تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر خفیف
پاره ۲۱
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر خفیف
پاره ۲۲
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر خفیف
پاره ۲۳
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر خفیف
پاره ۲۴
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر خفیف
پاره ۲۵
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر خفیف
پاره ۲۶
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر خفیف
پاره ۲۷
شهریار (سید محمدحسین بهجت تبریزی) : گزیدهٔ غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۶ - مرغ زخمی
ای جگر گوشه کیست دمسازت
با جگر حرف می زند سازت
تارو پودم در اهتزاز آرد
سیم ساز ترانه پردازت
حیف نای فرشتگانم نیست
تا کنم ساز دل هم آوازت
وای ازین مرغ عاشق زخمی
که بنالد به زخمه ی سازت
چون من ای مرغ عالم ملکوت
کی شکسته است بال پروازت
شور فرهاد و عشوه ی شیرین
زنده کردی به شور و شهنازت
نازنینا نیازمند توام
عمر اگر بود می کشم نازت
سوز و سازت به اشک من ماند
که کشد پرده از رخ رازت
گاهی از لطف سرفرازم کن
شکر سرو قد سرافرازت
شهریار این نه شعر حافظ بود
که به سرزد هوای شیرازت
با جگر حرف می زند سازت
تارو پودم در اهتزاز آرد
سیم ساز ترانه پردازت
حیف نای فرشتگانم نیست
تا کنم ساز دل هم آوازت
وای ازین مرغ عاشق زخمی
که بنالد به زخمه ی سازت
چون من ای مرغ عالم ملکوت
کی شکسته است بال پروازت
شور فرهاد و عشوه ی شیرین
زنده کردی به شور و شهنازت
نازنینا نیازمند توام
عمر اگر بود می کشم نازت
سوز و سازت به اشک من ماند
که کشد پرده از رخ رازت
گاهی از لطف سرفرازم کن
شکر سرو قد سرافرازت
شهریار این نه شعر حافظ بود
که به سرزد هوای شیرازت
سنایی غزنوی : قصاید
قصیده ۱۵۰ - ای سنایی قدح دمادم کن
ای سنایی قدح دمادم کن
روح ما را ز راح خرم کن
لحن را همچو «لام» سر بفراز
جام را همچو «جیم» قد خم کن
خشکسالیست کشت آدم را
فتح بابش تویی پر از نم کن
حجرهٔ عقل را ز تحفهٔ روح
تازه چون سجده جای مریم کن
هین که عالم گرفت دیو سپید
خیز تدبیر رخش رستم کن
قفس بلبلان سیمین بال
سقف این سبزبام طارم کن
رزم بر موج بحر اخضر ساز
بزم بر اوج چرخ اعظم کن
همه ره طوطیان چو زاغند
خویشتن را شکر مکن سم کن
هر چه جز یار دام او بشکن
هر چه جز عشق نام او غم کن
راز با عاشقان محرم گوی
ناز با شاهدان محرم کن
خویشتن در حریم حرمت عشق
محرم بادهٔ محرم کن
زین سپس با بهشتیان عشرت
در نهانخانهٔ جهنم کن
ز ره پنج در به یک دو سه می
چار دیوار عشق محکم کن
از پی چشم زخم مشتی شوخ
دیگ سودای خویش سردم کن
بندهٔ آن دو زلف پر خم شو
چاکری آن رخان خرم کن
همچو جمشید برفراز صبا
تکیه بر مسند شه جم کن
پس چو جمشید بر نشین بر باد
همه را زیر نقش خاتم کن
پری و دیو و جنی و انسی
حشرات زمین فراهم کن
آن گهٔ بعد ازین سکندروار
گرد بر گرد سد محکم کن
