تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۸۲ - جنگ خرسان با دیوان
ز خرسان رای عفریتان تبه شد
ز بخت تیره روزشان سیه شد
سپه شیران چو مرغان بیابان
به وادی خصومت رهزن جان
به روی و موی از زنگی سیه رنگ
چو زنگی آفریده از پی جنگ
ز دیوان در وغا نگریختندی
چو خرس و خرسباز آویختندی
از ایشان بیم راج و بیم درشن
همه تن بیم بهر جان دشمن
به جنگ هر یکی زان خرس پرکین
دو خرس آسمان دادند تحسین
کسی زانها به حال خود نمی دید
که دشمن دست و پای شان ببرید
بگفتندی کزینسان زخم غم نیست
که موی خرس و کاه کوه کم نیست
تن خرسان ز خنجر غرق خونناب
شده انگشت شان اخگر بدان آب
ز طبع آب گردد اخگر انگشت
چنان کاخگر شود از آذر انگ شت
چرا زان آب گشت انگشت اخگر
مگر کان آب بود آتش به گوهر؟
گلیم خرس سیل خون نمودند
کشان خصمان خود را در ربودند
عدو بگذاشت و نگذاشتندی
به مرگش غرق در خون داشتندی
ز بخت تیره روزشان سیه شد
سپه شیران چو مرغان بیابان
به وادی خصومت رهزن جان
به روی و موی از زنگی سیه رنگ
چو زنگی آفریده از پی جنگ
ز دیوان در وغا نگریختندی
چو خرس و خرسباز آویختندی
از ایشان بیم راج و بیم درشن
همه تن بیم بهر جان دشمن
به جنگ هر یکی زان خرس پرکین
دو خرس آسمان دادند تحسین
کسی زانها به حال خود نمی دید
که دشمن دست و پای شان ببرید
بگفتندی کزینسان زخم غم نیست
که موی خرس و کاه کوه کم نیست
تن خرسان ز خنجر غرق خونناب
شده انگشت شان اخگر بدان آب
ز طبع آب گردد اخگر انگشت
چنان کاخگر شود از آذر انگ شت
چرا زان آب گشت انگشت اخگر
مگر کان آب بود آتش به گوهر؟
گلیم خرس سیل خون نمودند
کشان خصمان خود را در ربودند
عدو بگذاشت و نگذاشتندی
به مرگش غرق در خون داشتندی
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۸۳ - جنگ هنومان با پیلان
درآن میدان هنومان دلاور
همی زد پیل را با پیل دیگر
وزیده چون سموم بادیه تیز
به فرق دشمنان کرده فنا ریز
غریوان چون نهنگ موجۀ نیل
هلاک دیو زادان را تب پیل
گریزان حلقه حلقه پیل زان به بر
پراکنده ز باد انبوهی ابر
چو طوفانی ز دریا تند جسته
بسا کشتی به یک دیگر شکسته
ز پور باد پیلان رفته پر دور
چو پران کوهها از نفخۀ صور
به هر سو بوی خشم او گذشتی
رخ پیلان ز بادش لقوه گشتی
همی زد پیل را با پیل دیگر
وزیده چون سموم بادیه تیز
به فرق دشمنان کرده فنا ریز
غریوان چون نهنگ موجۀ نیل
هلاک دیو زادان را تب پیل
گریزان حلقه حلقه پیل زان به بر
پراکنده ز باد انبوهی ابر
چو طوفانی ز دریا تند جسته
بسا کشتی به یک دیگر شکسته
ز پور باد پیلان رفته پر دور
چو پران کوهها از نفخۀ صور
به هر سو بوی خشم او گذشتی
رخ پیلان ز بادش لقوه گشتی
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۸۴ - جنگ رام و لچمن با دیوان
هم ه روز از فروغ صبح تا شام
به دیوان جنگ کرده لچمن و رام
چو آن روز قیامت هول شب شد
حیات خلق را گویی سبب شد
نیاسودند لیکن نره دیوان
شبیخون جنگ کردندی غریوان
در آن شب فتنه ها چون آتش از دود
به هر جانب فراوان جلوه گر بود
همه شب از لب شمشیر زهر آب
تن و جان را فراق جفت سرخاب
حسام و زخم شد کیخسرو و غار
سنان بیژن جهش پهلوی افکار
ز سهم آب تیغ و آتش تیر
خرد چون صرعیان افتاده دلگیر
زمین چون چرخ در دوران سرماند
که دست نیزه تخم رعشه افشاند
کمانداران غرق انداز را تیر
شدی غرق کمانخانه چو تصویر
گهی چون گوش خر در سر خزیده
گهی چون موی سر بر زد ز دیده
ازان دهشت که خون گشتی به دم شیر
چو زال زر شدی طفل رحم پیر
دو شخص نیم تن یک تن به دو نیم
چو یزدان رزق کرده تیغ تقسیم
کمند از حلقه گشته حلق تابی
زه از قوس قزح می زد شهابی
کمند همچو گیسوی و شامی
خناقی زاد از جبل الیتامی
تن از تیر و سر از خنجر زبون شد
زمانه بوستان افروز خون شد
حسام آیینۀ بیت الطبق بود
که هرکس دیده در وی جان به حق بود
ز بس کشتن فراوان در در و دشت
به صلب سنگ آتش کشته می گشت
پیاده دل به کشتن بر نهاده
که در شطرنج نگریزد پیاده
سوار از رشک پا بر جایی وی
نمود اسپ گریز خویش را پی
چکان خون از دم شمشیر چون آب
چو شنگرفی که بتراود ز سیماب
مگر حسن بهار هندوان بود
که از خونها درو سرخ ی عیان بود
گهی شد سوسنِ تیغ ارغوان کار
گهی خار سنان را لاله شد یار
ز بیم زخم گرز زورمندان
چو ببران پیل را می ریخت دندان
ز بس دندان شکسته گرز خودکام
فتاده گرز را دندان شکن نام
چو خود شاخ گوزن افتد سرسال
فتاده شیر را دندان و چنگال
سخن زاغ کمان در گوش ما گفت
عقاب تیر با نسرین شده جفت
ز بس کز کشتگان افتاد پشته
پناه خستگان شد زیرکشته
زحرکت ماند دیوان خشک حیران
چو مسخ سنگ صورتهای بی جان
زده بر هر عقابی ناوک رام
چو کرگس بگسلاند حلقۀ دام
سوی بدخواه تیر رام پران
چو بر ابلیس لاحول مسلمان
گهی خنجر گذر کردی به حنجر
گهی حنجر زدی خود را به خنجر
نه تنها دوخت تیر رام تنها
خور از سعی عطارد ساخت جوزا
که لچمن هم به زخم تیغ و خنجر
به دم می کرد یک تن را دو پیکر
ز جان بردن اجل گشت آنچنان سست
که عذر کندی شمشیر می جست
ز بیم آتشین تیغ سقر تاب
زره پوشید در بر شعله چون آب
به کشتن داد خصمان را چنان سود
که سر بی تن جبین بر خاک می سود
دمادم بر هلاک پهلوانان
فغان کوس کین مرثیه خوانان
پس از کشتن ، دلیران ظفرکوش
همی خفتند با قاتل هم آغوش
به گلزار فنا شمشیر زد آب
به چشم زخم شد خار سنان خواب
شکافیدی سر از زخم پلارک
چو هندو اره خود رانده به تارک
به زخم تیغ آن دو شیر صفدر
شد از تن سر جدا و افسر از سر
همه دیوان به جا حیران بماندند
چو شیران علَم بی جان بماندند
به زخم خنجر و تیغ سرافکن
چو مردان داد مردی داد لچمن
چو بنمودی به نوک نیزه تعجیل
ربودی حلقه وش صد حلقۀ پیل
بریدی سرخیال خنجر رام
چو مهر منکسف اطفال ارحام
ز بیم خنجر گردان چالاک
گریزان باز پس فتنه به افلاک
گهی همسایۀ پا شد سر از دوش
گهی پا کرده زانو را فراموش
چو سنجیدی به کین بار گران گرز
برآوردی به حمله مغز البرز
شده تیزش چو ظلم بی حسابی
که هر جا پایش آمد شد خرابی
مگر شد نامه های عمر ابتر
که خلقی بی اجل مردند یکسر
به اسرافیل حکم آمد ز دادار
که عزرائیل را باشد مددکار
به حدی گشت کشتنها که سیماب
دلیر آمد به قتل شعله چون آب
ظفر را قبله شد محرابی رام
به پشتش دل قوی چون دین اسلام
زده لچمن دو دستی تیغ فولاد
شکست اندر سپاه راون افتاد
روان از چشمۀ شمشیرش آن آب
اجل مستسقی از آبش به خوناب
فتاد از بس هزیمت بر هزیمت
هزیمت گشت در میدان غنیمت
همی دزدید کاه از کهربا تن
ز مغناطیس هم بگریخت آهن
چو آن دلخسته کو گردد ز جان سیر
اجل از جان شیرین ، همچنان شیر
ز شخص کشتگان در کوه و صحرا
قضا گسترده پا انداز دیبا
چو تصویر وغا شد صحن میدان
درو هم کشته هم ناکشته بی جان
به دیوان جنگ کرده لچمن و رام
چو آن روز قیامت هول شب شد
حیات خلق را گویی سبب شد
نیاسودند لیکن نره دیوان
شبیخون جنگ کردندی غریوان
در آن شب فتنه ها چون آتش از دود
به هر جانب فراوان جلوه گر بود
همه شب از لب شمشیر زهر آب
تن و جان را فراق جفت سرخاب
حسام و زخم شد کیخسرو و غار
سنان بیژن جهش پهلوی افکار
ز سهم آب تیغ و آتش تیر
خرد چون صرعیان افتاده دلگیر
زمین چون چرخ در دوران سرماند
که دست نیزه تخم رعشه افشاند
کمانداران غرق انداز را تیر
شدی غرق کمانخانه چو تصویر
گهی چون گوش خر در سر خزیده
گهی چون موی سر بر زد ز دیده
ازان دهشت که خون گشتی به دم شیر
چو زال زر شدی طفل رحم پیر
دو شخص نیم تن یک تن به دو نیم
چو یزدان رزق کرده تیغ تقسیم
کمند از حلقه گشته حلق تابی
زه از قوس قزح می زد شهابی
کمند همچو گیسوی و شامی
خناقی زاد از جبل الیتامی
تن از تیر و سر از خنجر زبون شد
زمانه بوستان افروز خون شد
حسام آیینۀ بیت الطبق بود
که هرکس دیده در وی جان به حق بود
ز بس کشتن فراوان در در و دشت
به صلب سنگ آتش کشته می گشت
پیاده دل به کشتن بر نهاده
که در شطرنج نگریزد پیاده
سوار از رشک پا بر جایی وی
نمود اسپ گریز خویش را پی
چکان خون از دم شمشیر چون آب
چو شنگرفی که بتراود ز سیماب
مگر حسن بهار هندوان بود
که از خونها درو سرخ ی عیان بود
گهی شد سوسنِ تیغ ارغوان کار
گهی خار سنان را لاله شد یار
ز بیم زخم گرز زورمندان
چو ببران پیل را می ریخت دندان
ز بس دندان شکسته گرز خودکام
فتاده گرز را دندان شکن نام
چو خود شاخ گوزن افتد سرسال
فتاده شیر را دندان و چنگال
سخن زاغ کمان در گوش ما گفت
عقاب تیر با نسرین شده جفت
ز بس کز کشتگان افتاد پشته
پناه خستگان شد زیرکشته
زحرکت ماند دیوان خشک حیران
چو مسخ سنگ صورتهای بی جان
زده بر هر عقابی ناوک رام
چو کرگس بگسلاند حلقۀ دام
سوی بدخواه تیر رام پران
چو بر ابلیس لاحول مسلمان
گهی خنجر گذر کردی به حنجر
گهی حنجر زدی خود را به خنجر
نه تنها دوخت تیر رام تنها
خور از سعی عطارد ساخت جوزا
که لچمن هم به زخم تیغ و خنجر
به دم می کرد یک تن را دو پیکر
ز جان بردن اجل گشت آنچنان سست
که عذر کندی شمشیر می جست
ز بیم آتشین تیغ سقر تاب
زره پوشید در بر شعله چون آب
به کشتن داد خصمان را چنان سود
که سر بی تن جبین بر خاک می سود
دمادم بر هلاک پهلوانان
فغان کوس کین مرثیه خوانان
پس از کشتن ، دلیران ظفرکوش
همی خفتند با قاتل هم آغوش
به گلزار فنا شمشیر زد آب
به چشم زخم شد خار سنان خواب
شکافیدی سر از زخم پلارک
چو هندو اره خود رانده به تارک
به زخم تیغ آن دو شیر صفدر
شد از تن سر جدا و افسر از سر
همه دیوان به جا حیران بماندند
چو شیران علَم بی جان بماندند
به زخم خنجر و تیغ سرافکن
چو مردان داد مردی داد لچمن
چو بنمودی به نوک نیزه تعجیل
ربودی حلقه وش صد حلقۀ پیل
بریدی سرخیال خنجر رام
چو مهر منکسف اطفال ارحام
ز بیم خنجر گردان چالاک
گریزان باز پس فتنه به افلاک
گهی همسایۀ پا شد سر از دوش
گهی پا کرده زانو را فراموش
چو سنجیدی به کین بار گران گرز
برآوردی به حمله مغز البرز
شده تیزش چو ظلم بی حسابی
که هر جا پایش آمد شد خرابی
مگر شد نامه های عمر ابتر
که خلقی بی اجل مردند یکسر
به اسرافیل حکم آمد ز دادار
که عزرائیل را باشد مددکار
به حدی گشت کشتنها که سیماب
دلیر آمد به قتل شعله چون آب
ظفر را قبله شد محرابی رام
به پشتش دل قوی چون دین اسلام
زده لچمن دو دستی تیغ فولاد
شکست اندر سپاه راون افتاد
روان از چشمۀ شمشیرش آن آب
اجل مستسقی از آبش به خوناب
فتاد از بس هزیمت بر هزیمت
هزیمت گشت در میدان غنیمت
همی دزدید کاه از کهربا تن
ز مغناطیس هم بگریخت آهن
چو آن دلخسته کو گردد ز جان سیر
اجل از جان شیرین ، همچنان شیر
ز شخص کشتگان در کوه و صحرا
قضا گسترده پا انداز دیبا
چو تصویر وغا شد صحن میدان
درو هم کشته هم ناکشته بی جان
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۸۵ - جنگ کردن اندرجیت از رام و لچمن و بیهوش شدن رام و لچمن
چو حال لشکر دیوان تبه دید
دل اندرجت از کینه بجوشید
گذشت از راستی و شد دغلباز
که خود را زاغ دید و رام شهباز
به نزدیکی لنکا بود جایی
چو کوی دلبران جادو سرایی
چو چشم دوست کان ساحری بود
زیارت گاه سحر سامری بود
ز خاکش تیره آب چاه بابل
دمیدی سبزه سان هاروت زان گل
بت افسونگری بودست هر سنگ
