جوهر جان گوهر ذات از تو یافت
مرغ خرد صبح نجات از تو یافت
آتش تو جزیه گرفت از جگر
داد به شام تو جنایت سحر
گل که اقالیم گلستان گرفت
در ره تو شغل مغیلان گرفت
خور که رعیت ز کواکب گزید
غاشیه بر سفت غلامی کشید
سفت هیولی چه که عقل نخست
غاشیه گردان غلامی تست
هر که در این طارم اخضر رسید
خاک رهت سرمه خورشید دید
هرکه در این عرش برین راه یافت
داغ تو بر ناصیه ماه یافت
این سگ درگاه تو اشراق نام
کز غم تو وام گرفت احترام
مهر فلک شد که سماک تو شد
این جهان گشت که خاک تو شد
ناصیه اش آرای به داغ قبول
تا من ازین قصه به طبع عجول
مژده برم طالع خود را به گاه
وز سر تختش بربایم کلاه
میرداماد : مشرق‌الانوار
بخش ۴ - مناجات
ای کرمت مایه امید من
سرو جوان از تو کهن بید من
یاد توام قوت تن و جان و دل
درد توام مایه درمان دل
مرگ ز تو هستی جاوید من
سایه دیوار تو خورشید من
دیده من خاک درت راست باج
داغ ترا ناصیه من خراج
قافله سالار نویدم توئی
آبده کشت امیدم توئی
پیش تو داروی مداوای من
مایه سود از تو زیانهای من
گر بنوازی تو اگر بفکنی
من نتوانم ز تو بودن غنی
گر دهی ام خواری اگر عزتی
نیست مرا بر در تو حجتی
گوش من و حلقه افکندگی
دوش من و غاشیه بندگی
جز تو ندارم کس و یار دگر
کیست کنون از من کس دارتر
جز تو کسی کس بود آن خواری است
چون تو کسی اینهمه کس داری است
آه که در حکم تو عاصی شدم
تاجر بازار معاصی شدم
روی دلم در عرق معصیت
خون تنم از شفق معصیت
داغ دوصد معصیتم بر جبین
پیش تو چون جبهه نهم بر زمین
دیده دل نایب جیحون کنم
دامن دل دجله ای از خون کنم
ز ابر دو چشم آنقدر اندر سجود
قطره بریزم به کنار وجود
کش به خیال آنکه درآرد دلیر
رویدش اقسام گیاه از ضمیر
بر در جود تو بیارم شفیع
از در اشک اینهمه طفل رضیع
نالش لز آئین بدیع آورم
خواجه کونین شفیع آورم
تا مگر آنجا که کرمهای تست
لطف تو سازد غلط ما درست
در حرم عفو تو تقصیرها
خورده ز غفران تو تشویرها
چشم دلم بر کنف عفو تست
جرم دو عالم علف عفو تست
قطره ای از عفو تو موج بحار
ترسم از الایش مشتی غبار
گنج دل او که به تائید تست
مهر رسول تو و توحید تست
خواجه کونین شفیعی چنین
سهل بود بخشش یک کف زمین
دولت اشراق که در طینتش
خاک رسول تو بد و عترتش
میرداماد : مشرق‌الانوار
بخش ۵ - درنعت رسول اکرم (ص)
شاه رسل خواجه این چارسوی
ساخته از خاک قدم آبروی
آب رخ عقل نم جوی او
هر دو جهان تعبیه در کوی او
حلقه آن میم که در نام اوست
کش افق از خاک نشینان اوست
نه فلکش پیش کشند از نخست
نسخه ده منطقه خود درست
خاک بیاراست به انعام او
دوش خود از غاشیه نام او
حلقه اش از گوش فلک خواست باج
دامنش از دور معدل خراج
دال که از نافه اسمش نشان
داد ستد جزیه ز زلف بتان
گر ز درش حلقه ای آید به چنگ
گوش خرد جزیه دهد بیدرنگ
خاک درش کاصل دوای تن است
کوثر و تسنیم روان من است
خود شرف گوهراشراق از اوست
در همه عالم به شرف طاق از اوست
میرداماد : مشرق‌الانوار
بخش ۶ - نعت
ای شرف مسند پیغمبری
نه فلکت نایب انگشتری
چرخ نهم سفره دربان تو
عقل دهم ریزه خور خوان تو
