تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
یغمای جندقی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۵ - نشانی تا مرا از استخوان هست
نشانی تا مرا از استخوان هست
شماری با سگ آن آستان هست
یغمای جندقی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۲ - صبا گر عقده‌ای زآن زلف عنبربار بگشاید
صبا گر عقده‌ای زآن زلف عنبربار بگشاید
دل دیوانه‌ام را صد گره از کار بگشاید
یغمای جندقی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۴ - مرا در گوش جانان از زبان خود سخن باید
مرا در گوش جانان از زبان خود سخن باید
چو راز از دل دگرگون گوش و دیگرگون دهن باید
یغمای جندقی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۱ - به هشیاری خوشم شب‌های می اما چه هشیاری
به هشیاری خوشم شب‌های می اما چه هشیاری
به قدر آنکه گویم ساقیا پیمانهٔ دیگر
یغمای جندقی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۷ - به خون من به وصل تو هوای جان مراد دل
به خون من به وصل تو هوای جان مراد دل
به یک ایما به صد لابه تو را آسان مرا مشکل
یغمای جندقی : خلاصة الافتضاح
بخش ۲ - نوحه
نبودی ای ز تو فرخنده روزم
برادر جان برادر
که بینی تن به زیر نیم سوزم
برادر جان برادر
مرا آن کوژپشت افکند و افتاد
به رویم وه که بنهاد
فلک غوزی عجب بالای غوزم
برادر جان برادر
در آغاز بهار زندگانی
دویم فصل جوانی
چمن بفسرد از این بردالعجوزم
برادر جان برادر
ز بس کز نیم سوز آذر اندود
زماهی شد به مه دود
سیه گشت اختر گیتی فروزم
برادر جان برادر
زلیخا آتشین چنگ آهنین مشت
چنانم کوفت بر کشت
که باور نیست جان بردن هنوزم
برادر جان برادر
ز حلق و مشت، نوری وتماشا
خدایا توبه حاشا
بهم مالید گردون پک و پوزم
برادر جان برادر
شبی آوردم آهو بر سر تیر
به روباهانه تزویر
برون برد از کمند آن سگ چو یوزم
برادر جان برادر
به شاهد راست کردم ناف بر ناف
دریغ آن هر دو سر قاف
ندادم فرصتی کش در سپوزم
برادر جان برادر
اگر صد ذی ذکر چون من زمایه
شدی آن چار خایه
به کون خنبک زنان گفتی به چوزم
برادر جان برادر
ز کفش و گیوه روز سنگ باران
گمان کردند یاران
که من استاد صنف پاره دوزم
برادر جان برادر
زچشمم گرد جولان عجب ناز
همی شد نور پرداز
زرافشان ساخت کر از عروگوزم
برادر جان برادر
کمر تا غوزکم از نیم سوزان
تنور آسا فروزان
مپرس از درد و سوز بی بروزم
برادر جان برادر
یغمای جندقی : خلاصة الافتضاح
بخش ۳ - حکایت
شنیدم عارفی در صبحگاهی
چو باد صبحدم می شد به راهی
که ناگه کودکی از بامی افتاد
به گردن شیخ را چون دامی افتاد
سلامت زیست آن کز بام شد پرد
ولی بشکست حالی گردن مرد
به بستر تکیه زد نالان و خسته
جگر خون عارف گردن شکسته
یکی پرسیدش احوال تو چون است
چه بودت تا چنین دل غرق خون است
به پاسخ گفت عارف کای برادر
چه باشد حال آن برگشته افتد
که افتد دیگری از روزن او
به خواری بشکند پس گردن او
منم آن خرد گردن عارف زار
ز بام افتاده رندان قدح خوار
حریف جنده باز از دام رسته
مرا در پیش سرها سر شکسته
لب شیرین به کام دیگران است
مرا خون از لب و دندان روان است
ابوالقاسم خورد می، من خورم چوب
زند یغما پیاله، من خورم کوب
غنوده میزبان با شاهد شنگ
نوازد «خوش قدم» بر فرق من سنگ
به آن گل چهره «باقی» هم پیاله
مرا از کاسه سر خون حواله
رجب می بوسد آن لعل و دهن را
سمنبر بشکند دندان من را
به او قاسم اساس پیله چیده
«قدم خیر» انتقام از من کشیده
گرفتم چشم شیرین فتنه خیز است
مسلمانان گناه من چه چیز است
مرا گویند اینها را به زن چه
پدر سگ های بد مذهب به من چه
حیا یک ذره در چشم فلک نیست
نمی داند سزاوار کتک کیست
زنندم سنگ و آجر نوبه نوبه
عجب گیری فتادم توبه توبه
چه اوقاتم از این اوضاع تلخ است
مگر اینجا حساب شهر بلخ است
در اقطار جهان نزدیک و دوری
چو من هرگز نبیند بخت کوری
نگردد کس به روز من گرفتار
فلک بدبخت دشمن خصم خونخوار
به زیر نیم سوزم تیره شد روز
دریغا تف بر این بخت گلنگوز
گر ایمن جستم از این سهمگین شین
من و وصل حسین واحد العین
اگر رستم ازین خونخوار گرداب
من و کنج اطاق وفس فس خواب
یکی ز آنان که در خون می نشاندش
شنید از زیر صدمه لندلندش
به گوشش گفت کای کشتیء تباهی
رجز خوان مصاف بیگناهی
چرا از صدمه های نیم سوزت
همی گردد زیادت عر و گوزت
کسی را کو گنه نبود دلیر است
خود او روباه باشد شرزه شیر است
تو کز پا تا به گردن در نفیری
چرا باری به مگر خود نمیری
به زاری گفت وناله بی گناهم
به عجز این قروقر کردن گواهم
مرا هرگز نبودی قر و قوری
چو دیگر باده خواران عرو عوری
اگر هم زهر ماری خورده ایمون
به درد بخت کوری مرده ایمون
مرا با شاهد و ساغر چه بازار
ز جام و جنده ام جاوید بیزار
منم از حلقه دایم نمازان
خدا لعنت کند بر جنده بازان
کنیزی را بر او آمد ترحم
گرفت او را به دست مرحمت دم
بسان کاله اش بر شانه افکند
به پرتابش برون از خانه افکند
چو دزد جسته از زندان چپ و راست
همی می جست و می افتاد و می خاست
ندانستم سلامت ره بدر برد
و یازان صدمه ها درنیم ره مرد
یغمای جندقی : خلاصة الافتضاح
بخش ۴ - سرگذشت شیرین
چه پرسی سرگذشت حال شیرین
