تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صفی علیشاه : متفرقات
شماره ۱۳ - ز تنهایی دلم دیوانه شد آن یار همدم کو
صفی علیشاه : متفرقات
شماره ۱۴ - کرمهای ترا هرگز فراموش
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم
به نام آن که بنیاد جهان کرد
عیان نقش زمین و آسمان کرد
به عارف نور قلب و ذوق جان داد
بیان معرفت بعد از عیان داد
به عقل آموخت ادراک حقایق
زبان را ساخت بر گفتار یافت
صفی تایید از آن جان جهان یافت
سر اندر راه عشقش داد و جان یافت
به خلقان وصف آن ذات و صفت کرد
جهان را پر ز حرف معرفت کرد
و لیکن روزگاری شد که لب را
نجنبانیدم از نعتش ادب را
به یادش بس که بودم محو و خاموش
سخنها بود از یادم فراموش
چنان دل با خیالش توامان بود
که نامحرم میان ما زبان بود
به ناگاه آمد از غیبم خروشی
مگر میگفت در گوشم سروشی
کز آن شاهی که خلاق جهانست
تو را توفیق دیگر هم عنان است
پس از نعمت رسول و جانشینش
علی و اهل بیت طاهرینش
کز آنها بازباب معرفت شد
معین معنی اسم و صفت شد
شد امر او که در شرح مقامات
بیان سازی رموز اصطلاحات
به وصف حسن آن دلدار جانی
ز سر گیری در این پیری جوانی
اگر چه برتر از وصف و بیان است
منزه ذاتش از نام و نشانست
نه لا در ذات او گنجد نه الا
برونست از اشارت هم زایما
ولیکن از پی اعلام و اشعار
که هر جا جلوه چون کرداست دلدار
بیان کردند درویشان آگاه
علامات صحیح از منزل و راه
نمود او جلوهها از حسن وقامت
به صوفی سیرتان بهر علامت
که گر دلداده ای را باز جویند
ز حسن او به پیشش باز گویند
تو گر دلداده و شوریده جانی
به علم و اصطلاح صوفیانی
صفی را جوی و از وی وصف او پرس
شهود عارفان را مو به مو پرس
نیابی ور صفی را در زمانی
طلب کن نظمش از صوفی نشانی
کنی گر زبدهالاسرار را گوش
به عمر خود دمی ننشینی از جوش
به دستت ور که عرفان الحق آید
به دل ابواب توحیدت گشاید
کنون در نظام این بحر حقایق
ز کونینم بود قطع علایق
پی تاریخ داند تا که سالک
ز هجرت شد هزار و سیصد و یک
به این تاریخ هم آمد مطابق
کتاب حق شود بحر الحقایق
هم از عمر صفی پنجاه رفته
در این ره با دل آگاه رفته
به عهد ناصرالدین شاه قاجار
که چون او خسروی نامد جهاندار
برأی روشن و اخلاق نیکو
عجب نبود که برد از خسروان گو
در ایران تا که این شه تاج ور شد
بنای ملک بر علم و هنر شد
به شهر ری که شه راپای تخت است
صفی را مسکن از اقبال و بخت است
ز یزد و اصفهان و هند و شیراز
چو گشتم لامکانی خانه پرداز
گشودم رخت عشق لاابالی
به شهری چون بهشت عدن عالی
در اینجا تا به اقبال شهنشاه
شود گسترده خوان نعمتالله
مگر کز فقر وتوحید مسلم
نباشد ناقص این ملک منظم
به درویشان دعای شاه حتم است
که بروی وصف شاهی جمله ختماست
جهان تا هست او را بنده باشد
به عمر و عیش خوش پاینده باشد
خدایا چون به سوی تست سیرم
بود تا عاقبت باشد بخیرم
گرم توفیق بخشی در مقالات
بنظم آرم رموز اصطلاحات
بترتیب تهجی راز گویم
اشارتها ز هر جا باز گویم
زتوحید و مقامات و مراتب
ز افعال و صفات و ذات واجب
ز امکان و وجوب و قید و اطلاق
ز عبد و رب هم اعمال واخلاق
عیان نقش زمین و آسمان کرد
به عارف نور قلب و ذوق جان داد
بیان معرفت بعد از عیان داد
به عقل آموخت ادراک حقایق
زبان را ساخت بر گفتار یافت
صفی تایید از آن جان جهان یافت
سر اندر راه عشقش داد و جان یافت
به خلقان وصف آن ذات و صفت کرد
جهان را پر ز حرف معرفت کرد
و لیکن روزگاری شد که لب را
نجنبانیدم از نعتش ادب را
به یادش بس که بودم محو و خاموش
سخنها بود از یادم فراموش
چنان دل با خیالش توامان بود
که نامحرم میان ما زبان بود
به ناگاه آمد از غیبم خروشی
مگر میگفت در گوشم سروشی
کز آن شاهی که خلاق جهانست
تو را توفیق دیگر هم عنان است
پس از نعمت رسول و جانشینش