ز لنکا بود آن معبد دو فرسنگ
گریزان چون ز جنگ یوز آهو
در آنجا رفته، شد مشغول جادو
پس از آتش پرستی سحره ا خواند
توقف کرد آنجا ساعتی ماند
به آیینی که از برما درآموخت
بخُور هوم جادو یک به یک سوخت
برون آمد ز آتش صورت دست
به عهد او شده از بی غمی مست
ز شادی سر برآورده چو شهباز
چو وهم از دیده غائب کرد پرواز
سواره بر ارابه گشت پران
سلاح جنگ جادوی فراوان
به جنگ شیر آمد باز روباه
به حیله دست شیران کرد کوتاه
ستمکش چون بلای آسمانی
نظر را عزل کرد از دید ه بانی
نه دیده پیکر آن نحس دیدی
نه گوش آواز شست او شنیدی
ز شستش جمله میمونان سردار
همی خوردند تیر بی کماندار
به هرکس تیر جادویش رسیدی
شدی مار و به زخم اندر خزیدی
و زان مدهوش ماندی شخص افگار
نگشتی جز به روز حشر هشیار
ز تیر سحر آن دیو فسونگر
شده یکبار بر هم جمله لشکر
همه گفتند کاینجا جز خطر نیست
که تیر آسمانی را سپر نیست
ازین منصوبه ما از جان گذشتیم
بدین شطرنج غائب مات گشتیم
چنان زد تیرها آن تیره فرجام
که هم لچمن شده مدهوش و هم رام
ازان ماران جادو را اثر بود
که افسونش از آن سو سیمبر بود
چو بخت خصم تخم خواب افشاند
از آن هر یک چو دیده بسته در ماند
ز افسون خوانی عفریت ناپاک
فریدون شد اسیر مار ضحاک
همانا مار بو د آن عنبرین شست
که سرتا پای عاشق چون دلش خست
به مار جادویی بسته سر شیر
گره ها بر زده چون بند شمشیر
چکان خونها ز زخمش چون می ناب
چو مستان شراب آلوده در خواب
به خون مدهوش و لایعقل فتاده
که مست عشق را خونست باده
به خون غلطید چون گل نازنین بود
سنانها خار بند آهنین بود
برون صد پاره چون جیب یتیمان
درون آواره چون جیب کریمان
ز هر مویش سنانی رفته بیرون
چو خورشیدی که باشد غرق در خون
زمین گشته زخونابش شفق وام
که گردد بستر خور لعل در شام
خلیده در دلش الماس کین خار
چو گل خونین قبا و سینه افگار
گلو افتاده از تابش دهل را
چو بلبل نوحه کرده مرگ گل را
دل از تن، تن ز جنبش پاره تر بود
که زخم تیغ عشقش کارگر بود
مزعفر گشته رنگ لاله گون روی
خضابی کرده از خون مشکبو م وی
به پیکان خسته دل چون در شهوار
ز درش لعل رمان زاده بسیار
نه خسته بود رام درد پرورد
ز تنگی پاره گشته جامۀ درد
تنش صد پاره چون تار کفیده
دلش چون ناردان در خون طپیده
چو بوی گل شده حالش پریشان
چون خوی مل پس از مستی پشیمان
چو اندرجت چتان دید آشکارا
به سحر خویش تازان شد به لنکا
به پی اش راون آمد کرد تقریر
که کشتم رام و لچمن را به تدبیر
به سر کج ماند تاج کی قبادی
به شادی زد به شهر اندر منادی
همی بنواخت طبل شادمانی
که دشمن را سر آمد زندگانی
به سیتا داد فرمان کز سر بام
ببیند کشته افتاده تن رام
دل اندرجت از کینه بجوشید
گذشت از راستی و شد دغلباز
که خود را زاغ دید و رام شهباز
به نزدیکی لنکا بود جایی
چو کوی دلبران جادو سرایی
چو چشم دوست کان ساحری بود
زیارت گاه سحر سامری بود
ز خاکش تیره آب چاه بابل
دمیدی سبزه سان هاروت زان گل
بت افسونگری بودست هر سنگ
ز لنکا بود آن معبد دو فرسنگ
گریزان چون ز جنگ یوز آهو
در آنجا رفته، شد مشغول جادو
پس از آتش پرستی سحره ا خواند
توقف کرد آنجا ساعتی ماند
به آیینی که از برما درآموخت
بخُور هوم جادو یک به یک سوخت
برون آمد ز آتش صورت دست
به عهد او شده از بی غمی مست
ز شادی سر برآورده چو شهباز
چو وهم از دیده غائب کرد پرواز
سواره بر ارابه گشت پران
سلاح جنگ جادوی فراوان
به جنگ شیر آمد باز روباه
به حیله دست شیران کرد کوتاه
ستمکش چون بلای آسمانی
نظر را عزل کرد از دید ه بانی
نه دیده پیکر آن نحس دیدی
نه گوش آواز شست او شنیدی
ز شستش جمله میمونان سردار
همی خوردند تیر بی کماندار
به هرکس تیر جادویش رسیدی
شدی مار و به زخم اندر خزیدی
و زان مدهوش ماندی شخص افگار
نگشتی جز به روز حشر هشیار
ز تیر سحر آن دیو فسونگر
شده یکبار بر هم جمله لشکر
همه گفتند کاینجا جز خطر نیست
که تیر آسمانی را سپر نیست
ازین منصوبه ما از جان گذشتیم
بدین شطرنج غائب مات گشتیم
چنان زد تیرها آن تیره فرجام
که هم لچمن شده مدهوش و هم رام
ازان ماران جادو را اثر بود
که افسونش از آن سو سیمبر بود
چو بخت خصم تخم خواب افشاند
از آن هر یک چو دیده بسته در ماند
ز افسون خوانی عفریت ناپاک
فریدون شد اسیر مار ضحاک
همانا مار بو د آن عنبرین شست
که سرتا پای عاشق چون دلش خست
به مار جادویی بسته سر شیر
گره ها بر زده چون بند شمشیر
چکان خونها ز زخمش چون می ناب
چو مستان شراب آلوده در خواب
به خون مدهوش و لایعقل فتاده
که مست عشق را خونست باده
به خون غلطید چون گل نازنین بود
سنانها خار بند آهنین بود
برون صد پاره چون جیب یتیمان
درون آواره چون جیب کریمان
ز هر مویش سنانی رفته بیرون
چو خورشیدی که باشد غرق در خون
زمین گشته زخونابش شفق وام
که گردد بستر خور لعل در شام
خلیده در دلش الماس کین خار
چو گل خونین قبا و سینه افگار
گلو افتاده از تابش دهل را
چو بلبل نوحه کرده مرگ گل را
دل از تن، تن ز جنبش پاره تر بود
که زخم تیغ عشقش کارگر بود
مزعفر گشته رنگ لاله گون روی
خضابی کرده از خون مشکبو م وی
به پیکان خسته دل چون در شهوار
ز درش لعل رمان زاده بسیار
نه خسته بود رام درد پرورد
ز تنگی پاره گشته جامۀ درد
تنش صد پاره چون تار کفیده
دلش چون ناردان در خون طپیده
چو بوی گل شده حالش پریشان
چون خوی مل پس از مستی پشیمان
چو اندرجت چتان دید آشکارا
به سحر خویش تازان شد به لنکا
به پی اش راون آمد کرد تقریر
که کشتم رام و لچمن را به تدبیر
به سر کج ماند تاج کی قبادی
به شادی زد به شهر اندر منادی
همی بنواخت طبل شادمانی
که دشمن را سر آمد زندگانی
به سیتا داد فرمان کز سر بام
ببیند کشته افتاده تن رام
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۸۶ - دیدن سیتا رام را به میدان
نظاره کرد ماه از بام افلاک
وجود چون کتان سر تا قدم چاک
فلک می گفت با صد زاری و آه
پرند خور قصب کردست این ماه
مکش جانا دلت گر مهربان است
که تو ماهی و عاشق خسته جان است
بپوش آن طلعت چون ماه تابان
که باشد خسته را ماه آفت جان
خدا را بر مه رو معجر افکن
چو نادان دوست کردی کار دشمن
به تن بنمود مه را زخم دشمن
جراحتهای دل از صافی تن
ور از پندم ترا در دل ملالست
تو معشوقی ترا خونش حلالست
که از دشمن ندیدم هیچ خواری
ز شست دوست خوردم تیرکاری
مگر آهن ربا گشت این تن من
که ننشیند بجر پهلویم آهن
کهن آماج تیر چرخ پیرم
که نتوان برشمردن زخم تیرم
زهر زخمی گشاد از نو دها نی
هم از پیکان درو مانده زبانی
غم دل ورنه چون گفتی به دلدار
که بودش یک زبان گفتار بسیار
به راه زخم درد افکند بیرون
همه تن زخم شد تا گری دی خون
چو سیتا رام را در خاک و خون دید
ز طاقت طاق گشت و زار نالید
فشاند از نرگس آن سرو خرامان
چو خون خلق ، خون دل به دامان
فغانش مرده شمع صد دل افروخت
چراغ افروز نغمه از که آموخت ؟
چراغ جان ز سوز دل تباناک
پریشان تر ز نور افتاده بر خاک
محبت خواند گویی سحر ها روت
که سیمش زر شد و زر عین یاقوت
ز زهر غم شد آب زندگی تلخ
نمود از زخم ناخن ماه را سلخ
به صد خواری بکند آن مشکبو مو
که خون می شد ز مشکش ناف آهو
ز سوسن دست بسته بر گل تر
چو لاله داغ گشته پای تا سر
کمند عنبرین از حلقه ببرید
که مرغ روح از دامش بپرید
به کیوان برده دود آه خود را
کلف کرد از طپانچه ماه خود را
بنفشه زد به دامان سمن چنگ
نقاب مهر شد نیلوفری رنگ
همه تن نیل گشت آن سیمتن حور
که سازد چشم زخم یار خود دور
و گرزان نیل نبود هیچ سودی
برای مرگ خود پوشد کبودی
ز حالش بر فلک نالید ناهید
که مه بگداخت اندر عشق خورشید
فغان برداشت از بخت قفا گرد
که روز دولتم تیره شبا کرد
ازین طالع که جانم زوست افکار
پر آزارم پر آزارم پر آزار
دلم نیلوفر خونین نهاد است
که خورشیدم به رهن شب فتاد است
که راما ! سینه ام خستی و رفتی
گلم از شاخ بشکستی و رفتی
وجود من کنون نقش بر آبست
چو دریا خشک شد ماهی کبابست
وجود چون کتان سر تا قدم چاک
فلک می گفت با صد زاری و آه
پرند خور قصب کردست این ماه
مکش جانا دلت گر مهربان است
که تو ماهی و عاشق خسته جان است
بپوش آن طلعت چون ماه تابان
که باشد خسته را ماه آفت جان
خدا را بر مه رو معجر افکن
چو نادان دوست کردی کار دشمن
به تن بنمود مه را زخم دشمن
جراحتهای دل از صافی تن
ور از پندم ترا در دل ملالست
تو معشوقی ترا خونش حلالست
که از دشمن ندیدم هیچ خواری
ز شست دوست خوردم تیرکاری
مگر آهن ربا گشت این تن من
که ننشیند بجر پهلویم آهن
کهن آماج تیر چرخ پیرم
که نتوان برشمردن زخم تیرم
زهر زخمی گشاد از نو دها نی
هم از پیکان درو مانده زبانی
غم دل ورنه چون گفتی به دلدار
که بودش یک زبان گفتار بسیار
به راه زخم درد افکند بیرون
همه تن زخم شد تا گری دی خون
چو سیتا رام را در خاک و خون دید
ز طاقت طاق گشت و زار نالید
فشاند از نرگس آن سرو خرامان
چو خون خلق ، خون دل به دامان
فغانش مرده شمع صد دل افروخت
چراغ افروز نغمه از که آموخت ؟
چراغ جان ز سوز دل تباناک
پریشان تر ز نور افتاده بر خاک
محبت خواند گویی سحر ها روت
که سیمش زر شد و زر عین یاقوت
ز زهر غم شد آب زندگی تلخ
نمود از زخم ناخن ماه را سلخ
به صد خواری بکند آن مشکبو مو
که خون می شد ز مشکش ناف آهو
ز سوسن دست بسته بر گل تر
چو لاله داغ گشته پای تا سر
کمند عنبرین از حلقه ببرید
که مرغ روح از دامش بپرید
به کیوان برده دود آه خود را
کلف کرد از طپانچه ماه خود را
بنفشه زد به دامان سمن چنگ
نقاب مهر شد نیلوفری رنگ
همه تن نیل گشت آن سیمتن حور
که سازد چشم زخم یار خود دور
و گرزان نیل نبود هیچ سودی
برای مرگ خود پوشد کبودی
ز حالش بر فلک نالید ناهید
که مه بگداخت اندر عشق خورشید
فغان برداشت از بخت قفا گرد
که روز دولتم تیره شبا کرد
ازین طالع که جانم زوست افکار
پر آزارم پر آزارم پر آزار
دلم نیلوفر خونین نهاد است
که خورشیدم به رهن شب فتاد است
که راما ! سینه ام خستی و رفتی
گلم از شاخ بشکستی و رفتی
وجود من کنون نقش بر آبست
چو دریا خشک شد ماهی کبابست
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۸۷ - تسلّی دادن ترجتا سیتا را
چو سیتا بر هلاک خود برآشفت
تسلّی را به گوشش ترجتا گفت
همانا اندرجت گرفیل زور است
چو در خورشید حیران موش کور است
بر آن کس ذره خود کی دست یابد
که دستش پنجۀ خورشید تابد
مخور غم ز آنچه دیدی و شنیدی
طلسمی بود جادویی که دیدی
وگرنه رام و لچمن را به میدان
کم از زالی بود صد پور دستان
شود رام از هزاران بند آزاد
به صد افسون نماند در قفس باد
اگر چه مار جادو بی شمار است
عصای موس وی سر کوب مار است
نیابد عنکبوت از ما قدم رام
به نازش پای پیلان کی شود رام ؟
اگر صرصر بر اندازد جهان را
نیارد کشت شمع آسمان را
نباشد رام را از دشمنان باک
شود خود کشته زهر از بوی تریاک
تو ای نامهربان بر خود مشو زار
مکش خود را پی ناکشته دلدار
پری زان دیو زن گردید ممنون
که بر افعی گزیده خواند افسون
کزین مژده دهانت پر شکر باد
به مرگم زندگانی می دهی یاد
تو ای عیسی نفس دادی مرا جان
هزاران جان شیرین بر تو قربان
دلش گفتا که دلبر ناقتیل است
حیات تو حیاتش را دلیل است
ترا از زندگانی هست مایه
