تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیدای نسفی : مثنویات
شمارهٔ ۴ - در صفت شهر بخارا گفته ملا سیدا
خوشا شهر بخار و خاک پاکش
که مشک سوده می ریزد ز خاکش
چو شهر مصر باشد یوسف آرا
خرابش هفت کشور چون زلیخا
چو گل خوبانش از عصمت مزین
چو بلبل عاشقانش پاکدامن
فلک از پاسبانان سرایش
هلال از شبروان کوچهایش
درو پیوسته درویشان بی خواب
خمیده در رکوع حق چو محراب
ترازو دار دکان های او جور
خریداران او سوداگر نور
بود بیرون او معمور از باغ
کند صحرای او فردوس را داغ
به دورش قلعه دایره آثار
منارش در میان یکپای پرگار
شریعت از بخارا یافت آئین
منار او ستون خانه دین
سرا و روز و شب بر کهکشان است
توان گفتن ستون آسمان است
نهم گردون سر او را بود تاج
رسانده پایه خود را به معراج
بلندی کار او جایی رسانده
سر او را ز گردون بگذرانده
نگه خواهد که بالایش برآید
نفس رفته ز ره برگشته آید
به قامت نسبتی دارد باد هم
از آن شد روشناس اهل عالم
نهاده بر دهان طفل افلاک
سر پستان خود را مادر خاک
زمین از خویش می افگند بیرون
به پایش دسترس می داشت قارون
کسی نبود درین شهر از بزرگان
چو او در دیده مردم نمایان
قدم را در ره وحدت نهاده
شب و روزش به یک پا ایستاده
کلاهی دوخته بر سر ز تمکین
به گردش فوطه ای از رخت سنگین
به دستش گر بیفتد دزد بی باک
خورد مغز سرش چون مار ضحاک
چرا نبود به خود پیوسته مغرور
که در چشمش نماید آدمی مور
به بالایش نشیند هر که یکدم
کند یکجا ستاده سیر عالم
به عیسی شد ز گردون آمدن فرض
که پیدا شد به عالم دابة الارض
به وحدانیت مهر رسالت
نمایان کرده انگشت شهادت
مساجدهای او چون بیت معمور
مؤذن خانهایش گنبد نور
پر است از آب کوثر حوضهایش
تماشا سبز و خرم از هوایش
خصوصا مسجد و حوض ندر بی
که باشد اهل تقوی را مربی
چه مسجد، مسجد اقصا خرابش
ملک قوم و مؤذن آفتابش
فلک رخ سوده بر خاک نیازش
ردای کهکشان جای نمازش
زمین اوست با طاعت سرشته
درو چون بوریا بال فرشته
به محرابش امامت کرده آدم
به خاکش معتکف عیسی مریم
منور از سجودش جبهه خاک
خمیده در رکوعش پشت افلاک
ز سنگ خانه کعبه اساسش
قبای حاجیان رنگین پلاسش
به طاعت هر که آنجا سر نهاده
دری بر خود ز هر جانب کشاده
بنای منبرش را عرش بسته
خطیبش بر سر کرسی نشسته
چراغ خفتن او مشعل ماه
دلیل صبح او شمع سحرگاه
منقش گنبدش چون بال طاووس
درو گردون معلق همچو فانوس
بود طاقش چو طاق آسمان جفت
به معمارش توان صدآفرین گفت
بود شیرین و دلکش در نظرها
چو کوه بیستون گردیده بر پا
به زیر صفه او حوض سیراب
عروسی در کنار او چو سیماب
چه حوض آبش مصفا همچو گوهر
بود آمیخته با شیر و شکر
چنان صاف است آبش از سیاهی
توان دیدن به پشت گاو ماهی
در آبش عکس اگر سازد قدم تر
شود چون آدم آبی شناور
حبابش را فلک دارد نظاره
در آب افتاده گردون را ستاره
مدام آب حیات از رشک این آب
به خود پیچیده می گردد چو گرداب
بود میراب آب جویش الماس
ازین سودا خضر گردیده وسواس
چه گوهر سنگهایش آبدار است
چو آب تیغ آبش پایدار است
شد این حوض آبروی شهر و صحرا
به جستجوی این حوض است دریا
کند در دیده ها عمقش سیاهی
در آبش غرق گشته گاو ماهی
خضر روزی که بیند ناودانش
ز حسرت آب ریزد از دهانش
مصور در گلشن مرغی کند ساز
درآید همچو مرغابی به پرواز
به اطرافش ز سرسبزی درختان
چو خضری بر کنار آب حیوان
از آن آبی که باشد همچو شکر
کند سیراب تا فردای محشر
به بیرونش یکی قصریست عالی
که مهمانخانه او نیست خالی
چه قصر او را فلاطون کرده بنیاد
اساس او ز حکمت می دهد یاد
به دیوارش مدارس روی بر روی
زند بامش به کوی علم پهلوی
محشا خوانیش چون بیت معمور
نوشته شرح او را خامه نور
در او تخته تعلیم و تدبیر
به روی اوست خطی همچو زنجیر
چو گردد تخته های در بهم وصل
نماید پشتبان با سری فصل
چه در منقوش همچون برگ لاله
کشاده همچو اوراق رساله
چنین منزل که در عالم هویداست
مقام حضرت بهرام داناست
چه حضرت قبله ارباب حاجات
چه حضرت صاحب کشف و کرامات
حدیث او به بزمی مرهم جان
به پیشش بوعلی باشد شفاخوان
بود در حلقه درسش فلاطون
کند در پرده اش آهنگ قانون
رموز عقل اول تا به عاشر
ز ده انگشت او گردیده ظاهر
زبان خامه اش شمع شبستان
خطش شیرازه جزو گلستان
دوات سرخی او غنچه گل
قلم قطعش بود منقار بلبل
ز نظم او به خود بالیده دیوان
ز دیوانش پریرویان غزلخوان
دلش کوه است اما کان حلم است
اگر دریا بود دریای علم است
لبش بسته لب مرغ چمن را