علی و اهل بیت طاهرینش
کز آنها بازباب معرفت شد
معین معنی اسم و صفت شد
شد امر او که در شرح مقامات
بیان سازی رموز اصطلاحات
به وصف حسن آن دلدار جانی
ز سر گیری در این پیری جوانی
اگر چه برتر از وصف و بیان است
منزه ذاتش از نام و نشانست
نه لا در ذات او گنجد نه الا
برونست از اشارت هم زایما
ولیکن از پی اعلام و اشعار
که هر جا جلوه چون کرداست دلدار
بیان کردند درویشان آگاه
علامات صحیح از منزل و راه
نمود او جلوهها از حسن وقامت
به صوفی سیرتان بهر علامت
که گر دلداده ای را باز جویند
ز حسن او به پیشش باز گویند
تو گر دلداده و شوریده جانی
به علم و اصطلاح صوفیانی
صفی را جوی و از وی وصف او پرس
شهود عارفان را مو به مو پرس
نیابی ور صفی را در زمانی
طلب کن نظمش از صوفی نشانی
کنی گر زبدهالاسرار را گوش
به عمر خود دمی ننشینی از جوش
به دستت ور که عرفان الحق آید
به دل ابواب توحیدت گشاید
کنون در نظام این بحر حقایق
ز کونینم بود قطع علایق
پی تاریخ داند تا که سالک
ز هجرت شد هزار و سیصد و یک
به این تاریخ هم آمد مطابق
کتاب حق شود بحر الحقایق
هم از عمر صفی پنجاه رفته
در این ره با دل آگاه رفته
به عهد ناصرالدین شاه قاجار
که چون او خسروی نامد جهاندار
برأی روشن و اخلاق نیکو
عجب نبود که برد از خسروان گو
در ایران تا که این شه تاج ور شد
بنای ملک بر علم و هنر شد
به شهر ری که شه راپای تخت است
صفی را مسکن از اقبال و بخت است
ز یزد و اصفهان و هند و شیراز
چو گشتم لامکانی خانه پرداز
گشودم رخت عشق لاابالی
به شهری چون بهشت عدن عالی
در اینجا تا به اقبال شهنشاه
شود گسترده خوان نعمتالله
مگر کز فقر وتوحید مسلم
نباشد ناقص این ملک منظم
به درویشان دعای شاه حتم است
که بروی وصف شاهی جمله ختماست
جهان تا هست او را بنده باشد
به عمر و عیش خوش پاینده باشد
خدایا چون به سوی تست سیرم
بود تا عاقبت باشد بخیرم
گرم توفیق بخشی در مقالات
بنظم آرم رموز اصطلاحات
بترتیب تهجی راز گویم
اشارتها ز هر جا باز گویم
زتوحید و مقامات و مراتب
ز افعال و صفات و ذات واجب
ز امکان و وجوب و قید و اطلاق
ز عبد و رب هم اعمال واخلاق
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲ - باب الالف
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳ - بیان الاتحاد
ز لفظ اتحاد ار نکته دانیست
شهود حق واحد خوش بیانیست
همان واحد که بر کل است معبود
ز کل یکتا و کل بر اوست موجود
به او گر متحد باشند اشیاء
عجب نبود که معبود است و یکتا
ولی از حیث موجودیت این بد
به او موجود و معدومند از خود
نه از حیثی که کس راخاصه بودیست
به خاصه متحد با او وجودیست
محالست اینکه میباشد دوئیت
دوئی دور از بساط معنویت
مراد از اتحاد اینست کاشیاء
به او بینی که موجودند و بر پا
نه آن باشد که هر موجود خاصی
به او شد متحد از اختصاصی
چو نبود واحد مطلق بهرشی
ورای او و نبود خارج از روی
شهود حق واحد خوش بیانیست
همان واحد که بر کل است معبود
ز کل یکتا و کل بر اوست موجود
به او گر متحد باشند اشیاء
عجب نبود که معبود است و یکتا
ولی از حیث موجودیت این بد
به او موجود و معدومند از خود
نه از حیثی که کس راخاصه بودیست
به خاصه متحد با او وجودیست
محالست اینکه میباشد دوئیت
دوئی دور از بساط معنویت
مراد از اتحاد اینست کاشیاء
به او بینی که موجودند و بر پا
نه آن باشد که هر موجود خاصی
به او شد متحد از اختصاصی
چو نبود واحد مطلق بهرشی
ورای او و نبود خارج از روی
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴ - الاتصال
کنون بشنو که در ضمن مقالت
کنم واقف ز سر اتصالت
عیان عید باشد ذات خود را
به هستی متصل ذات الاحد را
ابا قطع نظر اندر کم و بیش
ز تقیید وجود عینی خویش
ز حق در نفی آثارت مجالی
شد ار پیدا به عین اتصالی
