تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
خاقانی : قطعات
شماره ۳۵۰ - ز آب سخن بحر ارجیش را من
ز آب سخن بحر ارجیش را من
مدد می‌دهم تا تو تاثیر بینی
ازین بحر ماهی گرفتندی اکنون
چو من آمدستم صدف گیر بینی
شیخ بهایی : مقطعات
شماره ۸ - به بازار محشر، من و شرمساری
به بازار محشر، من و شرمساری
که بسیار، بسیار کاسد قماشم
بهائی، بهائی، یکی موی جانان
دو کون ارستانم، بهائی نباشم
سعدی : قطعات
شماره ۲۴ - کسی گفت عزت به مال اندرست
کسی گفت عزت به مال اندرست
که دنیا و دین را درم یاورست
چه مردی کند زور بازوی جاه؟
که بی‌مال، سلطان بی‌لشکرست
تهیدست با هیبت و بانگ و نام
زن زشتروی نکو چادرست
بدان مرغ ماند که بر جسم او
پر و ریش بسیار و خود لاغرست
دگر کس نگر تا جوابش چه داد
به جاهست اگر آدمی سرورست
مذلت برد مرد مجهول نام
وگر خود به مال آستانش زرست
خداوند را جاه باید نه مال
وگر مال خواهی به جاه اندرست
اگر راست خواهی ز سعدی شنو
قناعت از این هر دو نیکوترست
سعدی : قطعات
شماره ۴۴ - شنیدم که بیوه‌زنی دردمند
شنیدم که بیوه‌زنی دردمند
همی گفت و رخ بر زمین می‌نهاد
هر آن کدخدا را که بر بیوه‌زن
ترحم نباشد زنش بیوه باد
سعدی : قطعات
شماره ۶۵ - ز دست ترشروی خوردن تبرزد
ز دست ترشروی خوردن تبرزد
چنان تلخ باشد که گویی تبر زد
گرم روی با پشت گردد از آن به
که رویی ببینم که پشتم بلرزد
گدا طبع اگر در تموز آب حیوان
به دستت دهد جور سقا نیرزد
کسی را فراغ از چنین خلق دیدن
مسلم بود کو قناعت بورزد
سعدی : قطعات
شماره ۸۱ - نه سام و نریمان و افراسیاب
نه سام و نریمان و افراسیاب
نه کسری و دارا و جمشید ماند
تو هم دل مبند ای خداوند ملک
چو کس را ندانی که جاوید ماند
چو دور جوانی خلل می‌کند
به پایان پیری چه امید ماند؟
سعدی : قطعات
شماره ۱۱۳ - نگر تا نبینی ز ظلم شهی
نگر تا نبینی ز ظلم شهی
که از ظلم او سینه‌ها چاک بود
ازیرا که دیدیم کز بد بتر
بسی اندرین عالم خاک بود
چو شد روز آمد شب تیره رنگ
چو جمشید بگذشت ضحاک بود
سعدی : قطعات
شماره ۱۳۴ - خداوند کشور خطا می‌کند
خداوند کشور خطا می‌کند
شب و روز ضایع به خمر و خمار
جهانبانی و تخت کیخسروی
مقامی بزرگست کوچک مدار
که گر پای طفلی برآید به سنگ
خدای از تو پرسد به روز شمار
سعدی : قطعات
شماره ۱۵۵ - مشمر برد ملک آن پادشاه
مشمر برد ملک آن پادشاه
که وی را نباشد خردمند پیش
خردمند گو پادشاهش مباش
که خود پاشاهست بر نفس خویش
سعدی : قطعات
شماره ۱۹۱ - چنان زندگانی کن ای نیکرای
چنان زندگانی کن ای نیکرای
به وقتی که اقبال دادت خدای
که خایند از بهرت انگشت دست
گرت بر زمین آید انگشت پای
سعدی : مثنویات
شماره ۴ - نظر کن درین موی باریک سر
نظر کن درین موی باریک سر
که باریک بینند اهل نظر
چو تنهاست از رشته‌ای کمترست
چو پر شد ز زنجیر محکمترست
سعدی : مثنویات
