تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جمال‌الدین عبدالرزاق : رباعیات
شماره ۶۷ - ای روی ترا برده مه چرخ نماز
ای روی ترا برده مه چرخ نماز
زلفت چو شب هجر سیه رنگ و دراز
عذری که رخ تو دوش آوردم پیش
از چشم چو زلف خود پس گوش انداز
جمال‌الدین عبدالرزاق : رباعیات
شماره ۶۸ - گفتی مگذر بکوی ما در زین پس
گفتی مگذر بکوی ما در زین پس
کامیخته ز مهر با دیگر کس
این خود چه حدیثست ولی دانم چیست
سیر آمده بهانه میجوئی و بس
جمال‌الدین عبدالرزاق : رباعیات
شماره ۶۹ - در جامه ازرق آن بت عشوه فروش
در جامه ازرق آن بت عشوه فروش
چون ماه ز آسمان پدید آمد دوش
گر نه فلکست پس چرا همچو فلک
هم زرق فروش آمد و هم ازرق پوش
جمال‌الدین عبدالرزاق : رباعیات
شماره ۷۰ - زلفی که همی نهاد سر بر قدمش
زلفی که همی نهاد سر بر قدمش
بسترد که بد جایگه پیچ و خمش
آنکس که نهاد استره بر فرق سرش
چون استره ننهاد سر اندر شکمش
جمال‌الدین عبدالرزاق : رباعیات
شماره ۷۱ - آن ماه که آفتاب نامست رخش
آن ماه که آفتاب نامست رخش
وندر ره عقل و هوش دامست رخش
دیدم رخ اوی و عکس خورشید در آب
معلوم نمیشد که کدامست رخش
جمال‌الدین عبدالرزاق : رباعیات
شماره ۷۲ - نادیده هنوز آن رخ غم پردازش
نادیده هنوز آن رخ غم پردازش
بربود دلم زلف کمند اندازش
پس با که بگویم که دل من که ربود
یاری که چو بینم نشناسم بازش؟
جمال‌الدین عبدالرزاق : رباعیات
شماره ۷۳ - یک بوسه زلعل خویش کم گیر و ببخش
یک بوسه زلعل خویش کم گیر و ببخش
زنهار روا مدار تقصیر و ببخش
جان پیش کشیده ام نه از بهر بها
این هدیه آن عطاست بپذیر و ببخش
جمال‌الدین عبدالرزاق : رباعیات
شماره ۷۴ - گفتم که بزلف در کجا دارم دل
گفتم که بزلف در کجا دارم دل
بنمای بمن تا بتو بسپارم دل
بگشای سر زلف و نگه کن تا من
چون از سر زلف تو برون آرم دل
جمال‌الدین عبدالرزاق : رباعیات
شماره ۷۵ - در هجر تو گفتم که ز جان میترسم
در هجر تو گفتم که ز جان میترسم
وصل آمد و من هم آنچنان میترسم
دی خود ز زبان دشمنان ترسیدم
امروز ز چشم دوستان میترسم
جمال‌الدین عبدالرزاق : رباعیات
شماره ۷۶ - در فرقت تو دلی پر از خون دارم
در فرقت تو دلی پر از خون دارم
وز دیده بچهره بر دو جیحون دارم
دردی ز حد قیاس بیرون دارم
این عشق بدین صفت نهان چون دارم
جمال‌الدین عبدالرزاق : رباعیات
شماره ۷۷ - دلخسته آنزلف چو چوگان توام
دلخسته آنزلف چو چوگان توام
سرگشته آن کوی زنخدان توام
بر من دل تو نرم نخواهد گشتن
من بنده آن دل چو سندان توام
جمال‌الدین عبدالرزاق : رباعیات
شماره ۷۸ - بر آتش غم فتاده چون زلف توام
بر آتش غم فتاده چون زلف توام
سر خیره بباد داده چون زلف توام
با آنکه ز خط برون نهادستی پای
سر بر خط تو نهاده چون زلف توام
جمال‌الدین عبدالرزاق : رباعیات
شماره ۷۹ - در عشق تو تیره حال چون خال توأم
در عشق تو تیره حال چون خال توأم
وز پشت خمیده زلف چون دال توام
باریک و دو تا نگون و نالان و ضعیف
در پای تو افتاده چو خلخال توأم
جمال‌الدین عبدالرزاق : رباعیات
شماره ۸۰ - بی دیدن دوست دیدگانرا چکنم
بی دیدن دوست دیدگانرا چکنم
بی جان جهان جان و جهان را چکنم
جانم ز برای وصل او می بایست
چون نیست امید وصل جانرا چکنم
جمال‌الدین عبدالرزاق : رباعیات
شماره ۸۱ - من آتش دشمنان به باد انگارم
من آتش دشمنان به باد انگارم
بر خاک ز تیغ آبگون خون بارم
یا سر چو سر زلف تو بر باد دهم
یا آب به روی کار خود باز آرم
جمال‌الدین عبدالرزاق : رباعیات
شماره ۸۲ - من جمله زبان ز حرص چون بید شدم
من جمله زبان ز حرص چون بید شدم
پیش همه چون سایه خورشید شدم
گرد همگان بر آمدم هیچ نشد
یارب تو بده کز همه نومید شدم
جمال‌الدین عبدالرزاق : رباعیات
شماره ۸۳ - بگذشت ز عشق دولت بی غمیم
بگذشت ز عشق دولت بی غمیم
وا ماند پس از غمت همه خرمیم
از من نشوی خجل، چه بی شرم کسی
وز تو نشوم سیر، چه شوخ آدمیم
جمال‌الدین عبدالرزاق : رباعیات
شماره ۸۴ - ایدل نکنی تو زین فضولیها کم
ایدل نکنی تو زین فضولیها کم
وی شیفته جان شدی گرفتار بغم
ای تن تو نگشتی از جفا سیر هنوز
ای دیده شوخ اینهمه دیدی و هم
جمال‌الدین عبدالرزاق : رباعیات
شماره ۸۵ - از دور زمانه هیچ می ناسایم
از دور زمانه هیچ می ناسایم
میگویم و با بخت همی برنایم
چون هیچ نصیبی ز جهان نیست مرا
اینجا ز چه مانده ام کرا میبایم
جمال‌الدین عبدالرزاق : رباعیات
شماره ۸۶ - گفتم ز چه چون بوصل مقدور شوم
گفتم ز چه چون بوصل مقدور شوم
ناگاه ز دیدار تو مهجور شوم
گفتا چو کمانی تو و من چون تیرم
چون جمله ترا شدم ز تو دور شوم