تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۴۷ - در موعظه و نصیحت
هم چنین فرد باش خاقانی
کآفتاب این چنین دل افروز است
چه کنی غمزهٔ کمانکش یار
که به تیر جفا جگر دوز است
یار، مویت سپید دید گریخت
که به دزدی دل نوآموز است
آری از صبح دزد بگریزد
کز پی جان سلامت اندوز است
بر سرت جای جای موی سپید
نه ز غدرسپهر کین‌توز است
سایبان است بر تو بخت سپید
آن سپیدی بخت دلسوز است
گرچه مویت سپید شد بی‌وقت
سال عمرت هنور نوروز است
تنگ دل چون شوی ز موی سپید
که در افزای عمرت امروز است
شب کوته که صبح زود دمد
نه نشان از درازی روز است
تو جهان خور چو نوح مشکن از آنک
سام بر خیل حام پیروز است
طعن نادان نصیحت داناست
زدن یوزه عبرت یوز است
نام بردار شرق و غرب تویی
که حدیثت چو غیب مرموز است
خاقانی : قطعات
شماره ۵۲ - تا به غربت فتاد خاقانی
تا به غربت فتاد خاقانی
یکدری خانه‌ایش زندان است
نه درون ساختنش توفیق است
نه برون تاختنش امکان است
روی چون عنکبوت در دیوار
پس سنگی چو مور پنهان است
پاسبانش برون در قفل است
پرده دارش درون کلیدان است
اشک جیحون و دم سمرقندی
دل بخاری و آه سوزان است
یعنی این در چهار دیواری است
که درش سوی چرخ گردان است
از برون لب به قفل خاموشی است
وز درون دل به بند ایمان است
خانه در بسته دار بر اغیار
تا در او این غریب مهمان است
برگ عیشی مساز خاقانی
که وجودش ورای امکان است
عالم از چار علت است به پای
که یکی زان چار ارکان است
خانه را هم چهار حد باید
کان چهار اصل کار بنیان است
علت عیش را سه چیز نهند
کان مکان و زمان و اخوان است
ز آن نگفتند چارمین یعنی
نیست چیزی که چارم آن است
خاقانی : قطعات
شماره ۵۳ - دار عزلت گزید خاقانی
دار عزلت گزید خاقانی
که به از دار ملک خاقان است
خورش از مشرب قناعت ساخت
که چو زمزم هم آب حیوان است
نبرد تا تواند انده رزق
کانده رزق بر جهانبان است
عمرا گر بهر رزق موقوف است
رزق موقوف بهر فرمان است
نپذیرد ز کس حوالهٔ رزق
که ضمان‌دار رزق یزدان است
مور را روزی از سلیمان نیست
گه ز روزی ده سلیمان است
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۵۷ - در مرثیهٔ منوچهر شروان شاه
آب حیوان مجوی خاقانی
که منوچهر خضر خو مرده است
نوبت راحت و کرم بگذشت
تا چراغ کیان فرو مرده است
راحت آن روز رفت کو رفته است
کرم آن روز مرده کو مرده است
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۵۸ - در حماسه
من که خاقانیم عزیز حقم
ز آن که عبدی خطاب من رانده است
هرچه یارب ندای حق راندم
لاتخف حق جواب من رانده است
من به کنجی و حق به هفت اقلیم
مدد سحر ناب من رانده است
پیک انفاس بر طریق مراد
دعوت مستجاب من رانده است
ناوک وهم بر نشانهٔ غیب
خاطر تیز تاب من رانده است
گرچه دولت ضعیف، عقل قوی است
که فضول از جناب من رانده است
بخت اگر خفت رای بیدار است
کز پی پاس خواب من رانده است
فضلای زمانه را یک یک
چرخ زیر رکاب من رانده است
وین فلک گرچه بد عمل داری است
هم به نیکی حساب من رانده است
به همه جای نان من پخته است
به همه جوی آب من رانده است
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۵۹ - در وصول ده شتر از امیر الحاج
میر چون هفت بیت من خوانده است
ده شتر بارگیر فرموده است
با نه افلاک همبرند مرا