نبیند هیچکس احوال شیرین
در آن ساعت که در دهلیز خانه
رجب افتاد مسکین در میانه
زهر سوخاست بانگ های و هویی
از آن هنگامه شیرین برد بویی
دو جادو شد زخواب فتنه بازش
به هوش آمد دو مست فتنه سازش
چو شمشاد روان آراست قامت
همی گفتی که قایم شد قیامت
برآمد از میان جامه خواب
چو از ذیل افق مهر جهان تاب
دمید از چشم جادو بند افسون
پس آنگه پا نهاد از خانه بیرون
معلق شد بدان سرداب زیرین
سبک تر صد ره از گلگون شیرین
چنان آمد دو اسبه در تک و دو
کز او ماندی زتک شبدیز خسرو
زگلگون سرشکش پای در گل
هزارش بیستون غصه بر دل
که یارب تا چه زاید اختر من
درین غوغا چه آید بر سر من
گهی گلگون اشک از دیده می راند
زمانی چارقل گه حمد می خواند
گهی با مویه اندرمو زدی چنگ
گهی فرهادسان بر سر زدی سنگ
گهی بر لاله تر ژاله می ریخت
به ناخن گاه گل از لاله می ریخت
به لولو گه عقیق ناب می کند
گهی بر لاله سنبل می پراکند
شد آن رخشان صدف بعد از درنگی
نهان چون گوهری در زیرسنگی
کنیزی زان کنیزان سیه فام
که می کردی سیاهی زو شبه وام
فتادش دیده بر هنجار شیرین
نهانی بوی برد از کار شیرین
زبانم لال آن میشوم خیره
دو اسبه تاخت بر بالای زیره
به زیره خیره سر زآنسان که دانی
فرو شد چون بلای آسمانی
فراز و شیب گرم جستجو شد
همی می جست ره جائی که او شد
که ناگه دیده بر شیرینش افتاد
بر او پیچید چون شیرین به فرهاد
ببازی چنگ در زد سفله زاغی
فسرد از فس فس ریحی چراغی
برآمد از افق مظلم سحابی
سیه گردید روشن آفتابی
به ابر اندر نهان شد ماه تابان
فرو شد در سیاهی آب حیوان
تحکم کرد گوزی بر سرودی
سیه شد آتشی از تیره دودی
شد از بیم تبر لرزان نهالی
زبون یوز شد شیرین غزالی
صباحی گشت گم در تیره شامی
مهی بنهفت در نیلی غمامی
کلف فرسود ظلمت گشت ماهی
نهان شد یوسفی در تیره چاهی
چو شیرین یافت کام آرزو تلخ
هلال زندگانی دید در سلخ
به عزمی تیزرو گلگون برانگیخت
بدو چون صبح با شامی در آویخت
به او با ساعد سیمین فرو زد
گهی این زد طپانچه گاه او زد
پس از برخی جهاد و جنگ و پیکار
سرو دست بلورین رفتش از کار
نماند از خستگی نیروی جنگش
شد از خون جگر رخ لاله رنگش
چو با سگ در جوال افتاد آهو
به جز تسلیم نبود چاره او
بلی خوبان طریق کین ندانند
وگر دانند این آئین ندانند
شهنشاهان اقلیم نکوئی
کله داران ملک خوبروئی
در آن معرض که ساز جنگ سازند
به قانون دگر آهنگ سازند
کمان گیرند ز ابروی کمان دار
زره پوشند از زلف زره سار
دهند از خیل مژگان عرض لشکر
کشند از غمزه خون ریز خنجر
خود از تیر و کمان گر راز گویند
سخن ز ابرو و مژگان باز گویند
چو بر صید کسی آهنگ سازند
کمند از طره شبرنگ سازند
زنند از عشوه پنهان شبیخون
روان سازند از تیغ نگه خون
سنان گیرند از خوابیده مژگان
جهان بر هم زنند از چشم فتان
چو یازند از نگاه تند خنجر
شود صد ملک دل افزون مسخر
کسی کاورا جمال دل فروز است
چه نسبت با جهاد نیم سوز است
بود فرهاد شیرین را هم آورد
که تا باوی کند در عرصه ناورد
به کار آن سیه شیرین فرو ماند
به رخ از پرده دل اشک خون راند
لبش از تاب دل تبخاله برداشت
چو مرغ پرشکسته ناله برداشت
به الماس مژه بیجاده می سفت
بسوی میزبان می دید و می گفت
که ای پیمان گسل نامهربان یار
ز سودای گلت در سینه ام خار
فتادم من درین گرداب هایل
تو خوش آسوده بر دامان ساحل
لبالب ساغر کام من از خون
ترا لب جرعه نوش آب گلگون
مرا جاری چو مینا اشک گلفام
تو در بزم طرب در خنده چون جام
زهی آئین و رسم عشق بازی
جزاک الله زهی مهمان نوازی
نشسته میزبان با خاطر تنگ
گهی با بخت و گه با خویش در جنگ
و آوخ آوخ این شور و فغان چیست
مرا این آتش اندر خانمان چیست
نه روی آنکه رای جنگ سازم
نه دست آنکه نرد صلح بازم
کنم گر جنگ نز عقل است و فرهنگ
کنم گر صلح نز نام است و نه ننگ
که ناگه ناگه از سرداب زیرین
به گوش آمد ورا فریاد شیرین
نماندش عقل و صبر و طاقت و هوش
هم از خود هم زعالم کرد فرموش
گذشتش آب طاقت یک نی از سر
ندانست از پریشانی پی از سر
چو گرگ خشمگین بر گوسفندان
همی خائید مر دندان به دندان
زجای خویش چون سرو روان خاست
مدد ز اقبال و بخت از آسمان خواست
به دستی چوب و بر دست دگر سنگ
فرو زد با سیاهان نوبت جنگ
بزد خود را بر آن جمع پریشان
سر سرداب را بگرفت از ایشان
فلک یاری و اختر فرهی کرد
فضای عرصه از خصمان تهی کرد
بلی چون تیغ یازد شاه افلاک
جهان از لشکر ظلمت کند پاک
چو خالی دید کاخ از خصم تیره
درآمد خواجه محفل به زیره
غزالی دید با خرسی به ناورد
همائی با سیه زاغی هم آورد
جدا کرد از سفیدی آن سیه را
کشید از عقد لولو آن شبه را
چنان تیپا زدش بر طبله کون
که جست از پیزی سرداب بیرون
سر شیرین ز خاک راه برداشت
فشاند از دیده اشک و آه برداشت
که ای اصل نشاط و دفع اندوه
ز اندوه فراقت بر دلم کوه
به کام غیر گردد اختر امروز
بود خون جگر در ساغر امروز
فلک زنهار خوار و بخت تیره
جهان ناسازگار و خصم خیره
به اینان چاره نبود جز مدارا
نشاید شیشه زد بر سنگ خارا
اگر چه دوری از تو مرهم ریش
گذشتن نیست جز از هستی خویش
نبینم جز جدائی چاره کار
گزیری نیست در این چاره ناچار
درین سردابه جای زیستن نیست
که جز افسانه مور ولگن نیست