همچو یاجوج اهل آتش را
از پر خویش هین رمارم کن
سرنگون در سقر فگن همه را
دوزخ از چشمشان محشم کن
نقش ترتیب صوفیان فلک
به یک آسیب جرعه در هم کن
نه هواگیر چون سلیمان باش
نه هوس بخش همچو حاتم کن
همه اسلام هستی و مستیست
گر مسلمانی این مسلم کن
یک دم از بی خودی سه باده بخور
چار تکبیر بر دو عالم کن
هر چه هستی ست نام آن مستی
نسخ ماتم سرای آدم کن
همه این کن ولیک با محرم
چون نیابی مخنثی هم کن
از خرد چشم اندکی بردار
وز کله پشم لختکی کم کن
روح ما را ز راح خرم کن
لحن را همچو «لام» سر بفراز
جام را همچو «جیم» قد خم کن
خشکسالیست کشت آدم را
فتح بابش تویی پر از نم کن
حجرهٔ عقل را ز تحفهٔ روح
تازه چون سجده جای مریم کن
هین که عالم گرفت دیو سپید
خیز تدبیر رخش رستم کن
قفس بلبلان سیمین بال
سقف این سبزبام طارم کن
رزم بر موج بحر اخضر ساز
بزم بر اوج چرخ اعظم کن
همه ره طوطیان چو زاغند
خویشتن را شکر مکن سم کن
هر چه جز یار دام او بشکن
هر چه جز عشق نام او غم کن
راز با عاشقان محرم گوی
ناز با شاهدان محرم کن
خویشتن در حریم حرمت عشق
محرم بادهٔ محرم کن
زین سپس با بهشتیان عشرت
در نهانخانهٔ جهنم کن
ز ره پنج در به یک دو سه می
چار دیوار عشق محکم کن
از پی چشم زخم مشتی شوخ
دیگ سودای خویش سردم کن
بندهٔ آن دو زلف پر خم شو
چاکری آن رخان خرم کن
همچو جمشید برفراز صبا
تکیه بر مسند شه جم کن
پس چو جمشید بر نشین بر باد
همه را زیر نقش خاتم کن
پری و دیو و جنی و انسی
حشرات زمین فراهم کن
آن گهٔ بعد ازین سکندروار
گرد بر گرد سد محکم کن
همچو یاجوج اهل آتش را
از پر خویش هین رمارم کن
سرنگون در سقر فگن همه را
دوزخ از چشمشان محشم کن
نقش ترتیب صوفیان فلک
به یک آسیب جرعه در هم کن
نه هواگیر چون سلیمان باش
نه هوس بخش همچو حاتم کن
همه اسلام هستی و مستیست
گر مسلمانی این مسلم کن
یک دم از بی خودی سه باده بخور
چار تکبیر بر دو عالم کن
هر چه هستی ست نام آن مستی
نسخ ماتم سرای آدم کن
همه این کن ولیک با محرم
چون نیابی مخنثی هم کن
از خرد چشم اندکی بردار
وز کله پشم لختکی کم کن
سنایی غزنوی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۹ - خطاب به خواجه قوامالدین ابوالقاسم
تا سرا پرده زد به علیین
قدر صدر اجل قوامالدین
از پی آبروی راهش را
آب زد ز آبروی روح امین
وز پی قدر خویش صدرش را
بست روحالقدس به عرش آذین
شد عراق از نگار خامهٔ او
خوش لقا چون نگار خانهٔ چین
در شکر خواب رفت فتنه ازو
از سر اندیب تا به قسطنطین
دولتش بر کسی که چشم افگند
نیز در ابرویش نبینی چین
تا بجنبید عدل او بگریخت
فتنه در خواب و ظلم در سجین
بر گرسنه چو زاغ شد در زخم
چون سر زخمه مخلب شاهین
بر برهنه چو سیر کرد از رحم
چون تن شیر پنجه شیر عرین
بر فلک نور پاش رویش بس
چون قمر را سیه کند تنین
در زمین کار ساز جودش بس
چون زحل در کف آورد شاهین
چون گل از نم همی بخندد ملک
تا گرفت از جمال او تزیین
تا نه بس روزگار چون خورشید