عهد تو چون موسم باران عزیز
شرع تو چون صحبت یاران عزیز
طوف کن کوی تو ایوان چرخ
ناز کش گوی تو چوگان چرخ
مهر فلک آینه رای تو
قلزم هستی کف دریای تو
در حرم بندگی تو قوا
جمع چو در قوت بنطاسیا
جمله قوا عالیه و سافله
در ره اخلاص تو همقافله
گوش فلک حلقه کش بندگیت
خنده صبح ار لب فرخنده گیت
موسی و عیسی همه محتاج تو
هفت سماسلم معراج تو
گشته بلند از سر تو سروری
هندوی تو جای زحل مشتری
آب رخ نه فلک از جوی تست
ملک شرف رهن سر کوی تست
عرش اگردعوی رفعت نمود
چرخ ز درگاه تو برهان شنود
نافه به خلق تو فرستاده باج
یاد تو ز اندیشه گرفته خراج
گر شده تعلیم تو استاد وهم
کرد همای خرد از خاد فهم
لطف تو کرده نظری بر زبان
دامنش از سود زده بر میان
کرده اگر تیر قبولت هدف
گشته بدن غیرت روح از شرف
نافه چین داغ کش بوی تست
جزیه ده غالیه موی تست
رای تو مهر فلک خانه زاد
جود سحاب از کف تو مستفاد
یافته چون روح بخاری جنین
قالب شک از تو روان یقین
خلق تو از نافه جنایت گرفت
کوی تو از کعبه ولایت گرفت
حکمت حق قاعده دین تو
ملت روح القدس آئین تو
پیش شبانی تو عالم رمه
سایه نداری که تو نوری همه
فذلکه هستی و خاتم توئی
غایت ایجاد دو عالم توئی
اینهمه پاکی که به زینت گرفت
دامن عقل از تو ودیعت گرفت
آب خضر چون سر من چاکرت
خواسته دریوزه ز خاک درت
چونکه نسیم تو حمایتگر است
شعله ز بستان ارم خوشتراست
روضه دین تو چو باغ ارم
از تف باحور معاصی چه غم
ذمت اشراق رهین تو شد
خاک نشین در دین تو شد
میرداماد : مشرق‌الانوار
بخش ۷ - منقبت علی (ع)
نفس نبی باب مدینه ی علوم
در کف او آهن مریخ موم
سید ابرار و شه اتقیا
سرور و سرخیل همه اصفیا
خازن سبحانی تنزیل وحی
عالم ربانی تأویل وحی
داغ کش نافه او مشگ ناب
جزیه ده سایه او آفتاب
فذلکه عالم و باب وجود
سوره توحید و کتاب وجود
حامل دین غیبته علم خدا
عقل دهم کرده بر او اقتدا
خاک درش تاج سر سروران
آب کفش کوثر دین پروران
راست به بازوش همی پشت دین
لاغر ازو پهلوی کفر اینچنین
اوست که در ظلمت سمت جهات
کعبه نور است و سفینه ی نجات
کفر بر آویخته دینش ز دار
بر در او شرک همی سنگسار
گردن او گوش نه در بیعت است
عروه کفر وعلم شقوت است
جبهه او گوش نه خاک ره است
تیه ضلالیست که در لهله است
نسل نبی زایچه صلب اوست
خیل سعادت همه در طلب اوست
تا که شده کنیت او بوتراب
نه فلک از جوی زمین خورده آب
صورت اشراق چو از خاک اوست
در ره معنی سگ چالاک اوست
میرداماد : مشرق‌الانوار
بخش ۸ - ایضاً در منقبت
ای پدر عترت و زوج بتول
حلقه کش علم تو گوش عقول
ای ید و بیضای کفت ابرجود
ذات تو سرمایه نظم وجود
ای تو در خطه اقلیم دین
مسجد اقصای جهان یقین
ای بتو مرجوع حساب وجود
وی بتو مختوم کتاب وجود
عقل تو مفطوم زهر شک و ریب
ذات تو معصوم زهر شین و عیب
صورت عقل آیت تنویر تو
عالم معنی همه تفسیر تو
باطل از اعجاز تو افسون کفر
ریخته با خنجر تو خون کفر
آدم از اقبال تو موجود شد
چون تو خلف داشت که مسجود شد
با نبی از مرتبه توأم توئی
میر لوا صاحب توسم توئی
راه حق و هادی هر گمرهی
ما ظلماتیم تو نور اللهی
صورت میزان الهی توئی