صلاح آن بینم ای آهوی مشکین
که روزی چند چون فرهاد مسکین
کنم از صحبت شیرین کناره
کنم من سینه گر او کند خاره
چو شیرین لابه های میزبان دید
به برهان گفتنش شیرین زبان دید
به شیرین خنده گفت ای جان شیرین
به عمدا مایل هجران شیرین
نباشد دانم از این اضطرارت
گزیر از وصل شیرین اختیارت
گرت در دست بودی اختیاری
تو آن محکم وفا فرخنده یاری
که نگزینی ره هجران شیرین
همی تا بر لب آید جان شیرین
پس از برخی حکایت آن دو غمناک
چو ماتم دیدگان با چشم نمناک
جهان از آه دل پر دود کردند
خروشان یکدگر بدرود کردند
برآمد آن غزال از حلقه دام
چو مرغی دیده صیاد از ره بام
روان افشاند چون بر سدره جبریل
سوی خلوتگه خود بال تحویل
خداوند سرا دارای محفل
به کامی تلخ چون زهر هلاهل
به دانش کار بست افسون گری را
رهاند از قید شیشه آن پری را
زنان از ناصبوری سنگ بر دل
برون آمد از آن تاریک منزل
سیاهان آگهی از کار بردند
حکایت جانب سردار بردند
که آن مرغ گرفتار از ره بام
برون شد زاهتمام خواجه ازدام
چو پیدا نیست مقصد از چه پوئیم
قصاص این جریمه از که جوئیم
سپهبد شد چو زین افسانه آگاه
برآورد از دل گرم آتشین آه
که آوخ کوشش بی حاصل من
دریغ از بخت من آه از دل من
دریغ آن رنج بی حاصل که بردم
دریغ آن خون که در این کار خوردم
دریغ آن محنت شب زنده داری
دریغ آن تا سحر اختر شماری
دریغا آن همه نیرنگ و افسون
دریغا آن همه شور و شبیخون
یغمای جندقی : خلاصة الافتضاح
بخش ۵ - حکایت
به ملکی بود طراری شب آهنگ
که رنگ از کهربا بردی به نیرنگ
برآوردی چو کردی ساز یغما
خیال یوسف از چشم زلیخا
بدست انداز چون بردی شبیخون
کمند انداختی بر بام گردون
به سرقت پای همت چون فشردی
به شوخی یاره ناهید بردی
شبی چون بخت یغما تیره و تار
سیه اطراف گیتی چون خط یار
سپهر افکنده در آفاق دوده
زمین بر سطح گردون قیر سوده
ز جا جنبید شبگرد فسون ساز
بهر سو کرد ره پوئیدن آغاز
قضا را زاهد شب زنده داری
به بازار ریا کامل عیاری
فکنده ژنده دلقی بر سردوش
نهاده طره دستار بر گوش
چه دستار از هیولائی که آن داشت
شباهت خیلکی با آسمان داشت
فلک در جوف آن دستار صد رنگ
نموده بر مثال مهره در زنگ
بر او بر وصله های بی شماره
چو جیب ناشکیبان پاره پاره
سفید و سرخ و زرد و سبز و کاهی
کبود و تیره هر رنگی که خواهی
به هم بر دوخته آن شیخ سالوس
برآکنده بر آن دستار منحوس
وجب واری در آن کرباس نونه
درستی در تمامش نیم جونه
که ناگه دیده شبگرد طرار
فتاد از گوشه ای بر شیخ و دستار
گمان کرد از خداوندان مال است
اقلا میزرش ده طاقه شال است
به خود گفت ای به غفلت راه پیما
روی تا چند مسکین زیر و بالا
گرت باید غنیمت گام بسپر
ازین مندیل صاحب مرده مگذر
کمندی باز کرد از دامن دلق
روانی شیخ را افکند بر حلق
بسر گردید زاهد همچو خامه
فتاد از کله نحسش عمامه
حریف راهزن چسبان و چالاک
ربود آن سهمگین دستار از خاک
دو اسبه کرد آغاز دویدن
چو وحشی آهوان گاه رمیدن
دلی خرم روانی شکر پرداز
کزین دستار نغز گنبد انباز
قبا و شال و هر چیزی عجاله
کنم آماده رخت بیست ساله
که ناگه پرده دستار بگسیخت
ملون وصله ها از وی فرو ریخت
برون شد باد استسقای مندیل
نزار آمد تن فربای مندیل
مرقع کهنه ها بر خاک افتاد
نماند اندر کف بیچاره جز باد
سراسر کوشش مسکین هبا شد
بکلی مشت مادر مرده وا شد
از آن مندیل نحس پرخم وپیچ
نماندش غیر ناکامی به کف هیچ
منم آن بخت برگردیده طرار
که کامش روده شد از کهنه دستار
کشیدم از پی وحشی شکاری
به گرد بادیه روئین حصاری
چه شب های فراوان کاندرین غم
نسودم تا سحرگه دیده برهم
کنونم کآمد از نیروی تدبیر
به غفلت تا کنار دام نخجیر
برون کرد اختر برگشته اقبال
به یک گردش ز قیدم صید آمال
چو برخی زین نمط آه و فغان کرد
شکایت ها ز بخت و آسمان کرد
ز جا برخاست چون شیر غضبناک
ستونی بر به کف از طارم تاک
به کین میزبان زد راه ناورد
که انگیزد ز خاک هستیش گرد
ز پیش او گام زن و ز پی کنیزان
ز چوب نیم سوزان شعله ریزان
چو خواجه عزم سردار و سپه یافت
جهان بر روشنان خود سیه یافت
به خود گفت آه از برگشته روزم
سیه شد اختر گیتی فروزم
دگر برگشته اختر کینه توزاست
دگر بازار جنگ نیم سوز است
سپاهی بر هلاکم کرده آهنگ
تنی با صد تن آخر چون کند جنگ
اگر جویم ازین معرض هزیمت
نه اول بوده از من این عزیمت
خداوند سنان و تیغ و جوشن
پناه خطه ایران تهمتن
چو دید از خصم بی زنهار پیله
چو نامردان نهاد اندر طویله
به نیروی و توان و بازو و یال
من افزون نیستم از رستم زال
چو گفت این شد ز جای خویش خیزان
روان بر جست و بر در زد گریزان
گریزان او و خصم خیره از پی
که ای نامهربان خیره تا کی
تو می نوشی و ما بیچارگان خون
تو جفت عیش و ما با رنج مقرون
شب از غوغای رندان دهل باز
به چشم ما نیاید خواب خوش باز
گهی غوغای دف گه قلقل می
گهی بانگ درا گه عرعر قی
نیارم تا سحر زد دیده بر هم
چه می خواهی ز ما ای مایه غم
بگیریدش بگیریدش ز هر سو
فکنده غلغلی در کوچه و کو
چنان می تاخت بیم و اضطرابش
که صرصر باز می ماند از شتابش
من از پی می دویدم بهر چاره
چه سود از جهد چون بد شد ستاره
چه سود از فق و فق مویه من
چه سود از لک و لک پویه من