خاک زرین کند برای رزین
ای ز فر تو دین و ملک چنان
که جهان از ورود فروردین
حق گزیدت پی صلاح جهان
حق گزین کی بود چو خلق گزین
خاک پایت همی به دیده برند
همه دارندگان خلد برین
ای ز جاه جهان به بام جهان
مترقی به جذب حبل متین
ای مفرح جهان جسمی را
از تو روح رهی چراست حزین
چشم درد مرا مبند از عز
چشم بندی ز آفتاب مبین
دل گرم مرا بساز از لطف
گل شکر را به جای افسنتین
من نگویم که این بدست ولیک
من نیم در خور چنین تمکین
پیش چون من گرسنه کس ننهد
قرص خورشید و خوشهٔ پروین
کردش اکرام خود خیل ولیک
نخورد جبرییل عجل سمین
تا تو ای خضر عصر در شهری
بنده را غول همرهست و قرین
گام دربان مارم از بر کوه
گاه مهمان مور زیر زمین
ای پی سهم خشت دارانت
خشت دارم چو مردگان بالین
ای زمین خوش مرا مکن ناخوش
که مکافات آن نباشد این
زین و مرکب ترا مرا بگذار
تا شوم زین پیادگی فرزین
شهپر جبرییل مرکب اوست
چکند جبرییل مرکب و زین
بر تن و جان من گماشت فلک
هر چه ابلیس را ینال و تکین
این یکی گویدم که برگو هان
و آن دگر گویدم که برجه هین
گر چه گنگی بیا و شعر بخوان
ور چه کوری درآ و صدر ببین
این بترساندم و آن الملک
و آن امیدم کند به این الدین
این براند به لفظ چون دشنه
و آن بخواند به ریش چون زوبین
من به زاری به هر گیا گویان
کای ز گرگان نبیرهٔ گرگین
مسکن خود گذاشتم به شما
می چه خواهید از من مسکین
من به چشم شما کسی شدهام
ورنه کس نیستم به چشم یقین
جز به کژ کژ همی فزون نشود
ماتین جز به چپ نشد عشرین
گاهم آن گوید ای کذا و کدا
گاهم این گوید ای چنین حنین
یک دم آن باد سبلتت بنشان
در وثاق آی با کیا بنشین
پیشم آرد دوات بن سوراخ
قلم سست و کاغذ پر زین
هان و هان در بروت من بندد
که شوم در عرق چو غرقهٔ هین
زود کن یک دو کاغذم بنویس
شعر پیشین و شعر باز پسین
گر چه صد کار داشتم در مرو
لیک بهر تو رفتم از غزنین
چرب شیرینش اینکه بر خواند
به گناهی در آیت از «والتین»
زحمت ره چگونه خواهد بود
هر کجا رحمت قبول چنین
حق به دست من و من از جهال
در ملامت چو صاحب صفین
بحمدالله که نیستند این قوم
در حریم قوام حرمت بین
زان که ناید قوام باری هیچ
از کسان اجل قوامالدین
همه هم صورتند و هم سیرت
همه هم نسبتند و هم آیین
من ندانم کیم کزین درگاه
خلق در شادیند و من غمگین
من چه دانم کمال حضرت تو
خر چه داند جمال حورالعین
این چنین دولتی مرا جویان
من گریزان چو زوبع از یاسین
آری آری ز ضعف باشد اگر
گرد دوشیزه کم تند عنین
صورت ار با تو نیست جان با تست
عاشق و بنده و رهی و رهین
روح عیسی ترا چه جویی رنج
دم آدم ترا چه خواهی طین
در شاهان تراست آنچه بماند
صدفست آن بمان به راه نشین
مهر چون عجز شب پرک دیدست
گر درو ننگرد نگیرد کین
گر چه از خوی بنده گرم شوند
خواجگان عجول کبر آگین
همه صفرای خواجگان ببرد
ذوق این قطعهٔ ترش شیرین
تا ز روز و شبست در عالم
مادت سال و ماه و مدت و حین
مادت و مدت بقای تو باد
رفته و ماندهٔ شهور و سنین
قدر صدر اجل قوامالدین
