تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۵۴ - چرا به کلبه ام ای دلربا نمی آیی
چرا به کلبه ام ای دلربا نمی آیی
به سویم ای چمن دلگشا نمی آیی
به بنده خانه خود پا نمی نهی هرگز
تو پادشاهی و سوی گدا نمی آیی
چو غنچه صد گره افتاده است در کارم
تو پیشتر ز نسیم صبا نمی آیی
قدم ز بار غمت خم شدست چون محراب
به پرسشم ز برای خدا نمی آیی
به جستجوی وصالت فتاده ام از پا
به دستگیری من چون عصا نمی آیی
حیا اگر به خرام تو سد راه شده
کشیده باده برون از حیا نمی آیی
دلی که مهر تو دارد چرا نمی پرسی
کسی که با تو بود آشنا نمی آیی
حصار عافیت شمع نیست جز فانوس
چرا به خانه من بی ابا نمی آیی
شبی به کوی تو با صد نیاز خواهم رفت
اگر تو در طلب سیدا نمی آیی
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۵۶ - دمید خط و در آغوش من نمی آیی
دمید خط و در آغوش من نمی آیی
بهار گشت و به سیر چمن نمی آیی
تو بوی یوسف مصری و من چو یعقوبم
چرا برون شده از پیرهن نمی آیی
ز وعده های تو شد گوهر دل من آب
گداختم ز غم ای سیمتن نمی آیی
شراب می خوری و می روی ز خود هر دم
کباب می کنی و در سخن نمی آیی
برو به باغ نظر کن به روی بلبل و گل
چرا شکفته چنین پیش من نمی آیی
درون دیده من چون نگه بود جایت
تو نور چشم منی در وطن نمی آیی
در انتظار وصال تو سیدا شده پیر
خزان رسید و تو ای گل بدن نمی آیی
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۵۷ - چرا به کلبه ام ای لاله رو نمی آیی
چرا به کلبه ام ای لاله رو نمی آیی
برآمده ز چمن همچو بو نمی آیی
نشسته ام به رهت سینه را سپر کن
چو تیغ بر سرم ای جنگجو نمی آیی
گشاده به خیال تو همچو گل آغوش
به سویم ای چمن آرزو نمی آیی
چه دیده یی که به چشمم گذر نمی سازی
چرا به آئینه ام روبرو نمی آیی
تو را کمند خیالم کشیده می آرد
تو نو غزالی و بی جستجو نمی آیی
به رهگذار تو هر روز چشم من چار است
چو چارآئینه از چار سو نمی آیی
بیا به دیده خونبار سیدا بنشین
تو سرو باغی و بر طرف جو نمی آیی
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۵۶۰ - چرا به کلبه ام مهربان نمی آیی
چرا به کلبه ام مهربان نمی آیی
به دستگیری این ناتوان نمی آیی
در انتظار تو چشمم شدست خانه نشین
قدم نهاده تو ای میهمان نمی آیی
گشاده شب همه شب همچو هاله آغوشم
به سویم ای مه نامهربان نمی آیی
پریده از غم تو همچو کهربا رنگم
تو ای بهار به سیر خزان نمی آیی
چو سیدا به رهت چشم روز و شب دارم
چو بوی گل ز نظرها نهان نمی آیی
سیدای نسفی : مسمطات
شماره ۷ - دلا ز بزم حریفان چو غنچه پنهان باش
دلا ز بزم حریفان چو غنچه پنهان باش
بپوش دیده و دور از شکست دوران باش
برو ز گلشن و در گوشه بیابان باش
ز خارزار تعلق کشیده دامان باش
بهر چه می کشد دل ازو گریزان باش
مرو به باغ اگر باغبان تو را پدر است
نظر به سایه سنبل مکن که دردسر است
به بوستان شب و روز این نوا زنی شکر ست
قد نهال خم از بار منت ثمر است
ثمر قبول مکن سرو این گلستان باش
بهار عمر گذر کرده است نادانی
دمی بیا و نشین صحن سنبلستانی
بنوش باده هر سوی ساز جولانی
در این دو هفته که چون گل در این گلستانی
گشاده روی تر از راز می پرستان باش
همیشه حرف تو از باده نوشی خلق است
قبا بدوش تو از خودفروشی خلق است
