تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
خاقانی : قطعات
شماره ۳۴۲ - باور نکردمی که رسد کوه سوی کوه
باور نکردمی که رسد کوه سوی کوه
مردم رسد به مردم، باور بکردمی
کوهی بد این تنم که بدو کوه غم رسید
من مردمم چرا نرسیدم به مردمی؟
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۳۴۸ - در مرثیهٔ سلطان شرق
گویند کز تبی ملک الشرق درگذشت
ای قهر زهردار الهی چنین کنی
مرگ از سر جوان جهان‌جوی تاج برد
ای مرگ ناگهان تو تباهی چنین کنی
شاهی خدای راست که حکم این چنین کند
او را بدو نمود که شاهی چنین کنی
خاقانی : قطعات
شماره ۳۵۵ - مرفق دهم به حضرت صاحب قصیده‌ای
مرفق دهم به حضرت صاحب قصیده‌ای
خوشتر ز اشک مریمی و باد عیسوی
از خلق جعفر دومش آفریده حق
چون زر جعفری همه موزون و معنوی
کز رشک سحرهاش ز حیرت رودبه عجز
رای مسیح چون خط ترسا ز کژ روی
گر شعر من به شاه رساند که دولتش
چون ماه عید قبلهٔ عالم شو از نوی
تیغش لباس معجز و ایمان برهنه تن
ای دهر بد کنی که بدان تیغ نگروی
نه چرخ هشت بیدق شطرنج ملک او
او شاه نصرت از ید بیضای موسوی
رخ دولت است و فرزین صدر است و شاه شاه
فیل و فرس نجوم و سپهر از تهی دوی
من بنده را که قائم شطرنج دانشم
بر نطع آفرین ز سر خاطر قوی
فرزین دل است و شه خرد و رخ ضمیر راست
بیدق رموز تازی و معنی پهلوی
چون اسب و فیل نیست دلم خون همی شود
از بهر اسب و فیل دلا خون همی شوی
کانعام شه که باج ستاند ز ترک و هند
بخشد هم اسب ترکی و هم فیل هندوی
شاها تو را چه فخر به بخشیدن اسب و فیل
خود هند و چین دهی به سالی که بشنوی
دولت ستانه بوس درست باد تا به کام
صد سال تخم عدل بکاری و بدروی
خاقانی : قطعات
شماره ۳۵۷ - خاقانیا ز خدمت شاهان کران طلب
خاقانیا ز خدمت شاهان کران طلب
تا از میان موج سیاست برون شوی
چون جام و می قبول و رد خسروان مباش
کب فسرده آئی و دریای خون شوی
از قرب و بعدشان که چو خورشید قاهرند
چون ماه گه کم آئی و گاهی فزون شوی
در یک شب از قبول و ز رد چون بنات نعش
گه سرفراز گردی و گاهی نگون شوی
خاقانی : قطعات
شماره ۳۵۸ - خاقانی است بلبل عنقا سخن ولی
خاقانی است بلبل عنقا سخن ولی
عنقاست کبک هم صفت اوش چون نهی
خاقانیا زمانه تو را پند می‌دهد
پندار چه تلخ هست کم از نوش چون نهی
بر خازنان فکر مبارش ز راه گوش
چون موم خازنانش پس گوش چون نهی
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۳۶۰ - در هجو یکی از وزرای شروان‌شاه
ای ظلم تو مخرب ملک یزیدیان
لاف از علی مزن که یزید دوم تویی
تو منکری که از لب عیسی نفس منم
من آگهم که از خر دجال دم تویی
لاف از هنر میار که بر مرکب هنر
جای عنان منم محل پاردم تویی
اندر حرام‌زادگی از استران دهر
آن ارجل درشت سر نرم سم تویی
قمی و درگزینی و کاشانی وزیر
در خواجگی سر آمدگانند گم تویی
اصحاب کهف‌وار ز ننگ تو زیر خاک
خفتند هر سه، رابعهم کلبهم تویی
خاقانی اشتلم به زبانی کند چو تیغ
بفکن سپر که بابت این اشتلم تویی
شیخ بهایی : مقطعات
شماره ۷ - مستان که گام در حرم کبریا نهند
مستان که گام در حرم کبریا نهند
یک جام وصل را دو جهان در بها دهند
سنگی که سجده‌گاه نماز ریای ماست
ترسم که در ترازوی اعمال ما نهند
شیخ بهایی : مقطعات
شماره ۱۱ - جای دگر نماند، که سوزم ز دیدنت
جای دگر نماند، که سوزم ز دیدنت
رخساره در نقاب ز بهر چه می‌کنی؟
