تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۸۵ - لبریز ساغرت زمی ناب گشته است؟
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۸۶ - نبود گرت عطا، برخ سائلان بخند
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۹۰ - ما را چو باز طایر دل پای بست تست
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۹۵ - ما را چو باز رشته جانها بدست اوست
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۱۴ - گندم ز بیقراری ما از برای نان
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۲۹ - یک ذره اعتماد نشاید بجاه کرد
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۵۰ - پیری مگو مرا ز جوانی پدید شد
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۵۲ - بی ترک مال، خنده بلب آشنا نشد
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۵۳ - تنها نه ماه پیش رخت سر فگنده شد
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۶۷ - بیچارگان، بآه شهان را زبون کنند
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۷۵ - تا زنده است عاشق از اینجا نمیرود
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۹۹ - شد کاروان عمر، بکن خویش را خبر
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۰۰ - ما همرهان، ز چشم جهان گرم رفتنیم
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۱۳ - گمنام بسکه همچو وفا در زمانه ام
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۲۹ - ما از شکست خویش رخ یار دیده ایم
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۴۳ - ای تاجر قلمرو هستی، نبسته بار
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۴۶ - ای آنکه محو خویش در آیینه گشته یی
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۱۴ - هرگز مباد کوثر و جنت هوس مرا
هرگز مباد کوثر و جنت هوس مرا
جام شراب و گوشه میخانه بس مرا
دانی به کنج صومعه ام ذکر سبحه چیست
ای کاش برده بود به زندان عسس مرا
هامون چه پویم از پی محمل که می رسد
از راه دل به گوش، صدای جرس مرا
ننگ آیدم ز ظل هما گرچه چرخ دون
می پرورد به سایه بال مگس مرا
آخر ز سخت گیری صیاد و باغبان
پر ریخت در میانه باغ و قفس مرا
گفت آیمت به سر دم مردن فغان که گشت
آغاز وعده حسرت آخر نفس مرا
زین پس به کنج صومعه نوشم شراب امن
کانجا بدین لباس نگیرد عسس مرا
گفتم به کوی دوست پی از گریه گم کنم
طوفان اشک بست ره از پیش و پس مرا
بنمودمی حقیقت آب بقا به خضر
بودی به خاک پای تو گر دست رس مرا
یغما خوشم به خرقه که عمری در این لباس
بودم شراب خواره و نشناخت کس مرا
جام شراب و گوشه میخانه بس مرا
دانی به کنج صومعه ام ذکر سبحه چیست
ای کاش برده بود به زندان عسس مرا
هامون چه پویم از پی محمل که می رسد
از راه دل به گوش، صدای جرس مرا
ننگ آیدم ز ظل هما گرچه چرخ دون
می پرورد به سایه بال مگس مرا
آخر ز سخت گیری صیاد و باغبان
پر ریخت در میانه باغ و قفس مرا
گفت آیمت به سر دم مردن فغان که گشت
آغاز وعده حسرت آخر نفس مرا
زین پس به کنج صومعه نوشم شراب امن
کانجا بدین لباس نگیرد عسس مرا
گفتم به کوی دوست پی از گریه گم کنم
طوفان اشک بست ره از پیش و پس مرا
بنمودمی حقیقت آب بقا به خضر
بودی به خاک پای تو گر دست رس مرا
یغما خوشم به خرقه که عمری در این لباس
بودم شراب خواره و نشناخت کس مرا
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۲۱ - شد مشتبه ز کعبه به میخانه راه ما
شد مشتبه ز کعبه به میخانه راه ما
ای خوشتر از هزار یقین اشتباه ما
می در سر و قرابه در آغوش و نام زهد
وا خجلتا که شحنه بر آید ز راه ما
مائیم آن صلاح پرستان که می فروش
برداشت طرح میکده از خانقاه ما
آخر تن ضعیف کشیدم به پای خم
رست از کنار چشمه حیوان گیاه ما
تحریص زاهدان به ثوابم دهد عذاب
یا رب چه بود و چیست ندانم گناه ما
راهم ز گوش بست و به چرخم ستاره سوخت
این بود عاقبت اثر اشک و آه ما
چشمم بگو فتاده کنم فرش راه عشق
باشد مگر که یوسفی افتد به چاه ما
از احتساب شحنه چشمت چو شبروان
در دیده گوشه گوشه گریزد نگاه ما
چشمم به راه صبح شب غم سفید ماند
یا رب کسی مباد به روز سیاه ما
یغما ز اشک و آه رعایای چشم و دل
پیداست داد و داوری پادشاه ما
ای خوشتر از هزار یقین اشتباه ما
می در سر و قرابه در آغوش و نام زهد
وا خجلتا که شحنه بر آید ز راه ما
مائیم آن صلاح پرستان که می فروش
برداشت طرح میکده از خانقاه ما
آخر تن ضعیف کشیدم به پای خم
رست از کنار چشمه حیوان گیاه ما
تحریص زاهدان به ثوابم دهد عذاب
یا رب چه بود و چیست ندانم گناه ما
راهم ز گوش بست و به چرخم ستاره سوخت
این بود عاقبت اثر اشک و آه ما
چشمم بگو فتاده کنم فرش راه عشق
باشد مگر که یوسفی افتد به چاه ما
از احتساب شحنه چشمت چو شبروان
در دیده گوشه گوشه گریزد نگاه ما
چشمم به راه صبح شب غم سفید ماند
یا رب کسی مباد به روز سیاه ما
یغما ز اشک و آه رعایای چشم و دل
پیداست داد و داوری پادشاه ما
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۵۸ - شبها به کشف سر دهانت به تاب و پیچ
شبها به کشف سر دهانت به تاب و پیچ
بردم به روز و راه نبردم مگر به هیچ
نفروشمت به عالم از آن جعد پیچ پیچ
موئی نه ابلهم که دو عالم دهم به هیچ
نجوای غیر اگر پی تمهید قتل ماست
ما نیز آگهیم چه حاجت به پیچ پیچ
پیدا بود ز زلف تو انجام کار دل
سالک غریب و شب سیه و راه پیچ پیچ
با گریه تا برون کندم مدعی ز بزم
یاد آردم به خنده بیجا به غلغلیچ
خط شد محیط لعل تو تا خود چهها کند
این اهرمن که خاتم جم کرد در کلیچ
ریحان خط ز چشمه شیرین لعل تو
تا بر دمید کشته مرا تلخ اسفنیچ
یغما مشو ز عربده چشم او ملول
ترک است و مست و حرف زند با سر قلیچ
بردم به روز و راه نبردم مگر به هیچ
نفروشمت به عالم از آن جعد پیچ پیچ
موئی نه ابلهم که دو عالم دهم به هیچ
نجوای غیر اگر پی تمهید قتل ماست
ما نیز آگهیم چه حاجت به پیچ پیچ
پیدا بود ز زلف تو انجام کار دل
سالک غریب و شب سیه و راه پیچ پیچ
با گریه تا برون کندم مدعی ز بزم
یاد آردم به خنده بیجا به غلغلیچ
خط شد محیط لعل تو تا خود چهها کند
این اهرمن که خاتم جم کرد در کلیچ
ریحان خط ز چشمه شیرین لعل تو
تا بر دمید کشته مرا تلخ اسفنیچ
یغما مشو ز عربده چشم او ملول
ترک است و مست و حرف زند با سر قلیچ