کسی را کز قضا چشم گزند است
طرب را نی اساس ریشخند است
میان کوچه گم شد آن جوان پی
نمی دانم چه آمد بر سر وی
چو گشت از میزبان سردار مایوس
به آوخ آوخ و افسوس افسوس
عنان بارگی از نیم ره تافت
دواسبه رخش سوی بزمگه تاخت
اطاق روبرو را در شکستند
در دولاب را محور شکستند
سراسر برگ و آلات طرب را
اساس عیش روز و ساز شب را
بر آوردند از دولاب و پستو
همه حتی چراغ و تنگ و بستو
میان صحن خانه چابک و زود
روان کردند بر بالای هم کود
دف و مزمار و چنگ وعودونی را
قدح مینا پیاله خم می را
همه بر روی یکدیگر شکستند
تو گوئی بر دلم خنجر شکستند
روان شد در فضای خانه باده
تو گفتی نهری از کوثر گشاده
چو خاک تور از خون سیاووش
همه صحن سرا شد بسدین پوش
دف ونقاره از شیرازه افتاد
نی و طنبور از آوازه افتاد
نه مینائی به جا ماند و نه ساغر
نه چندان می کزان کامی شود تر
رسید ازبسکه خالی شد زمی دن
چه بالوعه را می تا به گردن
من بیچاره از دور ایستاده
ز حیرت دیده عبرت گشاده
که ناگه خورد بر من از سپاهی
نگاه خیره چشم سیاهی
فغان برداشت کاین هم توی دو بود
گروه میخوران را پیشرو بود
دوید و چنگ زد در پیش شالم
برادر جان چه می پرسی ز حالم
کشید از زیر دامن نیم سوزی
نصیب خصم باد این گونه روزی
فرو کوبید بر فرقم شرقی
یکی دیگر به پشتم زد طرقی
چو آن شوم سیه را فرد دیدم
خلاف جمله خود را مرد دیدم
کشیدم آن طرف تر ذیل دلقش
گرفتم چست و چسبان بیخ حلقش
شد از حبس روانش رنگ چون دیک
ز جا بر کندمش ماننده خیک
زدم بر خاک چون کنده نهالش
به قدر وسع دادم گوشمالش
زدم چندان لگد بر دنبه او
که شد چون کون قزغان لنبه او
مگر بشنید ناگه از پس پی
«گلندام» پدر سگ خرخر وی
به انهای حریفان زوزه سر کرد
از این هنگامه یاران را خبر کرد
کمر بستند بر خون ریز جانم
گرفتند از دو جانب در میانم
بیا و شرب شرب چوب بنگر
به مرگ من نگه کن خوب بنگر
زدم شیون که ای زنهار زنهار
خدائی شد که آگه گشت سردار
ترحم کرد بر بخت نگونم
گرفت از چنگ آن قوم زبونم
به خود گفتم مصالح نیست آرام
زدم بر در چو صید جسته ازدام
تنم گل گل ز ضرب چوب خسته
سرم بین تا چسان محکم شکسته
اگر رحمت نمی آورد سردار
خلاصم زان مهالک بود دشوار
بهر طوری که بود از دام جستم
خوشم باری بهر صورت که هستم
کنون آن زنگیان بدقیافه
که در مکرند از شیطان اضافه
حواس اندر پی کار تو دارند
ندانم تا چه بر روز تو آرند
سیاهان گر ترا از دور بینند
چنان باشد که شیران گور بینند
به ضرب چنگ و دندان می درندت
چه جای چنگ و دندان می خورندت
برادر جان ترا تاب کتک نیست
توان چوب و نیروی فلک نیست
به این اندام خشک و مشک لاغر
کجا خوردن توانی چوب بر سر
اگر عقلت منم زنهار مستیز
چه پائی دیر، تا زوداست بگریز
غنیمت دان هزیمت زین خطرگاه
بدست خود میفکن خویش در چاه
چو کرد این داستانم حلقه در گوش
شدم از شاهد و ساغر فراموش
پرید از چهره زین افسانه رنگم
دل آمد در طپیدن دنگ دنگم
چو ترسو کشمیان شد بنگم از سر
برون شد شور رقص و دنگم از سر
چه پنهان از تو خیلی طبل خوردم
چه جای طبل خوردن صاف مردم
کسی برترس من شنعت نیارد
کتک خوردن بلی شوخی ندارد
چو آمد دل به حال اولم باز
مشوش هم چو کبک دیده شهباز
سیاهان را هم آنجا فرض کردم
دو تا پای دگر هم قرض کردم
از آن پس کوچه های پیش بسته
که هرکس دیده پیشش پس نشسته
دو اسبه کردم آغاز تک و پو
چو یوز افتاده در دنبال آهو
چو صید تیر خورده می دویدم
چو مرغ دام دیده می پریدم
ز پیشم چشمی وچشمی زدنبال
نه چه می دیدم اندر ره نه گودال
قضا را پیش راه آمد مغاکی
چو آبار جهنم صعب ناکی
برون آورده از چاه آنقدر خاک
کز آن سویش نمایان گشته افلاک
نمودی بر سر آن چاه خون خوار
بسان چرخ چاهی چرخ دوار
نبینی روز بد لغزید پایم
دو دستی زد سپهر فتنه زایم
فرو رفتم بسان دلو پر آب
یه چرخ انداخت چرخم همچو دولاب
معلق می زدم خواهی نخواهی
در آن چه چون کبوترهای چاهی
اگر در چرخ دیدی چرخ پاسم
گمان می کرد من خود چرخ آسم
من از حیرت در آن چاه رسن بر
نموده دلو چشم از اشک خون پر
که یارب تا به من خود چون کند چون
ازین دولاب بازی چرخ گردون
نیم یوسف که گیرد جبرئیلم
نه موسی تا نبلعد رود نیلم
فغان کآوردم این چرخ روانکاه
برون از چاله وافکند درچاه
دریغا کاندرین چه چرخ اخضر
مرا بشکست درهم چرخ و چنبر
که ناگه از هوا چون سنگ پرتاب
رساندم در تک چه چرخ دولاب
خدائی شد که چه از آب پر بود
ز هر سو رخنه های آب بر بود
فرو رفتم در آن آسوده قلزم
بسان قطره در دریا شدم گم
چو مرغابی زدم بال شنائی
ز بیم غرق کردم دست و پائی
شدم سنگین چو تر گردید دلقم
فرو رفت آب معقولی به حلقم
اگر چه آب طاقت تا سر آمد
ولی آخر سر از آبم بر آمد
چو آب از سر گذشته واله و مست
زدم زان رخنه ها در رخنه ای دست
نگه کردم از آن سوراخ تاریک
رهی دیدم چو فکر عقل باریک
چو زلف شاهدان پرتاب و پرپیچ
در او غیر از خم و پیچ و شکن هیچ
زتاری راه گم کشتی در آن آب
به لرزاز سردیش ماهی چو سیماب
چو دالان جهنم تنگنائی
چو گور کافران تاریک جائی
به هر پی پای تا سر خره او
رسیدی تا به غوزک بل به زانو
نیامد بارها دادم در آن هوش
به غیر از قرقرقرباغه درگوش
اگر چه در غریبی جای لاف است