سعدی : قطعات
شماره ۲ - مظلوم دست بستهٔ مغلوب را بگوی
مظلوم دست بستهٔ مغلوب را بگوی
تا چشم بر قضا کند و صبر بر جفا
کاین دست بسته را بگشایند عاقبت
وان گشاده باز ببندند بر قفا
سعدی : قطعات
شماره ۲۳ - در چشمت ار حقیر بود صورت فقیر
در چشمت ار حقیر بود صورت فقیر
کوته نظر مباش که در سنگ گوهرست
کیمخت نافه را که حقیرست و شوخگن
قیمت بدان کنند که پر مشک اذفرست
سعدی : قطعات
شماره ۲۷ - هرگز به مال و جاه نگردد بزرگ نام
هرگز به مال و جاه نگردد بزرگ نام
بدگوهری که خبث طبیعیش در رگست
قارون گرفتمت که شوی در توانگری
سگ نیز با قلادهٔ زرین همان سگست
سعدی : قطعات
شماره ۲۸ - در عزت نفس
گویند سعدیا به چه بطال مانده‌ای
سختی مبر که وجه کفافت معینست
این دست سلطنت که تو داری به ملک شعر
پای ریاضتت به چه در قید دامنست؟
یکچند اگر مدیح کنی کامران شوی
صاحب هنر که مال ندارد تغابنست
بی‌زر میسرت نشود کام دوستان
چون کام دوستان ندهی کام دشمنست
آری مثل به کرکس مردارخور زدند
سیمرغ را که قاف قناعت نشیمنست
از من نیاید آنکه به دهقان و کدخدای
حاجت برم که فعل گدایان خرمنست
گر گوییم که سوزنی از سفله‌ای بخواه
چون خارپشت بر بدنم موی، سوزنست
گفتی رضای دوست میسر شود به سیم
این هم خلاف معرفت و رای روشنست
صد گنج شایگان به بهای جوی هنر
منت بر آنکه می‌دهد و حیف بر منست
کز جور شاهدان بر منعم برند عجز
من فارغم که شاهد من منعم منست
سعدی : قطعات
شماره ۳۴ - ای نفس چون وظیفهٔ روزی مقررست
ای نفس چون وظیفهٔ روزی مقررست
آزاد باش تا نفسی روزگار هست
از پیری و شکستگیت هیچ باک نیست
چون دولت جوان خداوندگار هست
سعدی : قطعات
شماره ۳۷ - صاحب کمال را چه غم از نقص مال و جاه
صاحب کمال را چه غم از نقص مال و جاه
چون ماه پیکری که برو سرخ و زرد نیست
مردی که هیچ جامه ندارد به اتفاق
بهتر ز جامه‌ای که درو هیچ مرد نیست
سعدی : قطعات
شماره ۴۵ - ظاهرا در ستایش صاحب دیوان است
یارب کمال عافیتت بر دوام باد
اقبال و دولت و شرفت مستدام باد
سال و مهت مبارک و روز و شبت به خیر
بختت بلند و گردش گیتی به کام باد
فردا که هر کسی به شفیعی زنند دست
حشر تو با رسول علیه‌السلام باد
فرزند نیکبخت تو نزد خدا و خلق
همچون تو نیک عاقبت و نیک نام باد
سعدی : قطعات
شماره ۵۱ - جوشن بیار و نیزه و برگستوان ورد
جوشن بیار و نیزه و برگستوان ورد
تا روی آفتاب معفر کنم به گرد
گر بردبار باشی و هشیار و نیکمرد
دشمن گمان برد که بترسیدی از نبرد
سعدی : قطعات
شماره ۵۲ - خون دار اگرچه دشمن خردست زینهار
خون دار اگرچه دشمن خردست زینهار
مُهمَل رها مکن که زمانش بپرورد
تا کعب کودکی بود آغاز چشمه سار
چون پیشتر رود ز سر مرد بگذرد
سعدی : قطعات
شماره ۶۲ - من هرگز آب چاه ندیدم چنین مداد
من هرگز آب چاه ندیدم چنین مداد
بر یک ورق نویس که بر هفت بگذرد
نی نی ورق چه باشد و کیمخت گوسفند
از چرم گاو از سپر جفت بگذرد
سعدی : قطعات
شماره ۶۴ - دانی که بر نگین سلیمان چه نقش بود
دانی که بر نگین سلیمان چه نقش بود
دل در جهان مبند که با کس وفا نکرد
خرم تنی که حاصل عمر عزیز را
با دوستان بخورد و به دشمن رها نکرد
سعدی : قطعات
شماره ۱۳۶ - فریاد پیرزن که برآید ز سوز دل
فریاد پیرزن که برآید ز سوز دل
کیفر برد ز حملهٔ مردان کارزار
همت هزار بار از ان سخت‌تر زند
ضربت، که شیر شرزه و شمشیر آبدار