معنی قران الهی توئی
مصحف هستی زتو تفسیر یافت
دعوی ملت ز تو تحریر یافت
نایب حقی تو و سلطان دین
نباء عظیمی و امام مبین
بحر و سحاب امت دست تواند
خاک در ملت دست تواند
داده به درگاه تو افلاک باج
دست تو از ابر گرفته خراج
نعت جلال تو برون از حساب
اسم تو من عنده علم الکتاب
خاتم دین نقش نگینش توئی
پیر خرد نور جبینش توئی
رای تو بانور ز یک دودمان
دست تو و بحر همی توامان
جهل ز تو شخص روانش مریض
نقطه ز فیض تو طویل و عریض
خواب سخا دست تو تعبیر کرد
آیت دین علم تو تفسیر کرد
طاق خلافت ز تو پر نور شد
بیت هدایت زتو معمور شد
شاخ یقین میوه تر از تو یافت
کوکب دین پر تو خور از تو یافت
آنکه گذشت از تو و غیری گزید
نور بداد ابله و ظلمت خرید
و آنکه به شب بردگری دیده دوخت
خاک سیه بستد و گوهر فروخت
از تو منور حرم اهل بیت
یافته مصباح نبی از تو زیت
هر که به کعبه هدی اندر رسید
از تو و سبطین پیمبر رسید
هرکه ره سر مع الله یافت
نور شما بدرقه راه یافت
مر صد اشراق رصد بند تو
دین تو و یازده فرزند تو
میرداماد : مشرق‌الانوار
بخش ۹ - منقبت ائمه اطهار
ای گهر غیب ز کان شما
وی حرم قدس مکان شما
قدس جهان وادی طور شماست
مصحف کل سوره نور شماست
ای ز ازل نور شما مقتدا
وین دو جهان را بشما اقتدا
حلقه کش علم شما گوش عقل
واله و شیدای شما هوش عقل
شمس و قمر نور یقین شما
سطح فلک روی زمین شما
آب شما روغن قندیل عقل
باز شما شهپر جبریل عقل
خاک شما خاک سر طور شرع
مقتبس از نار شما نور شرع
دور فلک حلقه بگوش شماست
پیر خرد نکته نیوش شماست
دولتتان منطقه چرخ دین
رایتتان اختر برج یقین
طینتتان گوهر شرع رسول
اصل همه عالم و فرع رسول
مهر شما داروی جان همه
یاد شما حرز زبان همه
قائمتان خسرو هر دو جهان
حجت حق مهدی آخر زمان
سرمه کش اشراق از آن خاک پای
تا کنمش جان و دل وتن فدای
میرداماد : مشرق‌الانوار
بخش ۱۰ - منقبت امام زمان
ای علمت کنیت نام نبی
خورده لبت آب زجام نبی
مهدی دین هادی عالم توئی
روشنی دیده آدم توئی
حافظ شرعی وامام امم
طاعت تو فرض همی بر ذمم
جان توئی و هردو جهانت تن است
مهر و مه از نور رخت روشن است
آهن مریخ شده موم تو
عیسی عقل آمده ماموم تو
چرخ که این اوج فروشی کند
بر در تو حلقه بگوشی کند
عقل که لافش ز سروشی بود
پیش تو در نکته نیوشی بود
ای ملک و ملتت از خون دین
خاک جهان کرده زمانه عجین
فتنه بر اقطار جهان تاخته ست
تیغ حوادث ز نیام آخته ست
بهر چه یک لحظه بخون ستم
گل نکنی خاک وجود و عدم
ای پدرت رهبر افلاکیان
سایه فکن بر سر این خاکیان
شخص تو چون روح و جهان چون بدن
در بدنش طرح تصرف فکن
ما همه مقهور و توئی قهرمان
خون دل ودین ز جهان واستان
ظلم ز عدل تو سقیم المزاج
خود ز چه عدل تو ندارد رواج
عالم دین را بجهان شگفت
ظلمت طوفان حوادث گرفت
شرع تو کشتی ست بیا نوح باش
ما همگی تن تو بیا روح باش
اسب تو بر آخور عطلت چراست
خود و رکاب مه و مهرت کجاست
زین فلک چونت ابر باره نیست
اشهب روز ادهم شب بهر کیست
یار نشد دل تو بیا یار شو
گردن غم بشکن و دلدار شو
درد تو جان داروی جانهای ماست