این ده اشتر که میر فرموده است
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۶۱ - در علم و جهل
نسبت از علم گیر خاقانی
که بقا شاخ علم را ثمره است
علوی را که نیست علم علی
نقش سود است هرچه بر شجره است
عالم است از صف عباد الله
جاهل از زمرهٔ هم الکفره است
عقل عالم نه سغبهٔ جهل است
خیل موسی نه سخرهٔ سحره است
شاه نشناسدت محل گرچه
سخنت زاد سفرهٔ سفره است
نزد مخدوم فضل تو نقص است
پیش مزکوم مشک تو بعره است
زان فرود غران نشانندت
که عطارد فروتر از زهره است
چه عجب زیر که نشیند آب
که زر زیف و آب سیم سره است
زیر دو نان نشین که شیر فلک
به سه منزل فرود گاو و بره است
زیرکان زیر گاو ریشانند
کل عمران فروتر از بقره است
خاقانی : قطعات
شماره ۶۵ - گنج دانش توراست خاقانی
گنج دانش توراست خاقانی
کار نادان به آب و رنگ چراست؟
نام شاهی به شیر دادستند
پس حلی بر تن پلنگ چراست؟
هفت اندام ماهی از سیم است
هفت عضو صدف ز سنگ چراست؟
خاقانی : قطعات
شماره ۶۶ - شکر انعام پادشا گفتن
شکر انعام پادشا گفتن
نتوان کان ورای غایت‌هاست
راه شکرش به پای هرکس نیست
که حدش زان سوی نهایت‌هاست
گرچه انعام او مرا شکر است
شکر او را ز من شکایت‌هاست
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۶۸ - در طلب جایزه
صاحبا نو به نو تحیت من
پیش قابوس سرفراز فرست
قطعه‌ای کز ثنا طرازیدم
به جهان جوی دین طراز فرست
پیش خوان پایهٔ سلیمانی
سخن مور گرم تاز فرست
نزد محمود شاه هند گشای
قصهٔ هندوی ایاز فرست
حال ذره به افتاب رسان
راز صعوه به شاه‌باز فرست
منعما پیش کیقباد دوم
از من این یک سخن به راز فرست
گر مرا ز انتظار پشت شکست
مومیائی چاره ساز فرست
جگر از بس جگر که خورد بسوخت
شربت نو جگر نواز فرست
آز من تشنهٔ سخای تو شد
جرعه ریز سخا به آز فرست
کشت صبر مرا نیاز عطات
دیت کشتهٔ نیاز فرست
سحر بین شعر و شعرها بشکن
کان طلب اقچه سوی گاز فرست
بلبل اینک صفیر مدح شنو
گندنا سوی حقه‌باز فرست
بس دراز است قد امیدم
درع انعام هم دراز فرست
آن عطا کز ملوک یافته‌ام
عشر آن وقت اهتزاز فرست
آفتابی و من تو را خاکم
خاک را آتشین طراز فرست
به سزا مدحتی فرستادم
سوی من خلعتی به ساز فرست
یا صلت ده به آشکار مرا
یا به پنهان قصیده باز فرست
عقد در، طالبان بسی دارد
گر فرستی به احتراز فرست
عنبر و مشک اگر به کارت نیست
هر دو با قلزم و طراز فرست
سحر بابل گرت پسند نشد
سوی جادوی بی‌نماز فرست
زر اگر خاتم تو را نسزید
باز با کورهٔ گداز فرست
یوسفی کو به هفده قلب ارزید
باز با چاه هفده باز فرست
ناز پرورد بکر طبع مرا
گم مکن با حجاب ناز فرست
چون کبوتر به مکه یابد امن
از عراقش سوی حجاز فرست
خضر عمری حیات عالم را
مدد عمر دیر یاز فرست
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۷۱ - در توصیف قصر صفوة الدین بانوی منوچهر شروان شاه
حبذا قصر شمسهٔ ملکات
کآسمان ظل آسمانهٔ اوست
مادر تاجدار کیخسرو
بردهٔ بزم خسروانه اوست
قصر بلقیس دهر بین که پری
حارس بام بالکانهٔ اوست
صفوة الدین زیبدهٔ عجم آنک
دهر هارون آستانهٔ اوست
شاه جبریل جان مریم نفس
که مسیح کرم زمانهٔ اوست
دهم نه زن نبی که به قدر
هشت جنت نعیم خانهٔ اوست
حاصل شش جهات هفت اقلیم
عشر انعام بی‌بهانهٔ اوست
این جهان قلزم سخاش گرفت
