تعداد ۱۷۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۱۰۷ - کعبه آمد در نماز ایدل سوی این کعبه رو کن
کعبه آمد در نماز ایدل سوی این کعبه رو کن
آنچه اندر کعبه می جستی در اینجا جستجو کن
کعبه می آید به استقبال مشتاقان کویش
هرچه می خواهد دلت از کعبه اینک آرزو کن
در منای عشق یعنی درگه جانان فنا شو
از سرشگ دیده یعنی زمزم غیرت وضو کن
در نماز ار سجده باید سر بنه بر خاک پایش
ور وضو شاید دل از آلایش تن شستشو کن
یا درون خویش را کن کعبه تا آرم نمازت
یا درون کعبه ساکن شو نماز از چارسو کن
چون خروس عشق در بام نظر تکبیر خواند
از درون لبیک طاعت زن ز بیرون های و هو کن
نیم شب چون نرگس مستش به بیداری گراید
درشکن مینای مستی خون خواب اندر سبو کن
عقل را دیوانگی ده مصلحت را زیر پا نه
هوش را کن مست و واله ناز را بی آبرو کن
پرده تقوی برافکن شیشه ناموس بشکن
آرزو را بیخ برکن آبرو را آب جو کن
عقل و دین را پای بر سر تیغ بر گردن فرانه
جسم و جانرا تیر در دل خار در مژگان فرو کن
رشته امید بگسل، دامن طاعت فرو هل
این و آن بارند بر دل، هر دو را قربان او کن
دفتر دل را بشوی این نامه را کمتر ورق زن
جامه تن را بسوز این ژنده را کمتر رفو کن
هر سحرگه بوئی از زلفش نسیم صبح آرد
دستبردی کن از او بستان و جانرا مشکبو کن
عاشقان را در سحر خیزی دو عالم مزد باشد
گر نصیبت شد دو عالم برخی یکتار مو کن
هرچه هست از خشک و تر در راه وی آتش بجان زن
هرچه بود از نیک وبد قربان آنروی نکو کن
گر رسد زخم از طبیبی سینه گو بر زخم تن ده
ور بود خار از حبیبی دیده گو با خار خو کن
هرچه می گوید امیری زهد و تقوی میفروشد
من از او باور نخواهم کرد اینک روبرو کن
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۱۰۸ - چون کواکب تابع برج است دارالملک ایران
چون کواکب تابع برج است دارالملک ایران
وندرین برج است واله هوش برنایان و پیران
هر کجا حصنی است استحکام آن از برج باشد
حصن ایران شد ز استحکام برج امروز ویران
برج ما گاهی بترکی باشد و گاهی به تازی
برج ترکی زان ملت برج تازی از وزیران
هر وزیری سازد اندر سایه هر برج باغی
ایمن از سرمای تشرین ماه و گرمای جزیران
میوه اش صرف قمار اندر رواق منتوکارلو
حاصلش خرج طلسم اندر اجاق میرمیران
یکدر باغش بکاشان شد در دیگر به قزوین
یکسر شاخش بدولابست و یکسر در شمیران
چون کلید برج رزق اندر کف مرنارد باشد
جای رزق اندوخت زرق و جای نور را افروخت نیران
جز وزیران دغا و آن مستشاران فرنگی
یا گروهی را که می آید سفارش از سفیران
جمله اعضای وزارتخانه ها بی مزد و منت
رایگان خدمت کنند از کفش داران تا دبیران
گر فرامش ساختی ایران وزیران را ز خاطر
ور بخاطر داشتی سالار توران پند پیران
ملک ایران سخره گردان توران، می نگشتی
کشور توران همی شد بهره شاهان ایران
گر شنیدی زاد فی الطنبور نغمه رازش آن شد