خاک درت آب روان های ماست
دیده به دیدار بیا باز کن
پرده آهنگ دگر ساز کن
کن فکن خلوت اسرار باش
ما همه مستیم تو هشیار باش
تا که در افلاک بود نحس و سعد
یا دی و امروز بود قبل و بعد
سعد فلک باد به فرمان تو
عیش جهان باد به دوران تو
عیش گر آبستن کامت شود
یاچومی فتح به جامت شود
باد میسر ز تو تا صور عشق
کار سقنفور ز کافور عشق
روغن اشراق از آب تو باد
در قدمت همچو رکاب تو باد
میرداماد : مشرق‌الانوار
بخش ۱۱ - سبب نظم این دفتر
من که در این باغ چو مرغ سحر
ساز کنم زمزمه ای از هنر
بلبل فضلم ز هنر باغ من
ناصیه معرفت از داغ من
زمزمه زینت گوش خرد
باج ستاننده ز هوش خرد
شاهد معنی که دلم جای اوست
هوش خرد بنده و مولای اوست
بیست مرا سال ز دور قمر
لیک به دانش ز خرد پیرتر
خواجه فضل و ملک دانشم
تکیه گه از عقل و خرد بالشم
فکرت من صاحب شرع هنر
خاطر من دفتر سر قدر
جان مرا کو به هنر تازه روست
طبع خوش از طوق نمایان اوست
فکر مرا کو ملک دانش است
دست طبایع رهی خواهش است
گر ملکان جاه چو بدر مینر
عاریه گرند ز تاج و سریر
تاج من از علم الهی کنم
تخت من از حکمت شاهی کنم
خاتم توقیع کنم همتم
مملکت از هندسه و هیأتم
مسندم از معرفت بی زوال
مائده ام فقه و حدیث و رجال
دفتر تفسیر و اصول آورم
لشکری از خیل فحول آورم
باره علوم عربیات من
خامه فنون ادبیات من
فطرت عالی و صفای نهاد
هر دو دل و طبع مرا خانه زاد
عقل که آراست چو تقریر خویش
دعوی هر علم به تحریر خویش
در هممه دعواش محور منم
در همه رؤیاش معبر منم
فکر که صاحب رصد دانش است
هم ز در طبع منش خواهش است
ناطقه کز قول سخن پادشاست
هم ز درم نطق به دریوزه خواست
دیده تحقیق ز من روشن است
سلطنت فضل ز طبع من است
عقل که دریوزه به شاهی دهد
نیز براین قول گواهی دهد
من چو کهن باده فلک چون کدو
من چو می ناب و جهان چون سبو
این علم فضل که افراختم
صد یک زان نیست که من تاختم
بود بلندم چو فلک مدرکی
حادثه نگذاشت از آن صد یکی
عمر مرا در چمن عنفوان
خون به تن افسرد به باد خزان
شخص مرا شد به گه انتما
نامیه معزول ز شغل نما
طبع مرا بد و زمان بهار
حادثه کردش ز خزان دلفگار
نیست چو پرگار جوانی درست
کلک مراهم شده پرگارسست
تاجر غم مفلس شادی منم
خود دل عاشق به رادی منم
آنکه بود طفل طرب زو عدیم
طالع عنین شد و بخت عقیم
هر دو شریکان وثاق منند
خوشه امید مرا خرمنند
بخت مرا حادثه مسکن شده
وز خلف عیش سترون شده
باغ مرا بود درخت هنر
روز خزان حادثه بروی تبر
بود ز فکرم چمنی خوش نسیم
لیک شد از تیشه غم نیم نیم
حقه فکرم همه در عدن
داشت که دزدید جهانش زمن
گوهری آراستم از طبع خویش
دزد حوادث بربودش ز پیش
زین نمطم چون خرد آمد بهوش
گفت خرد خواجه دل را به گوش
مانده اگر گوهری از کان فکر
یا خزفی در ته دکان فکر
گر غضب آری نکنی محکمش
دزد حوادث ببرد یکدمش
فکر در ایام جوانی خوش است
با سخن بکر شود هم نشست
بکر که باشد چو عروس بهار
پیر نیارد که کشد در کنار
طبع ترا نوبت شغل مصاف
گو منشین بیهده در اعتکاف
همت تو معتکف خانه بس
گنج ترا از دل ویرانه بس
راز نئی بهر چه باشی نهان