خندق آن جهان کرانهٔ اوست
تا بقا شد کبوتر حرمش
نقطهٔ شین عرش دانهٔ اوست
جاه خاتون عالم است چنانک
پر صدا عالم از فسانهٔ اوست
آسمان را دوال گاو زمین
از پی شیب تازیانهٔ اوست
شمع بختش جهان چنان افروخت
که فک دودی از زبانهٔ اوست
قاصد بخت اوست ماه و نجوم
زنگل قاصد روانهٔ اوست
مست خون حسود اوست قضا
هم ز قحف سرش چمانهٔ اوست
نسل شروان شهان مهین عقدی است
صفوة الدین بهین میانهٔ اوست
باد شروان به فر فرزندش
که سعود ابد نشانهٔ اوست
بخت نقش سعادتش بندد
بر ششم چرخ کان خزانهٔ اوست
دانهٔ گوسفند چرخ نگر
کاین معانی نشان شانهٔ اوست
بلبل مدح اوست خاقانی
هم در شکرش آشیانهٔ اوست
نه فلک در ثنای او بگریخت
که فلک بندهٔ یگانهٔ اوست
جاودان باد کاعتماد جهان
همه به عمر جاودانهٔ اوست
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۸۲ - در شکر باری تعالی
ای همه نیست‌ها به صنع تو هست
هست‌ها با کمال ذات تو نیست
نیست یک دم که بنده خاقانی
غرقهٔ فیض مکرمات تو نیست
خاقانی : قطعات
شماره ۸۳ - مهتر قالیان و نور مرند
مهتر قالیان و نور مرند
میلشان جز به سربلندی نیست
دو کریمند راست باید گفت
که مرا طبع کژ پسندی نیست
هر کجا دل شکسته‌ای بینند
کارشان جز شکسته بندی نیست
لیک چون طالعم به صحبتشان
نیست، در دل مرا نژندی نیست
چون مهذب مراست وان دو نه‌اند
عافیت هست و دردمندی نیست
چون مرا سندس است و استبرق
شاید ار قالی مرندی نیست
خاقانی : قطعات
شماره ۸۴ - من که خاقانیم ز هر دو جهان
من که خاقانیم ز هر دو جهان
بی‌نیازم چه خوب هر دو چه زشت
عافیت خواهم این سرا نه یسار
مغفرت خواهم آن سرا نه بهشت
خاقانی : قطعات
شماره ۸۵ - دوستی داشتم به ری که به حسن
دوستی داشتم به ری که به حسن
رخ او خط نغز دلبر داشت
او خط اندر جهان کشید و به عقل
خال خوف از رخ رجا برداشت
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۸۶ - در بحث با معطل
دی جدل با معطلی کردم
که ز توحید هیچ ساز نداشت
آستین فضول می‌افشاند
که ز ایمان بر او طراز نداشت
آخرش هم مصاف بشکستم
که سلاحی به جز مجاز نداشت
نیک دور از خدای بود ز من
بد او جز خدای باز نداشت
بی‌نیازا تو نصرتم دادی
بر کسی کو به تو نیاز نداشت
خاقانی : قطعات
شماره ۸۹ - امن جستی مجوی خاقانی
امن جستی مجوی خاقانی
کاین مراد از جهان نخواهی یافت
اندر افلاس خانهٔ گیتی
کیمیای امان نخواهی یافت
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۹۱ - در رثاء دختر خویش
پیش بین دختر نو آمد من
دید کفاتش از پس است برفت
تحفه‌ای تازه کآمد از ره غیب
دید کاین منزل خس است برفت
گهری خرد بود و نیک شناخت
کاین جهان بد گهر کس است برفت
صورتش بست کز رسیدن او
خاطر من مهوس است برفت
دید در پرده دختر دگرم
گفت محنت یکی بس است برفت
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۹۲ - در بارهٔ فوت دختر خود
سرفکنده شدم چو دختر زاد
بر فلک سر فراختم چو برفت
بودم از عجز چون خر اندر گل
بر جهان اسب تاختم چو برفت
ماتم عمر داشتم چو رسید
عمر ثانی شناختم چو برفت
محنتش نام خواستم کردن
دولتش نام ساختم چو برفت
خاقانی : قطعات
شماره ۹۴ - از پی شهوتی چه کاهی عمر
از پی شهوتی چه کاهی عمر
عمر کاه تو هر زمانی چرخ
تو به یک جان دو جان ستان داری
جان ستان تو جان ستانی چرخ