کز گلوی بختیاری بشنوی بانک عشیران
ای نسیم فضل حق این مردگان را زنده فرما
ای سموم قهر یزدان این وزیران را بمیران
کاین وزیران پیش ما گرگند و پیش دشمنان سگ
بر اجانب تاج بخشانند و از ما باج گیران
ای وزیر آخر گر انسانی طریق مردمی پو
ور مسلمانی بپرس از حالت اخوان و جیران
تو ترکمان میزنی از فرط سیری روی مسند
من ز جوع از پا فتاده پشت یخچال صغیران
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۱۱۹ - ای ملک از همتت شد سبز چون بستان گیتی
ای ملک از همتت شد سبز چون بستان گیتی
شادمان زی کز تو شد آباد شارستان گیتی
گشت محکم با اساس فکرتت بنیاد عالم
ماند ستوار از پای همتت بنیان گیتی
گرنه عزمت سد شادی گرد عالم راست کردی
سیل غم افکنده بودی رخنه در ارکان گیتی
راست گویم بی تو گیتی قالبی بیروح باشد
زانکه گیتی چون تنستی و تو هستی جان گیتی
جشن میلاد حسین ابن علی را تازه کردی
لوحش الله گوی سبقت بردی از میدان گیتی
طاعت آوردی در اینره تا جهانی شد مطیعت
بندگی کردی در ایندر تا شدی سلطان گیتی
با تو پیمان جهان محکم شد اکنون گر چه هرگز
تاکنون با هیچکس محکم نشد پیمان گیتی
اقتدار و مردمی این بس که طبعت آشکارا
شد کفیل دور گردون ضامن تاوان گیتی
ای مظفر شاه شاه ثانی ناصرالدین شاه سوم
ای محمد شاه چارم پنجمین خاقان گیتی
راست گویم کاین نظام السلطنه در پیشگاهت
تالی بوذرجمهر است ای انوشروان گیتی
تا نخشکد شاخ فضلت در زمستان حوادث
تا نخوشد گلبن جودت به تابستان گیتی
آنقدر سرسبز بادا کشتزار عدل و دادت
کش نیارد بدرویدن تا ابد دهقان گیتی
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۱۲۱ - حاج باقر جان بقر بودی چرا بیقور گشتی
حاج باقر جان بقر بودی چرا بیقور گشتی
گاو بودی خر شدستی مار بودی مور گشتی
فرض با منکر شدی بر فسق خود اقرار کردی
بر تقلب های بی پایان خود مغرور گشتی
در هوای انگبین کندوی خود بر باد دادی
با دلی سوراخ همچون لانه زنبور گشتی
فحش مفتی خورد از مفتی و زر دادی بزاری
زر زرت شد بی نتیجه بی زر و بی زور گشتی
همچون ریحان سبز و چون گل سرخرو بودی به بستان
از سیاهی زرد رو وز من به بوری بور گشتی
شاه دستوری عمل کردی و از بدبختی آخر
سرنگون یا سربکون چون شیشه دستور گشتی
گر زبان بودت چرا از گفتن حق لال بودی
گر بصر داری چرا از دیدن حق کور گشتی
غوره ناگشته مویزی خواستی کردن ازیرا
خسته در زیر لگد چون دانه انگور گشتی
نیزه بازی یکه بودی از کجا جان بازگشتی
ذوالفقاری تیز بودی از چه ذی القنقور گشتی
گرم بودی با حریفان از چه رو سردی فزودی
جور بودی با ظریفان از چه رو ناجور گشتی
ادیب الممالک : غزلیات
شمارهٔ ۱۳۶ - سیم شعبان ۱۳۱۷ در تبریز منظوم داشته است
ای ملک از همتت سرسبز شد بستان گیتی
شادمان زی کز تو شد آباد شارستان گیتی
گشت محکم با اساس فکرتت بنیاد عالم
ماند ستوار از برای همتت بنیان گیتی