بدهر زینت اگر جامه پوشی خلق است
کدام جامه به از پرده پوشی خلق است
بپوش چشم خود از عیب خلق عریان باش
به گوش زاغ نواهای زاغ دلخواه است
به چشم خویش زغن بلبل سحرگاه است
در آشیانه خود جغد صاحب جاه است
درون خانه خود هر گدا شهنشاه است
قدم برون منه از حد خویش سلطان باش
خزان شدی دیگر امید از بهار تو نیست
می نشاط به اندازه خمار تو نیست
کنون شکایت اهل جهان شعار تو نیست
تمیز نیک و بد روزگار کار تو نیست
چو چشم آئینه بر خوب و زشت حیران باش
چو سیدا به چمن کرده ام وطن صایب
چو کلک خود شده ام شمع انجمن صایب
مرا به گوش رسیدست این سخن صایب
ز بلبلان خوش الحان این چمن صایب
مرید زمزمه حافظ خوش الحان باش
تا مرا گوشه نشین کرد غم تنهایی
قصر افلاک شد از گریه من دریایی
چند گویم من ماتمزده یی سودایی
ای مرا دل ز غمت واله جان شیدایی
من بدین حال و تو در غایت بی پروایی
تا زده دست من آن غمزه بی باک به سر
گردد از بی خودیم گردش افلاک به سر
بنشین یک نفسی ای بت چالاک به سر
دامن از ناز مکش تا نکنم خاک به سر
زلف بر باده مده تا نشوم شیدایی
شوخ من بند نقاب از رخ گلبرگ کشای
جلوه یی سر کن و از خانه خورشید برای
حرف پروانه خود گوش کن از بهر خدای
یک شب ای شمع بتان سوی من غمزده آی
که درین کلبه غم سوختم از تنهایی
بس که آورد به کوی تو مرا دیده تر
بعد ازین از سر کوی تو نبردارم سر
آستان تو بود سجدگهم تا به سحر
تو به خواب خوش و من همچو غلامان بر در
همه شب منتظرم تا تو چه می فرمایی
سیدا همچو خط سبز به تمکین گفتی
در بناگوش وی افسانه رنگین گفتی
کوه کن تیشه زدی بر سر و تحسین گفتی
جامیا بس که سخن زآن لب شیرین گفتی
طوطی طبع تو شد شهره به شکرخوایی
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۶ - قصاب
نگار دنبه فروشم خراب کرد مرا
به دنبه نمکینش کباب کرد مرا
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۴۴ - جامه باف
کجاست آن پسر جامه باف خانه او
که تار و پود مرا کند اصول شانه او
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۷۵ - گلیم فروش
مه گلیم فروشم پلاس پوش آمد
نمد به دوش رقیب گلیم گوش آمد
گلیم وار شدم پهن در ته پایش
بگفت خیز که بازار در خروش آمد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۸۹ - کلوته فروش
مه کلوته فروشم که هست زیب چمن
کلوته وار رقیبان اوست دستک زن
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۳۳ - کاسه گر
نگار کاسه گرم قرص مه بود نانش
گدای کاسه گرانند عشقبازانش
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۳۶ - یورمه دوز
نگار یورمه دوزم شود سراپا خشم
کسی که دوخته باشد به روی کارش چشم
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۳۸ - ریخته گر
نگار ریخته گر جانم آب کرد و گریخت
قفای او چو دویدم به قالب خود ریخت
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۳۹ - لته فروش
ز ماه لته فروشم کسی نیاساید
چرا که از سخنش بوی لته می آید
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۴۱ - جامه فروش
نگار جامه فروشم خوش است بالایش
کشم چو جامه در آغوش قد رعنایش
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۴۳ - شیشه گر
نگار شیشه گرم غایب است در نظرم