بدین بی جان زید بی شخص سایه
وگر روحش تویی، او هست قالب
بحمدالله کشد روز تو هم شب
چنین بهر نجات از غرق هر بار
زدی دست سبب در هر خس و خار
ز عشق آمد ندا کین رمز دریاب
نمیرد عاشق از کشتن چو سیماب
شنید از هاتف عشق این بشارت
به آب دیده نو کرده طهارت
همه تن شد جبین سجده شکر
ارم کرده زمین سجده شکر
تسلّی را به گوشش ترجتا گفت
همانا اندرجت گرفیل زور است
چو در خورشید حیران موش کور است
بر آن کس ذره خود کی دست یابد
که دستش پنجۀ خورشید تابد
مخور غم ز آنچه دیدی و شنیدی
طلسمی بود جادویی که دیدی
وگرنه رام و لچمن را به میدان
کم از زالی بود صد پور دستان
شود رام از هزاران بند آزاد
به صد افسون نماند در قفس باد
اگر چه مار جادو بی شمار است
عصای موس وی سر کوب مار است
نیابد عنکبوت از ما قدم رام
به نازش پای پیلان کی شود رام ؟
اگر صرصر بر اندازد جهان را
نیارد کشت شمع آسمان را
نباشد رام را از دشمنان باک
شود خود کشته زهر از بوی تریاک
تو ای نامهربان بر خود مشو زار
مکش خود را پی ناکشته دلدار
پری زان دیو زن گردید ممنون
که بر افعی گزیده خواند افسون
کزین مژده دهانت پر شکر باد
به مرگم زندگانی می دهی یاد
تو ای عیسی نفس دادی مرا جان
هزاران جان شیرین بر تو قربان
دلش گفتا که دلبر ناقتیل است
حیات تو حیاتش را دلیل است
ترا از زندگانی هست مایه
بدین بی جان زید بی شخص سایه
وگر روحش تویی، او هست قالب
بحمدالله کشد روز تو هم شب
چنین بهر نجات از غرق هر بار
زدی دست سبب در هر خس و خار
ز عشق آمد ندا کین رمز دریاب
نمیرد عاشق از کشتن چو سیماب
شنید از هاتف عشق این بشارت
به آب دیده نو کرده طهارت
همه تن شد جبین سجده شکر
ارم کرده زمین سجده شکر
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۸۸ - تسلّی دادن هنونت سپاه بیدل را
چو رام از تیر جادو گشت مجروح
به خاک افتاد همچون جسم بی روح
سپاه از بیم گشته دل به دو نیم
که جان بر تن نخستین داد تقدیم
به بالینش ستاده شاه میمون
همی گفتی فشاندی از مژه خون
به یاران گف ت هم جا نیست اندوه
که باشد جشن مردان مرگ انبوه
ولیکن پردلان آهن آشام
شده یکسر پریشان چون دلارام
به حدی رفته از گردان تهور
که خون می شد دل از سهم تصور
ز سهم تیر جادو با دل ریش
پراکندند همچون روزی خویش
دلاسا داده گفتی شاه میمون
که شد از بیم تان بدخواه دلخون
دل خود را دمی بر جای دارید
لوای سعی را بر پای دارید
چو مردان جان ببازید از پی نام
مسوزانید دل از خستن رام
که آخر رام هم خواهد شفا یافت
چه شد از بخت گر روزی جفا یافت
به روز بدکنون سویش نبین ید
به چشم اولین، رویش ببینید
بسی زین گونه گفت آن صاحب هوش
نکرده لیک حرف او کسی گوش
ندیده باز پس از گفته اش کس
هوا خواهش ببیکن بوده و بس
چو نشیند از زبان او کسی پند
بر ابروی کهن چین نو افکند
که هر جا هر که خواهد گو برو زود
که ناخوشنودم از شخصی نه خشنود
به خاک افتاد همچون جسم بی روح
سپاه از بیم گشته دل به دو نیم
که جان بر تن نخستین داد تقدیم
به بالینش ستاده شاه میمون
همی گفتی فشاندی از مژه خون
به یاران گف ت هم جا نیست اندوه
که باشد جشن مردان مرگ انبوه
ولیکن پردلان آهن آشام
شده یکسر پریشان چون دلارام
به حدی رفته از گردان تهور
که خون می شد دل از سهم تصور
ز سهم تیر جادو با دل ریش
پراکندند همچون روزی خویش
دلاسا داده گفتی شاه میمون
که شد از بیم تان بدخواه دلخون
دل خود را دمی بر جای دارید
لوای سعی را بر پای دارید
چو مردان جان ببازید از پی نام
مسوزانید دل از خستن رام
که آخر رام هم خواهد شفا یافت
چه شد از بخت گر روزی جفا یافت
به روز بدکنون سویش نبین ید
به چشم اولین، رویش ببینید
بسی زین گونه گفت آن صاحب هوش
نکرده لیک حرف او کسی گوش
ندیده باز پس از گفته اش کس
هوا خواهش ببیکن بوده و بس
چو نشیند از زبان او کسی پند
بر ابروی کهن چین نو افکند
که هر جا هر که خواهد گو برو زود
که ناخوشنودم از شخصی نه خشنود
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۸۹ - هراسان نشدن ببیکن و رضای رخصت دادن سپاه را
به رفتن ها خوش و ناخوش رضا داد
رضایش بی رضایی ها همی داد
شما هر یک به رفتن پر بر آرید
ولی هنونت را با من گذارید
که من تنها بسم از بهر راون
چه جای آنکه هنونت است با من
به انگد گفت کای پور دلاور
تو رام خسته را همراه خود بر
علاج زخم رام ناتوان کن
به کارش آنچه بتوان کرد آن کن
من اینک می رسم از فتح لنکا
دهم جان در پی ش از وصل سیتا
که رام ار مرده باشد زن ده گردد
چو سیتا را دهان پرخنده گردد
شدند از شرم شاه همت اندیش
سپه ثابت قدم بر مردن خویش
چو لختی باز آمد رام مدهوش
برادر را فتاده دید و خاموش
نه خود لچمن بدانسان بود خسته
که شد بازوی بخت او شکسته
به سوی شاه میمون بانگ برزد
که خون بگریستم از طالع بد
تو در کارم نکردی هیچ تقصیر
ولی حکم قضا را نیست تغییر
سپهدارانت بس نابود گشتند
هواخواهانت خون آلود گشتند
همین باشد طریق مردی و داد
برین عهد و وفا صد آفرین باد
ولی چون شمع بختم بود بیتاب
همه سعی تو ضایع شد درین باب
من از طالع ندیدم روی بهبود
تو هم هر جا که می خواهی برو زود
مکن ضایع تو جان را در پی من
که من گشتم به کام بخت د شمن
فرو ناید به افسون زهر کشته
مده خود را به کشتن بهر کشته
من و لچمن درین میدان فتادیم
به روز بد، به مردن دل نهادیم
خدا داند نصیب ما چه باشد
درین خستن طبیب ما که باشد
به ناگه نارد جنی برآمد
تو گویی صبح اقبالش بر آمد
اعادت را به پیش رام بنشست
که چونی ای جوان شیر زبردست
شدی دلخسته افگار و جگرخون
مشو غمگین ز زهر مار افسون
دهد درد ترا سیمرغ دارو
خلاصت سازد از ماران جادو
ز نارد گفت و گو چون باد بشنفت
به دم در گوش سیمرغ آن سخن گفت
چو بشنید این حکایت شاه مرغان
چو هدهد شد پی کار سلیمان
ز عزلت گاه قاف آمد به پرواز
پرش با با د طوفان گشت انباز
قیامت خواست از باد پر او
هلاک عادیان از صرصر او
به دیوان از غبار وحشت انگیخت
به فرق خاکساران خاک غم بیخت
ز بیمش خود به خود رفتند بیرون
ز سوراخ جراحت مار افسون
فروغ ماهش از عقرب بر آمد
تو گویی آفتاب از شب برآمد
سپه یکسر بسان لچمن و رام
خلاص از مار جادو یافت آرام
چو آن محنت بدل گشته به راحت
ز پیش رام شد سیمرغ رخصت
از آن شادی خبر شد نزد راون
که از جادو رها شد رام و لچمن
به اندرجت دگر ره گفت راون
نکردی هیچ فکر دفع دشمن
که ای ناکرده کار این چیست سستی؟
نکشته خصم، فارغ دل نشستی
ز مار نیم کشته یابی آزار
بریده سر نگوید باز گفتار
به دعوی باز اندرجت روان شد
که سازم کار این بار ، ار نه آن شد
به سوی معبد موعود بشتافت
ببیکن لیک از حالش خبر یافت
هنومان را ز حالش کرد آگاه
که دارد اندرجت عزم فسونگاه
به زودی فکر آن کن ورنه این بار
جهان بر هم زند زان جادوی مار
بباید بست بر جادو سر راه
که گردد چاره اش را دست کوتاه
که گر یابد مجال س حر خواندن
نخواهد هیچ کس را زنده ماندن
هنومان با سپاه بیکران جست
ره معبد به دیو ذوفنون بست
چو راه رفتن خود دید ب سته
ز اندیشه درونش گشت خسته
هنومان را فریب تازه تر داد
کزو آن ششدر بربسته بگشاد
به جادوی طلسمی حور سیتا
دل آن شیر هیجا برده از جا
لباس و زیور سیتا بپوشاند
از آن پس تیغ خون افشان برو راند
به تیغ تیز کرد آن را دو پاره
که می خست از نظرگاهش نظاره
که این بود آن پریروی گل اندام
کزان شد دشمنی در راون و رام
زنی بوده هلاک یک جهان کرد
سر تیغم جهان را زو تهی کرد
سر این فتنه زان ببریدم از تن
چه کم گردد جهان از مرگ یک زن
کنون صلح است ما را در میانه
که رفت آن جنگ جستن را بهانه
هنون حیرت زده ماند از فریبش
نه در سر هوش و نی در دل شکیبش
دوان زآنجا سوی رام آمده باز
که گوید آنچه دید از بخت ناساز
بدان حیله فسونگر فرصتی یافت
سوی معبد به کار سحر بشتافت
رضایش بی رضایی ها همی داد
شما هر یک به رفتن پر بر آرید
ولی هنونت را با من گذارید
که من تنها بسم از بهر راون
چه جای آنکه هنونت است با من
به انگد گفت کای پور دلاور
تو رام خسته را همراه خود بر
علاج زخم رام ناتوان کن
به کارش آنچه بتوان کرد آن کن
من اینک می رسم از فتح لنکا
دهم جان در پی ش از وصل سیتا
که رام ار مرده باشد زن ده گردد
چو سیتا را دهان پرخنده گردد
شدند از شرم شاه همت اندیش
سپه ثابت قدم بر مردن خویش
چو لختی باز آمد رام مدهوش
برادر را فتاده دید و خاموش
نه خود لچمن بدانسان بود خسته
که شد بازوی بخت او شکسته
به سوی شاه میمون بانگ برزد
که خون بگریستم از طالع بد
تو در کارم نکردی هیچ تقصیر
ولی حکم قضا را نیست تغییر
سپهدارانت بس نابود گشتند
هواخواهانت خون آلود گشتند
همین باشد طریق مردی و داد
برین عهد و وفا صد آفرین باد
ولی چون شمع بختم بود بیتاب
همه سعی تو ضایع شد درین باب
من از طالع ندیدم روی بهبود
تو هم هر جا که می خواهی برو زود
مکن ضایع تو جان را در پی من
که من گشتم به کام بخت د شمن
فرو ناید به افسون زهر کشته
مده خود را به کشتن بهر کشته
من و لچمن درین میدان فتادیم
به روز بد، به مردن دل نهادیم
خدا داند نصیب ما چه باشد
درین خستن طبیب ما که باشد
به ناگه نارد جنی برآمد
تو گویی صبح اقبالش بر آمد
اعادت را به پیش رام بنشست
که چونی ای جوان شیر زبردست
شدی دلخسته افگار و جگرخون
مشو غمگین ز زهر مار افسون
دهد درد ترا سیمرغ دارو
خلاصت سازد از ماران جادو
ز نارد گفت و گو چون باد بشنفت
به دم در گوش سیمرغ آن سخن گفت
چو بشنید این حکایت شاه مرغان
چو هدهد شد پی کار سلیمان
ز عزلت گاه قاف آمد به پرواز
پرش با با د طوفان گشت انباز
قیامت خواست از باد پر او
هلاک عادیان از صرصر او
به دیوان از غبار وحشت انگیخت
به فرق خاکساران خاک غم بیخت
ز بیمش خود به خود رفتند بیرون
ز سوراخ جراحت مار افسون
فروغ ماهش از عقرب بر آمد
تو گویی آفتاب از شب برآمد
سپه یکسر بسان لچمن و رام
خلاص از مار جادو یافت آرام
چو آن محنت بدل گشته به راحت
ز پیش رام شد سیمرغ رخصت
از آن شادی خبر شد نزد راون
که از جادو رها شد رام و لچمن
به اندرجت دگر ره گفت راون
نکردی هیچ فکر دفع دشمن
که ای ناکرده کار این چیست سستی؟
نکشته خصم، فارغ دل نشستی
ز مار نیم کشته یابی آزار
بریده سر نگوید باز گفتار
به دعوی باز اندرجت روان شد
که سازم کار این بار ، ار نه آن شد
به سوی معبد موعود بشتافت
ببیکن لیک از حالش خبر یافت
هنومان را ز حالش کرد آگاه
که دارد اندرجت عزم فسونگاه
به زودی فکر آن کن ورنه این بار
جهان بر هم زند زان جادوی مار
بباید بست بر جادو سر راه
که گردد چاره اش را دست کوتاه
که گر یابد مجال س حر خواندن
نخواهد هیچ کس را زنده ماندن
هنومان با سپاه بیکران جست
ره معبد به دیو ذوفنون بست
چو راه رفتن خود دید ب سته
ز اندیشه درونش گشت خسته
هنومان را فریب تازه تر داد
کزو آن ششدر بربسته بگشاد
به جادوی طلسمی حور سیتا
دل آن شیر هیجا برده از جا
لباس و زیور سیتا بپوشاند
از آن پس تیغ خون افشان برو راند
به تیغ تیز کرد آن را دو پاره
که می خست از نظرگاهش نظاره
که این بود آن پریروی گل اندام
کزان شد دشمنی در راون و رام
زنی بوده هلاک یک جهان کرد
سر تیغم جهان را زو تهی کرد
سر این فتنه زان ببریدم از تن