گرفته در نگین تخت سخن را
نباشد حاجت او را با رسایل
به روی ناخنش حل مسایل
ز قرآن خواندش حفاظ محفوظ
نهان در سینه او لوح محفوظ
کلامش گر کند تفسیر اظهار
مفسرخوان شود چون نقش دیوار
خدایا ذات این پاکیزه گوهر
بود تا روز محشر تازه و تر
بیا ساقی دم صبح است برخیز
می معنی به جام معرفت ریز
به من ده در سخن تا در نمانم
شود امروز مفتاح الجنانم
سیدای نسفی : مثنویات
شمارهٔ ۵ - در تعریف چهار باغ باقی جان
یکی باغیست در شهر بخارا
علم باشد به باغ شهرآرا
چه باغ او را بود فردوس سرکار
به گرد او زده از مشک دیوار
بود شفاف چون مینای گردون
درونش می توان دیدن که بیرون
دمیده سبزی بر سرهای دیوار
چو خط سبز بر پشت لب یاد
به دور اوست کوه قاف مدی
به یأجوج خزان بربسته سدی
ز خشت برگ گل بنیاد طاقش
چمن از سینه چاکان رواقش
زند پهلو به کرسی پایه او
نشسته آسمان در سایه او
فلک طاقش اگر سازد نظاره
به چشم او گل افتد از ستاره
دل نقاش گردون خسته او
گل خورشید و مه گلدسته او
درش پوشیده چشم از روی جنت
نهاده پشت بر دیوار راحت
چه در از چوب صندل آستانش
گلستان ارم دروازه بانش
بود زنجیر و قفلش سنبل و گل
کلیدش غنچه منقار بلبل
ز گلمیخ در او داغ لاله
غلام حلقه او گوش هاله
خیابان در خیابان سرو عرعر
چو مژگان بتان با هم برابر
زمینش ریخته از مرمر یشم
تماشا بر زمینش دوخته چشم
رود هر کسب پی کسب هوایش
دمد گل برگ تر از نقش پایش
درش را پشتبان سرو صنوبر
ز طوق قمریانش حلقه در
به صحن او مربع قصر دلجو
نشسته بر تماشا چار زانو
مسطح بام او چون قصر شیرین
ستون خانه اش بهرام چوبین
تراشیده است گردون بر دهانش
نخستین پایه او کهکشانش
به روی صفه اش فراش بلبل
در او اصحاب صفه غنچه گل
درختانش همه انبارداران
کشاده دست چون ابر بهاران
ز توت او هوس را کام شیرین
به خاک افتاده اش بادام قندین
انار او بود چون نار خندان
درخت او عروس نارپستان
دل از شفتالویش بی تاب گشته
هوس را آرزویش آب گشته
بود انجیر او پستان پر شیر
زند آلوی او پهلو به زنجیر
چنین انجیر باشد خال خالی
بود آلو به روی باغ خالی
ز آلو بالوی او لعل را جان
به ذکر دانه اش تسبیح گردان
بود زردآلوی او در جهان فرد
شکفته از سر شاخش گل زرد
ز سیبش منفعل سیب زنخدان
شده در آرزویش آب دندان
بود سروش به قد یار مانند
تماشا از سر او خورده سوگند
شفق دود چراغ ارغوانش
مه نو برگ بید ناتوانش
ز بادامش شده نرگس سرافراز
گلش بادام چشمان را نظر باز
نشسته بیدمجنون بر لب جو
پریشان کرده چون دیوانگان مو
ز نرگس خنجری بر چنگ دارد
به عکس سایه خود جنگ دارد
بنفشه در چمن روزی که رسته
چو یوسف رو به آب نیل شسته
به رشته چون گهر گردیده پابست
گرفته تکمه فیروزه بر دست
به یاد نرگسش از صبح تا شام
پریده چشم خوبان گل اندام
درون پوست باشد غنچه خندان
نگه را از تماشا گل به دامان
گلش را خنده شیرین تر ز گلقند
نهال گل عصای لعل پیوند
دل شبنم شد آب از بی قراری
گهر دارد تلاش آبداری
نسیم غنچه او مشک اصفر
کف آب روانش عنبر تر
خزان هرگز ندیده روی باغش
نخورده از صبا سیلی چراغش
ز جویش رفته جوی شیر بر باد
ز مزدوران آن شرمنده فرهاد
لب جو دایه و فواره پستان
نهال غنچه طفل شیر مکان
چه فواره دلیلش شمع مهتاب
دماغش چرب و نرم از روغن آب
لب حوضش کشاده چون گل آغوش
گلاب از آب حوضش می زند جوش
حبابش غنچه آسا در تبسم
زبان موج لبریز از تکلم
به کشتی می زند پهلو حبابش
سر گرداب را گردانده آبش
کند تا مرغ آبی آشیانه
درون حوض دریا کرده خانه
چه خانه خانه همچون سفینه
درو از موج آبش راه زینه
پلاسش بافته از پرده گل
بود نقش پلاسش چشم بلبل
ز چوب آبنوسش سقف خانه
درو دندان ماهی آستانه
بود از آب بنیادش چو گرداب
نهاده خشت او معمار در آب
ز دیوارش گریزان بیمداری
نباشد بام او ته چوب کاری
گچش پخته ز سرب و خشتش از روح
بود چوبش ز چوب کشتی نوح
به کف کاری گران چوب و سنگش
گرفته اره از پشت نهنگش
ز دریا آدم آیی چو چاکر
به کرسی بندیش آورد گوهر
چراغ پاسبانش آبگینه
صدف را جای روغن گشته سینه
ز طرحش پای در گل دست معمار
ز رنگ او مصور نقش دیوار
همیشه نور بارد زین عمارت
شب و روز است پای با طهارت
ز حوضش محمل لیلی زند جوش
چو مجنون گشته آتشخانه بر دوش
خورد هر کس ز حوض او دم آب
کند تا حشر سیر عالم آب
به خون تر از گل او مشک و عنبر
ز آبش آب گوهر خاک بر سر
بیا ساقی درین فصل بهاران
نشین یک ساعتی در بزم پیران
به دست سیدا ده ساغر اول
که تا وصف چمن سازد مفصل!