از پی آبروی راهش را
آب زد ز آبروی روح امین
وز پی قدر خویش صدرش را
بست روحالقدس به عرش آذین
شد عراق از نگار خامهٔ او
خوش لقا چون نگار خانهٔ چین
در شکر خواب رفت فتنه ازو
از سر اندیب تا به قسطنطین
دولتش بر کسی که چشم افگند
نیز در ابرویش نبینی چین
تا بجنبید عدل او بگریخت
فتنه در خواب و ظلم در سجین
بر گرسنه چو زاغ شد در زخم
چون سر زخمه مخلب شاهین
بر برهنه چو سیر کرد از رحم
چون تن شیر پنجه شیر عرین
بر فلک نور پاش رویش بس
چون قمر را سیه کند تنین
در زمین کار ساز جودش بس
چون زحل در کف آورد شاهین
چون گل از نم همی بخندد ملک
تا گرفت از جمال او تزیین
تا نه بس روزگار چون خورشید
خاک زرین کند برای رزین
ای ز فر تو دین و ملک چنان
که جهان از ورود فروردین
حق گزیدت پی صلاح جهان
حق گزین کی بود چو خلق گزین
خاک پایت همی به دیده برند
همه دارندگان خلد برین
ای ز جاه جهان به بام جهان
مترقی به جذب حبل متین
ای مفرح جهان جسمی را
از تو روح رهی چراست حزین
چشم درد مرا مبند از عز
چشم بندی ز آفتاب مبین
دل گرم مرا بساز از لطف
گل شکر را به جای افسنتین
من نگویم که این بدست ولیک
من نیم در خور چنین تمکین
پیش چون من گرسنه کس ننهد
قرص خورشید و خوشهٔ پروین
کردش اکرام خود خیل ولیک
نخورد جبرییل عجل سمین
تا تو ای خضر عصر در شهری
بنده را غول همرهست و قرین
گام دربان مارم از بر کوه
گاه مهمان مور زیر زمین
ای پی سهم خشت دارانت
خشت دارم چو مردگان بالین
ای زمین خوش مرا مکن ناخوش
که مکافات آن نباشد این
زین و مرکب ترا مرا بگذار
تا شوم زین پیادگی فرزین
شهپر جبرییل مرکب اوست
چکند جبرییل مرکب و زین
بر تن و جان من گماشت فلک
هر چه ابلیس را ینال و تکین
این یکی گویدم که برگو هان
و آن دگر گویدم که برجه هین
گر چه گنگی بیا و شعر بخوان
ور چه کوری درآ و صدر ببین
این بترساندم و آن الملک
و آن امیدم کند به این الدین
این براند به لفظ چون دشنه
و آن بخواند به ریش چون زوبین
من به زاری به هر گیا گویان
کای ز گرگان نبیرهٔ گرگین
مسکن خود گذاشتم به شما
می چه خواهید از من مسکین
من به چشم شما کسی شدهام
ورنه کس نیستم به چشم یقین
جز به کژ کژ همی فزون نشود
ماتین جز به چپ نشد عشرین
گاهم آن گوید ای کذا و کدا
گاهم این گوید ای چنین حنین
یک دم آن باد سبلتت بنشان
در وثاق آی با کیا بنشین
پیشم آرد دوات بن سوراخ
قلم سست و کاغذ پر زین
هان و هان در بروت من بندد
که شوم در عرق چو غرقهٔ هین
زود کن یک دو کاغذم بنویس
شعر پیشین و شعر باز پسین
گر چه صد کار داشتم در مرو
لیک بهر تو رفتم از غزنین
چرب شیرینش اینکه بر خواند
به گناهی در آیت از «والتین»
زحمت ره چگونه خواهد بود
هر کجا رحمت قبول چنین
حق به دست من و من از جهال
در ملامت چو صاحب صفین
بحمدالله که نیستند این قوم
در حریم قوام حرمت بین
زان که ناید قوام باری هیچ
از کسان اجل قوامالدین
همه هم صورتند و هم سیرت
همه هم نسبتند و هم آیین
من ندانم کیم کزین درگاه