چه کم گردد جهان از مرگ یک زن
کنون صلح است ما را در میانه
که رفت آن جنگ جستن را بهانه
هنون حیرت زده ماند از فریبش
نه در سر هوش و نی در دل شکیبش
دوان زآنجا سوی رام آمده باز
که گوید آنچه دید از بخت ناساز
بدان حیله فسونگر فرصتی یافت
سوی معبد به کار سحر بشتافت
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۹۰ - خبردادن هنونت رام که سیتا را اندرجیت کشت و بیتاب شدن رام و دلاسا دادن ببیکن
چو آن غم نامه بر عاشق فرو خواند
همی بر آتش او روغن افشاند
ز غم یکبارگی بی دست و پا شد
تو گویی روحش از قالب جدا شد
ز نومیدی بر آوردی دم سرد
دو دیده بر رخانش گونۀ زرد
به رنگ رخ عدیل زعفران بود
که شادی مرگ دشمن هم ازان بود
ز طاقت طاق شد صبرش به یکبار
شکاف دل چو چشمش گشت خونبار
به حسرت از جگر آهی برآورد
که چاک اندر دل خارا درآورد
که نخل عمر ما از پا در افکند
که طوبای مرا از بیخ برکند
ز ده سنگی به جانم دور افلاک
که آب زندگانی ری خت در خاک
سپهرا! با منت زینسان چه کین است
که زهرم داده گویی انگبین است
اگر آتش بباری بر سرم بار
مده آب حیاتم بی لب یار
نکردی بر مراد تخت فیروز
سیه تر باد از روزم ترا روز
دریغ آن شمع بزم جان فرو برد
دریغ آن نوگل خندان بپژمرد
کنون من زندگی را تنگ دانم
که جانان می رود، من زنده مانم
به آتش به که افتد کار و بارم
که تاب طعن پروانه ندارم
دلش گفتا چرا در خون طپیدی
نخواهد بود حرفی کان شنیدی
خزان را رو به گلزار ارم نیست
جمال روح از خال عدم نیست
نمیرد آب طوفان زآتش طور
هم از باد فنا ، ایمن بود حور
چسان ببرید سر جان جهان را
که خرق و التیامی نیست جان را
کجا جنبد بر آن کس دست قاتل
که گردد تیغ بر وی مهربان دل
ز دیوان غم ندارد آن پریزاد
چو آهوی حرم از گرگ بیداد
مسوزان دل، چو پروانه بتا ! پاک
چراغ از سر بریدنهاست بی باک
دل از بیم و امیدش زار بگریست
دمادم شمع سان، می مرد می زیست
به دل گفتی کز افسون و فسانه
حیات مرده را تا کی بهانه ؟
مرا زین زندگان ی شرم بادا
ترا هم زین سخن آزرم بادا
منم مرغ اسیر روزگاران
خزان دیده گلم پیش از بهاران
من آن کبکم که از بیضه به پرواز
ندانم آشیان جز جنگل باز
منم آن ماهیی کز سخت جانی
سرابش گردد آب زندگان ی
ندانم چیست باری خاطر شاد
به بخت من کس از مادر نزایاد
ز عشقت این جفاها هیچ شک نیست
که چندین جور تنها از فلک نیست
ز من بگریز عشقا ! ورنه این بار
ترا هم می برم با خویش در نار
دلم از عشق آزاری کشید ه ست
که پنبه ز آتش سوزان ندید ه ست
ز بار غم که بر جان من افتاد
اگر گویم برآرد کوه فریاد
زبان مرغ گل بشناسد ار کس
بداند کو به دردم نالد و بس
ننالد چون به دردم بلبل باغ
که سوزد بر دل من سینۀ داغ
کباب تر بر آتش خون نبارد
که بر سوز دل من گریه آرد
مرا خود مرده بشمر تا توانی
که ننگ مردنست این زندگانی
ببیکن رام را چون دید بیتاب
تسلّی را زده بر آتشش آب
که بیهوده مکن بر زنده ماتم
به مرده، نوحه باشد رسم عالم
گلش بی آفت از باد خزانست
که سیتا نزد راون همچو جانست
یقین هنونت را دیو سیه بخت
فریبی داد بهرکار خود سخت
به کار جادویی منصوبه بنمود
به معبدگاه راه بسته بگشود
اشارت کن کنون از بهر لچمن
که بشتابد به قتلش همره من
نمایم کنج آتشخانه را با ر
بسوزانم درو پروانه کردار
وگرنه از پس آتش پرستی
نه امکانست بر وی چیره دستی
شهادت یافت بر قولش دل رام
به دل بریافت آرام از دلارام
همی بر آتش او روغن افشاند
ز غم یکبارگی بی دست و پا شد
تو گویی روحش از قالب جدا شد
ز نومیدی بر آوردی دم سرد
دو دیده بر رخانش گونۀ زرد
به رنگ رخ عدیل زعفران بود
که شادی مرگ دشمن هم ازان بود
ز طاقت طاق شد صبرش به یکبار
شکاف دل چو چشمش گشت خونبار
به حسرت از جگر آهی برآورد
که چاک اندر دل خارا درآورد
که نخل عمر ما از پا در افکند
که طوبای مرا از بیخ برکند
ز ده سنگی به جانم دور افلاک
که آب زندگانی ری خت در خاک
سپهرا! با منت زینسان چه کین است
که زهرم داده گویی انگبین است
اگر آتش بباری بر سرم بار
مده آب حیاتم بی لب یار
نکردی بر مراد تخت فیروز
سیه تر باد از روزم ترا روز
دریغ آن شمع بزم جان فرو برد
دریغ آن نوگل خندان بپژمرد
کنون من زندگی را تنگ دانم
که جانان می رود، من زنده مانم
به آتش به که افتد کار و بارم
که تاب طعن پروانه ندارم
دلش گفتا چرا در خون طپیدی
نخواهد بود حرفی کان شنیدی
خزان را رو به گلزار ارم نیست
جمال روح از خال عدم نیست
نمیرد آب طوفان زآتش طور
هم از باد فنا ، ایمن بود حور
چسان ببرید سر جان جهان را
که خرق و التیامی نیست جان را
کجا جنبد بر آن کس دست قاتل
که گردد تیغ بر وی مهربان دل
ز دیوان غم ندارد آن پریزاد
چو آهوی حرم از گرگ بیداد
مسوزان دل، چو پروانه بتا ! پاک
چراغ از سر بریدنهاست بی باک
دل از بیم و امیدش زار بگریست
دمادم شمع سان، می مرد می زیست
به دل گفتی کز افسون و فسانه
حیات مرده را تا کی بهانه ؟
مرا زین زندگان ی شرم بادا
ترا هم زین سخن آزرم بادا
منم مرغ اسیر روزگاران
خزان دیده گلم پیش از بهاران
من آن کبکم که از بیضه به پرواز
ندانم آشیان جز جنگل باز
منم آن ماهیی کز سخت جانی
سرابش گردد آب زندگان ی
ندانم چیست باری خاطر شاد
به بخت من کس از مادر نزایاد
ز عشقت این جفاها هیچ شک نیست
که چندین جور تنها از فلک نیست
ز من بگریز عشقا ! ورنه این بار
ترا هم می برم با خویش در نار
دلم از عشق آزاری کشید ه ست
که پنبه ز آتش سوزان ندید ه ست
ز بار غم که بر جان من افتاد
اگر گویم برآرد کوه فریاد
زبان مرغ گل بشناسد ار کس
بداند کو به دردم نالد و بس
ننالد چون به دردم بلبل باغ
که سوزد بر دل من سینۀ داغ
کباب تر بر آتش خون نبارد
که بر سوز دل من گریه آرد
مرا خود مرده بشمر تا توانی
که ننگ مردنست این زندگانی
ببیکن رام را چون دید بیتاب
تسلّی را زده بر آتشش آب
که بیهوده مکن بر زنده ماتم
به مرده، نوحه باشد رسم عالم
گلش بی آفت از باد خزانست
که سیتا نزد راون همچو جانست
یقین هنونت را دیو سیه بخت
فریبی داد بهرکار خود سخت
به کار جادویی منصوبه بنمود
به معبدگاه راه بسته بگشود
اشارت کن کنون از بهر لچمن
که بشتابد به قتلش همره من
نمایم کنج آتشخانه را با ر
بسوزانم درو پروانه کردار
وگرنه از پس آتش پرستی
نه امکانست بر وی چیره دستی
شهادت یافت بر قولش دل رام
به دل بریافت آرام از دلارام
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۹۱ - جنگ شدن لچمن به اندرجیت و کشته شدن اندرجیت از دست لچمن
به لچمن گفت با گردان لشکر
که هان وقت است بشتاب ای برادر
به دشمن تاز و فرصت بر غنیمت
ظفر باشد به سرعت بر غنیمت
به رخصت لچمن اندر پایش افتاد
روان از همتش درخواست امداد
که من فرمان تو می خواهم و بس
نباشد همرهم گو از سپه کس
و لیکن رام را فرمان چنان بود
به لشکر جمله پوید همر هش زود
سران یکسر دوان اندر رکابش
ستاره ذره های آفتابش
روان شد با سپاه خویش لچمن
بدان ره رهنمای او ببیکن
هنوز اندرجت جادو در آنجا
نگشته سحر خود را کارفرما
که لچمن ب ا سپاه دوزخین تف
به گرد آتش معبد زده صف
ز بیم آن سپاه آهنین چنگ
نهان شد باز آتش در دل سنگ
بر آتش هوم خود آنگاه بگذاشت
دل از جان، جان ز جادو پاک برداشت
ز افسون و ز جادو کار بگذشت
به لچمن جنگ و صف کرد اندران دشت
به لچمن، اندرجت زانسان سگالید
کزان گاو زمین از بار نالید
همی غرید چون ابر بهاران
بسان قطره می زد تیر باران
به کین باریدن آمد ابر بیداد
ازو هر قطره باران کوه پولاد
گهی از جا به ناخن کوه کندی
به گردون برده بر فرقش فکندی
گهی از برق تیغ آن ابر سرکش
گشادی بر سرش طوفان آتش
بسی کوشید دیو سخت بازو
ولی شد بار سنگش در ترازو
بدینسان دست برد ه دیو پرفن
همی دید و همی خندید لچمن
همی پیچید بر آتش گیاهی
غریق آب می زد دست و پایی
چو شب نزدیک شد کارش بپرداخت
نفس آماجگاه تیر خود ساخت
به شکل خارپشتی کردش از تیر
چو شیر آمد پس آنگه سوی نخ جیر
کشیده پرنیان آتش افکن
سحابی قطره او صاعقه زن
بر اندرجِت به تیغ تیز بشتافت
به برق آسمان گون کوه بشکافت
سرش را چون همی برید از تن
تو گویی سعد ذابح بود لچمن
به مرگ خود مثل زد دیو ملعون
سگ از بی روح کندن چون زید چون
چون نعش دیو را جوش کفن شد
ظفر زلف علم را شانه زن شد
فرشته بر فلک گفتند با هم
سر دیو سفید افکند رستم
برو روحانیان گلها فشاندند
چو رنگ و بویش اندر گل فتادند
چو لچمن کار اندرجت چنان ساخت
سرش را پیش پای رام انداخت
ببوسیده سر و دستش برادر
سران هم آفرین کردن یکسر
که هان وقت است بشتاب ای برادر
به دشمن تاز و فرصت بر غنیمت
ظفر باشد به سرعت بر غنیمت
به رخصت لچمن اندر پایش افتاد
روان از همتش درخواست امداد
که من فرمان تو می خواهم و بس
نباشد همرهم گو از سپه کس
و لیکن رام را فرمان چنان بود
به لشکر جمله پوید همر هش زود
سران یکسر دوان اندر رکابش
ستاره ذره های آفتابش
روان شد با سپاه خویش لچمن
بدان ره رهنمای او ببیکن
هنوز اندرجت جادو در آنجا
نگشته سحر خود را کارفرما
که لچمن ب ا سپاه دوزخین تف
به گرد آتش معبد زده صف
ز بیم آن سپاه آهنین چنگ
نهان شد باز آتش در دل سنگ
بر آتش هوم خود آنگاه بگذاشت
دل از جان، جان ز جادو پاک برداشت
ز افسون و ز جادو کار بگذشت
به لچمن جنگ و صف کرد اندران دشت
به لچمن، اندرجت زانسان سگالید
کزان گاو زمین از بار نالید
همی غرید چون ابر بهاران
بسان قطره می زد تیر باران
به کین باریدن آمد ابر بیداد
ازو هر قطره باران کوه پولاد
گهی از جا به ناخن کوه کندی
به گردون برده بر فرقش فکندی
گهی از برق تیغ آن ابر سرکش
گشادی بر سرش طوفان آتش
بسی کوشید دیو سخت بازو
ولی شد بار سنگش در ترازو
بدینسان دست برد ه دیو پرفن
همی دید و همی خندید لچمن
همی پیچید بر آتش گیاهی
غریق آب می زد دست و پایی
چو شب نزدیک شد کارش بپرداخت
نفس آماجگاه تیر خود ساخت
به شکل خارپشتی کردش از تیر
چو شیر آمد پس آنگه سوی نخ جیر
کشیده پرنیان آتش افکن
سحابی قطره او صاعقه زن
بر اندرجِت به تیغ تیز بشتافت
به برق آسمان گون کوه بشکافت
سرش را چون همی برید از تن
تو گویی سعد ذابح بود لچمن
به مرگ خود مثل زد دیو ملعون
سگ از بی روح کندن چون زید چون
چون نعش دیو را جوش کفن شد
ظفر زلف علم را شانه زن شد
فرشته بر فلک گفتند با هم
سر دیو سفید افکند رستم
برو روحانیان گلها فشاندند
چو رنگ و بویش اندر گل فتادند
چو لچمن کار اندرجت چنان ساخت
سرش را پیش پای رام انداخت
ببوسیده سر و دستش برادر
سران هم آفرین کردن یکسر
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۹۲ - بر آمدن راون به جنگ صف و خسته شدن لچمن به زخم تیر راون
چو در لنکا ز مرگ او خبر شد
سراسیمه جهان زیر و زبر شد
به کین جوشید در دل خون راون
به تن پوشید بهر جنگ جوشن
به کارش چون جگر بس رخنه افتاد
به جنگ صف صلای عام در داد
سپاهش صف زده بر روی صحرا
ز دیوان شد تهی یکبار لنکا
گرفته ده کمان یکبار بر دست
همی زد تیر باران شست بر شست
کسی را کو بود خود بیست بازو
ز یک ده صد بود ده در ترازو
ز میمونان و از خرسان سردار
هزار اندر هزاران کشت یکبار
کواج و سرب و کوی افتاد بیروح
ببیکن و انگد و هنونت مجروح