سیدای نسفی : مثنویات
شمارهٔ ۶ - در تهنیت تخت حضرت فردوس مکانی
بهار معدلت سبحانقلی خان
بخار از مقدم او شد گلستان
چه شد صاحبقران ملک اقبال
چه شده آئینه خورشید تمثال
به ذاتش فتح و نصرت آفرین گوی
ز تیغش آبرو را آب در جوی
بساط خرمی رخت مقامش
بهشت عافیت دارالسلامش
به دورش جام عشرت مجلس افروز
به عهد او بود هر روز نوروز
فروغ گوهر ذاتش نجابت
چراغ خاندان او سیادت
به کنعان کرم یعقوب جاهی
به مصر جود یوسف دستگاهی
محیط از بهر احسانش حبابی
بود آب گهر موج سرابی
به ملک آستینش چین خیالی
به روی کشور او هند خالی
از او تا گشته روشن چشم دوران
پریده سرمه یک میل از صفاهان
به مظلومان بود عدلش رعایت
کمر بربسته شاه ولایت
دلش کوه است اما کان حلم است
اگر دریا بود دریای علم است
بیا بوس جلوس شاه دوران
بنا کردند تختی چون سلیمان
به فرمان شه جمشید اورنگ
تراشیدند تختی از دل سنگ
چه تخت افلاک باشد پایه او
زمین آسوده زیر سایه او
تجلی ریخته مهتاب رنگش
ز کوه طور آوردند سنگش
شود چشم از تماشایش مزین
چو سنگ سرمه جان اوست روشن
چو کوه بیستون گردید بر پا
عروس اوست معراج تماشا
ز کوه قاف نتوان حرف گفتن
بود در پیش او سنگ فلاخن
ازو گاو زمین در دادخواهی
نهاده سینه را در پشت ماهی
به روی تخت شاه عمر جاوید
نماید چون ز کوه نور خورشید
شه عالی به روی تخت امکان
بود چون لعل در کوه بدخشان
فلک بر دوش خود افگنده رختش
زمین کفشی بود بر پای تختش
شکوه بخت او را نیست حدی
به یأجوج حوادث بسته سدی
به بالایش بود از رفعت ایوان
بلندی را رسیده سد به کیوان
چه ایوان در پناهش قصر شیرین
ستون او بود بهرام چوبین
چه ایوان بر کواکب آسمانی
ستون اوست خط کهکشانی
منقش چون سپهر پر ز انجم
ره نظاره از جوش نظر گم
از رفعت گر کند بر چرخ دعوا
ستونهایش گواه پای بر جا
ز دیوارش گریزان بیمداری
ستون او علم بر پایداری
چو بست ایوان شه را عدل آئین
ستونش شد ستون خانه دین
ستون او ستون آسمانست
دروغی نیست جای راستانست
چو شاخ گل ستون اوست رنگین
ندیده کس چنین بنیاد سنگین
چمن طفلی در آغوش فزایش
نسیم گل هوادار هوایش
گل خورشید از وی دست معمار
ز رنگ او مصور نقش دیوار
منقش سقف او چون بال طاووس
در او گردون معلق همچو فانوس
چو شه در زیر ایوانش ستون کرد
فلک در خدمت آمد پاستون کرد
بزرگان را در این مأواست مسکن
نگهبان ستونهایش چهل تن
فلک تا صفه او کرد تعمیر
درو اصحاب صفه شیر و نخچیر
همه با عقل و دانش ذوفنونی
بنای ملک را هر یک ستونی
دو صفه از دو جانب بار بر دوش
کشیده ربع مسکون را در آغوش
بود فرش زمینش نقره زر
غبار اوست رشک مشک و عنبر
بود صحنش بهشت پر ز نعمت
بسایل خیر مقدم کوی عشرت
بیا ساقی که بزم شهریار است
نشاط انگیز چون فصل بهار است
به دست سیدا ده جام سرشار
کند از جان دعای شاه تکرار
خدایا ذات این شاه جوان بخت
بود تا حشر بر پا بر سر تخت
سیدای نسفی : مثنویات
شمارهٔ ۷ - در مذمت دزدی که خانه سیدا را غارت کرد
شبی از مقتضای آسمانی
دلم کرد آرزوی کامرانی
مرا بود آشنای عیش پرور
مهیا داشت دایم شیر و شکر
چه یار از پای تا سر مهربانی
جبینش بوسه گاه شادمانی
محبت در نهاد او سرشته
دلش پاکیزه چون طبع فرشته
به نقاشی علم چون کلک مانی
روان دستش چو آب زندگانی
ز تصویر گل او لاله مضطر
شفق از رنگ شنگرفش به خون تر
دوات غنچه او جوشه گل
قلمدانش بود منقار بلبل
چو روی برگ گل پرداز سازد
چو بلبل کلک مو پرواز سازد
به گل گر صورت آدم نگارد
به صورت خانه او جان درآرد
برای امتحان گردد چو سرکش
کشد بر صورت تصویر برگش
ز قوت خامه مانی بماند
کمانش را کشیدن کی تواند
به تحریرش سیاهی داغ لاله
نهاده پیش او رنگین پیاله
گل تصویر او پیوسته خندد
بدین صورت کسی صورت نبندد
به هر صورت کشد او چشم و ابرو
توان عاشق شدن بر صورت او
گره از پیچک او ناف آهو
گلش چون غنچه گل می دهد بو
کشد گر صورت آهوی مشکین
به بویش کاروان آیند از چین
به مهمان کرده بود او خانه بنیاد
به طرح او قلم انگشت بهزاد
فرنگی بر زمینش ریخته رنگ
به گردش چیده از لعل بتان سنگ
چه خانه صورت او نقش شیرین
خرابش خانه صورتگر چین
بود آراسته چون بیت معمور
چراغش را فتیله شمع کافور
خورد آب از زمینش سبزه باغ
ز دیوارش گلستان ارم داغ
چراغ او کند در هر نفس گل
کشد دود چراغش نقش سنبل
درش دایم برای میهمانان
کشاده چون کف دست کریمان
قماش بستر او مخمل و گل
به بالینش پر قو بال بلبل
ز مأوای خود آن شب پافشاندم
در آن منزل شب خود بگذراندم
چو شب صبحدم او عید اقبال
مبارک روز او چون اول سال
چو صبح از جامه خواب ناز برخاست
جهان را باز زو زیور بیاراست
وداعش کردم و رفتم به خانه
توجه زد قدم بر آستانه
ز جا برخاست آن فرخنده اختر
چون گل جیب مرا پر کرده از زر
گلاب خرمی زد از دلم جوش
کشیدم شادمانی در آغوش
قدم سوی مکان خود کشیدم
به چندین عیش و خوشوقتی رسیدم
دری دیدم به ناکامی کشاده
به راهم دیده واء ایستاده
درون خانه آن دم پانهادم
ز حیرت پشت بر دیوار دادم
نظر را چون به یکجا جمع کردم
منور دیده را چون شمع کردم
نیامد پیش چشمم هیچ اسباب
