تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ملک‌الشعرای بهار : رباعیات
شمارهٔ ۴۳ - شهر تهران
شهریست پر از همهمه و قالاقیل
بهتان و دروغ و غیبت و فحش سبیل
خستیم از این همهمه ای گوش امان
مُردیم ازین زندگی ای مرگ دخیل
ملک‌الشعرای بهار : رباعیات
شمارهٔ ۴۴ - در مرگ مادر
ای شمع شبستان من‌، ای مام گرام
رفتی و سیه شد به من از غم ایام
بر قبر تو اوفتادم ای گمشده مام
چون فانوسی که شمع آن گشته تمام
ملک‌الشعرای بهار : رباعیات
شماره ۴۵ - در زلف تو آشوب زمن می‌بینم
در زلف تو آشوب زمن می‌بینم
بیگانه نبیند آنچه من می‌بینم
او پیچ و خم و تاب و گره می‌نگرد
من بخت سیاه خوبشتن می‌بینم
ملک‌الشعرای بهار : رباعیات
شماره ۴۶ - چون شمع بسی رشتهٔ جان سوخته‌ایم
چون شمع بسی رشتهٔ جان سوخته‌ایم
آتش به دل سوخته افروخته‌ایم
صد دامن از اشگ دیده اندوخته‌ایم
یک سوز ز پروانه نیاموخته‌ایم
ملک‌الشعرای بهار : رباعیات
شماره ۴۷ - دیشب من و پروانه سخن می‌گفتیم
دیشب من و پروانه سخن می‌گفتیم
گاه از گل و گه ز شمع‌، می‌آشفتیم
شد صبح نه پروانه به جا ماند و نه من
گل نیز پر افشاند که ما هم رفتیم
ملک‌الشعرای بهار : رباعیات
شماره ۴۸ - ما بادهٔ عزت و جلالت نوشیم
ما بادهٔ عزت و جلالت نوشیم
در راه شرف از دل و از جان کوشیم
گر در صف رزم جامه از خون پوشیم
آزادی را به بندگی نفروشیم
ملک‌الشعرای بهار : رباعیات
شماره ۴۹ - ما درس صداقت و صفا می‌خوانیم
ما درس صداقت و صفا می‌خوانیم
آیین محبت و وفا می‌دانیم
زبن بی‌هنران سفله ای دل مخروش
کانها همه می‌روند و ما می‌مانیم
ملک‌الشعرای بهار : رباعیات
شماره ۵۰ - برخیز که خود را ز غم آزاده کنیم
برخیز که خود را ز غم آزاده کنیم
تا کی طلب روزی ننهاده کنیم
آخر که گل ما به سبو خواهد رفت
کن فکر سبویی که پر از باده کنیم
ملک‌الشعرای بهار : رباعیات
شماره ۵۱ - گر مدحی از ابنای بشر می گوبم
گر مدحی از ابنای بشر می گوبم
نه چون دگران به طمع زر می‌گویم
آنان پی جلب نفع کوبند مدیح
من مدح پی دفع ضرر می گویم
ملک‌الشعرای بهار : رباعیات
شمارهٔ ۵۲ - ریاعیات
تن چیست‌؟ مرکبی ز چندین معدن
پرگشته ز میراث نیاکان کهن
محکوم محیط و انقلابات زمن
تن گر گنهی کند چه بحثی است به من‌؟
ملک‌الشعرای بهار : رباعیات
شماره ۵۳ - رفتم بر توپ تا بکوبم دشمن
رفتم بر توپ تا بکوبم دشمن
فریاد برآورد که ای وای به من
دست دگری و خانمان دگری
من مظلمهٔ که می‌برم برگردن‌؟‌!
ملک‌الشعرای بهار : رباعیات
شماره ۵۴ - عمری بسپردیم به کام دگران
عمری بسپردیم به کام دگران
ما در تشویش و قوم در خواب گران
القصه وطن را به دو چشم نگران
رفتیم و سپردیم به هنگامه‌گران
ملک‌الشعرای بهار : رباعیات
شماره ۵۵ - چشم فلک است بر ستمگر نگران
چشم فلک است بر ستمگر نگران
بیدار شود ظالم ازین خواب گران
از کار نمانده این جهان گذران
بر ما بگذشت و بگذرد بر دگران
ملک‌الشعرای بهار : رباعیات
شماره ۵۶ - یک روی چو آیینه مبادا انسان
یک روی چو آیینه مبادا انسان
کاخر شکند ز جلوهٔ روی خسان
مانندهٔ تیغ شو همه روی و زبان
تا بگذری از میان مردم آسان
ملک‌الشعرای بهار : رباعیات
شماره ۵۷ - بر درگه خود پلنگ دربان کردن
بر درگه خود پلنگ دربان کردن
بر گلهٔ خویش گرگ چوپان کردن
سگ در بغل و مار به دامان کردن
بهتر که جوی به سفله احسان کردن
ملک‌الشعرای بهار : رباعیات
شمارهٔ ۵۸ - گله‌های دوستانه
قلبم به حدیثی که شنیدی مشکن
عهدم به خطایی که ندیدی مشکن
تیغی که بدو فتح نمودی مفروش
جامی که بدو باده کشیدی مشکن
ملک‌الشعرای بهار : رباعیات
شماره ۵۹ - ای خواجه به خط بد دلی سیر مکن
ای خواجه به خط بد دلی سیر مکن
خوبی را بی‌برکت و بی‌خیر مکن
کاری که‌پس‌از سه سال هم‌عهدی و صدق
با من کردی بس است با غیر مکن
ملک‌الشعرای بهار : رباعیات
شماره ۶۰ - سردار به شه گفت سپاهی از من
سردار به شه گفت سپاهی از من
امضای اوامر و نواهی از من
عزل‌از من و نصب از من و دربار ازتو
تخت ازتو و تاج از تو و شاهی از من
ملک‌الشعرای بهار : رباعیات
شماره ۶۱ - آمادهٔ جنگ باش کاین چرخ حرون
آمادهٔ جنگ باش کاین چرخ حرون
با نرم‌دلی با تو نگردد مقرون
جز با جنگ آماده نمی‌گردد صلح
جز با خون پاکیزه نمی گردد خون
ملک‌الشعرای بهار : رباعیات
شمارهٔ ۶۲ - در محبس نظمیه
سرتیپ‌، شدم ذلیل در جنگ پشه
بیمارم و زار و مانده در چنگ پشه
از زحمت روزگشته‌ام قد مگس
وز خستگی شب شده‌ام رنگ پشه