اگر به دست من افتد به شیشه خانه برم
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۵۵ - میخچه گر
نگار میخچه گر ساخته ز آهن ما
نشسته است به سودای میخ در یکجا
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۶۱ - کلابه کار
کلابه کار پسر دوش بر سر خم شد
سر کلابه من در دکان او گم شد
صغیر اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۲۷ - در مدح شهاب‌الثاقب حضرت مولی‌الموالی علی علیه‌السلام
فغان ز عشق که آسان نماید اول بار
چو مدتی گذرد سخت میشود دشوار
گمان عاشق بیچاره اینکه بی‌زحمت
توان رسید بوصل و گرفت کام از یار
ولیک یار پریوش ز غمزهٔ دلکش
چو دید از دل عاشق ربوده صبر و قرار
ز طره سلسله اندازدش بپا اول
که تا برون رود او را ز سر هوای فرار
سپس طریق وفا را بر او کند مسدود
در جفا بگشاید بروی او یکبار
گهی دهد بکف ترک چشم ز ابر و تیغ
که چاک چاک نماید از او دل افکار
گهش ز ترکش مژگان بسینه مجروح
خدنگ‌ها به یکی دم زند هزار هزار
بزخم دل نمک و مشگ گاه‌گاه او را
بریزد از لب می‌گون و جعد غالیه‌بار
ز داغ نقطه خال سیاه خود کندش
بگرد عالم سرگشته گاه چون پرگار
گهی بگوید خونش بدل کنند اعدا
گهی بگوید سنگش بسر زنند اغیار
بکار خویش بخنداندش بشیوه برق
بحال خویش بگریاندش چو ابر بهار
گهی چو بلبلش آرد بنغمه و گاهی
دهد بکنج خموشیش جا چو بوتیمار
گهی بگوید از کیش خویش دست بکش
گهی بگوید ز آئین خویش دل بردار
گهی نماید ابرو که این ترا قبله است
نبود باید با کعبه و کنشتت کار
گهی بگوید بگسست بایدت تسبیح
گهی بگوید بر بست بایدت زنار
گهیش بالش و بستر بشیوه مجنون
یکی ز خاره بیاراید و یکی از خار
گهی چو موسیش از جلوهٔی کند مدهوش
گهی چو عیسی بهرش بپا نماید دار
گهی نهد چو ذبیحش بحلق تیغ و گهی
بجان و دل چو خلیلش ز غم فرو زد نار
گهی بچاه در اندازدش چو یوسف و گاه
دهد بباد فنا هستیش سلیمان وار
گهش بهجر چو یعقوب جان کند مهجور
گهش ز غصه چو ایوب تن کند بیمار
گهی ببطن نهنگ بلاش چون یونس
دهد مقام که تا مسکنت کند اظهار
غرض ز جانب معشوق چونکه بر عاشق
عتاب و جور و جفا زین قبل رود بسیار
بهرطرف که کند روی گرد خود بیند
ز خشت غصه و غم تا فلک کشیده حصار
ز پا درآید و بیخویش گردد و دیگر
نمی‌ بخندد شاد و نمی‌ بگرید زار
نه آگهیش ز عقلست و نی زدین نه ز دل
نه با کسش سر انس و نه حالت گفتار
نه شوق نام دگر دارد و نه غصه ننگ
نه پا ز کفش کند فهم و نی سر از دستار
نه فکر سود و زیان و نه قید عیب و هنر
نه عاقلست و نه مجنون نه مست و نه هشیار
چو دید یار بدینگونه حال عاشق خویش
بسوزدش دل سنگین و را بحال نزار
جفا بدل بوفا سازد و بدلجوئی
بیایدش بسر آن لعبت پری رخسار
کشد ورا ببر و پرده گیرد از عارض
بآب لطف همی شویدش ز چهره غبار
مر آن بلاکش مهجور باز دریابد
حیات تازه ز فیض نسیم وصل نگار
دو دیده باز کند از هم و بدار وجود
بغیر یار نیاید بچشم او دیار
چو شیر و شکر با یار خود در آمیزد
یکی شوند و دوئی از میان رود بکنار
دگر دو خواندنشان کافری بود زان پس
چو جان حیدر کرار و احمد مختار
همان دو نفس مقدس که هست وحدتشان
چو آفتاب عیان در بر اولوالابصار
همان دو صورت انور که معنی ایشان
کند ندای انا الله واحد القهار
همان دو جان مجسم که هستشان یکسان