ولی اینجا مقام اعتراف است
غمم بفزودورنگ از چهره ام رفت
غراب از من نیاید زهره ام رفت
سرم در گردش آمد همچو چرخاب
فرو رفتم به خود مانند گرداب
چنان باریدم اشک از دیده تر
که چه را آب غم بگذشت از سر
رگ و پی از رطوبت گشت سستم
دل و دست از حیات خویش شستم
به جلد خود فتادم در تک و تاز
به عقل خویش شنعت کردم آغاز
که ای بد عاقبت رند قدح نوش
چو مستان بی نصیب از دولت هوش
شدی پیر و نکردی ترک عادات
نرفتی جز ره کوی خرابات
ندیدی ز ابتدای عالم مهد
چه در سمنان چه کاشان تا به این عهد
نکردی با خرد کران و شوری
ذلیل مرده سگ حالا چطوری
بچسب آخر به دم هوشیاران
چه افتی پشت کون باده خواران
صلاح آموز و زهد و علم و تقوی
نگردی تا زجهل خویش رسوا
به پای خود در افتادی به چاهی
که از شش در بدر شد نیست راهی
یغمای جندقی : خلاصة الافتضاح
بخش ۶ - حکایت
ستوری را شنیدم ناگهانی
قضا لق کرد نعل زندگانی
دو اسبه بر زمین می سود گرده
به جان کندن ستور گرگ خورده
از آن سو نیز گرگی یوز تمثال
بر او سوهان زده ساطور چنگال
که چون در قالب او بفسرد خون
ز خون او کند سرپنجه گلگون
فرس گفت ای اسد مقهور چنگت
شتاب دل چه باشد زین درنگت
نبینم چون دگر روزان شتابت
بگو با کیست جان من حسابت
چو شیر گرسنه از خشم خندان
به پاسخ گفت گرگ تیز دندان
درنگم زان بود ای نیم زنده
که چون میخ حیاتت گشت کنده
به خونت پنجه سازم ارغوانی
ز سر گیرم به مرگت زندگانی
فرس گفتش رسد صدره به خواری
مرا هم جان به لب زین جان سپاری
اگر خواهی همی کام من و خویش
به پای مرحمت گامی بنه پیش
به ناب آهنین برکن نعالم
تو خرم زی و برهان از ملالم
لجام عمرم ار خواهی گسسته
دوال آن به میخ نعل بسته
چو محکم کوفت میخ رای خود را
فراهم چید دست و پای خود را
روان شد گرگ گرم گرگ تازی
ولی غافل از آن روباه بازی
چو او را چارمیخه آهنین چنگ
فرو شد میخ سان در نعل شبرنگ
ستورک با وجود نیم جانی
به نیروئی که خود ناگفته دانی
چنان زد بر دهانش آهنین سم
که صدگز آن طرف غلطید بردم
نهاد از کله باد سر بزرگی
به چرخ افتاد همچون کله گرگی
چو لختی هم به خون گردید و هم خاک
به خود گفت ای ز آئین خرد پاک
تو سلاخی و کارت کندن پوست
به حکم فطرت اینت شیمه و خوست
چه کارت با اساس ریشخندی
کجا قصاب داند نعلبندی
کسی کو بگذرد از شیوه خویش
خطرهائی چنین می آیدش پیش
به عینه قصه من نقل گرگ است
ولی آن بود کوچک این بزرگ است
اگر نگذشتمی از هوشیاری
نمی خوردم اگر آن زهرماری
نمی افتادمی آخر بدین روز
فغان از دست این نفس گلنگوز
غرض چون بود سد سوراخ چاره
بدان سوراخ رو کردم دوباره
به لب ز احوال خود لاحول گویان
ولی لابد شدم از هول پویان
دو پی نارفته می کردم اعادت
دمی صد بار می گفتم شهادت
گهم قرباغه می سائید بر پای
گهم پی غفلتا می رفت از جای
گهی دولا و گاهی می شدم شق
گهی از هول می خوردم معلق
گهی می دیم اشکال خطرناک
که می گشتی زهیبت زهره ام چاک
دمر کردی گهم سنگینی دلق
چنان کم رفتی آب خره در حلق
گهی خوردی سرم بر سقف کوره
گهی پایم فرو رفتی به شوره
برآوردم پس از صد نامرادی
سر از حوض مصلای عمادی
سبک کردم از آن سنگین روی تک
برون جستم از آن تاریک سیبک
زدم بر دو چو ابر نوبهاران
چکان آب از سرم چون ژاله باران
زخنده کرد غش هر کس که دیدم
چه خفت ها که از مردم کشیدم
به سرعت کوچه کوچه کوی بر کوی
دویدم تا میان قوم قوقوی
چو دیدند این چنینم اهل خانه
بر آوردند سر از هر کرانه
به گردم جمع گردیدند حیران
تو گوئی ذوالجناح آمد ز میدان
یکی برخواریم می زد دم سرد
یکی بر ابتذالم خنده می کرد
ولی چون من شدم فارغ ز تشویش
مظنه چارساعت رفتم از خویش
از آن اغما چو هوشی تازه کردم
خدا را شکر بی اندازه کردم
در اول استوار از پشت بستم
به پستو رفته در کنجی نشستم
نفس را چاق کردم از دویدن
دلم گردید فارغ از طپیدن
عوض کردم سرا پا جامه تر
بپوشیدم سرا پا رخت دیگر
تقاضای طرب زد از دلم جوش
تکلف های رنجم شد فراموش
بیاد آمد مرا عیش شبانه
کشید از سینه ام آتش زبانه
به گردون گرم رو کردم فغان را
کشیدم تا به چه اشک روان را
خیال میزبان را نقش بستم
به او در حلقه صحبت نشستم
که ای در گوشه غم زار و خسته
غبار حسرتت بر رخ نشسته
نمی دانم گرسنه یا که سیری
به دولت رستگاری یا اسیری
مکان و منزلت در خانه کیست
می و صل تو در پیمانه کیست
خوشی یا همچو ما تلخ است کامت
چو ما خون یا بود صهبا به جامت
جدا از لعل آن شیرین شمایل
کشی یاقوت می یا پاره دل
دریغا اختر ناساز برگشت
درآمد دولت اما باز برگشت
خوشا آن نای و نوش عیش دوشین
خوشا آن بزم خوش صهبای نوشین
خوشا شیرین و بزم آرائی وی
خوشا شیرین و می پیمائی وی
خوشا آن دم که چشم نیم مستش
چو دادی جام مردافکن به دستش
ز ایوان سیم رخشنده ناهید
روان بر کف گرفتی جام خورشید
شدی سرتاز زی محفل گرایان
به درگه بر ستادی چون گدایان
چو شیرین جام بردی بر لب خویش
گرفتی زهره جام خویشتن پیش
مگر بعد از گمارش قطره ای می
چکد از جام او در ساغر وی
گرش یک قطره در ساغر چکیدی
سرود عیش بر گردون کشیدی
و زان ته جرعه گر کردی پیاله
تهی چون چنگ بسرودی به ناله
که ای در یوزه گیرت صد چو ناهید
گلو خشک زلالت جام خورشید
