تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۴۴۰ - گردون که ز هم نمی‌فتد اجزایش
گردون که ز هم نمی‌فتد اجزایش
کو سیل عدم که بر کند از جایش؟
هرگاه که لقمه‌ای گره شد به گلو
ناچار خورند آب بر بالایش
قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۴۴۱ - عشق ارچه بود ز بود، نابودش بیش
عشق ارچه بود ز بود، نابودش بیش
آخر باشد ز عقل، بهبودش بیش
از خوف طریق عشق، اندیشه مکن
هر راه که پرخطر بود، سودش بیش
قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۴۴۲ - هست از بن هر موی، مرا بر تن خویش
هست از بن هر موی، مرا بر تن خویش
دشمن‌کده‌ای به زیر پیراهن خویش
بستم کمر دشمنی خود به میان
بازم سر دوستی‌ست با دشمن خویش
قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۴۴۳ - دارم به دو دست خویش دایم تن خویش
دارم به دو دست خویش دایم تن خویش
آویخته‌ام چو خار در دامن خویش
معذورم اگر ز خویش غافل نشوم
کس چون کند اعتماد بر دشمن خویش؟
قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۴۴۴ - خون شد دلم از شنیدن نام وداع
خون شد دلم از شنیدن نام وداع
جان رفت به باد غم ز پیغام وداع
ای هجر، که را می‌کشی امروز، که دی
من زهر اجل چشیدم از جام وداع
قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۴۴۵ - پیدا بود از اشک فروهشته شمع
پیدا بود از اشک فروهشته شمع
کز تخم شرر چه بر دهد کشته شمع
آویخته شد بر سر بازار ز دار
شد پنبه حلاج مگر رشته شمع
قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۴۴۶ - بی گریه، بود دیده چو بی باده ایاغ
بی گریه، بود دیده چو بی باده ایاغ
از شبنم خون تازه نماید گل داغ
چون گریه شود تمام، چشمم سوزد
روغن چو نماند، آتش افتد به چراغ
قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۴۴۷ - زنهار دم سرد مده سر به چراغ
زنهار دم سرد مده سر به چراغ
بد می‌سوزد فتیله تر به چراغ
او را، هم ازو طلب، اگر می‌طلبی
جز نور چراغ نیست رهبر به چراغ
قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۴۴۸ - از ماه، چه نور چشم داری در میغ؟
از ماه، چه نور چشم داری در میغ؟
بالقوه چو بالفعل نگردید دریغ
هر آدمی‌ای به معرفت پی نبرد
ناید عمل تیغ ز انگاره تیغ
قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۴۴۹ - ای عمر گرامی به ریا کرده تلف
ای عمر گرامی به ریا کرده تلف
دل را خبر از ذکر نه و سبحه به کف
آرایش ظاهر چه کنی آینه‌وار؟
رو باطنت آراسته گردان چو صدف
قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۴۵۰ - ای باطن تو چو ظاهر آینه صاف
ای باطن تو چو ظاهر آینه صاف
از قاف گرفته نور مهرت تا قاف
شد صبح جهانگیر مگر شمشیرش
با تیغ دعای تو برآمد ز غلاف
قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۴۵۱ - خوش نیست حقیقت و مجاز از هم پاک
خوش نیست حقیقت و مجاز از هم پاک
این هردو به هم خوشند تا وقت هلاک
معنی نکند نشو و نما بی صورت
هر دانه ز پوست می‌نهد ریشه به خاک
قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۴۵۲ - بس تجربه کردیم درین عالم خاک
بس تجربه کردیم درین عالم خاک
نیکان، نیکی کنند تا وقت هلاک
بد سر نزند ز نیک طینت هرگز
آری اصل نهال می‌باید پاک
قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۴۵۳ - آن را که رسد کدورتی از افلاک
آن را که رسد کدورتی از افلاک
گر مصدر فیض است، ندارد زان باک
هر دل که غباری بودش خالی نیست
دهقان نکند دانه بی‌مغز به خاک
قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۴۵۴ - تا این کهن آسیا نکرده‌ست درنگ
تا این کهن آسیا نکرده‌ست درنگ
از جود، شود فیض‌رسان کی دلتنگ؟
هر دانه که بهره‌ای ازو می‌یابند
یا تخم شود به خاک، یا نرم به سنگ
قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۴۵۵ - آید دل صاف‌طینتان زود به چنگ
آید دل صاف‌طینتان زود به چنگ
کی نرم شود به سعی اندک دل تنگ
آری آری، به آستین و دامن
گرد از رخ آیینه توان رُفت، نه زنگ
قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۴۵۶ - بی روی تو زد غبار در چشمم چنگ
بی روی تو زد غبار در چشمم چنگ
چشمم نه ز درد و گریه برکرد این رنگ
هر آینه‌ای را که پرستارش نیست
آن آینه را غبار گیرد یا زنگ
قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۴۵۷ - زد قافله‌سالار، پی کوچ، دهل
زد قافله‌سالار، پی کوچ، دهل
تو گرم به خوردن می و چیدن گل
برخیز و ز آب بگذران بارت را
زان پیش که آب بگذرد از سر پل
قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۴۵۸ - چنندان که زند طعنه طعنش بر دل
چنندان که زند طعنه طعنش بر دل
از باطن درویش بود خواجه بحل
هرچند که تیغ، خون به خاک آمیزد
آلوده نگردد آب اصلیش به گل
قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۴۵۹ - هنگامه اهل وجد می‌باید و حال
هنگامه اهل وجد می‌باید و حال
تا مرد برد راه به معنی ز خیال
پرهیز اولی ز صحبت ساختگان
در مجلس تصویر، فزاید چه کمال