گرنه عزمت سد شادی گرد عالم راست کردی
سیل غم افکنده بودی رخنه در ارکان گیتی
راست گویم بی تو گیتی قالبی بی روح باشد
زانکه گیتی چون تنستی و تو هستی جان گیتی
جشن میلاد حسین ابن علی را تازه کردی
لوحش الله گوی سبقت بردی از میدان گیتی
طاعت آوردی در اینره تا جهانی شد مطیعت
بندگی کردی در ایندر تا شدی سلطان گیتی
با تو پیمان جهان محکم شد اکنون گرچه هرگز
تاکنون با هیچکس محکم نشد پیمان گیتی
اقتدار و مردمی این بس که طبعت آشکارا
شد کفیل دور گردون ضامن تاوان گیتی
ای مظفر شاه شاه ثانی ناصرالدین شاه سوم
ای محمد شاه چارم پنجمین خاقان گیتی
راست گویم کاین نظام السلطنه در پیشگاهت
تالی بوذرجمهر است ای انوشروان گیتی
تا نخشکد شاخ فضلت در زمستان حوادث
تا نخوشد گلبن جودت به تابستان گیتی
آنقدر سرسبز بادا کشتزار عدل و دادت
کش نیارد به درویدن تا ابد دهقان گیتی
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۸۶ - دادگر شاها پس از پنجاه سالی پادشاهی
دادگر شاها پس از پنجاه سالی پادشاهی
از سریر خود چرا بی موجبی کردی جدائی
شاه ما بودی نه بالله ماه ما بودی ازیرا
بی چراغت ملک ایران را نباشد روشنائی
چند کرت گرد گیتی گشتی و باز آمدی خوش
این سفر شاها کجا رفتی که دیگر می نیائی
می ندانم در کجا رفتی و چون آهنگ کردی
آنقدر دانم که اندر ظل عرش کبریائی
سایه حق بودی و اندر جوارش جا گرفتی
زانکه دایم سایه را با ذات باشد آشنائی
سالها خدمت به دین مصطفی کردی و اینک
در صف فردوس شادان از وجود مصطفائی
شهد می دانستمت ای نعمت دنیا ولیکن
آزمودم دیدمت یکسر شرنگ جان گزائی
ناصرالدین شه انارالله برهانه جهان را
کرد بدرود ای فلک با او نپائی با که پائی
دانم ای گل از فروغ ماه نو با آب و رنگی
دانم ای بلبل بشکر شاه نودستان سرائی
با همه پژمردگی ها کآمد از ایام بر تو
بار دیگر زین بهار ای باغ دولت با صفائی
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۲۱۹ - خسرو ایران خدیو شرق احمد شه که قدرش
خسرو ایران خدیو شرق احمد شه که قدرش
برتر از اورنگ و گاه و افسر مریخ باشد
عنقریب از همتش بینی درخت معرفت را
داد سایه جود گل دین میوه حکمت بیخ باشد
از معارف خیمه ای خواهد زدن در سطح گیتی
کش عدالت سقف و دانش بند و دولت میخ باشد
چون بسر هشت از عدالت تاج شه نوشیروان را
«تاج شه نوشیروان » بر جشن شه تاریخ باشد
ادیب الممالک : مفردات
شماره ۲۰ - از کلام و خنده دشنام و گله، ضرب و کنایت
از کلام و خنده دشنام و گله، ضرب و کنایت
شور و شیرین تند و تلخ و ترش و تیز است آن زبانش
میرزاده عشقی : غزلیات و قصاید
شمارهٔ ۳۴ - افطار عشق
دیده معطوف دهان غنچه دلدار کردم
روزه دار عشق بودم، من به هیچ افطار کردم
روبرو کردم گل روی تو، با گل در گلستان
پیش چشم مردم گلزار، گل را خار کردم
شمع را گفتم تو را عیب، این که رازت بر زبان است