شماره ۱۴ - چه رند پریشان شوریده بخت
چه رند پریشان شوریده بخت
چه زاهد که بر خود کند کار سخت
به زهد و ورع کوش و صدق و صفا
ولیکن میفزای بر مصطفی
از اندازه بیرون سپیدی مخواه
که مذموم باشد، چه جای سیاه
سعدی : مثنویات
شماره ۲۲ - اگر هوشمندی مکن جمع مال
اگر هوشمندی مکن جمع مال
که جمعیتت را کند پایمال
مرا پیش ازین کیسه پر سیم بود
شب و روزم از کیسه پر بیم بود
بیفکندم و روی برتافتم
وزان پاسبانی فرج یافتم
سعدی : مثنویات
شماره ۴۶ - به یک سال در جادویی ارمنی
به یک سال در جادویی ارمنی
میان دو شخص افکند دشمنی
سخن چین بدبخت در یکنفس
خلاف افکند در میان دو کس
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۱۴ - در مذمت فرمان‌برداری از زن
کرا عقل باشد زبر دست شهوت
چرا زیردستی کند هیچ زن را
عیال زن خویش باشد هرآنکس
که فرمان بر زن کند خویشتن را
ولیکن کسی را که زن شوی باشد
کجا درگذارد به گوش این سخن را
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۵۶ - از الب ارغون فرش و اسب و زین و خیمه خواسته
ایا خسروی کز پی جاه خویش
فلک را به جاهت نیاز آمدست
ازین یک غلام تو یعنی جهان
که با خفته بختم به راز آمدست
که داند که بی‌صبر کوتاه عمر
به رویم چه رنج دراز آمدست
نگوئیش کاندر جفای فلان
ز ما کی ترا این جواز آمدست
به کشتی نوحم رسان هین که غم
چو طوفان به گردم فراز آمدست
ترا سهل باشد مرا ممتنع
نه پای تو در سنگ آز آمدست
بده زانکه کارم درین کوچ تنگ
تو گویی مگر ترکتاز آمدست
از آن پس که اسبی و فرشیم نیست
به زینی و یک خیمه باز آمدست
انوری : مقطعات
شماره ۱۵۰ - اگر بخت یاری دهد چون منی را
اگر بخت یاری دهد چون منی را
جنیبت بدو شاه سنجر فرستد
دو دست و دو پای خر استغفرالله
که او دوستان را چنین خر فرستد
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۱۷۸ - در مدح ملک‌الشرق علاء الدین محمد امیر کوه
امیرالجبال آنکه با جاه جودش
نه گردون براند نه دریا ستیزد
چو دست گهر بار او نیست گردون
به پرویزن ابر گوهر چه بیزد
پلنگ خلافش نزد هیچ کس را
که درحال موش اجل برنمیزد
فلک ساغر ماه نو پیش دارد
که از جام همت جراعی بریزد
مگر سیم سیماب شد دستش آتش
هر آنجا که این آمد آن می‌گریزد
که از موج دریای دستش کم آمد
که گوید که از کوه دریا نخیزد
انوری : مقطعات
شماره ۱۸۶ - غلام توام چون غلامت نباشد
غلام توام چون غلامت نباشد
هر آنکس که در نام نام تو باشد
چنین صد حوادث تو دانم که دانی
که در عهدهٔ یک پیام تو باشد
چه باشد که کامم درین برنیاید
چو امروز گیتی به کام تو نباشد
گرفتم غلامت نباشد غلامت
نه آخر غلام غلام تو باشد
انوری : مقطعات
شماره ۲۳۷ - کسی را که بد مست باشد، قفا
کسی را که بد مست باشد، قفا
چنان کن به سیلی که نیلی بود
که پیران هشیار دل گفته‌اند
که درمان بدمست سیلی بود