شدم از بی قراری همچو سیماب
به خود گفتم که بالین سرم کو
به پهلو از پر قو بسترم کو
نمد از زیر پای من که برده
متاع خانه ام چشم که خورده
به روی خانه خود دوختم چشم
نمانده در بساط خانه ام پشم
فغان ناگه ز قفل در برآمد
که امشب طرفه دزدی بر سر آمد
قوی چنگال گرگی تیز خشمی
به بازو فیل زور و تنگ چشمی
پریده از جبینش نور اسلام
ز کار او شده ابلیس بدنام
ز بندی خانه ایام جسته
در ناموس را صفها شکسته
حسد می زد درون سینه اش جوش
لبش همچون لب دیوار خاموش
ز بیلش ناخن و از تیشه دندان
فگنده رخنه ها در چاه زندان
شده از گردنش زنجیر دلگیر
به پای او نکرده کنده تأثیر
کشند از دست او زندانیان بنگ
بود پیوسته زندانیان ازو تنگ
عسس کردست او را بارها بند
نمک را بارها خوردست چون قند
به پیش شبروان کردند نالان
ز دستش ریسمان شانه گردان
سر او را ز دار اندیشه ای نی
به غیر از دزدی او را پیشه ای نی
قدی دارد برابر با لب بام
نهان در سایه او سایه شام
گرسنه چشم چون چشم گدایان
لبش افتاده از یاد لب نان
به هر قفلی که انگشتش رسیدی
شدی آن قفل را پیدا کلیدی
به دزدی هر کجا او پا نهاده
ز بیم او شده آن در کشاده
ولی با این همه اوصاف خس دزد
برد از زیر سر مزدور را مزد
من آنجا تا سحر در خواب راحت
کشاده دزد اینجا دست غارت
من آنجا در سخن سرگرم چون شمع
نشسته دزد اینجا با دل جمع
درون خانه ام جز بوریا نی
به زیر پای غیر از نقش پا نی
بود پیه سوز من از پیه خالی
فتاده بر سرش یاد کلالی
چراغم گشته سرگردان چو گرداب
دهد جان از برای روغن آب
به روی سینه منقل می زند خشت
نشسته سر گران از فکر انگشت
اگر آتش کنم در غمخانه روشن
ز دودش کور گردد چشم روزن
ز بی اسبابیم در سینه چاک است
متاع خانه من آب و خاک است
چه گویم من به روی خانه خود
شوم شرمنده از کاشانه خود
شدش تاراج او کنجی فراموش
ز دست دزد گشتم خانه بر دوش
تو را باد ای فلک دوران مسلم
به یک شادی کنی آماده صد غم
چو این غوغای من یاران شنیدند
به دل پرسی مرا یک یک رسیدند
یکی گفتا چو زینجا پافشردی
چرا این خانه را همره نبردی
یکی گفتا چو دل در رفتنت بود
در این خانه می کردی گل اندود
یکی گفتا اگر می داشتی پاس
چرا بر در نکردی قفل وسواس
یکی می گفت ای فرخنده همدم
چرا بر در نگفتی باش محکم
همان به دست از این و آن بشویم
سخن از سرگذشت خود نگویم
خدایا داد من زین دزد بستان
تن او را اسیر بند گردان
مده دیگر ازین بندش خلاصی
که تا جانش برآید در معاصی
بیا ای سیدا از جور گردون
دل خود را مکن چون غنچه پر خون
به کنج خانه خود چار زانو
نشین از جاده ساز خود عوض جو
سیدای نسفی : مثنویات
شمارهٔ ۱۲ - در تعریف خواجه میرزاجان بقال
دلم را برده سرو جامه زیبی
بهشتی طلعتی آدم فریبی
ز سودایش پریشان خوبرویان
خریداران به هر جانب پریشان
دکانش شمع بقالان عالم
متاعش شیر مرغ و جان آدم
چه دکان باغ جنت شرمسارم
فلک چون جوز پوچی بر کنارش
سبدها بر دکانش جای بر جا
گل روی سبد چشم تماشا
دهانش پسته باغ تبسم
زبانش مغز بادام تکلم
چو پسته هر که می بیند دهانش
شود از پوست پوشان در دکانش
ز سنجیدش دماغ لعل خونبار
ز رنگش سرخ گشته روی بازار
ترازو شرمسار چشم مستش
کشیده سنگساری ها ز دستش
فلک در پیش دکانش نمودی
فتاده کهنه لنگی کبودی
ترازو چرخ شاهین کهکشانش
مه انور سبدهای دکانش
کشد میزان گردون خشکسالی
شده خورشید و مه را پله خالی
رخ او بسته آئین چارسو را
مزین کرده شهر آرزو را
ز رویش تیم صرافان بهشتی
ز خطش شهر مشک اندوده خشتی
نهال عیش سبز از آرزویش
گل فردوس برگ نازبویش
لبش پرورده خرمای جنت
ز لعلش کرده شیرینی حلاوت
ز سرکا برده خویش تندخویی
گریزان از دکانش ترشرویی
ز سودای انارش گرم بازار
شکفته چارسو همچون گل نار
ترنج ماه از سیبش سرافراز
سیه چشمان به انجیرش نظرباز
ز آلو بالویش گلگون دهنها
برآید از دهن رنگین سمن ها
ز فکر چار مغز او چو خاطر
پریشان چار بازار عناصر
قد تاک از غم قدش خمیده
سرانگور سودایش بریده
برد هر کس برو دست تهی را
نمی بیند دگر روی بهی را
شفق از رنگ سیبش برق جولان
به خون تر لعل در کوه بدخشان
غم شفتالوی آن بی مروت
دهان را کرده پر از آب حسرت
دکان خویش را بستند خوبان
به بازارش شدند از خودفروشان
متاع او بود با جان برابر
بود سنگ کم او لعل و گوهر
ندارد از کمی سنگ وی اندوه
که دارد از ترازو پشت بر کوه
ز سودایش ترازو حلقه در گوش
ز سنگش گشته سنگ سرمه خاموش
تبنگ او مسطح همچو افلاک
متاع او چو انجم دیده پاک
ترازو همچو من حیران رنگش
کشد در چشم خود چون سرمه سنگش
بدوکان وی از بس کرده ام خو
متاعش را بود چشمم ترازو
قدم را بار سودایش دو تا کرد
مرا فکر برنجش ماشبا کرد
به بازارش زلیخا را دل افگار
متاعش را به جان یوسف خریدار
شد از فیض رخ آن غیرت حور
بخارا همچو شهر مصر معمور
مرا ای کاش زر می بود بسیار
نمی شد دیگری او را خریدار
به جان پرورده او را زال دوران
نهاده نام او را میرزا جان
قد او سرو گلزار لطافت
کلید قفل آغوش نزاکت
فلک داده به او نشو و نما را
خرابش کرده باغ دلگشا را
بود ابروی او تیغ سیه تاب
به خون تیره بختان داده است آب