نه آخر ما هم از می خوارگانیم
چه شد کامروز از بیچارگانیم
از آن ساغر به ما هم نیم خوردی
به صافی گر نمی ارزیم دردی
چو می بردی برون ز اندازه لابه
روانش اشک خونین چون قرابه
یکی از پیشکاران طربناک
از آن ته جرعه کافشانند بر خاک
گل آلوده به ساغر کردی او را
لب از جام طرب تر کردی او را
گداوش دست بر سر شکرگویان
شدی سوی وثاق خویش پویان
یغمای جندقی : خلاصة الافتضاح
بخش ۷ - دریغ آن بزم جان افزای شیرین
دریغ آن بزم جان افزای شیرین
دریغ آن عز و استغنای شیرین
خوش آن صوت ندرنای وهویلا
خروش و جوش شم شم شور لیلا
دریغ آهنگ خوب ریزه ریزه
که می خواند آن سهی قد نیم خیزه
دریغ آن خاستن آه آن نشستن
دریغ آن کج شدن تنگل شکستن
دریغ آن شق شدن و آن چرخ دادن
دریغ آن خم شدن و آن ایستادن
دریغ آن گوشت کوبیدن نشسته
دریغ آن غمزه های جسته جسته
دریغ آن با حریفان پیله وی
دریغ آن جان فزا غربیله وی
دریغ آن پاک کردن ها به هنگام
لب ساغرکشان از رشحه جام
دریغ آن دست بر آن زیر غبغب
دریغ آن بوسه های گوشه لب
دریغ آن های و هوی باده خواران
که خوردی کوب از آن رعدبهاران
دریغ آن رفتنش از بزم بیرون
دریغ آن بازگشت چست موزون
دریغ آن پی سپردن نرم نرمش
دریغ آن سر به جیب از فرط شرمش
دریغ آن جستن از جا بهر تعظیم
همه بر کش نهاده دست تسلیم
دریغ آن جان من بنشین شیرین
دریغ آن خوش سیاق آئین شیرین
دریغ آن باز از نو صف زدن ها
دریغ آن دف زدن و ان کف زدن ها
دریغ آن داستان بره بازی
به روی ناف شیرین اسب تازی
سماع و نغمه بوبو دریغا
از آن هنگامه پستو دریغا
دریغ آن خنده سرشار ساقی
دریغ آن خوش ادا گفتار ساقی
دریغ آن در دویدن حرو حرها
دریغ آن خفتن و آن خرو خرها
دریغ آن خنده های هق هق من
دریغ آن گریه های فق فق من
دریغ آن نوبت بیهوشی تو
دریغ آن خفته بازی گوشی تو
دریغ آن میوه های گونه گونه
دریغ آن نان کال و ترب و پونه
دریغ آن قاب چیز و آن خورش ها
دریغ آن عیش ها و آن پرورش ها
دریغ آن سفره با آجیل رنگین
دریغ آن نقل های نغز و شیرین
دریغا کز چنین بزم طرب پی
که نامد جز خروش بربط ونی
کنون ناید ز ضرب خصم فیروز
به جز تپ تاپ چوب و غرغر گوز
یکی گوید امان ای وای پشتم
یکی گوید گلندام آه کشتم
یکی زوزه کنان با گردن خرد
که یارب چند کف مغزی توان خورد
یکی گوید فغان کز گردش هور
فزرت ما بکلی گشت قمصور
یکی گوید دماغم آه خون شد
یکی گوید کلاهم وای چون شد
یکی گوید که با این ریش گنده
چسان بیرون روم از خانه بنده
یکی گوید چه وضع است اینکه مردم
یکی گوید چه گه بود اینکه خوردم
دریغ آن دم که بر در دق و دق شد
دریغ آن دم که گفتم آه لق شد
دریغ آن پیر مرد شیرخواره
که می گشت از پی آن ماه پاره
فروزد چنگ از نیکو وفاقی
ز روی عجز در دامان ساقی
که ای ساقی ز تپ تاپ «قدم خیر»
نه جان من می برم بیرون نه غیر
پس از من چون شدم قربان شیرین
غرض جان شما و جان شیرین
اگر من جان سپارم هیچ غم نیست
که شیرین را چو من فرهاد کم نیست
چه غم گیتی سر آرد گر به من روز
نباشد گو به عالم یک گلنگوز
چه اینجا و چه آن فرخنده محفل
مباش از حال شیرین هیچ غافل
که گر افتد بر او چشم دل افروز
سیه سازد بر او فرهاد سان روز
چو من مگذار گردد تیره روزش
نگه داری نما از نیم سوزش
دریغا آن سفارش های دالان
از آن بیچاره کج گشته پالان
دریغ آن گشتن آگه از سحرگاه
ز سر کار ما سردار کین خواه
دریغ آن بر وثاق ما شبیخون
دریغ آن گردش اختر دگرگون
دریغا آن زمان کز ترس بستو
خرامان گشت شیرین سوی پستو
دریغ آن گاه خشم و گه تبسم
دریغ آن گه خموشی گه تکلم
دریغا آن قبا پوشیدن وی
دریغا آن زکین جوشیدن وی
دریغا آن کله بر سر نهادن
دریغ آن زلف مشکین تاب دادن
دریغ آن شال بستن بر میان بر
زدن خود بر میان مردانه خنجر
دریغ آن رفتن شیرین خرامش
دریغ آن لندلند گام گامش
دریغ آن خواندن از تشویش افسون
دریغ آن تاختن از خانه بیرون
دریغ آن گشتن از پشت طویله
دریغ آن کردن از مستیش پیله
دریغ آن دستمال زرد کج بر
که بود از فندق و نقل و هلوپر
دریغ آن مشورت های نپخته
دریغ آن خنده های روی تخته
دریغ آن در شدن خصمان به خانه
همه بر کف چماق و تازیانه
دریغ آن سیر کردن خیره خیره
میان گنجه و دولاب و زیره
مگر جویند از شیرین نشان باز
کنند آن تیره زاغان صیدشهباز
دریغ آن از لگد درها شکستن
به آجر تارک سرها شکستن
دریغ آن حمله ظالم کنیزان
که می شد دیو از وحشت گریزان
دریغ آن فرش برچیدن ز محفل
که این داغم نخواهد رفت از دل
دریغ آن حمله ها و آن صف دریدن
دریغ آن نی شکستن دف دریدن
دریغ آن شیشه های نیمه بر طاق
که از عطرش معنبر بود آفاق
ربود از طاق یک یک را جرقی
روان بر سنگ سر کو زد شرقی
دریغ آن باده های مستی انگیز
که بر نوشین لبان شد دردی آمیز
دریغا بخت و آن بیچارگی ها
دریغا ما و آن آوارگی ها
دریغا کآن همه طی شد دریغا
دریغا ای دریغا ای دریغا
یغمای جندقی : خلاصة الافتضاح
بخش ۸ - خاتمه
گرفتم آنکه باز ار بخت فیروز
شب یلدای ما را بر دمد روز
سمند تند گردون رام گردد
مدار مهر و مه بر کام گردد
کند تجدید عهد نوبهاران
شود خرم بساط لاله زاران
همی بر جای قطره ابر نیسان
چکد آموده ای در عقد مرجان
ز اغصان غنچه یاقوت بالد