از خجالت آب شد او، تا من این اظهار کردم
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۳۸ - دل چرا چون شمع جز آه سربارش نباشد
دل چرا چون شمع جز آه سربارش نباشد
گر به آتش پاره‌ای چون خود سروکارش نباشد
کی گلی از گلبن مقصود هرگز چیده دستش
هر که از شاخ گلی درپای دل خارش نباشد
بیدلانرا نبود از بیم جفایت نیست بیجا
کس چه اندیشد ز سنگ ار شیشه دربارش نباشد
در تب هجرت به کنج گلخنم افتاده بیکس
همچو بیمار غریبی کو پرستارش نباشد
نیست بیجا گر بدل کردم بکین مهر و وفا را
سنگ از آن گوهر بود به کو خریدارش نباشد
صیدگاه کوی او را گشته‌ام صدره سراسر
آشیان گم کرده‌ای چون من گرفتارش نباشد
کی زند پروانه گرم سوختن خود را بر آتش
روی دل مشتاق گر از جانب یارش نباشد
الهامی کرمانشاهی : غزلیات
شماره ۵ - از بتان یار مرا انباز می خواهی ندارد
از بتان یار مرا انباز می خواهی ندارد
در جهان ماهی چو او طناز می خواهی ندارد
راز او را کرده ام پنهان من اندر پرده ی دل
از زبانم گر خبر زان راز می خواهی ندارد
من نیاز آوردم او را او ز من بنمود روی
ساده می باشد بت من ناز می خواهی ندارد
ای دل مفتون مخور هرگز فریب چشم مستش
گر وفا از ترک تیرانداز می خواهی ندارد
آشنایی گفتمت ای دل مکن با مار زلفش
دوستی از عقرب اهواز می خواهی ندارد
تو نه ای محرم ز الهامی مجوی اسرار او را
از سر ببریده گر آواز می خواهی ندارد
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۸۸ - شد چو بینامت زبان، از کام بیرون کردنی است
شد چو بینامت زبان، از کام بیرون کردنی است
شهر دل باشد چو بی یاد تو، هامون کردنی است
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۳۵ - گر بیاد شعله خوی تو افغان سرکنیم
گر بیاد شعله خوی تو افغان سرکنیم
هر کجا چون شعله بنشینیم، خاکستر کنیم
یغمای جندقی : مراثی و نوحه‌ها
شماره ۱۸ - رزم شامی و حجازی کم تر از محشر نباشد
رزم شامی و حجازی کم تر از محشر نباشد
یک نظر در نینوا کن گر ترا باور نباشد
گرنه ثارالله آمد خون شاه نینوائی
جاودانی این مصیبت را چرا آخر نباشد
از سگی چند آهو آسا شرزه شیری نیم بسمل
بینم اندر خاک و خون یارب علی اکبر نباشد
سوخت خواهد دل کجا بر تیره روز ام لیلی
هرکرا روشن چراغی در ره صرصر نباشد
تشنه لب بی شیر کودک بی گنه آغشته در خون
وقعه کبری اجل از ماتم اصغر نباشد
این به خون حلق غلطان آن طپان بر خاک ماتم
کس به روز و سوز این فرزند و آن مادر نباشد
بر تن شمشیر زن تیر آزما زوبین گذاران
کو سر موئی که خنجر بر سر خنجر نباشد
خاک داند باد سنجد آب سوز تشنه کامان
فارغ است از تاب اسپند آنکه در آذر نباشد
یک تن و چندان جراحت حاش لله کاینقدرها
بوستان را گل نروید چرخ را اختر نباشد
پای تا سر طرف هامون پشت وادی روی صحرا
خار خشکی نیست کز خون شهیدی تر نباشد
خود چه داند حال آن کش خاربستر خشت بالین