طریق و پیشه و آئین و شیوه و کردار
همان دو روح مکرم که شد به خم غدیر
فراز دست مشیت ز ایزدی در بار
گرفتشان ز عذار یگانگی پرده
که تا بوحدتشان ماسوی کنند اقرار
هنوز اهل دل از گوش جان همی شنوند
ندای وحدت‌آمیز سید ابرار
که هرکه بنده مولائی من است او را
علی است سید و مولا و سرور و سالار
زهی شریف مکان و خهی رفیع مقام
که گشت کشف در آنجا خدای را اسرار
لسان حق ید حق را بامر حق از لعل
همی بوصف فرو ریخت لؤلؤ شهوار
کرام را ز ازل تا ابد نمودی وصف
به مدح ابن عم خویش حیدر کرار
الا که جویی دیدار شاهد وحدت
بکوش تا که شوی خویش قابل دیدار
اگر که قابل دیدار او شوی فکند
تو را در آینه عکس از جمال پر انوار
علی عالی اعلا که اهل بینش را
بود بدیده عیان نورش از در و دیوار
علی که باشد امروز قاسم الا رزاق
علی که باشد فردا قسیم جنت و نار
علی که یافت چو از غیب ذات خویش ظهور
ز کاروان وجودش بدست بود مهار
هم اختیارش فرمانده قضا و قدر
هم اقتدارش دائر مدار لیل و نهار
بهر طرف نگری رو بسوی او داری
چه در جنوب و شمال و چه در یمین و یسار
مطیع نفس نفیسش در انفس است انفاس
رهین پرتورویش در اعین است انظار
شریف جانی کاورا علی بود جانان
خوشا بحال دلی کش علی بود دلدار
حلاوت رطب مهرش آن چشد که سبک
توان بنخل برآید چه میثم تمار
هوای عالم عشق ورا پرد مرغی
که بال وام نماید ز جعفر طیار
کس ار بنصرت او در زمانه شد منصور
ز نیک بختی دارین گشت برخوردار
گرفت کام ار این گنبد ترنجی دور
گزید مهروی نکو در این سپنجی دار
بحیرتم که چه گویم بمدح آنکه اگر
شود بحور مداد و نه آسمان طومار
قلم شود همه اشجار و تا به یوم نشور
شوند جن و ملک سر بسر صحیفه نگار
یک از دو صد ننویسند دو صف آن انسان
که بندگان درش را همی رود به شمار
بر آستانش بی پا و سر گدایانند
که هستشان به گدائی ز پادشاهی عار
زنند بوسه بدرگاه مرتضی و زند
بخاک درگهشان بوسه گنبد دوار
یکی ز جمله چو صابر علی که سر تا سر
تو ان در آینه‌اش دید طلعت اخیار
در او نهفته ز اهل یقین هر آن خصلت
از او پدید ز ارباب دین هر آن آثار
منم صغیر که خاک قدوم آن شه را
کشم بدیده بصد عجز و لابه‌و زنهار
بهر مقامم جز آستان او بی‌میل
ز هر طریقم غیر از طریق او بیزار
بدهر تا که بود این اثر ز مرد را
که کور میشود از دیدنش دو دیده مار
ز دوستان علی (ع) دشمنان او مغلوب
بحق جاه محمد (ص) و آله الاطهار
صغیر اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۳۲ - غدیریه در مدح حضرت علی علیه‌السلام
سزد روند مه و مهر در حجاب امروز
که زد ز برج ولایت سرآفتاب امروز
ز فیض پیر خراباتیان گرفت از نو
جهان پیر به خود رونق شباب امروز
زمانه تا به ابد چشم شاهد بختش
چو چشم آینه بیدار شد ز خواب امروز
گرفت دست مشیت پی ظهور کمال
ز چهره شاهد مقصود را نقاب امروز
همه به وجد و سرورند خاص و عام امشب
همه به عیش و نشاطند شیخ و شاب امروز
به اجتناب میم زاهد ار دهد فرمان
کنم ز بردن فرمانش اجتناب امروز
ز محتسب نکنم بیم و سرکنم مستی
که شوق بسته به دل راه اضطراب امروز
ز کهکشان فکنم ریسمان به گردن چرخ
چو روزهای دگرگر کند شتاب امروز
بگو به ساقی مجلس که خانه‌ات آباد
خراب‌ساز مرا از شراب ناب امروز
بکوب پای و بزن دست و می‌ به ساغر کن
به بانگ بربط و با نغمه ی رباب امروز