ز چشمش دیده خیل فتنه راحت
نهاده سر به بالین فراغت
خرامش موج آب زندگانی
مقامش جلوه گاه کامرانی
زده مژگان او خنجر به افلاک
نگاهش سرمه را افگنده بر خاک
خط پشت لبش مهر گیاهم
صف مژگان او مد نگاهم
نگه عمری به دنبالش دویده
ز چشمش گوشه چشمی ندیده
متاع خشکبارش بی وفایی
بود تر میوه اش ناآشنایی
مرا چون سرمه چشم او ز مستی
به سنگ کم زند از تنگدستی
تهیدستی مرا دارد مکدر
زنم همچون ترازو سنگ بر سر
نه با من زر نه او را رحم بر دل
به او آسان و با من کار مشکل
نمی بینم در این دوران ز احباب
زند بر آتش سوزان من آب
کجا رفتند ازین میخانه رندان
جهان گردید پاک از دردمندان
بیا ساقی که مردم از غم عشق
دم تیغ اجل باشد دم عشق
یکی جامی به کام سیدا کن
به معشوق حقیقت آشنا کن
سیدای نسفی : مثنویات
شمارهٔ ۱۳ - در تعریف خواجه میرزا محمد شسته گر
نگار شسته گر آب نبات است
دکانش چشمه آب حیات است
لباسش پاک همچون چشم انجم
به دامانش توان کردن تیمم
برد هر کس لباس خود به شستن
شود چون غنچه گل پاک دامن
خجل از شسته اش دامان محشر
بود دیگ دکانش حوض کوثر
نظافت دیگ او را گشته سرپوش
ز آبش پاکدامانی زند جوش
بود کرباس دیگش قرص مهتاب
فتاده کشتی بر تو به گرداب
ز زیر دیگ او آتش به پرواز
بود خاکسترش آئینه پرداز
صدف گردیده از لب تشنگانش
شکسته کاسه گنج دکانش
قماش حسن شوخ تازه رسته
نماید پیش رویش آب شسته
گهی در بحر گه در بر دکانش
نظر دارد به خشک و تر خرامش
رطوبت دست پرورد دکانش
حرارت خانه زاد آستانش
اگر در بحر دست خود کند تر
شود از آرزویش آب گوهر
چو سازد قصد شستوشوی کرباس
به دستش آب ریزند خضر الیاس
چو ماند شسته خود در کنارش
برد صحرای محشر انتظارش
گریبانش ز شادابی چو باغ است
چو مینا آستینش تر دماغ است
سخن از شسته او هر که گوید
شود آب و ز عالم دست شوید
دکانش پاک همچون چشم یعقوب
ندارد احتیاج آب و جاروب
بود صابون ز قرص آفتابش
خم افلاک باشد خم آبش
رواج رخت سنگین از دکانش
بلند اقبال هم از آستانش
بتان نازند اگر با عشوه و ناز
کند چشمش به ایشان کارپرداز
کدنگ او بود پیوسته در ذکر
نباشد در سر او غیر از این فکر
ز کوه قاف باشد زیر سنگش
کدنگ اوست بر دوش پلنگش
رسانیده به آب اندازگر را
به چاه انداخته پردازگر را
ز پردازش گرفته آسمان اوج
صفا بر روی دکانش زند موج
دکانش صاف همچون آبگینه
بو صندوق او صندوق سینه
چو بود او مخلص اولاد احمد
از آن شد نام او میرزا محمد
مخمر طینتش از آب گوهر
صدف از حسرت او خاک بر سر
خرابش آدم آبی به دریا
کبابش گشته مرغابی به صحرا
قدش چشم چراغ کامجویی
بود پروانه اش پاکیزه خویی
به دست او رساند هر که دامن
نگردد سالها محتاج شستن
به پیش او شوم هر روز راهی
لباس خویش را مالم سیاهی
نگاه او نپردازد به حالم
ز خط مشکبارش خاکمالم
بیا ساقی ز لب خشکی خرابم
بسان سیدا بی آب و تابم
شراب سلسبیلم در گلو کن
به آب رحمت خود شستشو کن
سیدای نسفی : مثنویات
شمارهٔ ۱۴ - در بیان تعریف و توصیف نانوا
نگار نانوا آتش مزاج است
ز نانش دین و ایمان را رواج است
چه نان رخسار خوبان گل اندام
چه نان در چرب و نرمی مغز بادام
تماشایش برد از جا گدا را
تمنایش کند صاف اشتها را
بود سرخ و سفید و پخته و نرم
کند سودای او بازار را گرم
خراب پشت و رویش خان و مانها
کباب مغز او دستار خوانها
به راهش چون گدا گردون نشسته
هلالش در بغل نان شکسته
همیشه سایلان خشنود از وی
دکانش خیرگاه حاتم طی
رخش افروخته چون نان گندم
سیه دانه به رویش چشم مردم
شفق در خون ز رنگ خوی پاکش
تنور چرخ باشد سینه چاکش
بنفشه کرده روغن در خمیرش
زبان برگ سوسن خوی گیرش
پر جبرئیل باشد نان پر او
ملایک پر زنان گرد سر او
نباشد در گرو سامان آتش
کباب آب و خالش جان آتش
تنورش سرخ رو از آتش گل
خس و خارش بود مژگان بلبل
خمیر او نمک را آب کرده
گرسنه چشم را در خواب کرده
مه و خورشید نان نه دکانش
فلک یک تخته ای از پیشخوانش
به روی پیشخوانش آرمیده
خمیرش چون جوانان رسیده
بود پرویزن او گردش چرخ
خریدارم سبوسش را به هر نرخ
چو مجنون گردم از گرد دکانش
فتاده بر سرم سودای نانش
مسیحا خورده رشک آرد بیزش
خضر در آرزوی آب ریزش
مرا جوش خریدارانش کشتست
به بالای خمیرش جنگ مشتست
دکان او کشاده خوان احسان
رسانده عاشقان را بر لب نان
نمایان بر فلک نبود ستاره
شده از رشک نانش ماه پاره
تماشا محو بر روی دکانش
هوس در آرزوی پشت نانش
تنور آتشم از اشتیاقش
دلم باشد هلاک نان قاقش
سخن از ایلکش گویم به پرده
غم او استخوانم آرد کرده
به عهد او شده افتاده عاشق
بسی نان گفته و جان داده عاشق
به نانش آرزو هر کس نبردست
ز عمر خویش گویا برنخوردست
نباشد گر به کف تیغ هر اسپش
به چشمان می خورم نان پلاسش
تماشایش به جانم آتش افروخت
مرا رخسار گندمگون او سوخت
به دکانش مقیم روز و شب را
که تا بندم زبان نان طلب را
مرا نان می دهد باغم سرشته
گلوگیر است چون نان نوشته
به من کردست آن کان لطیفه
چو لاله سوخته نانی وظیفه
مرا سودای نان او تنگ کرد
فلک بازار من گرم و خنک کرد
ز وصلش بس که دارد چرخ ناکام
مرا باشد برابر پخته و خام