تا کسی را جایگه برخشت و خاکستر نباشد
یا در آئین حرمت ذریه احمد هبا شد
یا مگر اولاد زهرا آل پیغمبر نباشد
سرو بالای علی دان یا مه رخسار قاسم
گر سری را تن نبینی یا تنی را سر نباشد
بند بر پا روی در شام است مسکین دختران را
تا کجا یارد پریدن طایری کش پر نباشد
عقل خواهد گشت شیدا شرع خواهد خفت در خون
این تحکم را اگر خشم خدا داور نباشد
دیده ها نشگفت اگر آمد ز دل پهلوی دارا
آخر این یک قطره خون خود سد اسکندر نباشد
باده پیمائی و دردی ریختن بر جام لعلی
کاوست نیکوتر به دل جاوید اگر کوثر نباشد
وای اگر یاسای احمد خون این مینا نریزد
آه اگر عدل الهی سنگ این ساغر نباشد
جز به ذکر تشنه کامان هر که راند رای یغما
جاودانش طبع و نطق و خامه ودفتر نباشد
یغمای جندقی : مراثی و نوحه‌ها
شماره ۴۹ - خود چگویم ای دل اندر این رزیت چون شوی چون
خود چگویم ای دل اندر این رزیت چون شوی چون
از گزند مالش سر پنجه غم خون شوی خون
گر درین ماتم نبارد بر به روی از مخزن دل
چیست اشک بسدین در خاک خواری گنج قارون
غیر حرق و غرق ماهی تا به ماه، مه تا به ماهی
خود چه باشد سود آه آتشین با چشم گلگون
گر خرامد سیل اشک خاکیان زین دست در پا
موج خون هر چشمزد گردن کشد بر اوج گردون
معنی این ماجرا صورت نبندد حاش لله
کآنچه اندر گفت آید نیست جز افسانه و افسون
قاتل ابنای زنا، مقتول نخبه آل عصمت
انس تا جن تعزیت گر بزم ماتم ربع مسکون
فاش اگر می رفت خون کشتگان کشور به کشور
جاودان شط فرات آمیختی با رود جیحون
راستی را با قیام رستخیز این قیامت
خاک و گردون را درنگ و جنبشی باید دگرگون
نوعروسان را زتاب تشنگی رخسار کاهی
شیرمردان را ز زخم تیغ و خنجر چهره گلگون
زخم ناسور شهیدان را سرشک تست مرهم
زانکه چاره زهر قاتل راست ناید جز به افیون
چار چیز از دولت اسلام خواهم بی تکلف
عزم کسری جیش خسرو فال جم فر فریدون
یغمای جندقی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۲ - گر گدائی رابطی می با بتی شاهد فراهم
گر گدائی رابطی می با بتی شاهد فراهم
دولتی دارد شگرف این شیر مرغ آن جان آدم
حاصلم نی زآن عقیقی لعل جز اشک پیاپی
بهره‌ام کو زآن فروزان چهر جز آه دمادم
یغمای جندقی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۹ - آدمی سنجم به خروار، اشک می بارم به دامن
آدمی سنجم به خروار، اشک می بارم به دامن
باد می بندم به چنبر آب می سایم به هاون
یغمای جندقی : غزلیات ناتمام
شماره ۶۰ - چرب و شیرین، نغز و رنگین دل پذیری جان گواری
چرب و شیرین، نغز و رنگین دل پذیری جان گواری
نوش زنبوری چه سود آوخ که بر من نیش ماری
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۱۳ - شعله دوزخ گُل آید
روی یارم، ای خجل از تابش نور، آفتابت
گر تو صبحی، از چه شام زلف او آمد نقابت
آفتاب ماهرویان،‌ ماهتاب عاشقانی