عیش نئی چون نئی اندر میان
خیز و دل ما چو چمن تازه کن
گنبد گردنده پر آوازه کن
دل که شنید این سخن از پیر عقل
حکم عمل داد به تدبیر عقل
گفت زهر علم کنی نسختی
کش رسداز هر قلمی ضربتی
چونکه نهم بر سر هر نسخه تاج
از کتب قوم ستاند خراج
صاف کنم باده علم از شبه
حال کنم بر شک و شبهه تبه
درد زمان نیز کنم صرف شعر
گاه زبان تر کنم از حرف شعر
در بر دانش فکنم طفل وقت
نیز به اشعار دهم ثقل وقت
واهب جان ار کند از فضل خاص
ذمه ام از وام حوادث خلاص
نقد عطای کرم ذوالمنن
گو برهاند ز گرو فکر من
خواجه توفیق ز دکان خویش
آورد اسباب سخن گر به پیش
آن گهر از کان دل آورم برون
در همه فن کز گهر اید فزون
در صدف هر فنی آن در نهم
کش به زیارت برود در زیم
نکته که تابان کنم از نور عقل
طوف کند گرد درش طور عقل
نسخه که سازم ز زر وسیم علم
ملک خرد باشد و اقلیم علم
وین خلف خاطر و نوزاد غیب
کآمده از صلب قلم پاک جیب
از قلم فیض رقم کردمش
مشرق الانوار علم کردمش
تاکه درخشنده بود ماه وهور
تا نبود سایه درخشان چو نور
نور خرد مشرق انوار باد
سایه او مخزن اسرار باد
گلشن اشراق ازو تازه باد
هر دو جهان ز وی پر آوازه باد
یاربش از آینه احترام
جلوه دهی در نظر خاص و عام
چون فلک از خامه کوکب نگار
پر کنی اش ز انجم معنی کنار
همچو مه از مشگ تر شب فروز
زلف شبش بخشی و سیمای روز
صوفی محمد هروی : ده نامه
بخش ۱ - ده نامه
حمد و ثنای ملک بی نظیر
جمله جهان را به کرم دست گیر
اوست دلیل همه سرگشتگان
راه نمایند برگشتگان
روز پدید آرد و روزی دهد
خلق جهان را به کرم نیک و بد
اوست منزه ز همه کاینات
هست چو موصوف به ذات و صفات
خاک زمین را به کرم حی کند
این بجز از حق دگری کی کند
او کند از سنگ پدیدار آب
ساخته طباخ جهان آفتاب
باز ازین سنگ وز پولاد سرد
آتش سوزنده پدیدار کرد
خیمه زربفت سما بی ستون
بر سر عالم کند او سرنگون
مشعله داری کند این آفتاب
بر سر این خلق جهان بی حساب
هر چه کند او به کمال کرم
لطف بود در حق مادم به دم
آورد از کتم عدم در وجود
آدم خاکی ز برای سجود
تاج سعادت به سر او نهاد
بر رخ او چون در عرفان گشاد
کرد شناسا به خود این خاک را
منظر خود ساخت دل پاک را
هر چه دگر در همه عالم است
آن همه از بهر بنی آدم است
آدمی از بهر شناسای اوست
گر بشناسی تو خدا را نکوست
عقل و خرد داد ترا و تمیز
تا بشناسی تو خدا، ای عزیز
گر تو بدانی به یقین از خدا
عشق بود دولت دیگر ترا
آدمی از عشق بود با شرف
عشق چو درست و بدن چون صدف
آدم از آ ن خاک چو موجود شد
بود به او عشق که مسجود شد
نوح نبی باز به آن قوم خاص
یافت ازین عشق زطوفان خلاص
عشق چو آمد سوی موسی چو پیک
نعره برآورد که «انظر الیک»
عشق چو با عیسی مریم رسید
در دم ازین خاک به گردون پرید
باز ببین خاتم پیغمبران
رفت ز عشق، او به سوی لامکان
هر چه بگفت و ز خدا می شنود
آن همه از مرتبه عشق بود
پس تو بیا عشق به بازی مدان
هست حقیقت تو مجازی مدان
ور به مجازی شودش جان گداز
هم به حقیقت کشد او از مجاز
عشق بود مخزن اسرار دوست
او به حقیقی و مجازی نکوست
زنده به عشق است دل آدمی
...
...