هزار از حنجر داود نالد
شمر از جنبش باد بهاری
نه موج آرد کند آئینه داری
نسیم از گلشن فردوس خیزد
صبا بر فرق ریحان روح بیزد
زند چشمک همی ز اطراف گلزار
به جای چشم نرگس عبهر یار
دمد ریحان خط و جعد کاکل
ز مرغول بنفشه زلف سنبل
به بزم اندر به جای باده خمار
کند در جام ساغر خون اغیار
نه این خنیاگران نغمه پرداز
زند ناهید چنگی زخمه ساز
نه شیرین شاهدی گردد ز رضوان
به جای خم ز کوثر جام گردان
بجای نشاه راح ارغوانی
همی بخشد حیات جاودانی
چه حاصل زین همه ملزوم اطراب
که شد بگسسته سلک نظم احباب
محال است از خلاف روزگاران
که دیگر بار جمع آیند یاران
هم ار این رشته عهد گسسته
به دست جهد گردد باز بسته
کجا عمر گذشته آیدی باز
ز نای کشته کس نشنیده آواز
به طیبت داستانی ساز کردم
لآلی با خزف انباز کردم
به دکان اندرون شهد است و حنظل
زکال و نافه و چوب است و صندل
زهر جنس آدمی آید به بازار
شود هر کس متاعی را خریدار
گشادم این دکان را از دو سو در
بهر در بر نهادم کاله ای بر
درین سوق از سفیدی و سیاهی
بخر از من بهر نرخی که خواهی
اگر شوخی خری این فحش مادر
وگر بقال طبع این نقل و گوهر
یغمای جندقی : مراثی و نوحه‌ها
شماره ۴ - کمر بستی به خون ای پیر گردون نوجوانی را
کمر بستی به خون ای پیر گردون نوجوانی را
بخواری بر زمین افکندی آخر آسمانی را
به دام فتنه از منقار تیر و مخلب خنجر
شکستی پر همایون طایر عرش آشیانی را
بهار آید همی تا خار بومی را خزان کردی
ز صرصر خیزی باد مخالف گلستانی را
ز منع آب جان سوز آتشی افروختی وز وی
زدی سر بر فلک دود مصیبت دودمانی را
زکین دندان گزای ناب پیکان سگان کردی
بشیر مهر زهرا مغز پرورد استخوانی را
غذا ز الوان خون آوردی آب از چشمه پیکان
جزاک الله نکو کردی رعایت میهمانی را
ندانم تا چه کردی با جهان جان همی دانم
که از غم تا قیامت سوختی جان جهانی را
دل از قتل شهیدی بر کنارم دجله بگشاید
بطرف جان سپاری بسته بینم چون میانی را
کنم یاد از اسیری چند و خاک شام چون بینم
غریب خسته آواره بی خانمانی را
تبم گیرد ز رنج طفل بیماری به ویرانی
چو سر بر خشت حسرت خفته بینم ناتوانی را
زاشک دیده یغما بیاد آور درین ماتم
روان سیلاب خون بینی چو بر در آستانی را
یغمای جندقی : مراثی و نوحه‌ها
شماره ۵ - زهی از دست سوگت چاک تا دامن گریبان‌ها
زهی از دست سوگت چاک تا دامن گریبان‌ها
ز آب دیده از سودای لعلت دجله دامان‌ها
چه خسبی تشنه لب از خاک هان برخیز تا بینی
به هر سو موج زن صد دجله از سیلاب مژگان‌ها
تو خود لب تشنه یک جرعه آب و بارها از سر
جهان را اشک خون بگذشت خون‌آلوده طوفان‌ها
نزیبد جان پاکی چون تو زیر خاک آسوده
برآور سر ز خاک تیره‌ای خاک رهت جان‌ها
ز شرح تیر بارانت مرا سوفار هر مژگان
به چشم اندر کند تاثیر زهرآلوده پیکان‌ها
کس آن روز ار نکردت جان فدا اکنون سرت گردم
برون نه پا که جان‌ها بر کف دستند قربان‌ها
فکندی گوی سر تا در خم چوگان جانبازی
ز سیلی‌ها چه سرها گوی سان غلتد به چوگان‌ها
فتاد از جلوه تا رعنا سمندت خاست از هر سو
ز گلگون سرشک خیل ماتم گرد جولان‌ها
دریغ آموختم تا نکته‌های رزم جان‌بازی
ز جان بازان کویت باز پس ماندم به میدان‌ها
به تاب از رشک آنانم که در خمخانه عهدت
ز خون پیمانه‌ها خوردند و نشکستند پیمان‌ها
تو یغما از کجا و باسگانش لاف هم‌چشمی
ز سگ تا آدمی فرق است فرق ای من سگ آن‌ها
یغمای جندقی : مراثی و نوحه‌ها
شماره ۶ - حریم عصمت آنگه ناقه عریان سواری‌ها
حریم عصمت آنگه ناقه عریان سواری‌ها
نگون باد ازهیون چرخ این زرین عماری‌ها
سراری عز و دولت را ستیزه چرخ کرد آخر
به دل دولت به درویشی عوض عزت به خواری‌ها
یکی چونان که نیلوفر در آب از اشک ناکامی
یکی چون لاله در آذر به داغ سوگواری‌ها
نه تن از تاب آسوده نه جان از رنج مستخلص
نه دل از آه مستغنی نه چشم از اشکباری‌ها
زبون بر دست بیگانه روان در چشم نامحرم
نوان در کنج ویرانه به صد بی‌اعتباری‌ها
نه از اقبال پیروزی نه از ایام بهروزی
نه از اختر مددکاری نه از افلاک یاری‌ها
یکی چون چشم خود در خون ز زخم ناشکیبایی
یکی چون موی خود پیچان ز تاب بی‌قراری‌ها
نه اینان را نهفتن روی دست از چشم نامحرم
نه آن بی‌چشم و رو نامحرمان را شرمساری‌ها
عنا محرم بلا برقع سرا بی در ستم دربان
غذا خون فرش خاکستر زهی حرمت‌گذاری‌ها
یکی بیمار و مسکین خشت و خاکش بالش و بستر
یکی لخت جگر بر کف پی بیمارداری‌ها
نه از تیمار و رنج آن را تمنای تن‌آسایی
نه از آسیب بند آن را امید رستگاری‌ها
گدایان دمشقی را نگر سامان سلطانی
خداوندان یثرب را شمار زنگباری‌ها
نبیند تا چنین روزی دریغا دسترس بودی
در آن روزت که سر غلتان به پا در جان‌سپاری‌ها
چو زال از سوگ رستم بر به گرگان ماتمت گیرد
ز بهمن در فرات ار فوت شد اسفندیاری‌ها
یغمای جندقی : مراثی و نوحه‌ها
شماره ۷ - درفش افتاد عباس جوان را
درفش افتاد عباس جوان را
فلک داد ای فلک داد
علم شد رایت ماتم جهان را
فلک داد ای فلک داد
مرا با رنج این سوک روان کاست
نه تنها انس و جان خاست
که دل مانوس غم گشت انس و جان را
فلک داد ای فلک داد
زمان تا بر زمین این فتنه انگیخت
مصیبت خاک غم بیخت
بسر بر هم زمین را هم زمان را
