تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرشاهی سبزواری : رباعیات
شماره ۹ - از لاله و سبزه، نقشبندان بهار
امیرشاهی سبزواری : رباعیات
شماره ۱۶ - ای دل، همه اسباب جهان خواسته گیر
امیرشاهی سبزواری : رباعیات
شماره ۱۰ - راحت طلبی، به داده دهر بساز
امیرشاهی سبزواری : رباعیات
شماره ۱۱ - در حلقه عشق ره نیابد هر کس
امیرشاهی سبزواری : رباعیات
شماره ۱۹ - ای زلف مسلسلت بلای دل من
امیرشاهی سبزواری : رباعیات
شماره ۱۲ - مائیم حریم انس را خاص شده
امیرشاهی سبزواری : رباعیات
شماره ۱۷ - ما را بجهان زنی و فرزندی نه
امیرشاهی سبزواری : رباعیات
شماره ۱۳ - ای عشق، دگر روی بما آوردی
امیرشاهی سبزواری : رباعیات
شماره ۱۴ - بشتاب که از رهش به گردی برسی
امیرشاهی سبزواری : رباعیات
شماره ۱۵ - ای آتش سودای تو در هر جانی
امیرشاهی سبزواری : مفردات
شماره ۱ - لب بر لب من نهاد و نرمک میگفت
امیرشاهی سبزواری : مفردات
شماره ۵ - آن بت چو ز دوستی کناری دارد
ابن یمین فَرومَدی : غزلیات
شماره ۲۸۷ - بیا ساقی بدور دو ستکانی
بیا ساقی بدور دو ستکانی
بده بر گل شراب ارغوانی
کنار جویبار از خرمی شد
چو دوران جوانی از جوانی
نهان کرد آب را از دل ولی آب
پدید آورد اسرار نهانی
چمن چون کلبه جوهر فروش است
ز گوهر های دریائی و کانی
سحرگاهان ز بستان سوی مستان
صبا میآرد از گل ارمغانی
خوشا آنکس که چون نرگس ز مستی
فتد در پای سرو بوستانی
طرب امروز با فردا میفکن
چه زاید اینشب حبلی چه دانی
مجوی ابن یمین جز نیکنامی
اگر خواهی که دایم زنده مانی
نمیرد هر که نام نیک ازو ماند
چنین باشد حیات جاودانی
بده بر گل شراب ارغوانی
کنار جویبار از خرمی شد
چو دوران جوانی از جوانی
نهان کرد آب را از دل ولی آب
پدید آورد اسرار نهانی
چمن چون کلبه جوهر فروش است
ز گوهر های دریائی و کانی
سحرگاهان ز بستان سوی مستان
صبا میآرد از گل ارمغانی
خوشا آنکس که چون نرگس ز مستی
فتد در پای سرو بوستانی
طرب امروز با فردا میفکن
چه زاید اینشب حبلی چه دانی
مجوی ابن یمین جز نیکنامی
اگر خواهی که دایم زنده مانی
نمیرد هر که نام نیک ازو ماند
چنین باشد حیات جاودانی
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴٨٣ - آنکس که مهیا بودش وجه معاش
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٧٧٩ - الا ای نسیم صبا از ره لطف
الا ای نسیم صبا از ره لطف
گذر کن بخاک در شهریاری
که بوسد ز بهر شرف پای تختش
کجا باشد اندر جهان تاجداری
زمن عرضه کن اینسخن گر توانی
از آن پس که خواهی ازو زینهاری
که گر من برین در بنانی نیرزم
برین آستان پس چه باشم غباری
اجازت دهد تا نهم رو بملکی
که ارزم بنانی در آنملک باری
گواهی نه بر حال من بنده آنکس
که نتوان نهفتن ازو هیچ کاری
که چاکر درین اختیاری ندارد
رسانید کارش بجان اضطراری
رهی در جنابت گلی گر نباشد
نه آخر بگلشن بود نیز خاری
سحاب کرم را چه نقصان در آید
که آبی زند بر لب خاکساری
گذر کن بخاک در شهریاری
که بوسد ز بهر شرف پای تختش
کجا باشد اندر جهان تاجداری
زمن عرضه کن اینسخن گر توانی
از آن پس که خواهی ازو زینهاری
که گر من برین در بنانی نیرزم
برین آستان پس چه باشم غباری
اجازت دهد تا نهم رو بملکی