به او دادم دل از بی اختیاری
نکردم روز اول پخته کاری
نگاه گرم او برده قرارم
ز بی آرامی خود خام کارم
بیا ساقی ز محنت بی نیازم
به جام باده گردان سرفرازم
دری چون سیدا بگشا برویم
سخن از هر چه گویم پخته گویم
سیدای نسفی : مثنویات
شمارهٔ ۱۵ - در تعریف خواجه شفیع نقاش
بت نقاش دارد نقش شیرین
خرابش خانه صورتگر چین
نگارین پنجه اش از خون بلبل
کفش برگ گل انگشتان رگ گل
نی کلکش ز رنگ داغ لاله
کشیده سرمه در چشم پیاله
به نقاشی چو دست خود علم کرد
سر انگشت نقاشان قلم کرد
گل تصویر او بالیده از بو
تماشا محو رنگ تخته او
ز موج آب حیوانش سیاهی
بود نقش بر آبش پشت ماهی
به هر جا کلک خود در کار بسته
دل صورتگران زنگار بسته
کند آن شوخ در هر خانه مأوا
شود آن خانه گلزار تماشا
بود اوراق مشقش دفتر گل
به دستش کلک مو مژگان بلبل
ز جوش رنگ شنگرفش پیاله
نمایان کرده خود را همچو لاله
نموده پیچک میم دهان را
شکسته کاسه لعل بتان را
کشیده خجلت از گلهای زردش
فلک تا گشته ظرف لاجوردش
ز رنگ اوست یوسف در عماری
ز کلک اوست رود نیل جاری
برای پایبوس او نشسته
چو نقش بوریا رنگ شکسته
کشد چون صورت حور و پری را
درآرد جان به تن صورتگری را
ز فیض پنجه او کلک تصویر
کند بی جنبش انگشت تحریر
بهار از دست رنگ آمیزیش تنگ
نهالش جلوه گر گردد به هر رنگ
به کلک او دهد تا دست بیعت
پریده رنگ از گلهای جنت
ز عکسش تا درآید رنگ بر رو
شده آئینه محو صورت او
گذارد پای بر هر آستانه
کند آن خانه را آئینه خانه
به کلک خود نمی سازد ستم را
کند انگشت او کار قلم را
نظر بر صورتش هر کس کشاده
چو صورت پشت بر دیوار داده
هوس حیران سرو قامت او
تماشا عشق باز صورت او
ز تصویر گلش عالم چمن زار
رسیده شاخ گل را سر به دیوار
تبسم بر لبش راز نهفته
ز رویش گل کند رنگ شکفته
عیان از صورت او دلنوازی
بود کلکش پی نیرنگ بازی
شفق از رنگ او در خون نشسته
حنا در زیر پایش نقش بسته
چو گیرد بر کف خود کلک پرگار
کند صورت کشان را نقش دیوار
قلم در دست نقاشان دوران
بود مانند چوب رنگریزان
کف صورتگران را بسته بر چوب
قلم در راه او گردیده جاروب
ز دستش گل کند هر جا گلی هست
ندیده کس چنین استاد گلدست
تمنای وصال آن خجسته
به دل هر کس به رنگی نقش بسته
مرا از صورتش جان یافت هستی
بود کارم کنون صورت پرستی
دمد از دست او گلدسته دسته
ز انگشتان خود گلدسته بسته
به هر جا کلک موی او رسیده
چو زلف دلبران سنبل دمیده
بود گوهر یتیم مهره سنگش
صدف باشد سفال جام رنگش
کشد گر دست خود یک ساعت از کار
شود چون گل گریبان چاک دیوار
ز صورت خانه هر که پا کشیده
به دامن گیریش صورت دویده
گلش ز آب طراوت تازه و تر
سعادت خامه اش را یار و یاور
چو آید در نظر قد رسایش
کشم در دیده خود نقش پایش
به پایش کفش رنگین غنچه گل
به روی اوست نقش چشم بلبل
پی پابوسی ء آن صورت چین
کند رخسار خود را نقش قالین
ز دست او قلم تا رو برآورد
به وصف او زبانم مو برآورد
ندارم تاب آن خورشید آهنگ
مرا از دیدن او می پرد رنگ
تراشد خامه مویی خود از خار
اگر نقش مرا بیند به دیوار
شوم آخر ز سودایش قلندر
گذارم همچو کلکش موی بر سر
بیا ساقی مرا از خود خبر کن
چو موج باده نقش تازه سر کن
دلم را صاف گردان از کدروت
بود آئینه ام در بند صورت
بده چون سیدا کیف رفیعم
که تا روز جزا باشد شفیعم
سیدای نسفی : مثنویات
شمارهٔ ۱۶ - در بیان تعریف و توصیف شاطر پسری
نگار شاطری دارد رخم زرد
نه شاطر بلکه خورشید جهانگرد
نزاکت جلوه او را هم آغوش
خرام قامتش از دل برد هوش
لبانش همچو آب زندگانی
خضر زان یافت عمر جاودانی
نهال قامتش هنگام رفتار
قیامت را کند از خواب بیدار
قدش در گلشن جانهاست سروی
بود رفتار او همچون تذروی
به صحرا آهوان وقت رسیدن
ازو گیرند سرمشق دویدن
به ماه و مهر در هم پیشگی ها
گرو بر دست در بالا دویها
ندارد ساعتی در یک زمین تاب
سراپا در تحرک همچو سیماب
دونده چون خیال دوربینان
پرنده همچو چشم نوغزالان
به عشوه آهوان را بنده کرده
به جلوه سرو را شرمنده کرده
چو دیده جلوه آن قد دلجو
تذرو و باغ شهپر داده با او
نگویم پر یکی پروانه دشت
که سرگردان به گرد او همی گشت
همای آسا بهر جانب روان است
پر طاوس او را سایه بان است
رسانده پر بدانجا پایه خویش
کشیده سرو را در سایه خویش
کمر بسته چو کوه آن دشت پیما
نهاده پای در دامان صحرا
خدنگ غمزه اش تا پر نشسته
میان سینه پیکان زنگ بسته
فغان زنگ او تا در میان است
مرا افغان میان جان نهان است
چو زنگ او لب پر خنده دارم
دل خود را با فغان زنده دارم
هوای شهپر او حاصلم برد
فغان زنگ او زنگ از دلم برد
بر آن شاخ گل تا پر نهاده
مرا سودای او بر سر فتاده
نهال قامت آن سرو مانند
فرو رفته به گرداب کمربند
بیا ای سیدا ختم سخن کن
سخن با عندلیبان چمن کن
به یادش بعد ازین دلریش منشین
کمربسته به خون خویش بنشین
سیدای نسفی : مثنویات
شمارهٔ ۱۷ - در بیان تعریف نجار چنین می فرمایند
بت نجار من سرویست یکتا
ز سر تا پای پیوند از تماشا
صنوبر ایستاده بر دکانش
تو را شد خویش را از بندگانش
به باغ آرزو سرو تمنا
زند پیش قد او تیشه بر پا