خلق در شادیند و من غمگین
من چه دانم کمال حضرت تو
خر چه داند جمال حورالعین
این چنین دولتی مرا جویان
من گریزان چو زوبع از یاسین
آری آری ز ضعف باشد اگر
گرد دوشیزه کم تند عنین
صورت ار با تو نیست جان با تست
عاشق و بنده و رهی و رهین
روح عیسی ترا چه جویی رنج
دم آدم ترا چه خواهی طین
در شاهان تراست آنچه بماند
صدفست آن بمان به راه نشین
مهر چون عجز شب پرک دیدست
گر درو ننگرد نگیرد کین
گر چه از خوی بنده گرم شوند
خواجگان عجول کبر آگین
همه صفرای خواجگان ببرد
ذوق این قطعهٔ ترش شیرین
تا ز روز و شبست در عالم
مادت سال و ماه و مدت و حین
مادت و مدت بقای تو باد
رفته و ماندهٔ شهور و سنین
سنایی غزنوی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۲ - در نکوهش بزرگان زمان و مدح بونصر احمد سعید
تا کی این لاف در سخن رانی
تا کی این بیهده ثنا خوانی
گه برین بی هنر هنر ورزی
گه بر آن بی گهر درافشانی
با چنین مهتران بی معنی
از سبکساری و گرانجانی
همه ساسی نهاد و مفلس طبع
باز در سر فضول ساسانی
خویشتن را همه بری شمرند
لیک در دل فعال شیطانی
نیست از جمع مالشان کس را
حاصل نقد جز پریشانی
آبشان در سبوی عاریتی
نانشان بر طبق گروگانی
هیچ شاعر نخورد از صلهشان
از پس شعر جز پشیمانی
بر سر خوان هر یک اندر سور
از دل شاعریست بریانی
چون حقیقت نگه کنی باشد
به فزون گشتن و به نقصانی
صلهشان همچو روز تیر مهی
وعدهشان چون شب زمستانی
باز این خواجهٔ زادهٔ بیبرگ
آنهمه لاف و لام لامانی
غلط شاعران به جامه و ریش
وز درون صد هزار ویرانی
ریشک و حالک ثناجویی
کبرک و عجبک زباندانی
نه در آن معده ریزهای مانده
نه در آن دیده قطرهای ثانی
زشت باشد بر خردمندان
نام بوران و نان بورانی
داشته مر جدش دهی روزی
در سر او فضول دهقانی
اف ازین مهتران سیل آور
تف برین خواجگان کهدانی
از چه شان گاه شعر بستایی
وز چه در پیششان سخن رانی
رفت هنگام شاعری و سخن
روز شوخیست وقت نادانی
نه قفا خواری و نه بدگویی
شاعر و فاضل و بسامانی
نزد خورشید فضل گردونی
پیش مهتاب طبع کتانی
ریش گاوی نهای خردمندی
کافری نیستی مسلمانی
اصل جدی نه معدن هزلی
کان حمدی نه مرد حمدانی
خود گرفتم که این همه هستی
چکنی چون نهای خراسانی
فقه و تفسیر خوان و نحو و ادب
تا بیابی رضای یزدانی
چه همه روز بهر مشتی دون
ژاژ خایی و ریش جنبانی
مدح هر کس مگو به دشواری
چون نیابی ز کس تن آسانی
جز که بونصر احمدبن سعید
آن چو نصرت به مدحت ارزانی
گر همی شعر خوانی از پی نان
تا بگویم اگر نمیدانی
آنکه هست از کفایت و دانش
در خور جاه و صدر سلطانی
کنچه عاقل نخواهد از پی نان
سر درون سوی و آن میان رانی
ابرو شمسی که از سخاش نماند
در دریایی و زر کانی
مهتران بهر آبرو روبند
خاک درگاه او به پیشانی
زنده از سیرتش سخا چو نانک
جسمها از عروق شریانی
در دماغ و جگر بدو زنده
روح طبعی و روح نفسانی
نزد یک اختراع او منسوخ
مایهٔ کتبهای یونانی
کی روا باشد از کف و خردش
در زمانه و باد و نالانی