بی سحاب استی و روز و شب مه و خور در سحابت
جلوه ات را مهر دید و منکسف آمد، تو گفتی
خواند از رخساره، تفسیر توارت بالحجابت
نار عالم سوزی و این طرفه کامد رشحه رشحه
از حیا مانند شبنم بر گل سوری گلابت
رسته گرد آتشین آب تو خط این، یا سپرغم
یا بنفشه در گلستان یا که نیلوفر در آبت
حال دل پرسی در آتش باز گوید سوز جانم
مایل آمد بر سؤال و عاشق آمد بر جوابت
گر رخ آری دل دهم ور بازگردی جان سپارم
آفت جان و دل آمد، هم ایاب و هم ذهابت
طرفه قهرت مهرآمیز است با عشاق مفتون
بین مرگ و زندگی باشد مرا حال از عتابت
مهر را حرباستی گر مایل دیدار هر دم
هست ما را دل همی، حربا صفت در تاب تابت
آفت جان و دل آگاهی و از فتنه هردم
برده خواب مردم بیدار جزع نیم خوابت
ترک چشم آورده از مژگان، سپاه بی شمارت
خسرو فرس استی و لشکرکش است افراسیابت
کشور ضحاکی و آرد دمار از ما، دو مارت
آتش نمرودی و مرغِ دل گردون کبابت
داور اقلیم حسن استی و در دشت نکوئی
از سپهرت خیمه و از رشته دل ها طنابت
خسروا، مالک رقابا، ای که بیند از شرافت
شخص هستی خویش را از بندگان اندر حبابت
ای امیر منتظر آن شاه عیسی پاسبانی
کافرینش یک نفس شد از دم نایب منابت
عقل کل زآن جا به منبر می گرفت ای عرش خرگه
تا بنام نامی آرد خطبه فصل الخطابت
هستی کون و مکان از قطره دریای جودت
مستی پیر و جوان از رشحه جام شرابت
کلبه ایجاد از آن پرنور شد کز فرط رحمت
در میان ذره ها مهر ازل شد انتخابت
مهر تابد بر ثری و ماه کاهد در ثریا
آن ز شوق پای بوس و این یک از رشک رکابت
روزها در غاب حسرت شد نهان ضرغام گردون
دید گفتی میخ زرین پیکر طوق گلابت
آسمان گر امتناع از سجده کوی تو آرد
می بسوزد اهرمن سان ز آتش پرّان شهابت
گر به لب باشد کلام از شعله دوزخ ز مهرت
ور به لعل آید سخن نسبت به خلد از التهابت
شعله دوزخ گل آید ز التفات آب فیضت
خلد، آتش زا شود فرمان برد تا از خطابت
از چه از نه کاخ گردون برتر آمد نزد دانش
گر نباشد سجده گاه عرش فرش مستطابت
حیرتم ای مور درگاه سلیمانش که آمد
ریزه خوار خوان احسان انس و جن و شیخ و شابت
ای غبار مقدم شه، چشمه آب حیاتی
روزها خور بر طمع افتاده در نیلی سرابت
ای نم دریای جود شه، چه بحراستی که آمد،
قبه گردون در این امواج کوچک تر حبابت
دایه افکار افسر پرورد طفل مدیحت
مادح ای پروردگار آید اگر مشت ترابت
جز خدا نتوان ترا گوید ثنا زیرا که آمد
بر پیمبر مدح از دادار نازل در کتابت
تا زمین و آسمان آباد و دایر آمدندی
آن ز لطف بی شمار و این ز مهر بی حسابت
باد شاها دایمت، ویرانه یاران معمر
باد ویران سر بسر بنیاد اعدا از عذابت
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۸۴ - آیت عدل
زلفکا، وه، وه، تو آن مشکین رسن پرچین نقابی
کت جهانی دل گرفتار است در هر پیچ و تابی
گه حوالی جبینت جای و گه پیرامن رخ
هم سمندر وش در آتش، هم حباب آسا بر‌ آبی
