تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۱۸ - نانکش
شوخ نانکش عاشقان خویش را خواند پدر
نان طلب را از سر اخلاص بردارد به سر
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۱۹ - واعظ
دلبر واعظ گشاده صفحه افسونگری
عاشقان را صحبت او کرده تحت المنبری
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۲۰ - جلودار
تا شد آن شوخ جلودار با من دلخسته یار
از سمند سرکشم رفته عنان اختیار
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۲۱ - خراسبان
دلبر خراسبان دوکان خود نو ساخته
عاشقان را چشم بسته در خراس انداخته
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۲۲ - که فروش
که فروش امرد به کاهی کرد با ما ماجرا
گفتمش بر باد خواهم داد کاه کهنه را
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۲۳ - فوطه باف
گفتمش با فوطه باف امرد دکان خود نما
گفت اگر بافنده یی مینداز میان من کشا
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۲۴ - ساربان
ساربان امرد غمش دارد شتر را ناتوان
بوالهوس را می شمارد در قطار عاشقان
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۲۵ - گلخن تاب
شوخ گلخن تاب امشب بود در سوز و گداز
در تنورش رفته آتش کاو خود کردم دراز
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۲۶ - گلخن تاب
آن نگار گلخنی را خانه گرمک یافتند
عشقبازان رفته او را بام پستک یافتند
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۲۷ - غوزه چین
با نگار غوزه چین گفتم جفایت می کشم
گر شوی همصحبت من پخته هایت می کشم
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۲۸ - کشتین گیر
شوخ کشتین گیر با من مشق پیچ و تاب کرد
خانه من رفت و تنبان را کشید و خواب کرد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۲۹ - سیمکش
سیمکش امرد که باشد شوخ سیمین پیکری
از میان عاشقان دارد به سیم آور سری
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۳۰ - ملتقچی
چون فتیله شوخ ملتقچی ز حرفم سرنتافت
تا نیامد خانه من بوی دارو را نیافت
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۳۱ - پوست جلاب
پوست جلاب امرد من دوش با من گشت دوست
خانه من آمد و او را جدا کردم ز پوست
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۳۲ - کرنایی
شوخ کرنایی دهان خود پر از زر می کند
هر شب از فریاد گوش عاشقان کر می کند
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۳۳ - سورنایی
شوخ سرنایی مرا امشب به جستجوی شد
همره من آمد و در خانه من توی شد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۳۴ - سورنایی
شوخ سرنایی که می خواهد ز عشاق انجمن
می کند پیوسته ده انگشت خود را در دهن
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۳۶ - دوکتراش
با نگار دوکتراش خویش سودا ساختم
رفتم و دوک برزه را در چرمکش جا ساختم
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۳۹ - اسپند سوز
دلبر اسپندسوزم بود با من در ستیز
خانه خود بردم و تا صبح کردم جست و خیز
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۴۰ - سوداگر
دید حیران شوخ سوداگر من درویش را
خانه من آمد و واکرد رخت خویش را