ای که بی سعی ذات و پنج حواس
کار فرمای چار ارکانی
وقت بخشش حیات درویشی
گاه طاعت هلاک خذلانی
همه زیب بهشت را شایی
همه نور سپهر را مانی
چون تو ممدوح و من بر دونان
اینت بی خردگی و کشخانی
هیچ احسان ندیدم از یک تن
ور چه کردم به شعر حسانی
جز براردت داد در صد روز
بهر هشتاد بیت چل شانی
گوهر رسته کرده یک دریا
شد بدو مهره اینت ارزانی
هم تو دانی و هم برادر تو
که نبود آن قصیده چل گانی
این چنین فعل با چو من شاعر
نیست حکمی نه نیز دیوانی
از چنان شعر من چنین محروم
ای عزیز اینت نامسلمانی
بخت بد را چه حیله گر چه به شعر
سخنم شد به قدر کیوانی
که به هر لحظه بهر دراعه
پیرهن را کنم چو بارانی
در چنین وقت با زنان به کار
من و اطراف دوک گرگانی
باقیی هست زان صله به روی
دانم از روی فضل بستانی
ور تغافل کنی درین معنی
از در صدهزار تاوانی
تا نباشد جماد را به گهر
حرکات و حواس حیوانی
باد جنبان حواس تو چون آب
زان که از کف حیات انسانی
از پی عصمتت گسسته مباد
سوی تو فضلهای رحمانی
تا کی این بیهده ثنا خوانی
گه برین بی هنر هنر ورزی
گه بر آن بی گهر درافشانی
با چنین مهتران بی معنی
از سبکساری و گرانجانی
همه ساسی نهاد و مفلس طبع
باز در سر فضول ساسانی
خویشتن را همه بری شمرند
لیک در دل فعال شیطانی
نیست از جمع مالشان کس را
حاصل نقد جز پریشانی
آبشان در سبوی عاریتی
نانشان بر طبق گروگانی
هیچ شاعر نخورد از صلهشان
از پس شعر جز پشیمانی
بر سر خوان هر یک اندر سور
از دل شاعریست بریانی
چون حقیقت نگه کنی باشد
به فزون گشتن و به نقصانی
صلهشان همچو روز تیر مهی
وعدهشان چون شب زمستانی
باز این خواجهٔ زادهٔ بیبرگ
آنهمه لاف و لام لامانی
غلط شاعران به جامه و ریش
وز درون صد هزار ویرانی
ریشک و حالک ثناجویی
کبرک و عجبک زباندانی
نه در آن معده ریزهای مانده
نه در آن دیده قطرهای ثانی
زشت باشد بر خردمندان
نام بوران و نان بورانی
داشته مر جدش دهی روزی
در سر او فضول دهقانی
اف ازین مهتران سیل آور
تف برین خواجگان کهدانی
از چه شان گاه شعر بستایی
وز چه در پیششان سخن رانی
رفت هنگام شاعری و سخن
روز شوخیست وقت نادانی
نه قفا خواری و نه بدگویی
شاعر و فاضل و بسامانی
نزد خورشید فضل گردونی
پیش مهتاب طبع کتانی
ریش گاوی نهای خردمندی
کافری نیستی مسلمانی
اصل جدی نه معدن هزلی
کان حمدی نه مرد حمدانی
خود گرفتم که این همه هستی
چکنی چون نهای خراسانی
فقه و تفسیر خوان و نحو و ادب
تا بیابی رضای یزدانی
چه همه روز بهر مشتی دون
ژاژ خایی و ریش جنبانی
مدح هر کس مگو به دشواری
چون نیابی ز کس تن آسانی
جز که بونصر احمدبن سعید
آن چو نصرت به مدحت ارزانی
گر همی شعر خوانی از پی نان
تا بگویم اگر نمیدانی
آنکه هست از کفایت و دانش
در خور جاه و صدر سلطانی
کنچه عاقل نخواهد از پی نان
سر درون سوی و آن میان رانی
ابرو شمسی که از سخاش نماند
در دریایی و زر کانی
مهتران بهر آبرو روبند
خاک درگاه او به پیشانی
زنده از سیرتش سخا چو نانک