فلک داد ای فلک داد
در این ماتم کش انده جاودانی
نشاط زندگانی
تبه شد پادشه تا پاسبان را
فلک داد ای فلک داد
زمین را آسمان بر خاک بنشاند
به سر خاکستر افشاند
زمین بر ساز ماتم آسمان را
فلک داد ای فلک داد
از این آباد و ویران بام تا در
خرابت خانه بر سر
شرف بر صدر جستی آستان را
فلک داد ای فلک داد
به روباهان دهی سرپنجه شیر
سگان را دست نخجیر
ز شاهین لقمه سازی ماکیان را
فلک داد ای فلک داد
به خاک و چرخ از این هنجار یغما
کنی تا کی مدارا
رها کن اشک و رخصت ده فغان را
فلک داد ای فلک داد
یغمای جندقی : مراثی و نوحه‌ها
شماره ۲۹ - شهنشاهی که بودی گوی گردون گوی چوگانش
شهنشاهی که بودی گوی گردون گوی چوگانش
سر از چوگان کین گردید گوی آسا به میدانش
سکندر حشمتی کآب خضر از خاک ره بردی
به ظلمات عطش در تیره گون شد آب حیوانش
خلیلی کش فدا زیبد چو اسمعیل صد قربان
دمید از مطلع خنجر هلال عید قربانش
لب لعلی که در درج احمد لب بر آن سودی
شد از الماس پیکان عقد لولو کان مرجانش
سواری را که دوش راکب معراج میدان بود
سپهر انگیخت از دشت شهادت گرد جولانش
به مهد خاک خفت از بی کسی آن کآمد از رفعت
به استحقاق جبریل امین گهواره جنبانش
به رتبت ناخدائی کز ازل فلک النجاه آمد
فلک بسپرد در دریای خون کشتی به طوفانش
عزیزی کش ز ساعد بست زهرا طوق پیراهن
گشود از ناخن تیغ ستم گوی گریبانش
وجودی کآفرینش را از و شد خلعت هستی
سپهر خصم پیراهن به خاک افکند عریانش
مکید از قحط آب انگشتری شاهی کز استغنا
نمودی در نظر پای ملخ ملک سلیمانش
چه حاجت قصه آن خشک لب پرسیدن از یغما
به لفظی تر حکایت می‌کند سیلاب مژگانش
یغمای جندقی : مراثی و نوحه‌ها
شماره ۳۷ - درین ماتم خلیل از دیده خون بارید آذر هم
درین ماتم خلیل از دیده خون بارید آذر هم
به داغ این ذبیح الله مسلمان سوخت کافر هم
شگفتی نایدت بینی چو در خون دامن گیتی
کزین سوگ آسمان افشاند خون از دیده اختر هم
به سوگ فخر عالم از بنی جان وز بنی آدم
ز افغان شش جهت ماتم سرا شد هفت کشور هم
مکید آن تاجدار ملک دین تا از عطش خاتم
ز دست و فرق جم انگشتری افتاد و افسر هم
به خونش تا قبا شد لعلگون دستار گلناری
به باغ خلد زهرا جامه نیلی کرد معجر هم
زتاب تشنگی تا شد شبه گون لعل سیرابش
علی زد جامه اندر اشک یاقوتی پیمبر هم
چو فرق کوکب برج اسد از کین دو پیکر شد
ز سر بشکافت فرق صاحب تیغ دو پیکر هم
چو نقد ساقی کوثر زبان از تشنگی خائید
به کام انبیا تسنیم خون گردید کوثر هم
مکافات این عمل را بر نتابد وسعت گیتی
چه جای وسعت گیتی که بس تنگ است محشر هم
فلک آل نبی را جا کجا زیبد به ویرانه
نه آخر غیر این ویرانه بودت جای دیگر هم
ز ابر دیده یغما برق آه ار باز ننشانی
زنی تا چشم برهم خامه خواهد سوخت دفتر هم
یغمای جندقی : مراثی و نوحه‌ها
شماره ۵۳ - دلم از زندگانی سخت سیره
دلم از زندگانی سخت سیره
بمیرم هر چه زوتر باز دیره
زنان را دل سرای درد و ماتم
تن مردان نشان تیغ و تیره
پسر در خون طپان دختر عزادار
برادر کشته و خواهر اسیره
به کام مادران لخت جگر خون
به حلق کودکان خوناب شیره
اسیران را به جای اشک و افغان
شرر در چشم و آتش در ضمیره
خروش تشنه کامان زیر و بالا
ز خاک تیره تا چرخ اثیره
اگر بر سنجی آشوب قیامت
به سوگ نینوا بالا و زیره
به ره گریان سراری تا جواری
به خون غلطان سپاهی تا امیره
بدین ماتم چسان باشم شکیبا
کجا زخمی چنین مرهم پذیره
ترا آنان که تن در خون کشیدند
الهی خاکشان با خود نگیره
نخواهد کودک شیر تو بی آب
مگر آن را که آب اندر بشیره
بر اندام شهیدان کاوش تیر
بدان ماند که سوزن در حریره
هرآنکو چون تو باشد بیکس و یار
به کشتن سر نهادن ناگزیره
مصاف شاه دین با لشکر شام
اگر چه غزوه موران و شیره
هر آن کو دیده صیدی در سپاهی
سخن ناگفته معنی دستگیره
برادر در بقیع آسوده در خاک
پدر در خاکدان کوفه گیره
جهان دشمن زمان سخت آسمان دور
غریب کربلا مارت بمیره
ببین یغما به خون شیر بطحا
سگان شام را سر پنجه چیره
که از خیل سگان این شیرگیری
ز رو به بازی این چرخ پیره
یغمای جندقی : مراثی و نوحه‌ها
شماره ۵۴ - چگویم زانچه کردی ای سپهر سفله چون گردی
چگویم زانچه کردی ای سپهر سفله چون گردی
بست گردش زمین آسا گرفتار سکون گردی
بنات هاشمی نیلی سلب بر ناقه عریان
زهی خجلت تو با نه محمل زرجامه چون گردی
محیط فضل را چون نقطه داخل زهی خارج
فکندی در میان از مرکز رفعت برون گردی
بس این آرام و جنبش ای زمین ای آسمان زین پس
تو گردی چون زمین ساکن تو چون گردون دون گردی
به خون افکندی اعقاب ولایت را به خون غلطی
حریم آل احمد را زبون کردی زبون گردی
همایون خرگهی کش جرم مهر و مه قباب آید
بخواری سرنگون کردی بخواری سرنگون گردی
گلوی تشنه آن سیراب گوهر لجه دین را
غریق بحر خون کردی غریق بحر خون گردی
به کشتن آزمون کردی جهان آفرینش را
تقاص آفرینش را به کشتن آزمون گردی
به داغ تشنه کامی لاله گلزار ایمان را
چوگل خونین درون کردی چو گل خونین درون گردی
ز پشت زین بر وی خاک خاکم بر سر از عدوان
همایون شهسواری را نگون کردی نگون گردی
فنون رستگاری چیست یغما قید این ماتم
ترا خود رستگاری قید اگر از این فنون گردی