نماند ایمن ز تیرش جز تن چند
نمی شد خاطرش زان قتل خرسند
به مالش رشک پای پیل گشته
به کشتن دست عزرائیل گشته
هزیمت در سپاه رام افکند
که با آتش ستیزه گاه تا چند
چودست بردش از اندازه شد بیش
به جنگ پیل میمون آمده پیش
به دفع چشم زخمش نیل شد پیل
همی زد جست و خیز از میل تا میل
شود تا میل چشم دیو بی شرم
به کوری مخالف نیل شد گرم
چنان کوشید چون مردان به میدان
که راون را خجالت شد ز دیوان
به کین آخر خدنگ آتشین زد
که نیل از زخم آن افتاد بیخود
مرکب بود تیز از آتش و باد
که آتش رو به جان آتش افت اد
ز تیر آتشین شد نیل بیتاب
چو عکس شعله اندر آب نیلآب
به پس پایی ز راون شد زبون نیل
چو رفت از پیش فرعون واژگون نیل
چو خاطر جمع کرد از نیل راون
به کین اندرجت شد سوی لچمن
بسان پیل مست نوجوان ش یر
همی کردند با هم جنگ تا دیر
برو هم چیره شد دیو زبردست
به شمشیر و به ژویین جابه جا خست
به زخم نیزه لچمن رفت از کار
چراغش کشته گشت از دیدن مار
سراسیمه جهان زیر و زبر شد
به کین جوشید در دل خون راون
به تن پوشید بهر جنگ جوشن
به کارش چون جگر بس رخنه افتاد
به جنگ صف صلای عام در داد
سپاهش صف زده بر روی صحرا
ز دیوان شد تهی یکبار لنکا
گرفته ده کمان یکبار بر دست
همی زد تیر باران شست بر شست
کسی را کو بود خود بیست بازو
ز یک ده صد بود ده در ترازو
ز میمونان و از خرسان سردار
هزار اندر هزاران کشت یکبار
کواج و سرب و کوی افتاد بیروح
ببیکن و انگد و هنونت مجروح
نماند ایمن ز تیرش جز تن چند
نمی شد خاطرش زان قتل خرسند
به مالش رشک پای پیل گشته
به کشتن دست عزرائیل گشته
هزیمت در سپاه رام افکند
که با آتش ستیزه گاه تا چند
چودست بردش از اندازه شد بیش
به جنگ پیل میمون آمده پیش
به دفع چشم زخمش نیل شد پیل
همی زد جست و خیز از میل تا میل
شود تا میل چشم دیو بی شرم
به کوری مخالف نیل شد گرم
چنان کوشید چون مردان به میدان
که راون را خجالت شد ز دیوان
به کین آخر خدنگ آتشین زد
که نیل از زخم آن افتاد بیخود
مرکب بود تیز از آتش و باد
که آتش رو به جان آتش افت اد
ز تیر آتشین شد نیل بیتاب
چو عکس شعله اندر آب نیلآب
به پس پایی ز راون شد زبون نیل
چو رفت از پیش فرعون واژگون نیل
چو خاطر جمع کرد از نیل راون
به کین اندرجت شد سوی لچمن
بسان پیل مست نوجوان ش یر
همی کردند با هم جنگ تا دیر
برو هم چیره شد دیو زبردست
به شمشیر و به ژویین جابه جا خست
به زخم نیزه لچمن رفت از کار
چراغش کشته گشت از دیدن مار
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۹۳ - جنگ رام با راون و بیهوش شدن راون به زخم تیر رام و گریزاندن بهلبان رت راون در قلعۀ لنکا
برادر را به میدان چون زبون دید
چو آتش کسوت آهن بپوشید
سلیمان درع داوودی به بر کرد
چو افسر مغفر همت به سر کرد
ندیده دیدهای زین ماجرا سخت
سلیمان بر زمین و دیو بر تخت
حریف یکدگر شد رام و راون
بجنبید از دو سو پولاد و آهن
به مرگ راون آمد آن زمان فال
که با عیسی مقابل گشت دجال
چو بگرفته کمان بر دست از دوش
ز شست او ظفر شد حلقه در گوش
خدنگ رام بر عفریت بی دین
تقدم جسته از زخم شیاطین
به سر در پیش رو افکنده ده سر
چو یاجوج از پس سد سکندر
به هر سو کرد رو آن صاحب اقبا ل
ظفر چون سایه می رفتی ز دنبال
ز دست برد او شد دیو بی پا
چو از ملسا زبان از نار ترسا
زبون شد اهرمن آخر ز جمشید
که شیر برف نارد تاب خورشید
نیارد ظلمت شب پیش خور تاب
ناستد رو به روی شعله سیماب
کجا با فربهی پهلو زد آماس
یخ دی کی تواند سفتن الماس
چو شد مدهوش راون رت بهلبان
گریزانده سوی لنکا ز میدان
گریزان شد بسان سایه از نور
چو درد سر ز می از طبع مخمور
چو دشمن شد گریزان رام آزاد
تعاقب کرد لختی باز استاد
ولی چون دید نیکو پیش و پس را
ندید از نامداران هیچ کس را
به گردش از سپهداران لشکر
ببیکن بود و هنونت ظفر ور
یقین دانست کایشان کشته گشتند
به خون آغشته بر هم پشته گشتند
به زاری باز پرسید از ببیکن
که گویی کشته شد امروز لچمن
ازین غم خون من در دل زند جوش
که چونست آن جوان؛ شیر ظفر کوش
به پالیدن در آمد کشتگان را
که بردارد تن هر خسته جان را
به خون پیمانه های عمر لبریز
اجل میخوار و ساقی خنجر تیز
برادر را به میدان یافت خسته
چو عهد ماهرویان دل شکسته
بجز نام ی نمانده در حیاتش
وجود بر عدم کرده بر آتش
پی تدبیر او درماند برجای
که بی لچمن چه باشد حال من وای
همی گفت از کمال مهربانی
که ما را بر سر آمد زندگانی
اگرچه بعد فتح شهر لنکا
شود آب حیاتم وصل سیتا
نخواهم زبست هرگز بی برادر
که بود او مر مرا با جان برابر
فدایم کرد جان نازنین را
نیارم تاب مرگ این چنین را
زدوده آه و افغان جگر سوز
شب آمد بر سر رامِ سیه روز
به گوشش گفت جامون و ببیکن
که چندین غم مخور از زخم لچمن
نه هر دردی دوایی دارد آخر؟
نه هر رنجی شفایی دارد آ خر؟
خردمندی، مشو دیوانه چون مست
مکن ماتم که جان اندر تنش هست
چو مردان در علاج او همی کوش
چو زن تا کی به گریه گم کنی هوش
دل دانا که در عقل سفت ه است
ز یک دم صد هزار امید گفت هاست
پی زخمش سراپا دل فگارم
به خاطر آنچه آید عرض دارم
علاج غیر ازین نبود که حالی
رود هنونت در کوه شمالی
گیاهایی که د ارد طبع تریاک
به آب زندگانی رسته زان خاک
بود جانداروی خسته بدنها
برآرد خود به خود پیکان ز تنها
اگر پیش از طلوع نور خورشید
بیارد آن گیاها ن هست امید
که زهر زخم را تریاک گردد
وگرنه خسته مشت خاک گردد
نشان آن گیاها ن هست مشهور
که در شب شمع سان باشند پر نور
چو آتش کسوت آهن بپوشید
سلیمان درع داوودی به بر کرد
چو افسر مغفر همت به سر کرد
ندیده دیدهای زین ماجرا سخت
سلیمان بر زمین و دیو بر تخت
حریف یکدگر شد رام و راون
بجنبید از دو سو پولاد و آهن
به مرگ راون آمد آن زمان فال
که با عیسی مقابل گشت دجال
چو بگرفته کمان بر دست از دوش
ز شست او ظفر شد حلقه در گوش
خدنگ رام بر عفریت بی دین
تقدم جسته از زخم شیاطین
به سر در پیش رو افکنده ده سر
چو یاجوج از پس سد سکندر
به هر سو کرد رو آن صاحب اقبا ل
ظفر چون سایه می رفتی ز دنبال
ز دست برد او شد دیو بی پا
چو از ملسا زبان از نار ترسا
زبون شد اهرمن آخر ز جمشید
که شیر برف نارد تاب خورشید
نیارد ظلمت شب پیش خور تاب
ناستد رو به روی شعله سیماب
کجا با فربهی پهلو زد آماس
یخ دی کی تواند سفتن الماس
چو شد مدهوش راون رت بهلبان
گریزانده سوی لنکا ز میدان
گریزان شد بسان سایه از نور
چو درد سر ز می از طبع مخمور
چو دشمن شد گریزان رام آزاد
تعاقب کرد لختی باز استاد
ولی چون دید نیکو پیش و پس را
ندید از نامداران هیچ کس را
به گردش از سپهداران لشکر
ببیکن بود و هنونت ظفر ور
یقین دانست کایشان کشته گشتند
به خون آغشته بر هم پشته گشتند
به زاری باز پرسید از ببیکن
که گویی کشته شد امروز لچمن
ازین غم خون من در دل زند جوش
که چونست آن جوان؛ شیر ظفر کوش
به پالیدن در آمد کشتگان را
که بردارد تن هر خسته جان را
به خون پیمانه های عمر لبریز
اجل میخوار و ساقی خنجر تیز
برادر را به میدان یافت خسته
چو عهد ماهرویان دل شکسته
بجز نام ی نمانده در حیاتش
وجود بر عدم کرده بر آتش
پی تدبیر او درماند برجای
که بی لچمن چه باشد حال من وای
همی گفت از کمال مهربانی
که ما را بر سر آمد زندگانی
اگرچه بعد فتح شهر لنکا
شود آب حیاتم وصل سیتا
نخواهم زبست هرگز بی برادر
که بود او مر مرا با جان برابر
فدایم کرد جان نازنین را
نیارم تاب مرگ این چنین را
زدوده آه و افغان جگر سوز
شب آمد بر سر رامِ سیه روز
به گوشش گفت جامون و ببیکن
که چندین غم مخور از زخم لچمن
نه هر دردی دوایی دارد آخر؟
نه هر رنجی شفایی دارد آ خر؟
خردمندی، مشو دیوانه چون مست
مکن ماتم که جان اندر تنش هست
چو مردان در علاج او همی کوش
چو زن تا کی به گریه گم کنی هوش
دل دانا که در عقل سفت ه است
ز یک دم صد هزار امید گفت هاست
پی زخمش سراپا دل فگارم
به خاطر آنچه آید عرض دارم
علاج غیر ازین نبود که حالی
رود هنونت در کوه شمالی
گیاهایی که د ارد طبع تریاک
به آب زندگانی رسته زان خاک
بود جانداروی خسته بدنها
برآرد خود به خود پیکان ز تنها
اگر پیش از طلوع نور خورشید
بیارد آن گیاها ن هست امید
که زهر زخم را تریاک گردد
وگرنه خسته مشت خاک گردد
نشان آن گیاها ن هست مشهور
که در شب شمع سان باشند پر نور
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۹۴ - آمدن هنونت به کوه شمالی و جنگ کردن او با دیوان و کشته شدن سیصد هزار دیوان از دست هنونت
شنید این حرف هنونت نکونام
ندیده انتظار رخصت رام
شباشب رفت سوی کوه موعود
که آرد نوشداروی گیا زود
ولی راون به دیوان داد فرمان
که در کوه آتش افروزند چندان
که نشناسد گیا ، میمون سرکش
غلط خوانَ د کتاب شمع ز آتش
وگر بشناسد آن جاسوس چالاک
شکار مدعا بندد به فتراک
چو باز آید سر راهش ببن دند
ز آگاهی به غفلت خوش بخند ند
بهر جا کو نفس ره مانده گیرد
به هر نوعی که خاطرها پذیرد
شما یکبارگی بر وی بتازید
به ضرب و زور کار او بسازید
ز فرمانش سپاه دیو زادان
شتابیدند هریک بد نهادان
دوان پیش از هنون کردن د گلزار
ز آتش لاله گون دامان کهسار
بدید آن کوه را هنونت مشتاق
چو آتشخانۀ دلهای عشاق
ز بس کاتش فروزان جابه جا دید
ز امکان دور، تشخیص گیا دید
چنان آمد برای آن صف آرای
که از بن کوه را برکند از جای
بر انگشتی نهاد آن کوه بیباک
به شاخ گاو بر چون مرکز خاک
ز کوه انگشت او از روی تمثیل
چو شهرستان لوط و پرّ جبریل
چو پیل مس ت در چنگال عنقا
چو کشتی گران بر موج دریا
چو کشتی گشته کوه از بس روانی
نموده پور بادش بادبانی
چنان برخشک راندی کشتی کوه
که دریا گشت غرق موج اندوه
سبک برداشت کُه را آن نکونام
دل دانا چو محنتهای ای ام
زبار کوه دستش را زیان نی
چو غم بر خاطر عاشق گران نی
به حکم رام گویی توأمان بود
که کوه اندر رکاب او دوان بود
ز حلمش کوه بی پا از تحمل
که کوهی را روان برداشت چون گل
بسان تند باد ی کو برد دود
به زودی کوه را از جای بربود
به دستش کوه شد بی پا و بی صبر
به فرمان موکل سر نهد ابر
قیامت رفت بر دیوان ناساز
که کوه اندر هوا آمد به پرواز
سپاه دیو زادان از کمین گاه
چو بر وی حمله آوردند ناگاه
به دستی کوه، دستی تختۀ سنگ
دران ره کرد با دیوان بسی جنگ
ز خونِ بد رگان بس چشمه بگشاد
به دستش کوه همچون گوی فصاد
زبس بارید دستش سنگ باران
فزون تر گشت از ششصد هزاران
به صد دل حمله آورده به یک دست
سپاه دیو زادان جمله بشکست
پس از فتح و ظفر با خاطر شاد
دوان در وعده گاه آمد با ستاد
به شبگیری شباشب از سحر پیش
برفت و کوه را آورد ب ا خویش
چو اندیشه به کارش کرد تمییز
به حیرت ماند رام و لشکرش نیز
زبان آفرینش برگشادند
فزون از گفتنم انصاف دادند
سبک هر داوری کان بود در کار
به دست آمد ازان کوه گرانبار
دوان بر زخمهای خسته بستند
چنان به شد که پنداری نخستند
به دم برخاست هر یک خسته از جای
چو گردد مرده روز حشر بر پای
خداوندی که تاثیر گیا داد
گیا داد و به لچمن هم شفا داد
برادر را به صحبت دید چون رام
به شکر حق زبان جنباند در کام
جبین ساییده بهر سجده بر خاک
فراوان کرد شکر ایزد پاک
سپه کردند هر یک تهنیت باد