جسمها از عروق شریانی
در دماغ و جگر بدو زنده
روح طبعی و روح نفسانی
نزد یک اختراع او منسوخ
مایهٔ کتبهای یونانی
کی روا باشد از کف و خردش
در زمانه و باد و نالانی
ای که بی سعی ذات و پنج حواس
کار فرمای چار ارکانی
وقت بخشش حیات درویشی
گاه طاعت هلاک خذلانی
همه زیب بهشت را شایی
همه نور سپهر را مانی
چون تو ممدوح و من بر دونان
اینت بی خردگی و کشخانی
هیچ احسان ندیدم از یک تن
ور چه کردم به شعر حسانی
جز براردت داد در صد روز
بهر هشتاد بیت چل شانی
گوهر رسته کرده یک دریا
شد بدو مهره اینت ارزانی
هم تو دانی و هم برادر تو
که نبود آن قصیده چل گانی
این چنین فعل با چو من شاعر
نیست حکمی نه نیز دیوانی
از چنان شعر من چنین محروم
ای عزیز اینت نامسلمانی
بخت بد را چه حیله گر چه به شعر
سخنم شد به قدر کیوانی
که به هر لحظه بهر دراعه
پیرهن را کنم چو بارانی
در چنین وقت با زنان به کار
من و اطراف دوک گرگانی
باقیی هست زان صله به روی
دانم از روی فضل بستانی
ور تغافل کنی درین معنی
از در صدهزار تاوانی
تا نباشد جماد را به گهر
حرکات و حواس حیوانی
باد جنبان حواس تو چون آب
زان که از کف حیات انسانی
از پی عصمتت گسسته مباد
سوی تو فضلهای رحمانی
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۵ - روزگار ای بزرگ چاکر تست
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۶ - تلخ کرد از حدیث خویش طبیب
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۱ - مال هست از درون دل چون مار
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۵ - در مذمت دنیا: گنده پیریست تیره روی جهان
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۶ - قدر مردم سفر پدید آرد
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۲۰ - در مذمت بخیلی گوید: دیگ خواجه ز گوشت دوشیزهست
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۲۷ - جان من خیز و جام باده بیار
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۲۹ - پسر هند اگر چه خال منست
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۳۳ - هر که در خطهٔ مسلمانیست
هر که در خطهٔ مسلمانیست
متلاشی چو نفس حیوانیست
هر که عیسیست او ز مریم زاد
هر که او یوسفست کنعانیست
فرق باشد میان لام و الف
این چه آشوب و حشو و لامانیست
چه گرانی کنی ز کافهٔ کاف
این گرانی ز بهر ارزانیست
تن خود را عمارتی فرمای
کاین عمارت نصیب دهقانیست
تا سنایی ز خاک سر بر زد
در خراسان همه تن آسانیست
فتنهٔ روزگار او شدهاند
گر عراقی و گر خراسانیست
متلاشی چو نفس حیوانیست
هر که عیسیست او ز مریم زاد
هر که او یوسفست کنعانیست
فرق باشد میان لام و الف
این چه آشوب و حشو و لامانیست
چه گرانی کنی ز کافهٔ کاف
این گرانی ز بهر ارزانیست
تن خود را عمارتی فرمای
کاین عمارت نصیب دهقانیست
تا سنایی ز خاک سر بر زد
در خراسان همه تن آسانیست
فتنهٔ روزگار او شدهاند
گر عراقی و گر خراسانیست