جهانی خدمت او کرده پیشه
زند هر کس به سوی خویش تیشه
زبان تیشه اش شیرین تکلم
به خون کوهکن خورده ترحم
ز آب تیشه اش سبز استخوانم
به ذکر اره اش باشد زبانم
چه اره چون زبان شعله سرکش
فگنده عاشقان را درکشاکش
چه اره زیر دستش سربلندان
بود ماری ز سر تا پای دندان
همیشه شیوه او دلخراشی
به خوبان می نماید ناز پاشی
نگاه او کمند آسا کشنده
که باشد گوشه چشمش برنده
چه رنده دارد از آئینه سینه
چه سینه صافدل از مهر کینه
زبان او بود با دل موافق
سری دارد به همواری چو عاشق
اساس خانه ها را اوست استاد
به عهد اوست عاشق خانه آباد
دکانش در به روی عرش بسته
دماغش بر سر کرسی نشسته
به هر منزل گذارد پا همان دم
کند چون تیشه سیخ خانه محکم
سفید از انتظارش چشم درها
جنون پیچیده زنجیر نظرها
بتان بر صورت او گشته حیران
خجل از بت پرستی بت پرستان
خراب مقدم او خان و مانها
گل افتاده به چشم تابدانها
نمی بینم به قصر خویش بنیاد
غم او خانمانم داد بر باد
رخش تا رفته از کاشانه من
سیه گردیده روی خانه من
مرا کی از دکانش بهره مندیست
ز جوش عشقبازان تخته بندیست
به من کی آشنا از روی یاریست
دلش در عاشقی ته چوبکاریست
به عهد خویش استاد باشد
وفایش لیک بی بنیاد باشد
بیا ساقی دری بگشا به رویم
به جام باده بشکن آرزویم
مرا چون سیدا معمور گردان
دلم را خانه پرنور گردان
سیدای نسفی : مثنویات
شمارهٔ ۱۸ - در بیان تعریف طشت گر چنین گوید
نگار طشتگر دارد دل سخت
مرا باشد چو انگشتش سیه بخت
چو انگشت از سوادش منفعل شام
ره آمد شدن گم کرده ایام
دکان اوست پر از آتش گل
دم او آه آتشبار بلبل
چه دکان کعبه آتش پرستان
چه دم باد سموم دشت حرمان
تنم بگداخته از آتش او
بود چون شعله قد سرکش او
چه آتش برق از دودش رمیده
ز بیمش شعله در سنگ آرمیده
به یادش سوختم بنیاد هستی
شد اکنون پیشه ام آتش پرستی
چو انگشت آتشم افگنده بر جان
سر خود دیده ام در پای سندان
چه سندان روی او آئینه روح
چه سندان لنگری در کشتی نوح
ز کوه قاف برده آفرین را
شکسته گردن گاو زمین را
دکانش را نباشد از کس اندوه
ز سندان است او را پشت بر کوه
دکان او بود سر منزل من
بود چون کوره آتش دل من
چه کوره ظرف آتشبار دوران
چه کوره آسمان از وی هراسان
اگر یک دم شوم از وصل او دور
کند هر مو در اعضا کار انبور
چه انبور اژدهای آدمی خوار
خلاصی یافتن زو هست دشوار
غمش آتش زده در خانه من
نمی آید سوی کاشانه من
روم هر روز بر طوف دکانش
سر خود را نهم بر آستانش
ز احوال دلم او را خبر نی
به بالینم دمی او را گذر نی
مرا سودای او بی تاب کرده
دلم را آتش او آب کرده
اگر می شد مرا از زر دم گرم
دل چون آهنش می ساختم نرم
مرا از بی زری باشد رخ زرد
عبث می کوبم اکنون آهن سرد
بده ساقی شراب بی غش من
دم آبی بزن بر آتش من
به جانم شعله غم آتش افروخت
دلم چون سیدا از تشنگی سوخت
سیدای نسفی : مثنویات
شمارهٔ ۱۹ - در تعریف قصاب پسر گوید
مه قصاب من شوخیست خونریز
به خونم کرده تیغ غمزه را تیز
شکسته آستین بهر هلاکم
ز دست خنجر او سینه چاکم
بر آید شعله چون شمع از زبانم
زده آتش به مغز استخوانم
دلم را خنجرش بی تاب کرده
نگاهش زهره من آب کرده
تمنای جگر سازم بهانه
به پای خود روم سلاخ خانه
دکان خویش را هرگه گشاید
کشم آه از جگر شوشم نماید
دکان او لبالب باشد از پوست
که او را هست بر هر پوستی دوست
کنم تا جان خود امروز قربان
زنم خود را میان گوسفندان
بکشتن صاف سازم اشتها را
که بینم زیر تیغ او خدا را
به دکانش روم در خون طپیده
نیندیشم ز سرهای بریده
اگر خونم بریزد ماتمم نیست
ز پایم گر بیاویزد غمم نیست
نتابد روی جان دردمندم
جدا سازد اگر از بند بندم
ز مژگانش چکد خونم نظاره
سر دار است سرهای فتاده
ز دست او شده آزرده جانم
رسیده تیغ او بر استخوانم
نمی گیرد خبر از حال بنده
نگویم راز خود تا پوست کنده
نمی بینم از آن مه دلفروزی
کنم بهر تفاؤل شانه سوزی
روم بر کوچه او خانه سازم
به هر کس جنگ قصابانه سازم
ازو هر روز پرسم نرخ روغن
کنم هر شب به یادش خانه روشن
بود دکان او پیوسته جایم
اگر در کنده می سازند پایم
به هر دکان دمی او را ببینم
به هر دو کنده زانو نشینم
به بالای هم افتاده نظاره
به روی تخته اش چون گوشت پاره
روم سوی دکانش را شوم دوست
به امیدی که قصاب آشنا جوست
به خود امروز می نازد سر من
که دارم منت تیغش به گردن
خمار تشنگی رفت از سبویم
گره شد آب تیغش بر گلویم
ببسته دست و پا و گردنم را
شکسته استخوان های تنم را
جمال او همان از دور بینم
ندارم گرده پهلویش نشینم
به خونم تشنه تیغ کینه او
بود از رحم خالی سینه او
مرا آن شوخ هر دم دوست گیرد
بریزد خونم و در پوست گیرد
نمی تابم ز پیش خنجرش رو
اگر در سینه ام گردد ترازو
ازو سازم سراغ گوشت آهنگ
ترازو وار بندم بر شکم سنگ
نه آسایم ز خون بی دریغش
همیشه بوی خون آید ز تیغش
نگاهش خلق را بی تیغ کشته
دکان او شده از کشته پشته
مزین کرده از روغن دکان را
چراغان کرده خاک کشتگان را
ز دکان خانه با لب های خاموش
روم سوی دکانش گوشت بر دوش
دلم را نیست بی او یک زمان تاب
جگربند منست آن شوخ قصاب