غمستان گشت در دم عشرت آباد
ندیده انتظار رخصت رام
شباشب رفت سوی کوه موعود
که آرد نوشداروی گیا زود
ولی راون به دیوان داد فرمان
که در کوه آتش افروزند چندان
که نشناسد گیا ، میمون سرکش
غلط خوانَ د کتاب شمع ز آتش
وگر بشناسد آن جاسوس چالاک
شکار مدعا بندد به فتراک
چو باز آید سر راهش ببن دند
ز آگاهی به غفلت خوش بخند ند
بهر جا کو نفس ره مانده گیرد
به هر نوعی که خاطرها پذیرد
شما یکبارگی بر وی بتازید
به ضرب و زور کار او بسازید
ز فرمانش سپاه دیو زادان
شتابیدند هریک بد نهادان
دوان پیش از هنون کردن د گلزار
ز آتش لاله گون دامان کهسار
بدید آن کوه را هنونت مشتاق
چو آتشخانۀ دلهای عشاق
ز بس کاتش فروزان جابه جا دید
ز امکان دور، تشخیص گیا دید
چنان آمد برای آن صف آرای
که از بن کوه را برکند از جای
بر انگشتی نهاد آن کوه بیباک
به شاخ گاو بر چون مرکز خاک
ز کوه انگشت او از روی تمثیل
چو شهرستان لوط و پرّ جبریل
چو پیل مس ت در چنگال عنقا
چو کشتی گران بر موج دریا
چو کشتی گشته کوه از بس روانی
نموده پور بادش بادبانی
چنان برخشک راندی کشتی کوه
که دریا گشت غرق موج اندوه
سبک برداشت کُه را آن نکونام
دل دانا چو محنتهای ای ام
زبار کوه دستش را زیان نی
چو غم بر خاطر عاشق گران نی
به حکم رام گویی توأمان بود
که کوه اندر رکاب او دوان بود
ز حلمش کوه بی پا از تحمل
که کوهی را روان برداشت چون گل
بسان تند باد ی کو برد دود
به زودی کوه را از جای بربود
به دستش کوه شد بی پا و بی صبر
به فرمان موکل سر نهد ابر
قیامت رفت بر دیوان ناساز
که کوه اندر هوا آمد به پرواز
سپاه دیو زادان از کمین گاه
چو بر وی حمله آوردند ناگاه
به دستی کوه، دستی تختۀ سنگ
دران ره کرد با دیوان بسی جنگ
ز خونِ بد رگان بس چشمه بگشاد
به دستش کوه همچون گوی فصاد
زبس بارید دستش سنگ باران
فزون تر گشت از ششصد هزاران
به صد دل حمله آورده به یک دست
سپاه دیو زادان جمله بشکست
پس از فتح و ظفر با خاطر شاد
دوان در وعده گاه آمد با ستاد
به شبگیری شباشب از سحر پیش
برفت و کوه را آورد ب ا خویش
چو اندیشه به کارش کرد تمییز
به حیرت ماند رام و لشکرش نیز
زبان آفرینش برگشادند
فزون از گفتنم انصاف دادند
سبک هر داوری کان بود در کار
به دست آمد ازان کوه گرانبار
دوان بر زخمهای خسته بستند
چنان به شد که پنداری نخستند
به دم برخاست هر یک خسته از جای
چو گردد مرده روز حشر بر پای
خداوندی که تاثیر گیا داد
گیا داد و به لچمن هم شفا داد
برادر را به صحبت دید چون رام
به شکر حق زبان جنباند در کام
جبین ساییده بهر سجده بر خاک
فراوان کرد شکر ایزد پاک
سپه کردند هر یک تهنیت باد
غمستان گشت در دم عشرت آباد
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۹۵ - بیدار کردن کنب کرن برادر خود را از خواب برای جنگ رام و بیدار شدن کنب کرن
کمر بشکست راون را ز اندوه
که چون آورد هنونت آنچنان کوه
به دل گفتا که وقت کنب کرن است
که این ساعت گران بر ما چو قرن است
کنم بیدار از خواب گرانش
که دشمن خسپد از تیغ و سنانش
گران خوابش، یقین خواب عدم نیست
ولی زو در درازی هیچ کم نیست
بود پیوسته با خوابش سر و کار
چو چشم عاشقان همواره بیدار
چنان چشمش ز بیداری رمیده
که جز در خواب بیداری ندید ه
به راون کنب کرن آ تشین تاب
برادر بود همچون مرگ با خواب
به خفتن داشت عشق آن مرگ پیکر
برادر را بود مهر برادر
چو بخت بد همیشه بود در خواب
ز غفلت همچو مرده سر به سر خواب
بسا کس نامزد شد بهر این کار
که گردد کنب کرن از خواب بیدار
که روزی مرگ آید خواب تا کی ؟
جهانی غرق شد، این آب تا کی؟
اگرچه خفته در خواب گران بود
دمش با نعرهٔ صد پاسبان بود
دمش را نفخ صور انگاشت صد بار
ز خواب مرگ می شد مرده بیدار
کسی کو تا در قصرش رسیدی
چو برگ باد از دم پریدی
فرستاده برون در بماندند
پریشان خاطر و اب ت ر بماندند
فکندند از عقب دیوار خانه
درون رفتند آخر زین بهانه
هزاران بوق و کوس طبل شاهی
به گوشش کوفتندی خود کماهی
از آن غوغا که گشتی گوشها ریش
چو از افسانه می شد خواب او بیش
گل آتش به بستر برفشاندند
هزاران پیل بر سینه دواندند
نمک در دیده اش سودند چندان
که چون دریا نمک را دیده شد کان
به بیداری نکرده دیده اش رو
نه غلطیده خود از پهلو به پهلو
ازان خواب گران دلگیر راون
به دیوان کرد این تقریر راون
جزین تدبیر دیگر نیست معلوم
که این آهن به آن آتش شود موم
بباید برد چندین حور منظر
معطر کسوت اندر مشک و عنبر
به خوبی بر همه با ماه خویشان
به مغزش چون در آید بوی ایشان
ازان نکهت ز خواب خوش بر آید
پی نظاره چشمان برگشاید
به شهر اندر زنی کو نازنین بود
اگر مستور در محفل گزین بود
بسان غنچه عطر اندود گشته
روان در خلوت موعود گشته
ز بس در جلوه هر سو پیکر ماه
به موج نور تنگ آمد گذرگاه
خرامیدند کبکان حصاری
به رنگ و بو چو گلهای بهاری
به بوی گلرخان عطرپیرای
از آن خواب گران برخاست از جای
مگر دور قمر آمد پدیدار
کزان خواب گران شد فتنه بیدار
چو آن دیوانه دیو از خواب برخاست
ستون آسمان از قامت آراست
صبوحی بهر او کردند موجود
طعام و باده بر آیین معهود
هزاران خم شراب ارغوانی
سب وی خود فزون تر ز آنچه دانی
برای نقل او کرده مهیا
طعامی توده توده کوه بالا
ز دریا بیش خورده بادهٔ خون
برو ن قل و کباب از کوه افزون
هم ازخون و هم از می گشت بد مست
به پیش تخت راون رفت بنشست
که چون آورد هنونت آنچنان کوه
به دل گفتا که وقت کنب کرن است
که این ساعت گران بر ما چو قرن است
کنم بیدار از خواب گرانش
که دشمن خسپد از تیغ و سنانش
گران خوابش، یقین خواب عدم نیست
ولی زو در درازی هیچ کم نیست
بود پیوسته با خوابش سر و کار
چو چشم عاشقان همواره بیدار
چنان چشمش ز بیداری رمیده
که جز در خواب بیداری ندید ه
به راون کنب کرن آ تشین تاب
برادر بود همچون مرگ با خواب
به خفتن داشت عشق آن مرگ پیکر
برادر را بود مهر برادر
چو بخت بد همیشه بود در خواب
ز غفلت همچو مرده سر به سر خواب
بسا کس نامزد شد بهر این کار
که گردد کنب کرن از خواب بیدار
که روزی مرگ آید خواب تا کی ؟
جهانی غرق شد، این آب تا کی؟
اگرچه خفته در خواب گران بود
دمش با نعرهٔ صد پاسبان بود
دمش را نفخ صور انگاشت صد بار
ز خواب مرگ می شد مرده بیدار
کسی کو تا در قصرش رسیدی
چو برگ باد از دم پریدی
فرستاده برون در بماندند
پریشان خاطر و اب ت ر بماندند
فکندند از عقب دیوار خانه
درون رفتند آخر زین بهانه
هزاران بوق و کوس طبل شاهی
به گوشش کوفتندی خود کماهی
از آن غوغا که گشتی گوشها ریش
چو از افسانه می شد خواب او بیش
گل آتش به بستر برفشاندند
هزاران پیل بر سینه دواندند
نمک در دیده اش سودند چندان
که چون دریا نمک را دیده شد کان
به بیداری نکرده دیده اش رو
نه غلطیده خود از پهلو به پهلو
ازان خواب گران دلگیر راون
به دیوان کرد این تقریر راون
جزین تدبیر دیگر نیست معلوم
که این آهن به آن آتش شود موم
بباید برد چندین حور منظر
معطر کسوت اندر مشک و عنبر
به خوبی بر همه با ماه خویشان
به مغزش چون در آید بوی ایشان
ازان نکهت ز خواب خوش بر آید
پی نظاره چشمان برگشاید
به شهر اندر زنی کو نازنین بود
اگر مستور در محفل گزین بود
بسان غنچه عطر اندود گشته
روان در خلوت موعود گشته
ز بس در جلوه هر سو پیکر ماه
به موج نور تنگ آمد گذرگاه
خرامیدند کبکان حصاری
به رنگ و بو چو گلهای بهاری
به بوی گلرخان عطرپیرای
از آن خواب گران برخاست از جای
مگر دور قمر آمد پدیدار
کزان خواب گران شد فتنه بیدار
چو آن دیوانه دیو از خواب برخاست
ستون آسمان از قامت آراست
صبوحی بهر او کردند موجود
طعام و باده بر آیین معهود
هزاران خم شراب ارغوانی
سب وی خود فزون تر ز آنچه دانی
برای نقل او کرده مهیا
طعامی توده توده کوه بالا
ز دریا بیش خورده بادهٔ خون
برو ن قل و کباب از کوه افزون
هم ازخون و هم از می گشت بد مست
به پیش تخت راون رفت بنشست
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۹۶ - پند دادن کنب کرن راون را و اعراض شدن راون از او
زمین بوسید و گقت ای شاه دیوان
دل من مانده است امروز حیران
که از خوابم چرا بیدارکردی
خلاف عادتم آزار کردی
مگر کاری درافتاده به دشمن
که شوراندی چنان خوش خواب بر من
بگفتا؛ رام لنکا را قتل کرد
سراسر شهر دیوان را خلل کرد
ز دیوان جز دو کس پیدا اثر نیست
ترا ای بی خبر اصلاً خبر نیست
ز ضرب تیغ آن گُ رد بلاجو
نمانده زنده فردی جز من و تو
بگفتا؛ رام را با تو چه کین است ؟
بگفتا عشق سیتا در کمین است
بگفتا؛ بهر یک زن گر چه حور است
خرابیِ جهان دیدن ، قصور است
به طفلان پند باید دادن از جان
به تو حیفست پند، ای پیر نادان!
زیاده گشته ای بدمست و بد رأی
بکن ترک می ای خود بین خود رأی !
مگر عقلت به جا آید دگر بار
به توبه برگرایی زین چنین کار
مخور بسیار می این نکته کن یاد
که گل هر چند بشگفت از دم باد
چو باد ان در گلستان گشت گستاخ
بریزد گل ، ز گلبن بشکند شاخ
چراغ ار چه ز روغن هست پر نور
چو شد لبریز، ماند از روشنی دور
به دانش رهزنی چون می نباشد
خرد را دشمنی چو ن وی نباشد
کسی را کز می ، آشوب مزاج است
گر آید صد فلاطون ، لاعلاج است
دلت شد غرق عشقِ باده چندان
که در عقلت پدید آورد نقصان
خرابیها به ملکت راه ازآن یافت
که دانش از دل تو روی برتافت
ز نخوت سر فرو یکدم نیاری
چو شیطان سجدهٔ آدم نیاری
به تو حرفی که باید گفت گفتم
در دانش چو شاید سفت سفتم
که سیتا را به نزد رام بفرست
به عذر جرم خود پیغام بفرست
گر از پندی که دادم رو بتابی
نخواهی دید هرگز جز خرابی
جوابش داد راون کای تُنُگ ظرف
ز تو بوی هراس آمد ازین حرف
برو خواب گران کن ای جوانمرگ
که بهر نام می خواهم به جان مرگ
فدای عشق سازم ده سر خویش
سپارم کی به دشمن دلبر خویش
دلش غیرت گرفت از طعن ده سر
جوابش داد آشفته برادر
که گفتم حرف صلح از بهر تدبیر
وگرنه شیر نهراسد ز نخ جیر
مرا گفتی که می ترسی ز دشمن
نباید بیم راه اندر دل من
چو خواهم امتحان تیغ و خنجر
شکافم شانه وش سد سکندر
کنم صد سر فدای پای سیتا
چه یکتا سر چه ده سر جای سیتا
به جنگ خاکیان خود در نما نم
دو رخ طرح است بر هفت آسمانم
توان نوع بشر را داد بر باد
که معلوم است زور آدمی زاد
ز میمونان شماری بر نگیرم
بجز خوردن حساب از سر نگیرم
نیارم نیز خرسان را ته چشم
شمارم جنس ایشان را کم از پشم
فرشته ترسد از من ، آدمی کیست ؟
که مور اندر دهان اژدها چیست ؟
نشد هم پنجۀ شیران غزاله
به دندان چند بستیزد نواله ؟
نه مقصود من از فخریه لاف است
غبارم بر دهان روز مصاف است
اجازت خواست آنگاه از برادر
ز بیشه سوی میدان شد غضنفر
دل من مانده است امروز حیران
که از خوابم چرا بیدارکردی
خلاف عادتم آزار کردی
مگر کاری درافتاده به دشمن
که شوراندی چنان خوش خواب بر من
بگفتا؛ رام لنکا را قتل کرد
سراسر شهر دیوان را خلل کرد
ز دیوان جز دو کس پیدا اثر نیست
ترا ای بی خبر اصلاً خبر نیست
ز ضرب تیغ آن گُ رد بلاجو
نمانده زنده فردی جز من و تو
بگفتا؛ رام را با تو چه کین است ؟
بگفتا عشق سیتا در کمین است
بگفتا؛ بهر یک زن گر چه حور است
خرابیِ جهان دیدن ، قصور است
به طفلان پند باید دادن از جان
به تو حیفست پند، ای پیر نادان!