عشق عزیز است تو خارش مدار
گر به حقیقت نتوانی رسید
عشق مجازی بکن این دم پدید
صوفی محمد هروی : ده نامه
بخش ۲ - در صفت عاشق شدن جوانی
بود یکی روز جوانی مگر
حافظ اوقات و دل باخبر
قطع تعلق ز همه نیک و بد
روز و شبان حافظ اوقات خود
از همه خلق جهان برکران
گوشه عزلت شده او را مکان
گوشه تنهایی و رخسار زرد
از همه آفاق دلش گشته سرد
بی کس و بی مونس و بی یار هم
شب همه شب دیده بیدار هم
عافیتی داشت به عالم تمام
حسرت او برده همه خاص و عام
طعن زدی بر همه عاشقان
کس چه بدادند دل از دست هان
حسن که باشد که رباید دلی
گشته پدیدار زآب و گلی
کرد بسی دعوی پاکی مگر
غافل از احوال قضا و قدر
بود به همسایه یکی آن جوان
سرو قدی لاله رخی آن زمان
دلبر بالا قلم جان گداز
دیدن او مایه عمر دراز
ز ابروی او گشته خجل ماه نو
برده ز خورشید رخ او گرو
گیسوی او حلقه زده چون کمند
کرده دل غمزده ها را به بند
نرگس او چون دو بلای سیاه
کرده همه خلق جهان را تباه
لعل لبش باده میخانه ها
طلعت او چاره بی چاره ها
حقه پر در و گهر آن لبان
مهر رخش در تن عشاق جان
از قد او سرو به بستان خجل
چاکر رویش شده ترک چگل
آن که گل از طلعت او کرده دق
شسته ز شرم رخ او در عرق
ساعد او هست چو جان در تنم
نیست گر این واقعه در گردنم
آب حیات از لب او شبنمی
زو نبود هیچ دلی بی غمی
خنده او لذت شهد و شکر
طلعت او مایه نور بصر
گر صفت او بکنم در جهان
راست نیاید به قلم این زمان
دید چو رخساره زیبای او
گشت جوان واله و شیدای او
قلب جوان واله جانانه شد
راست چو مرغی به پی دانه شد
گشت جوان بی خور و خواب و قرار
سینه مجروح و دل سوکوار
داشت دلی، آن دلش از دست رفت
بود چو مرغی قفس اشکست رفت
ماند لب خشک و دو رخسار زرد
دیده خونبار و دلی پر ز درد
محرمیی نی که کند عرض حال
گشت به دست غم او پایمال
شب همه شب تا به سحر می گریست
خشک لب و دیده تر می گریست
سوخت جهان ز آه دل این فقیر
محرمیی نی که شود دستگیر
مضطرب و بی سر و سامان شده
در پی این واقعه حیران شده
جان و دل او چو به غم یار شد
عاقبت آن دلشده بیمار شد
داشت یکی خادمه ای آن نگار
دید جوان را که شده بی قرار
بر سر بالین جوان چون نشست
دید جوان می رود این جا ز دست
برده بد آن خادمه چیزی گمان
گفت چه حالی است ترا ای جوان
گفت جوان، حال دل زار خویش
ساخت ورا محرم اسرار خویش
گفت برو بهر خدای جهان
حال دلم را بکن آن جا عیان
گاه بود رحم کند آن نگار
بر دل صوفی که شده بی قرار
صوفی محمد هروی : ده نامه
بخش ۳ - نامه اول
ای صنم لاله رخ گلعذار
گوش به حال من بیچاره دار
سرو قد سیمبر نوجوان
از من درویش سلامی بخوان
زآتش غم گشت کباب این دلم
چاره من کن که درین مشکلم
رحم نما بر دل شیدای من
گر نکنی رحم تو ای وای من
درد مرا مایه درمان تویی
آرزوی دیده گریان تویی
بی تو ندارم سر خویش ای نگار
عشق برآورد ز جانم دمار
سینه من در غم تو چاک شد
دود دلم جانب افلاک شد
صبر ندارم چه کنم آه آه
سوی من افکن نظری گاه گاه
چند کشم آه به شبهای تار
چند بگریم ز غمت زار زار
دل ز تو برداشتنم مشکل است
مهر تو چون همدم جان و دل است
چاره من کن که اسیر توام
بیدل و مسکین و فقیر توام
بی تو مرا نیست صبوری مجال
مرغ دلم چند زند پر و بال
از تو ندارم من مسکین گریز
ای بت عیار مرا دست گیر
چاره کار من بیچاره کن
دفع دل خسته صد پاره کن
بهر خدا در من مسکین نگر
ای صنم لاله رخ لب شکر
صوفی درویش هوا خواه تست
رد مکنش گو سگ درگاه تست