گه مصلای رخت مأوا، و گه محراب ابرو
دزدی و امّا چو زاهد با صلاح و با صوابی
گاه چون زنّار ترسا، سنت آیین و کیشی
گاه چون زنجیر کسری، آیت عدل و حسابی
گاه خم در خم همه چون حلقه خام تهمتن
گاه تو بر تو همه چون جوشن افراسیابی
اصل و پیوند از حبش، نسل و نژاد از زنگبارت
ابن عمّ قیر و قطران، خاله زاد مشک نابی
پرخم و پرچین و بندی، درهم و تار و نژندی
دام یا مشکین کمندی، شام یا پرّ غرابی
سنبلستی یا ضمیران، سعتری یا شاخ ریحان
یا بنفشه در گلستان، یا که نیلوفر در آبی
خود به نفرین پدر آمد چنین رویت سیه گون
یا نه چون صحرانشینان، تیره روی از آفتابی
همچو طاووسان سراپا، جمله مطبوعی و امّا
بهر صید کبک دلها، تیزپر همچون عقابی
طرّه ای یا شام ظلمت، عنبری یا مشک تبت
جغد یا طاووس جنت، موی یا مار عذابی
هیأت مار کلیمی، شکل ثعبان عظیمی
افعی بر گنج سیمی،‌عقربی بر ماهتابی
قافله عودی و عنبر کاروان نافه تر
پاسبان گنج و گوهر، خازن در خوشابی
وه،‌ وه، ای زلف پریشان، بسکه تاریکی و تاران
همچو عباسی نژادان، رفته در مشکین ثیابی
گه به دوش و گه به گردن، گه به چهرت هست مسکن
غالباً چون دزد رهزن، با درنگ و با شتابی
فتنه آفاق گیری، دزد کالای امیری
رهزن برنا و پیری، خانه سوز شیخ و شابی
هر کجا دل، هر کرا جان، جمله بگرفتی گروگان
با چنین نقد فراوان، برتر از حد نصابی
جادوی خاطر فریبی، هندوی ترسا صلیبی
آفت صبر و شکیبی، غارت آرام و تابی
جادویی و چشم بندی، پرفسون و پر گزندی
برگل از سنبل کمندی، بر مه از عبهر نقابی
افتی و خیزی چو مستان، گاه بر گل، گه به ریحان
تا کجا هستی پریشان، تا چه حد مست و خرابی
تیره و روشن ضمیری، تن سیاه و دل چو شیری
بر سمن مشکین حریری، بر قمر نیلی سحابی
هان و هان ای زلف مشکین، کت بما مهر است و هم کین
چند با عشاق مسکین، بر سر ناز و عتابی
شام خواب آرد ابر چشم جهانی، وه شگفت این
خویشتن شامی و بر چشم جهان تاراج خوابی
پشت خمّ و باژگونی، قد دوتا پیکر نگونی
مشکی و فرزند خونی، دودی و با التهابی
عنبری، مشکی، عبیری، لادنی، قطران و قیری
هاله بدر منیری، سایه بر آفتابی
لشکری از خط و مژگان، گرد بر گردت به فرمان
با چنین جیش نگهبان، دائماً در اضطرابی
جز تو ای زلف شمیده، عنکبوتی را که دیده،
کو به گرد مه تنیده، از دو سو مشکین لعابی
قیرگون و مشک فامی، عنبری، عودی، کدامی
چیستی، چیزی، چه نامی وز چه جوهر انتخابی
مو بمو فن و فریبی، سر بسر ناز و عتیبی
بوالعجب جنس غریبی، طرفه شیئی بس عجابی
وه چه نامی، و ز چه جنسی، ‌از اجانین یا ز انسی،
جسم پاکی یا که رجسی، ز آتشی یا از ترابی
از فلک یا از زمینی، از یساری یا یمینی
از حبش یا خاک چینی، از ختن یا فاریابی
همچو تو جادوی ساحر،‌ آسمان ندهد بخاطر
زآن سرت برند کاخر، ملک شه را انقلابی
عالی اعلا، علی ذوالعلی شاهی که آمد،
نه قباب چرخ در پهناب جودش چون حبابی