تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۹ - پوستین دوز
پوستین دوزم که از رخ پوستینش در بر است
بیرخش چون گرگ باران دیده چشم من تر است
بر سرش چون کلک مو باشد کلاه برگی
در بدن پیراهن صافش چو شیر و شکر است
پوستین دوز امردی گفتا مرا کش در بر است
گفتم ای نازک بدن مویی نباشد بهتر است
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۰ - پوستین دوز
پوستین دوز امرد من دلبر سنجیده است
پوستین بره او گرگ باران دیده است
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۱ - قصاب
دلبر قصاب من آمد دکان خود گشاد
دنبه را از پشت خود بگرفت و پیش من نهاد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۲ - قصاب
دلبر قصاب من رو چون دلم بیتاب شد
خانه من پا نهاد و زهره او آب شد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۳ - قصاب
تا دلم را کشته خود آن بت قصاب کرد
در قفای دنبه خود چریوی من آب کرد
ریخت همچون سرمه در چشم ترازو سنگ را
ماند در زیر سر و گفتا دکانم خواب کرد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۴ - قصاب
زان مه قصاب مردم گوشت سودا می کنند
عشقبازان دنبه او را تماشا می کنند
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۵ - قصاب
گوشت چشمم زان مه قصاب یک انگشت داد
جنگ قصابانه را سر کرده بودم پشت داد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۷ - قصاب
دلبر قصاب آمد جا به دکان کرد و رفت
دنبه خود را به سیخ ما نمایان کرد و رفت
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۸ - قصاب
دلبر قصاب را خونریز عالم یافتم
خانه خود بردم امشب سنگ او کم یافتم
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۹ - مسگر
دلبر مسگر چو جای خود به دوکان می کند
هر که را بیند مس خود را نمایان می کند
میدرآید در درون دیگ دامن برزده
آتشم را تیز بالبهای دامان می کند
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۴۰ - مسگر
دلبر مسگر به کف کفگیر روی از من بتافت
گفتم ای پیمان شکن یغلاغوی تو دست یافت
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۴۱ - جامه باف
از غم آن جامه باف امروز خواهم شد هلاک
همچو ابریشم خرابم همچو ماکو سینه چاک
بر دکانش خویش را چون پار سنگ آویختم
از زبان شانه اش آمد صدا ما را چه باک
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۴۲ - جامه باف
جامه باف امرد که باشد رشک ماه و آفتاب
می کند با عاشقان خویش در یک جامه خواب
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۴۳ - جامه باف
دلبر دستارباف من بود مه پیکری
نیست چون دیوانگان او را به دستاری سری
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۴۵ - جامه باف
جامه باف امرد خط رخسار خود را شانه کرد
عشقبازان را اصول شانه اش دیوانه کرد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۴۶ - جامه باف
جامه باف امرد که باشد دلربای شوخ و شنگ
خانه من آمد و شد در بر من جامه تنگ
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۴۷ - جامه باف
جامه باف امرد بود دیوانه او بی حساب
می کند با عشقبازان کار در یک جامه خواب
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۴۸ - کله پز
آن بت سیرابه پز آید ز دیگش بوی مشک
از غم او پاچه ها باریک و سرها گشته خشک
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۴۹ - کله پز
کله پز امرد پسر بسیار سودا کرد و رفت
در میان پاچه خود آمد و جا کرد و رفت
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۵۰ - کفش دوز
بعد از این در خدمت آن کفشدوزم چون درفش
بر دکانش قرمه ام بر آستانش نعل کفش