که ارزم بنانی در آنملک باری
گواهی نه بر حال من بنده آنکس
که نتوان نهفتن ازو هیچ کاری
که چاکر درین اختیاری ندارد
رسانید کارش بجان اضطراری
رهی در جنابت گلی گر نباشد
نه آخر بگلشن بود نیز خاری
سحاب کرم را چه نقصان در آید
که آبی زند بر لب خاکساری
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٧٩۵ - آنکس که بود بعلم و حکمت عالی
ابن یمین فَرومَدی : ترکیبات
شمارهٔ ٩ - مستزاد
بر آینه سرمه سیه ریخته بین
طوطی روان به حلق آویخته بین
زان سنبل تر
زان شاخ شکر
چون نرگس مست را برانگیخت ز خواب
سبحان الله فتنهی انگیخته بین
می گفت دلم
در دور قمر
افسوس که عمر رفت بر بوک و مگر
از رفته دگر چه سود امبار دگر
توفیق خدا باشد
یابیم مراد دل
گرهست دلم شاد غمم نیست ازین
کاصحاب خرد را به همه حال نظر
بر حکم قضا باشد
در غی و رشاد دل
ای آنک دل از تو بر نگیرم هرگز
زان یاد همی دار که با من بستی
میدان
پیمان
دریاب که جان رسیدست به لب
لب بر لب من نه ای صنم تا بینند
بشتاب
اصحاب
وه وه که دلم ز آتش عشق تو بسوخت
ای آب روان به لطف مانند میی
آری و الله
بی اکراه
گفتم ز سر لطف که ای طرفه پسر
زان پیش که مور صف کشد گرد شکر
خواهم نفسی ز صحبتت آسودن
دانم که رضا داری
از شام شراب دادنت تا به سحر
وانگه که فرو شد از سر مستی سر
گویم که میان ما چه خواهد بودن
آئین وفا داری
ای روی تو بر سپهر خوبی ماهی
از بند غمت بر غم هر بدخواهی
آزادم کن
دانم غم عشقت دل من شاد کند
تا کی ز غم عشق تو هم گه گاهی
دلشادم کن
ای چشم سیاه تو بلای دل من
مشتاق تو شد دلم برای دل من
برخیز و بیا
گر خواجه ترا روزها رها می نکند
آخر شبکی بهر رضای دل من
بگریز و بیا
طوطی روان به حلق آویخته بین
زان سنبل تر
زان شاخ شکر
چون نرگس مست را برانگیخت ز خواب
سبحان الله فتنهی انگیخته بین
می گفت دلم
در دور قمر
افسوس که عمر رفت بر بوک و مگر
از رفته دگر چه سود امبار دگر
توفیق خدا باشد
یابیم مراد دل
گرهست دلم شاد غمم نیست ازین
کاصحاب خرد را به همه حال نظر
بر حکم قضا باشد
در غی و رشاد دل
ای آنک دل از تو بر نگیرم هرگز
زان یاد همی دار که با من بستی
میدان
پیمان
دریاب که جان رسیدست به لب
لب بر لب من نه ای صنم تا بینند
بشتاب
اصحاب
وه وه که دلم ز آتش عشق تو بسوخت
ای آب روان به لطف مانند میی
آری و الله
بی اکراه
گفتم ز سر لطف که ای طرفه پسر
زان پیش که مور صف کشد گرد شکر
خواهم نفسی ز صحبتت آسودن
دانم که رضا داری
از شام شراب دادنت تا به سحر
وانگه که فرو شد از سر مستی سر
گویم که میان ما چه خواهد بودن
آئین وفا داری
ای روی تو بر سپهر خوبی ماهی
از بند غمت بر غم هر بدخواهی
آزادم کن
دانم غم عشقت دل من شاد کند
تا کی ز غم عشق تو هم گه گاهی
دلشادم کن
ای چشم سیاه تو بلای دل من
مشتاق تو شد دلم برای دل من
برخیز و بیا
گر خواجه ترا روزها رها می نکند
آخر شبکی بهر رضای دل من
بگریز و بیا
ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۱ - ای دل همه حاجتی روا باد ترا
ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۲ - ای تازه تر از برگ سمن روی ترا
ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۳ - آئینه ی جان تیره اگر نیست ترا