همانا بر کلامم بر نخوردی
به این تحقیق نیکو پی نبردی
دم رحمن چون بینی در شهودت
مددها کاید از شاه وجودت
به حدی تا که بینی هستی تو
به او باقیست بی همدستی تو
در اینجا خواست گرد افتراقت
تو رفتی آمد آن مه در وثاقت
نبود او جز تو مانع این دوئی بود
جدائیها زمائی و تویی بود
جدائی را چو هشتی عین اوئی
نگنجد بین واحد تار موئی
کنم واقف ز سر اتصالت
عیان عید باشد ذات خود را
به هستی متصل ذات الاحد را
ابا قطع نظر اندر کم و بیش
ز تقیید وجود عینی خویش
ز حق در نفی آثارت مجالی
شد ار پیدا به عین اتصالی
همانا بر کلامم بر نخوردی
به این تحقیق نیکو پی نبردی
دم رحمن چون بینی در شهودت
مددها کاید از شاه وجودت
به حدی تا که بینی هستی تو
به او باقیست بی همدستی تو
در اینجا خواست گرد افتراقت
تو رفتی آمد آن مه در وثاقت
نبود او جز تو مانع این دوئی بود
جدائیها زمائی و تویی بود
جدائی را چو هشتی عین اوئی
نگنجد بین واحد تار موئی
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۵ - الاحد
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۶ - الاحدیه
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۷ - احدیه الجمع
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۸ - احصاء الاسماء
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۹ - الاحوال
بود احوال افاضات مواهب
سوی عید از جناب رب واجب
شود وارد به عبد از حسن اعمال
که قلب و نفس از و گردد نکو حال
ز حق نازل به محض امتنان است
دل از وی در تحول هر زمانست
برد دل را زپستی سوی بالا
هماره تا جناب حق یکتا
بماند از ترقی گر زمانی
رسیده بروی از فعلی زیانی
هر آن دل در عمل بی عیب و نقص است
ز تحویل نکو دایم به رقص است
اگر آگه شوی ز احوال کان چیست
یقین دانی که غیر از موهبت نیست
چو یابی در طریقت اجر اعمال
شوی خود مستعد بر حسن احوال
سوی عید از جناب رب واجب
شود وارد به عبد از حسن اعمال
که قلب و نفس از و گردد نکو حال
ز حق نازل به محض امتنان است
دل از وی در تحول هر زمانست
برد دل را زپستی سوی بالا
هماره تا جناب حق یکتا
بماند از ترقی گر زمانی
رسیده بروی از فعلی زیانی
هر آن دل در عمل بی عیب و نقص است
ز تحویل نکو دایم به رقص است
اگر آگه شوی ز احوال کان چیست
یقین دانی که غیر از موهبت نیست
چو یابی در طریقت اجر اعمال
شوی خود مستعد بر حسن احوال
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۰ - الاحسان
گر از روی خرد باشی مصدق
شنو تحقیق احسان از محقق
عبودیت بود تفسیر احسان
اگر یابد تحقیق بهر انسان
کنی آن سان مراعات ادب را
که میبینی تو گوئی وجه رب را
عبودیت اگر گردد محقق
شود مشهود سالک حضرت حق
تو آثار عبودیت درین بین
جمال رب خود از چشم یقین بین
نبی فرمود اعمال نکو را
چنان میکن که بینی گوئی او را
مر او را از یقین دیدن چنین است
نه از روی حقیقت وین یقین است
بود پیدا به عبد آیات ذاتش
خود از پشت حجابات صفاتش
بدون این حجب منع است رؤیت
جز آن را کوست فنانی در طریقت
حقیقت گر شهودش شد نسق را
نه عبد است او، دگر حق دیده حق را
نه احسانست این، بل کشف ذاتست
خود احسان رؤیت او بالصفاتست
شنو تحقیق احسان از محقق
عبودیت بود تفسیر احسان
اگر یابد تحقیق بهر انسان
کنی آن سان مراعات ادب را
که میبینی تو گوئی وجه رب را
عبودیت اگر گردد محقق
شود مشهود سالک حضرت حق
تو آثار عبودیت درین بین
جمال رب خود از چشم یقین بین
نبی فرمود اعمال نکو را
چنان میکن که بینی گوئی او را
مر او را از یقین دیدن چنین است
نه از روی حقیقت وین یقین است
بود پیدا به عبد آیات ذاتش
خود از پشت حجابات صفاتش
بدون این حجب منع است رؤیت
جز آن را کوست فنانی در طریقت
حقیقت گر شهودش شد نسق را
نه عبد است او، دگر حق دیده حق را