زیاده گشته ای بدمست و بد رأی
بکن ترک می ای خود بین خود رأی !
مگر عقلت به جا آید دگر بار
به توبه برگرایی زین چنین کار
مخور بسیار می این نکته کن یاد
که گل هر چند بشگفت از دم باد
چو باد ان در گلستان گشت گستاخ
بریزد گل ، ز گلبن بشکند شاخ
چراغ ار چه ز روغن هست پر نور
چو شد لبریز، ماند از روشنی دور
به دانش رهزنی چون می نباشد
خرد را دشمنی چو ن وی نباشد
کسی را کز می ، آشوب مزاج است
گر آید صد فلاطون ، لاعلاج است
دلت شد غرق عشقِ باده چندان
که در عقلت پدید آورد نقصان
خرابیها به ملکت راه ازآن یافت
که دانش از دل تو روی برتافت
ز نخوت سر فرو یکدم نیاری
چو شیطان سجدهٔ آدم نیاری
به تو حرفی که باید گفت گفتم
در دانش چو شاید سفت سفتم
که سیتا را به نزد رام بفرست
به عذر جرم خود پیغام بفرست
گر از پندی که دادم رو بتابی
نخواهی دید هرگز جز خرابی
جوابش داد راون کای تُنُگ ظرف
ز تو بوی هراس آمد ازین حرف
برو خواب گران کن ای جوانمرگ
که بهر نام می خواهم به جان مرگ
فدای عشق سازم ده سر خویش
سپارم کی به دشمن دلبر خویش
دلش غیرت گرفت از طعن ده سر
جوابش داد آشفته برادر
که گفتم حرف صلح از بهر تدبیر
وگرنه شیر نهراسد ز نخ جیر
مرا گفتی که می ترسی ز دشمن
نباید بیم راه اندر دل من
چو خواهم امتحان تیغ و خنجر
شکافم شانه وش سد سکندر
کنم صد سر فدای پای سیتا
چه یکتا سر چه ده سر جای سیتا
به جنگ خاکیان خود در نما نم
دو رخ طرح است بر هفت آسمانم
توان نوع بشر را داد بر باد
که معلوم است زور آدمی زاد
ز میمونان شماری بر نگیرم
بجز خوردن حساب از سر نگیرم
نیارم نیز خرسان را ته چشم
شمارم جنس ایشان را کم از پشم
فرشته ترسد از من ، آدمی کیست ؟
که مور اندر دهان اژدها چیست ؟
نشد هم پنجۀ شیران غزاله
به دندان چند بستیزد نواله ؟
نه مقصود من از فخریه لاف است
غبارم بر دهان روز مصاف است
اجازت خواست آنگاه از برادر
ز بیشه سوی میدان شد غضنفر
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۹۷ - جنگ کردن کنب کرن با هنومان و خوردن چندین هزار میمونان را و جنگ کردن میمونان با کنب کرن
چو عزم رزم گشته در دلش جزم
به رزم آمد چو مستان شاد در بزم
ز جوش خون، دلش رشک قرابه
مسلح پا نهاده بر ارابه
حصاری بود ارابه به هزار اسب
کشیدندی به صد محنت سوار اس ب
چو پیل بر شکسته آهنین بند
قیامت در سپاه رام افکند
به جنگ آن نهنگ تشنۀ خون
برون نامد کس از گُردان میمون
برو زد شاه میمونان قوی چنگ
به قصد اژدها آمد هوا جنگ
برو بارید دیو آسمان تن
ز شمشیر برو طوفان آهن
مگر بود اژدها آن کوه بنیاد
که دندانش همی خایید پولاد
به ناخنها و دندانهای چون تیر
نکرده شاه میمون هیچ تقصیر
ز آهن خوردنش دندان چو شد کند
به شیری دل به جنگ سنگ شد تند
ز دستش سنگها رفتی به فرسنگ
خجل از سنگسازش، سنگ خرسنگ
به آخر دیو کرده پیش دستی
ز بالا در فکنده سوی پستی
به ژوپین شه به سر افتاده مجروح
به بیهوشی بسان جسم بی روح
ز شادی دیو سر بر چرخ افراشت
شکار شیر کرد و نعره برداشت
چو دشمن چیره شد بر شاه میمون
به جوش آمد به دل، هنونت را خون
به کین بگرفت بر کف تخته سنگی
به جنگ دشمن آمد بی درنگی
دوان از زخم سنگ و ضربت مشت
هزار اس ب ارابه ، یک به یک کشت
فتاده ه ر لوند چرخ پیمای
چو رخش آسمان بی دست و بی پای
بلا ناید ز میمون در طویله
چرا میمون بلا شد بر طویله
پیاده گشت عفریت غضبناک
به خونریزی چو تیغ عشق بیباک
به یک ساعت کم از اندازه بیرون
فرو خورد از سپاه خرس و میمون
به خاک افکند سرها از همه سوی
به پای سیل خونها باخته گوی
چو شد بر قلب دشمن دیو چیره
گذشت اندر دل عفریت تیره
که کار دشمنان ، خود ساختم من
سرخصمان به خاک انداختم من
غریق زخم خون شد شاه میمون
فتاده خوار در میدانم اکنون
ظفر شد جنگ بی تقریب تا کی
بهار آمد ؛گذارم آتش دی
مرا شاید که ترک جنگ گیرم
شکار فتح را در چنگ گیرم
برم برداشته جسمش ازینجا
که گ ردد جان راون ، خوش به لنکا
چو بردارم برم جسمش بدین سان
نماند کس ز میمونان به میدان
یلانش خود به خود خواهند بگریخت
پراکنده گهر چون رشته بگسیخت
سپه بی شاه بگریزد به فرسنگ
تن بی سر چه کار آید گه جنگ
تنش را در بغل بگرفت دشمن
روان شد سوی لنکا پیش راون
به رزم آمد چو مستان شاد در بزم
ز جوش خون، دلش رشک قرابه
مسلح پا نهاده بر ارابه
حصاری بود ارابه به هزار اسب
کشیدندی به صد محنت سوار اس ب
چو پیل بر شکسته آهنین بند
قیامت در سپاه رام افکند
به جنگ آن نهنگ تشنۀ خون
برون نامد کس از گُردان میمون
برو زد شاه میمونان قوی چنگ
به قصد اژدها آمد هوا جنگ
برو بارید دیو آسمان تن
ز شمشیر برو طوفان آهن
مگر بود اژدها آن کوه بنیاد
که دندانش همی خایید پولاد
به ناخنها و دندانهای چون تیر
نکرده شاه میمون هیچ تقصیر
ز آهن خوردنش دندان چو شد کند
به شیری دل به جنگ سنگ شد تند
ز دستش سنگها رفتی به فرسنگ
خجل از سنگسازش، سنگ خرسنگ
به آخر دیو کرده پیش دستی
ز بالا در فکنده سوی پستی
به ژوپین شه به سر افتاده مجروح
به بیهوشی بسان جسم بی روح
ز شادی دیو سر بر چرخ افراشت
شکار شیر کرد و نعره برداشت
چو دشمن چیره شد بر شاه میمون
به جوش آمد به دل، هنونت را خون
به کین بگرفت بر کف تخته سنگی
به جنگ دشمن آمد بی درنگی
دوان از زخم سنگ و ضربت مشت
هزار اس ب ارابه ، یک به یک کشت
فتاده ه ر لوند چرخ پیمای
چو رخش آسمان بی دست و بی پای
بلا ناید ز میمون در طویله
چرا میمون بلا شد بر طویله
پیاده گشت عفریت غضبناک
به خونریزی چو تیغ عشق بیباک
به یک ساعت کم از اندازه بیرون
فرو خورد از سپاه خرس و میمون
به خاک افکند سرها از همه سوی
به پای سیل خونها باخته گوی
چو شد بر قلب دشمن دیو چیره
گذشت اندر دل عفریت تیره
که کار دشمنان ، خود ساختم من
سرخصمان به خاک انداختم من
غریق زخم خون شد شاه میمون
فتاده خوار در میدانم اکنون
ظفر شد جنگ بی تقریب تا کی
بهار آمد ؛گذارم آتش دی
مرا شاید که ترک جنگ گیرم
شکار فتح را در چنگ گیرم
برم برداشته جسمش ازینجا
که گ ردد جان راون ، خوش به لنکا
چو بردارم برم جسمش بدین سان
نماند کس ز میمونان به میدان
یلانش خود به خود خواهند بگریخت
پراکنده گهر چون رشته بگسیخت
سپه بی شاه بگریزد به فرسنگ
تن بی سر چه کار آید گه جنگ
تنش را در بغل بگرفت دشمن
روان شد سوی لنکا پیش راون
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۹۸ - خلاص کردن خود را شاه میمون از بند کنب کرن و کشته شدن کنب کرن به دست رام از زخم تیر
به میدان بازگشته دیو خونخوار
بلای رفته باز آمد دگربار
جهان گفتا به جان ایثار مرگ است
که خود عود مرض، ناهار مرگ است
سران یکسر ز جان نومید گشتند
ز فکر زندگانی برگذشتند
به طوفان بلاگشته جهان غرق
ز خونها تا به طوفان قطره ای فرق
گریزان صف شکن میمون و خرسان
پناه رام جستندی هراسان
چو دید آن دستبردش رام آزاد
کمان زه کرد در میدانگه ا ستاد
به هر تیری هلالی کان زدی رام
یکی عضوش بپراندی ز اندام
به زه تیری نخستین کرد جا راست
زدست راست خصم خود نشان خواست
شکستن دست چون برگ چناری
به پشته کشت گان شد پشت خاری
عقاب تیر چون بال و پر افشاند
سر و دست عدو چون نهله پراند
جهان گفتا چو دیگر دست هم خست
که کوته شد کنون بیداد را دست
به دیگر زخم تیر عمرفرسای
جدا کرده ز زانو ، موزه وش پای
ز تیر بادپا ب بریدش آزاد
عجب نبود ظهور لنگی از باد
ز تیرش دیو تیره گشت بی پا
چو عذر لنگ ناخوش ، در همه جا
بدینسان تا به زخم تیر دیگر
فرود آمد چو دام از گردنش سر
مگر تیر قضا در شست او بود
که مرگ جانستان در دست او بود
سر دیوان فرشته بر شکسته
خلیل الله بت آزر شکسته
به کوه بی ستون زد تیشه فرهاد
که زخمش قله ها می داد بر باد
چو از پا اوفتاد آن دیو ناپاک
تو گفتی آسمان غلطیده بر خاک
نماید رو چو فتح آسمانی
کند ذره چو خور صاحبقرانی
سپاه دیوزادان وحشت اندوز
که و م ه کشته گشتند اندر آن روز
فلک بر مرگ دیوان خوش مثل گفت
که امروز آتش دوشین فرو خفت
ز بس کشتن ز عفریتان لنکا
در آن دم زنده راون ماند تنها
از آن وحشت خبر شد، روی او زرد
ز مرگ او قیاس عمر خود کرد
به جنگ صف برون آمد دگر روز
کمر بسته به خون رام فیروز
که دشمن را کشد یا کشته گردد
در آن میدان به خون آغشته گردد
بلای رفته باز آمد دگربار
جهان گفتا به جان ایثار مرگ است
که خود عود مرض، ناهار مرگ است
سران یکسر ز جان نومید گشتند
ز فکر زندگانی برگذشتند
به طوفان بلاگشته جهان غرق
ز خونها تا به طوفان قطره ای فرق
گریزان صف شکن میمون و خرسان
پناه رام جستندی هراسان
چو دید آن دستبردش رام آزاد
کمان زه کرد در میدانگه ا ستاد
به هر تیری هلالی کان زدی رام
یکی عضوش بپراندی ز اندام
به زه تیری نخستین کرد جا راست
زدست راست خصم خود نشان خواست
شکستن دست چون برگ چناری
به پشته کشت گان شد پشت خاری
عقاب تیر چون بال و پر افشاند
سر و دست عدو چون نهله پراند
جهان گفتا چو دیگر دست هم خست
که کوته شد کنون بیداد را دست
به دیگر زخم تیر عمرفرسای
جدا کرده ز زانو ، موزه وش پای
ز تیر بادپا ب بریدش آزاد
عجب نبود ظهور لنگی از باد
ز تیرش دیو تیره گشت بی پا
چو عذر لنگ ناخوش ، در همه جا
بدینسان تا به زخم تیر دیگر
فرود آمد چو دام از گردنش سر
مگر تیر قضا در شست او بود
که مرگ جانستان در دست او بود
سر دیوان فرشته بر شکسته
خلیل الله بت آزر شکسته
به کوه بی ستون زد تیشه فرهاد
که زخمش قله ها می داد بر باد
چو از پا اوفتاد آن دیو ناپاک
تو گفتی آسمان غلطیده بر خاک
نماید رو چو فتح آسمانی
کند ذره چو خور صاحبقرانی
سپاه دیوزادان وحشت اندوز
که و م ه کشته گشتند اندر آن روز
فلک بر مرگ دیوان خوش مثل گفت
که امروز آتش دوشین فرو خفت
ز بس کشتن ز عفریتان لنکا
در آن دم زنده راون ماند تنها
از آن وحشت خبر شد، روی او زرد
ز مرگ او قیاس عمر خود کرد
به جنگ صف برون آمد دگر روز
کمر بسته به خون رام فیروز
که دشمن را کشد یا کشته گردد
در آن میدان به خون آغشته گردد
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۹۹ - جنگ رام با راون و کشته شدن راون به دست رام به تیرهای هلاهل که سهیل داده بود
سحر کز تیغ خورشید ظفر کوش
شفق خونین کفن افکنده بردوش
کفن بردوش و برکف تیغ و خنجر
برون آمد به جنگ رام ده سر
زده جوش از دو سو طوفان پولاد
ز بس لرزه، زمین شد سست بنیاد
فتاده جیب جان اندر کشاکش
زمین گشته سپند روی آتش
ز تار و پود تیغ و خنجر صاف
هوا گشته پرند آهنی باف
شه روحانیان با صد تمنا
بیامد در هوا بهر تماشا
پریزادان پر اندر پر به هر سوی
هوا را کرده گلشن از سر روی
پیاده رام، راون را سواره
بدیده، ماند حیران زان نظاره
به ماتل بهلبان خود رضا داد
به دست او رت خود را فرستاد
رضای اند ماتل چون در آن دید
دوان رت بر سر راهش دوانید
که سعی رام را همت فزاید
سواره جنگ با راون نماید
چو ماتل بهلبان را دید فی الحال
به فتح خویشتن بگرفت آن فال
سوار رت شده رام پیاده
قضا بر وی در دولت گشاده
