عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
شاه نعمت‌الله ولی : رباعیات
رباعی ۱۱۷ - در عشق تو شادی و غمم هیچ نماند
در عشق تو شادی و غمم هیچ نماند
با وصل تو سود و ماتمم هیچ نماند
یک نور تجلی تو ام کرد چنان
کز نیک و بد و بیش و کمم هیچ نماند
شاه نعمت‌الله ولی : رباعیات
رباعی ۱۲۷ - بلبل مست است و بوی گل می بوید
بلبل مست است و بوی گل می بوید
دل داده به ما و دلبرش می جوید
این قول خوشی که تو ز سید شنوی
بشنو بشنو که او ز او می گوید
شاه نعمت‌الله ولی : رباعیات
رباعی ۱۴۴ - دل میل به صحبت نگاری دارد
دل میل به صحبت نگاری دارد
با ساقی و مستی سر و کاری دارد
چون بلبل مست در چمن می گردد
گویا که هوای گلعذاری دارد
شاه نعمت‌الله ولی : رباعیات
رباعی ۱۴۵ - بر خاک درش هر که مقامی دارد
بر خاک درش هر که مقامی دارد
در هر دو جهان جاه تمامی دارد
یاری که بود به عشق او بدنامی
بدنام مگو که نیک نامی دارد
شاه نعمت‌الله ولی : رباعیات
رباعی ۱۵۰ - هر آینهٔ که در نظر می گذرد
هر آینهٔ که در نظر می گذرد
تمثال جمال او نظر می نگرد
تمثال خیالیست و لیکن ذاتش
در آینه تمثال به ما می نگرد
شاه نعمت‌الله ولی : رباعیات
رباعی ۱۵۱ - صد جان به فدای دلبران خواهم کرد
صد جان به فدای دلبران خواهم کرد
هر چیز که گفته دلبر آن خواهم کرد
عارف گوید که می به رندان می بخش
فرمان برم و من آنچنان خواهم کرد
شاه نعمت‌الله ولی : رباعیات
رباعی ۱۵۲ - در مجلس ما که ترک می نتوان کرد
در مجلس ما که ترک می نتوان کرد
با عقل بیان عشق وی نتوان کرد
چون اوست حقیقت وجود همه چیز
ادراک وجود هیچ شی نتوان کرد
شاه نعمت‌الله ولی : رباعیات
رباعی ۱۵۳ - ای عقل بو که عشق خلاقی شد
ای عقل بو که عشق خلاقی شد
عشق آمد و راه زهد زراقی شد
میخانه چو گرم گشت و رندان کامل
سلطان خرابات به خود ساقی شد
شاه نعمت‌الله ولی : رباعیات
رباعی ۱۵۵ - از جود وجود عشق لا شی ، شی شد
از جود وجود عشق لا شی ، شی شد
وز آب حیات جمله جانها حی شد
گویند وفات یافت سید حاشا
باقی به بقای اوست فانی کی شد
شاه نعمت‌الله ولی : رباعیات
رباعی ۱۵۶ - تا داروی دردم سبب درمان شد
تا داروی دردم سبب درمان شد
پستیم بلندی شد و کفر ایمان شد
جان و دل و تن هر سه حجابم بودند
تن دل شد و دل جان شد و جان جانان شد
شاه نعمت‌الله ولی : رباعیات
رباعی ۱۵۸ - ای دل بر او به پای جان باید شد
ای دل بر او به پای جان باید شد
در خلوت او ز خود نهان باید شد
در بحر محیط حال دل باید بود
آسوده ز قال این و آن باید شد
شاه نعمت‌الله ولی : رباعیات
رباعی ۱۷۱ - مجنون و پریشان تو ام دستم گیر
مجنون و پریشان تو ام دستم گیر
خود می دانی آن تو ام دستم گیر
هر بی سر و پای دستگیری دارد
من بی سر و سامان تو ام دستم گیر
شاه نعمت‌الله ولی : رباعیات
رباعی ۱۷۷ - خوش علم شریفی است نکو می ‌جویش
خوش علم شریفی است نکو می ‌جویش
این علم وی است رو از او می‌ جویش
آن زلف نگار ما به دست آر چنان
سودازدگان مو به مو می ‌جویش
شاه نعمت‌الله ولی : رباعیات
رباعی ۱۸۶ - گر معنی تنزیل بداند حافظ
گر معنی تنزیل بداند حافظ
تنزیل به عشق دل بخواند حافظ
او کرد نزول ما ترقی کردیم
تحقیق کجا چنین تواند حافظ
شاه نعمت‌الله ولی : رباعیات
رباعی ۱۹۰ - از دولت عشق عقل گشته پامال
از دولت عشق عقل گشته پامال
مستقبل و ماضیم همه آمده حال
نه دی و نه فردا و نه صبح است و نه شام
ایمن شده عمرم ز مه و هفته و سال
شاه نعمت‌الله ولی : رباعیات
رباعی ۱۹۳ - تا با غم عشق او هم آواز شدم
تا با غم عشق او هم آواز شدم
صد بار زیاده بر عدم باز شدم
ز آن راه عدم نیز بسی پیمودم
رازی بودم کنون همه راز شدم
شاه نعمت‌الله ولی : رباعیات
رباعی ۱۹۴ - در کوی خرابات بسی کوشیدیم
در کوی خرابات بسی کوشیدیم
تا جمله شراب میکده نوشیدیم
تا رهبر رندان جهانی باشیم
رندانه قبای عاشقی پوشیدیم
شاه نعمت‌الله ولی : رباعیات
رباعی ۲۰۳ - تا خانهٔ دل خلوت او ساخته ام
تا خانهٔ دل خلوت او ساخته ام
غیر از نظر خویش برانداخته ام
چون هرچه نظر می کنم او می بینم
بشناخته ام چنان که بشناخته ام
شاه نعمت‌الله ولی : رباعیات
رباعی ۲۰۴ - من در ره عشق جان و دل باخته ام
من در ره عشق جان و دل باخته ام
سر بر سر کوی دوست انداخته ام
خود را به خود و خدای خود را به خدا
بشناخته ام چنان که بشناخته ام
شاه نعمت‌الله ولی : رباعیات
رباعی ۲۰۶ - شهبازم و شاهباز بشناخته ام
شهبازم و شاهباز بشناخته ام
در عالم عاشقی سر انداخته ام
گوئی چو شناختی بگویم با تو
بشناخته ام چنان که بشناخته ام