نگاهم تا شود سیر از نظاره
کنم بازار قصابان اجاره
مرا تا آن بت قصاب شد یار
چو غنچه خون دل خوردن بود کار
خورند از دولت آن شوخ قصاب
ز یک سرچشمه گرگ و گوسفند آب
پی سوادی او جان می دهم من
خراب کشته های فربهم من
خریداران ز هر جانب خرابش
بود دلهای مشتاقان کبابش
اگر می داشتم در کنج مأوا
نمی کردم به غیر از گوشت سودا
مرا تا وصف تیغش بر زبان شد
ز شعرم استخوان بندی عیان شد
بیا ساقی نیازم هست باقی
به جام باده شو با من ملاقی
کباب از جان گرم سیدا کن
به ذوق بسمل او را آشنا کن
سیدای نسفی : مثنویات
شمارهٔ ۲۰ - در بیان حضرت عبیدالله خان شهربخارا را آئین بستن
بحمدالله که بعد از روزگاری
به روی تخت آمد شهریاری
چه شه شاهنشه فرخنده اقبال
چه شه شهزاده خورشید تمثال
به کنعان کرم یعقوب جاهی
به مصر جود یوسف دستگاهی
جهان گیر و جهان دار و جوان بخت
قوی دولت قوی بازو کمان سخت
تعدی را عتابش دست بسته
ز بیم او تحکم پاشکسته
سر تا را جگر حکمش بریده
تن غارتگران در خون کشیده
به عهدش ظالمان گشتند رنجور
گریزان گشته چون تیر از کمان دور
بخارا پیر بود اکنون جوان شد
به دوران عبیدالله خان شد
سلیمان شوکت و جمشید دولت
سکندر حشمت و دارا حکومت
ز حکمش شهر را بستند آئین
تماشا از دکانها گشت گلچین
ز مستان شد بهار از مقدم او
گلستانها ز طبع خرم او
منور شهر شد چون صبح نوروز
برابر شد به عهد او شب و روز
ز حکمش کوچه ها گردید روشن
ز شب تا روز نتوان فرق کردن
ز طبع موم روغن شد هوا نرم
ز تاب شمع شد بازار شب گرم
چو ماه بدر شاه هفت کشور
لباس شب روی پوشیده در بر
به عزم سیر شد از خانه بیرون
به لشکرگاه کلفت زد شبیخون
به ریگستان نهاد اول قدم را
کشید از آستین دست کرم را
کف او شد زرافشان همچو خورشید
لبالب شد ازو دامان امید
چو ریگستان بهشت از چاکرانش
گلستان ارم از خادمانش
به صحن او نمایان حوض سیراب
فلک افگنده در وی قرص مهتاب
در آتش گر بیفتد سایه باز
در آید همچو مرغابی به پرواز
از آن پس سوی صرافان گذر کرد
نگه دزدیده مردم را خبر کرد
تماشایی به دنبالش فتاده
روان شد شاه همراه پیاده
ز سیرش سبعه سیاره گلچین
چراغش را شده پرواز پروین
قبولش داد زینت چارسو را
چراغان کرده شهر آرزو را
چراغان گشت شهر از کوکب او
عدالت مشعل میر شب او
به شب گردان چو مه شد پرتو افگن
چراغ میر شب را کرد روشن
ز حکم شاه شد بازارها پاک
زمین را آسمان برداشت از خاک
اگر در کوچها ریزند روغن
توان بر ظرف ها آسان گرفتن
همه شب باز درهای دکان ها
ز دزد ایمن متاع کاروان ها
دعاگویان دعا آغاز کردند
سر خود خلق پای انداز کردند
چو شب گشتند اطلس پوش مردم
زمین و آسمان شد پر ز انجم
چو مه هر جا که زد آن شاه خرگاه
نهادش نام او گردون قدم گاه
بخار از یمن شاه هفت کشور
عروسی شد ز سر تا پای زیور
بیا ساقی در ایام جوانی
قدح پر کن ز آب زندگانی
به من ده تا ز غم ها دست شویم
که تا باشم دعای شاه گویم
خدایا ذات این شاه جوان بخت
بود تا حشر برپا بر سر تخت
در میخانه ها شد قیر اندود
دهان شیشه های می گل آلود
زمستان رفت بیرون مست بازی
همه در بر قباهای نمازی
قدح شد سرنگون از احتسابش
فگند از پا صراحی را عتابش
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱ - چرچین فروش
بت چرچین فروشم زد به سنگ آئینه را رویش
ز غیرت ماه نو را سوخته چقماق ابرویش
چو شانه پیش او با صد زبان خاموش بنشینم
سخن را می کند مقراض لبهای سخنگویش
پی آرایش دکان خود هرگه که بنشیند
چو مروارید غلطان طفل اشک من رود سویش
جدا سازند اگر همچون قلم از بند بندم را
نگردم دور یک ساعت دوات آسا ز پهلویش
مرا ای کاش بودی سیدا نقدی ز هر جنسی
به یک نظاره می کردم نثار طاق ابرویش
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲ - چرچین فروش
به کف چقماق چون برگیرد آن چرچین فروش من
رسد چون سنگ آواز خریداران به گوش من
ز عکس او دکان از بس که چون آئینه روشن شد
ندارد طاقت نظاره او چشم و هوش من
روم در پیش او هر روز پرسم نقد هر جنسی
بود افزونتر از سوداگران جوش و خروش من
به دستش سیدا چون شانه را با صد زبان بینم
در آید در سخن از رشک لب‌های خموش من
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۸ - زرگر
دلم را آن مه زرگر چون زر در تاب می‌سازد
به دستش هرچه می‌افتد همان دم آب می‌سازد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۰ - حلواگر
مه حلواگر من در نظرها بس که شیرین است
لب و دندان او در چشم من حلوای مغزین است
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۸ - قناد
مه قناد می ریزد شکر از لعل خندانش
لب شیرین نمی سازد مگر خالیست دکانش
به دیدن وزن سازد هر متاعی را که پیش آید
کند کار ترازو با حریفان چشم فتانش
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۶۳ - بقال
مه بقال چون سرکا بود کارش ترشرویی
زبان پسته اش دارد به مردم کشمشی گویی
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۱۰۹ - صابون‌فروش
مه صابون‌فروشم دایما اشخار می‌جوید
به او هرکس که سودا کرد از پل دست می‌شوید