که ریخت ساقی رحمت به بزم خم غدیر
به جام اهل ولا کوثری شراب امروز
سه نوبت از احد آمد به احمد مرسل
برای نصب علی ولی خطاب امروز
فتاد رشته ای از بندگی به گردن خلق
به کف گرفت سر رشته ی بوتراب امروز
به یمن منصب مولائی از خدا گردید
علی به ملک جهان مالک الرقاب امروز
سرای دین مبین گشت تا ابد آباد
بنای زندقه و کفر شد خراب امروز
شکفت روی مؤآلف چو گل از این مژده
فتاد جان مخالف در التهاب امروز
ز فرط حقد و حسد آتشی فروزان شد
که ساخت جان بداندیش را کباب امروز
به نامه ی عمل دوستان شیر خدای
عجب مدار که گردد گنه ثواب امروز
نجات هر دو جهان را ز حق به عشق علی
طلب‌نما که دعائیست مستجاب امروز
به اهل عشق و ارادت بگو که بهر شما
ز روزها همه گردیده انتخاب امروز
شوید روز حساب ایمن از عذاب اگر
زنید بر لب هم بوسه بی‌حساب امروز
سزد صغیر کند شکر تا به یوم نشور
به نعمتی که از آن هست کامیاب امروز
صغیر اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۳۳ - غدیریه در مدح ساقی سلسبیل و مرشد جبرئیل
فسرده طبع من ای عندلیب دستان‌ساز
چه روی داده که برناید از تو هیچ آواز
مگر چه شد که تو گشتی ز خویشتن مأیوس
چو صعوه‌ئی که در افتد به چنگل شهباز
گر از حوادث دهری ملول ایمن باش
که نیست بار خدا را کسی بملک انباز
هر آنچه بینی حق‌بین و بس سخن کوتاه
مپوی راه دو بینی مسا ز قصه دراز
اگر بدیده تحقیق بنگری بینی
حقیقت است که پوشد همی لباس مجاز
غرض ز کنج خموشی بچم بطرف چمن
غزل‌سرای و سخن‌گوی و ساز عشرت ساز
رسید فصل گل و کبک و بوالملیح و تذرو
ببوستان همه در نغمه‌اند و سوز و گداز
فتاده غلغله در سقف آسمان بلند
ز بس ترانه زیر و بم و نشیب و فراز
شعاع شمس نتابد دگر بصحن چمن
ز بس که مرغ کند در هوای آن پرواز
گرفته لاله بدل داغ چون دل محمود
پریش طره سنبل شده چو زلف ایاز
به آب جوی در افکنده سر و سایه‌مگر
شنیده اینکه نکوئی کن و در آب انداز
هوا هوای بهشت است گوئیا بجهان
در بهشت در اردیبهشت گردد باز
الا بعیش و طرب کوش و باده نوش و نیوش
مر این ترانهٔ دلکش ز حافظ شیراز
در این مقام مجازی بجز پیاله مگیر
در این سراچه بازیچه غیرعشق مباز
علی‌الخصوص به فصلی ز فصل‌ها خوشتر
به‌ویژه روز شریفی ز روزها ممتاز
چه روز روز سعید غدیر کاندر وی
فتاد سر هویت برون ز پرده راز
نمود ابروی خود یار تا بدان محراب
کنند مردم دیر و کنشت و کعبه نماز
نهاد ناز و درآمد ز پشت پرده و خواست
که عالمی همه جانها بر او کنند نیاز
ز راه بنده نوازی به بندگان ز علی
نمود جلوه سراپا خدای بنده نواز
به تنگ آمدم ای عقل تا کیش خوانی
گهی خدیو عجم گاه پادشاه حجاز
گهی بمدحش گوئی نموده اینسان رزم
گهی بوصفش خوانی کز اوست این اعجاز
تو می‌نیاری این راه را نوردیدن
بجا بایست که عشق آمده است در تک و تاز
علی است ما حصل لااله الا هو
بحق‌پرستی خود ای علی‌پرست بناز
علی است کنز خفی کز خفای ذات قدیم
ظهور یافت بدان فر و شوکت و اعزاز
چو حق ندیدی و نشناختی چه بستائی
ببین و بشناس آنگه به بندگی پرداز
اگر خدا طلبی روی در علی (ع) آور
اگر علی طلبی بین بشاه صابر باز
جهان صبر و محیط صفا و قلزم صدق
سحاب مکرمت و کوه حلم و مخزن راز
طریق اوست طریق علی و آل و صغیر
مطیع وی شده و ز هر طریق آمده باز