تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نیر تبریزی : لآلی منظومه
بخش ۴۹ - رباعی در آستان مقدس حضرت علی بن موسی علیه السلام گفته
ای شیر خدا علی عالی دستی
ای بر همه کاینات والی دستی
تو دست خدا و دست من رفته ز دست
ایدست خدای لایزالی دستی
جلال عضد : رباعیّات
شماره ۱ - ای کرده ز لطف و قهر تو صنع خدا
ای کرده ز لطف و قهر تو صنع خدا
در عهد ازل بهشت و دوزخ پیدا
بزم تو بهشت است و مرا جرمی نیست
چون است که در بهشت ره نیست مرا
جلال عضد : رباعیّات
شماره ۲ - بر دست یکی تیغ چو آب است مرا
بر دست یکی تیغ چو آب است مرا
کز وی همه ساله فتح باب است مرا
پیوسته دل خصم کباب است مرا
وز کلّه ی او جام شراب است مرا
جلال عضد : رباعیّات
شماره ۳ - چشم تو که خواب عالمی بست به خواب
چشم تو که خواب عالمی بست به خواب
خلقی ز غمش بی خود و او هست به خواب
ترک است و درون پاک دارد مگذار
کاندر بر زنگیان رود مست به خواب
جلال عضد : رباعیّات
شماره ۴ - ای دوست! جهان دمی ست و آن دم هیچ است
ای دوست! جهان دمی ست و آن دم هیچ است
بر عمر مبند دل، که آن هم هیچ است
گر تو دهن و میان جانان بینی
معلوم تو گردد که دو عالم هیچ است
جلال عضد : رباعیّات
شماره ۵ - گفتم: سر زلف تو بسی سرخورده است
گفتم: سر زلف تو بسی سرخورده است
گفتا: که بنه سرت گر اندر خورده است
گفتم: روزی ز قامتت بر بخورم
گفتا: که ز سرو کی کسی برخورده است
جلال عضد : رباعیّات
شماره ۶ - بر روی تو زلف را اقامت هوس است
بر روی تو زلف را اقامت هوس است
سرفتنه دور را اقامت هوس است
ابروی تو محراب نشین شد چشمت
آن کافر مست را امامت هوس است
جلال عضد : رباعیّات
شماره ۷ - ای زلف تو یک کمند و بل پنجه شست
ای زلف تو یک کمند و بل پنجه شست
سر تا به قدم پیچ و خم و چین و شکست
هم صحبت جادوان خونخواره مست
سرحلقه هندوان خورشیدپرست
جلال عضد : رباعیّات
شماره ۸ - تا چرخ فلک تیر و کمانت دیده ست
تا چرخ فلک تیر و کمانت دیده ست
بر تیر و کمان خویشتن خندیده ست
در حیرتم از کمان تو کاو خود را
بر دست تو زد مگر سرش گردیده ست
جلال عضد : رباعیّات
شماره ۹ - گردن بنهاده ام به هر نرم و درشت
گردن بنهاده ام به هر نرم و درشت
بر رویم اگر تیغ کشد ندهم پشت
گفتا که به انگشت بکن دیده خویش
بر دیده خویشتن نهادم انگشت
جلال عضد : رباعیّات
شماره ۱۰ - چون مهر پری ز خاتم جم برداشت
چون مهر پری ز خاتم جم برداشت
دلتنگی از اهل عالم برداشت
پرسیدم از او که ای صنم نام تو چیست
در حال نگین از سر خاتم برداشت
جلال عضد : رباعیّات
شمارهٔ ۱۱ - محسن
امروز چو دست صبح دامن برداشت
حسنی دیدم که هوش از تن برداشت
کی دانستم که چون بود واژونه
در پاش فتادم او سر من برداشت
جلال عضد : رباعیّات
شماره ۱۲ - افسوس که آن یار پسندیده برفت
افسوس که آن یار پسندیده برفت
ناکرده مرا وداع و نادیده برفت
عالم همه پیش چشم من تاریک است
تا روشنی دیده ام از دیده برفت
جلال عضد : رباعیّات
شماره ۱۳ - معبود همیشه در سفر یارت باد
معبود همیشه در سفر یارت باد
ایزد همه ساله در حضر یارت باد
در سال و مه و روز و شب و شام و سحر
اقبال ملازم و ظفر یارت باد
جلال عضد : رباعیّات
شماره ۱۴ - گر از رخ مه زلف چو چوگان ببرد
گر از رخ مه زلف چو چوگان ببرد
در حسن ز مه گوی ز میدان ببرد
جانها همه افتاده به دام غمش اند
از دست غمش دلم کجا جان ببرد
جلال عضد : رباعیّات
شماره ۱۵ - مه تاب ز روی چون خونت می گیرد
مه تاب ز روی چون خونت می گیرد
شب رنگ ز زلف عنبرت می گیرد
در حیرتم از دست دل خویش که او
هر شب به خیال در برت می گیرد
جلال عضد : رباعیّات
شماره ۱۶ - هم دست من تشنه به جامی برسید
هم دست من تشنه به جامی برسید
هم پای تمنّا به مقامی برسید
آن دل که بماند بود در ناکامی
هم عاقبت الامر به کامی برسید
جلال عضد : رباعیّات
شماره ۱۷ - هر سرو که در بسیط عالم باشد
هر سرو که در بسیط عالم باشد
شاید که به پیش قامتت خم باشد
ای سرو بلند! هر دمی چشم برآر
بالای دراز را خرد کم باشد
جلال عضد : رباعیّات
شماره ۱۸ - تا گردش نُه گنبد گردان باشد
تا گردش نُه گنبد گردان باشد
تا عالم امتزاج و ارکان باشد
تا معدن و تا نبات و حیوان باشد
سلطان جهان طغی تمورخان باشد
جلال عضد : رباعیّات
شماره ۱۹ - تا نادرۀ حسن رخت پیدا شد
تا نادرۀ حسن رخت پیدا شد
گردون به نظارۀ رخت برپا شد
با روی تو صبح لاف خوبی می زد
در چشم جهانیان از آن رسوا شد