نموده جنگ یک هفته شبانروز
به هفتم روز گشته رام فیروز
کمان بشن را زه کرده حالی
گشاده ترکش تیر هلالی
به زه ماند آن هلالی تیرها رام
که از دست سهیلش بود انعام
هلالی تیرهایش داشت ت أثیر
که لرزیدی ز پیکانش مه و تیر
کماندارش به کین در روز ناورد
برآوردی ز هر هفت آسمان گرد
چو کردی از کمانخانه برون سر
پریدی خصمش از طوفان صرصر
ز شست افکنده آن تیر سر افکن
هدف کرد آهنی سرهای راون
به ده تیر هلالی ، ده سر او
پرانیده به یکدم از بر او
به هر تیری یکان سر داد بر باد
منار سر ز باد از پا در افتاد
ز شخص راون و رام سر انداز
ظفر گشته به میدان گنجفه باز
ضرورت شد به چرخ شاه شمشیر
که دهلوی غلام افکند در زیر
فتاد از تن همه سرهای ده سر
شکست از کهنۀ کهسار یکسر
نه ده سر اژدهای هفت سر بود
که تیر رام سیمرغیش بنمود
چه سوز عشق اندر جانش افتاد
که ده سر داد از س وداش بر باد
چو راون شد ز تیر رام بی جان
تنش چون کوه افتاده به میدان
فلک بر دستبردش آفرین کرد
که ناید ز آدمی کاری که این کرد
شفق خونین کفن افکنده بردوش
کفن بردوش و برکف تیغ و خنجر
برون آمد به جنگ رام ده سر
زده جوش از دو سو طوفان پولاد
ز بس لرزه، زمین شد سست بنیاد
فتاده جیب جان اندر کشاکش
زمین گشته سپند روی آتش
ز تار و پود تیغ و خنجر صاف
هوا گشته پرند آهنی باف
شه روحانیان با صد تمنا
بیامد در هوا بهر تماشا
پریزادان پر اندر پر به هر سوی
هوا را کرده گلشن از سر روی
پیاده رام، راون را سواره
بدیده، ماند حیران زان نظاره
به ماتل بهلبان خود رضا داد
به دست او رت خود را فرستاد
رضای اند ماتل چون در آن دید
دوان رت بر سر راهش دوانید
که سعی رام را همت فزاید
سواره جنگ با راون نماید
چو ماتل بهلبان را دید فی الحال
به فتح خویشتن بگرفت آن فال
سوار رت شده رام پیاده
قضا بر وی در دولت گشاده
نموده جنگ یک هفته شبانروز
به هفتم روز گشته رام فیروز
کمان بشن را زه کرده حالی
گشاده ترکش تیر هلالی
به زه ماند آن هلالی تیرها رام
که از دست سهیلش بود انعام
هلالی تیرهایش داشت ت أثیر
که لرزیدی ز پیکانش مه و تیر
کماندارش به کین در روز ناورد
برآوردی ز هر هفت آسمان گرد
چو کردی از کمانخانه برون سر
پریدی خصمش از طوفان صرصر
ز شست افکنده آن تیر سر افکن
هدف کرد آهنی سرهای راون
به ده تیر هلالی ، ده سر او
پرانیده به یکدم از بر او
به هر تیری یکان سر داد بر باد
منار سر ز باد از پا در افتاد
ز شخص راون و رام سر انداز
ظفر گشته به میدان گنجفه باز
ضرورت شد به چرخ شاه شمشیر
که دهلوی غلام افکند در زیر
فتاد از تن همه سرهای ده سر
شکست از کهنۀ کهسار یکسر
نه ده سر اژدهای هفت سر بود
که تیر رام سیمرغیش بنمود
چه سوز عشق اندر جانش افتاد
که ده سر داد از س وداش بر باد
چو راون شد ز تیر رام بی جان
تنش چون کوه افتاده به میدان
فلک بر دستبردش آفرین کرد
که ناید ز آدمی کاری که این کرد
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۱۰۰ - آوردن دمودری زن راون سیتا را
چو راون کشته گشت و فتح لنکا
زنش بگرفت دست حور سیتا
به نزد رام نیکو سیرت آورد
چو گنگ از آسمان باگیرت آورد
دوان آمد بسر در خدمت رام
مهیا گشته بر پاداش ایام
نکرده رو به سویش رام و فرمود
که چشمم بر زن بیگانه نگشود
که غرق شرم ازو گشتم سراپا
زن راون چرا آمد ز لنکا
منم آدم تو چون می ترسی از من
بد اندیشید گر خود دیو راون
که آن از راونست و این ز رام است
مرا با تو چه جای انتقام است؟
پس پرده نشین در خانهٔ خویش
امان دادم چه می آیی فراپیش
مرا باید نکوکاری چو خود کرد
ز بد ذاتی گر آن بد کار بد کرد
به جان دادن سزای خویشتن یافت
گر او بد کرد و رو از راستی تافت
پی تعظیم سر بر خاک مالید
زن راون چو لطف رام را دید
به شرم و عفو و لطفش آفرین داد
جبین را بر زمین سود آن پریزاد
به مژگان روفت دیگر خاک درگاه
چو شد کارش همه بر حسب دلخواه
که بردارد سر راون ز میدان
به جان منت ز لطفش خواست فرمان
بدو گفتا چه جای انتظار است
که مارا با تن بی جان چه کاراست
برو با خود برو در آتش انداز
شرار فتنه با آتش کن انباز
گرفت از رام فرمان چون زن دیو
که سوزانند در آتش تن دیو
به جای سوختن بس هیزم افروخت
درو زد آتش و جسمش در آن سوخت
به تابوتش چو آتش برفکندند
سپند آسا به آتش در فکندند
سمندر چون لبش از حرف در ماند
وصیت نامهٔ پروانه برخواند
دماغ هر که یابد بوی دودی
به روح ما فرستد گو درودی
گل و بارش نصیب از دست برده
گرفت آتش چنار سالخورده
به هند این نقل مشهور است هر جا
که می دانند هر یک پیر و برنا
که راون ز آتش عشق جگر سوز
همی سوزد در آتش تا به امروز
و زان آتش برو می آید آواز
که ای دلسوز عفریتان دمساز
کمر بندید و جوشنها بپو شید
به کین خصم شیرافکن بکوشید
مبادا دست یابد رام پر فن
که سیتا را برد از خانهٔ من
به جوش آید ز رشک این مرده خونم
بسوزد ز آتش غیرت درونم
وگرنه اندرین آتش که هستم
بود چون ارغوان و گل به دستم
اگر چه کشته گشت و سوخته هم
نگشته غیرت عشقش جوی کم
یقین دان روح او را عشق ساقیست
که در خاکستر او عشق باقیست
چنین کان سوخته غیرت نهاد است
برو رحمت، اگر چه دیو زاد است
محبت چون زند ز اعجاز خود دم
فرشته گردد از وی دیو و آدم
نه چون بی غیرتان این زمانه
به هر جا عشق را کرده بهانه
به هم جمع آمده بر خوان مگس وار
نه غیرت در خود و نی شرم دلدار
چنین گویند هنونت فلک تاز
شود هر سال در وی هیزم انداز
کزان سوزد همی تا سال دیگر
ز بارانها فرو ننشیند آذر
شرار عشق اگر در دل اثر کرد
به صد طوفان نگردد آتشش سرد
نیندازد اگر یک سال هیزم
نه سر پیدا شود آن فتنهٔ گم
شود زنده خرابی ها کند باز
فلک را در ستم باشد به وی ناز
بدان هیزم نماند فتنه در خواب
نسوزاند دگر ره آتش و آب
زنش بگرفت دست حور سیتا
به نزد رام نیکو سیرت آورد
چو گنگ از آسمان باگیرت آورد
دوان آمد بسر در خدمت رام
مهیا گشته بر پاداش ایام
نکرده رو به سویش رام و فرمود
که چشمم بر زن بیگانه نگشود
که غرق شرم ازو گشتم سراپا
زن راون چرا آمد ز لنکا
منم آدم تو چون می ترسی از من
بد اندیشید گر خود دیو راون
که آن از راونست و این ز رام است
مرا با تو چه جای انتقام است؟
پس پرده نشین در خانهٔ خویش
امان دادم چه می آیی فراپیش
مرا باید نکوکاری چو خود کرد
ز بد ذاتی گر آن بد کار بد کرد
به جان دادن سزای خویشتن یافت
گر او بد کرد و رو از راستی تافت
پی تعظیم سر بر خاک مالید
زن راون چو لطف رام را دید
به شرم و عفو و لطفش آفرین داد
جبین را بر زمین سود آن پریزاد
به مژگان روفت دیگر خاک درگاه
چو شد کارش همه بر حسب دلخواه
که بردارد سر راون ز میدان
به جان منت ز لطفش خواست فرمان
بدو گفتا چه جای انتظار است
که مارا با تن بی جان چه کاراست
برو با خود برو در آتش انداز
شرار فتنه با آتش کن انباز
گرفت از رام فرمان چون زن دیو
که سوزانند در آتش تن دیو
به جای سوختن بس هیزم افروخت
درو زد آتش و جسمش در آن سوخت
به تابوتش چو آتش برفکندند
سپند آسا به آتش در فکندند
سمندر چون لبش از حرف در ماند
وصیت نامهٔ پروانه برخواند
دماغ هر که یابد بوی دودی
به روح ما فرستد گو درودی
گل و بارش نصیب از دست برده
گرفت آتش چنار سالخورده
به هند این نقل مشهور است هر جا
که می دانند هر یک پیر و برنا
که راون ز آتش عشق جگر سوز
همی سوزد در آتش تا به امروز
و زان آتش برو می آید آواز
که ای دلسوز عفریتان دمساز
کمر بندید و جوشنها بپو شید
به کین خصم شیرافکن بکوشید
مبادا دست یابد رام پر فن
که سیتا را برد از خانهٔ من
به جوش آید ز رشک این مرده خونم
بسوزد ز آتش غیرت درونم
وگرنه اندرین آتش که هستم
بود چون ارغوان و گل به دستم
اگر چه کشته گشت و سوخته هم
نگشته غیرت عشقش جوی کم
یقین دان روح او را عشق ساقیست
که در خاکستر او عشق باقیست
چنین کان سوخته غیرت نهاد است
برو رحمت، اگر چه دیو زاد است
محبت چون زند ز اعجاز خود دم
فرشته گردد از وی دیو و آدم
نه چون بی غیرتان این زمانه
به هر جا عشق را کرده بهانه
به هم جمع آمده بر خوان مگس وار
نه غیرت در خود و نی شرم دلدار
چنین گویند هنونت فلک تاز
شود هر سال در وی هیزم انداز
کزان سوزد همی تا سال دیگر
ز بارانها فرو ننشیند آذر
شرار عشق اگر در دل اثر کرد
به صد طوفان نگردد آتشش سرد
نیندازد اگر یک سال هیزم
نه سر پیدا شود آن فتنهٔ گم
شود زنده خرابی ها کند باز
فلک را در ستم باشد به وی ناز
بدان هیزم نماند فتنه در خواب
نسوزاند دگر ره آتش و آب
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۱۰۱ - پادشاهی دادن رام ببیکن را و رفتن در شهر لنکا
چنین گویند روز فتح لنکا
ببیکن گفت با رام صف آرا
که لنکا را تماشا کرده باید
درین رفتن تأمل می نشاید
تفرجها بسی در شهر لنکاست
که شهر زر یکی از دینی هاست
به گرداگرد او زرین حصار است
در و دیوار او گوهر نگار است
جواب آن سخن رام گهر بار
تبسم کرده داده با پرستار
که چشم همتم زین سیر سیر است
ترا بخشیده ام این قلعه دیر است
چو بخشیدم نه اکنون زا ن رام است
نظر کردن برو دانم حرام است
تعال ی الله! چه خوش بود آن زمانه
در آن مردان جوانمرد و یگانه
چهل فرسنگ آن شهر از زر ناب
مرصع از جواهرهای شب تاب
به دم بخشید زآن دیگری کرد
دگر ره بر زبان نامش نیاورد
کنون کس را اگر بخشند یک خس
ستانند این جهان هر بار واپس
ببیکن یافت رخصت رفت در شهر
بنوشد جانشین زهر پا زهر
به تخت زر به سر بنهاد افسر
برادر شست بر جای برادر
زمشرق تا به مغرب نره دیوان
شده فرمانبرانش از دل و جان
جهان از دیرگاه این اسم دارد
کهن را بدرود، نو را بکارد
فلک را غم ز مرگ هیچ کس نیست
دلش را جز دل آزاری هوس نیست
کدامین کس برای خویشتن زیست
که زد خنده سحر گه، شا م بگریست
غم و شادی و مرگ و زندگانی
شب و روزاند با هم تو أمانی
ببیکن گفت با رام صف آرا
که لنکا را تماشا کرده باید
درین رفتن تأمل می نشاید
تفرجها بسی در شهر لنکاست
که شهر زر یکی از دینی هاست
به گرداگرد او زرین حصار است
در و دیوار او گوهر نگار است
جواب آن سخن رام گهر بار
تبسم کرده داده با پرستار
که چشم همتم زین سیر سیر است
ترا بخشیده ام این قلعه دیر است
چو بخشیدم نه اکنون زا ن رام است
نظر کردن برو دانم حرام است
تعال ی الله! چه خوش بود آن زمانه
در آن مردان جوانمرد و یگانه
چهل فرسنگ آن شهر از زر ناب
مرصع از جواهرهای شب تاب
به دم بخشید زآن دیگری کرد
دگر ره بر زبان نامش نیاورد
کنون کس را اگر بخشند یک خس
ستانند این جهان هر بار واپس
ببیکن یافت رخصت رفت در شهر
بنوشد جانشین زهر پا زهر
به تخت زر به سر بنهاد افسر
برادر شست بر جای برادر
زمشرق تا به مغرب نره دیوان
شده فرمانبرانش از دل و جان
جهان از دیرگاه این اسم دارد
کهن را بدرود، نو را بکارد
فلک را غم ز مرگ هیچ کس نیست
دلش را جز دل آزاری هوس نیست
کدامین کس برای خویشتن زیست
که زد خنده سحر گه، شا م بگریست
غم و شادی و مرگ و زندگانی
شب و روزاند با هم تو أمانی