نه احسانست این، بل کشف ذاتست
خود احسان رؤیت او بالصفاتست
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۱ - الاراده
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۲ - ارائک التوحید
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۳ - الاسم
ز اسم ار اصطلاح ما بدانی
عجب باشد اگر در لفظ مانی
مراد از اسم نزد ما مسمی است
که او را اعتبار لفظ و معنی است
به وجهی اسم گویم عین ذات است
که در وی اعتبارات صفاتست
مسمی را در اسماء مستتردان
اثرها از مسمی مستمردان
بود آب آنکه اندر جوی جاریست
مراد از آب این با عوالف نیست
مسمی غیر از الفاظ مجازیست
که در وی اصطلاح ترک و تازیست
عرب گر ما خواند یا عجم آب
تو از وی آنکه مقصود است دریاب
عجب باشد اگر در لفظ مانی
مراد از اسم نزد ما مسمی است
که او را اعتبار لفظ و معنی است
به وجهی اسم گویم عین ذات است
که در وی اعتبارات صفاتست
مسمی را در اسماء مستتردان
اثرها از مسمی مستمردان
بود آب آنکه اندر جوی جاریست
مراد از آب این با عوالف نیست
مسمی غیر از الفاظ مجازیست
که در وی اصطلاح ترک و تازیست
عرب گر ما خواند یا عجم آب
تو از وی آنکه مقصود است دریاب
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۴ - الاسماء الذاتیه
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۵ - الاسم الاعظم
دگر بشنو بیان اسم اعظم
که آن الله میباشد مسلم
از آن حیثی که الله اسم ذاتست
در او مجموع اسماء صفات است
پس الله جامع مجموع اسماست
خود اسماء را به جمعیت هویداست
صفی راهست تحقیقی در این باب
نکو بشنو به گوش هوش و دریاب
به نزد آن کش از توحید نوریست
خود اسماء را به هر عالم ظهوریست
در این عالم که اقلیم شهود است
زهر شیئی مرا اسماء را نمود است
بود هر شی،یعنی ظل اسمی
و زان گنج خفا معظم طلسمی
از این برتر مگر کون مثالیست
در آنجا اسم اجسام خیالی است
بدینسان تا مقام جمع اسما
که هر کونی بود از دیگر اصفا
به هر عالم که سالک وارد آید
در آنجا اسم اعظمتر نماید
مراد از اسم اعظم پیش آگاه
بود بیشک شهود ذات الله
رسی چون بر مقام واحدیت
بیابی اسم اعظم را حقیقیت
باین تحقیق هر اسمیست اعظم
نه تنها اسم الله مکرم
باین معنی بود هم ذکر اکبر
به نزد مرد بیفحشا و منکر
بود فحشا و منکر هستی تو
کز او باشد غرور و مستی تو
اگر این راز را خواهی تو تفضیل
یکی کن زیدهالاسرار تحصیل
نکاتی هست اندر اسم اعظم
به دفترها بیان کردیم فافهم
که آن الله میباشد مسلم
از آن حیثی که الله اسم ذاتست
در او مجموع اسماء صفات است
پس الله جامع مجموع اسماست
خود اسماء را به جمعیت هویداست
صفی راهست تحقیقی در این باب
نکو بشنو به گوش هوش و دریاب
به نزد آن کش از توحید نوریست
خود اسماء را به هر عالم ظهوریست
در این عالم که اقلیم شهود است
زهر شیئی مرا اسماء را نمود است
بود هر شی،یعنی ظل اسمی
و زان گنج خفا معظم طلسمی
از این برتر مگر کون مثالیست
در آنجا اسم اجسام خیالی است
بدینسان تا مقام جمع اسما
که هر کونی بود از دیگر اصفا
به هر عالم که سالک وارد آید
در آنجا اسم اعظمتر نماید
مراد از اسم اعظم پیش آگاه
بود بیشک شهود ذات الله
رسی چون بر مقام واحدیت
بیابی اسم اعظم را حقیقیت
باین تحقیق هر اسمیست اعظم
نه تنها اسم الله مکرم
باین معنی بود هم ذکر اکبر
به نزد مرد بیفحشا و منکر
بود فحشا و منکر هستی تو
کز او باشد غرور و مستی تو
اگر این راز را خواهی تو تفضیل
یکی کن زیدهالاسرار تحصیل
نکاتی هست اندر اسم اعظم
به دفترها بیان کردیم فافهم
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۶ - الاصطلام
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۷ - الاعراف
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۸ - الاعیان الثابته