تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۳۷ - من در غم عشقت غم عالم نخورم
من در غم عشقت غم عالم نخورم
بر کتف کتم باز فلک غم نخورم (؟)
دل از تو چنان چاشنی غم بگرفت
گر زهر بود غم خورم و غم نخورم
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۳۸ - آن کز دل اوست بر دل من هر غم
آن کز دل اوست بر دل من هر غم
می دید و نمی کرد زمن باور غم
گفتم هجرت بکشت ما را در غم
دوشی برزد که این مرا کمتر غم
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۳۹ - سیر آمدم از غم دمادم خوردن
سیر آمدم از غم دمادم خوردن
وز بس غم گونه گونه در هم خوردن
الحق چه نکوست عادت کم خوردن
اندر همه چیز خاصه در غم خوردن
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۴۰ - غم گفت کزو دو دیده خون باید کرد
غم گفت کزو دو دیده خون باید کرد
بازو علم صبر نگون باید کرد
هر سر که نه در پای غمش گردد پست
از مملکت دلش برون باید کرد
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۴۱ - دل در غم غم زنش که غم با غم خورد
دل در غم غم زنش که غم با غم خورد
غم نیست که از غم تو غم را غم خورد
گر غم غم من غمزده را غم نخورد
دل را غم تو از غم غمها غم خورد
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۴۲ - بیگانهٔ جان شد دل و خویش غم تو
بیگانهٔ جان شد دل و خویش غم تو
قربان دل من است کیش غم تو
سلطان جهان پیش غمت مسکین است
مسکینان را چه قدر پیش غم تو
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۴۳ - سبحان الله چه سخت کاری غم تو
سبحان الله چه سخت کاری غم تو
از خسته دلم عظیم کاری غم تو
گفتی که غمم می خوری آری غم تو
از غم چو گزیر نیست باری غم تو
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۴۴ - هر جا که غم است زنگ آیینهٔ ماست
هر جا که غم است زنگ آیینهٔ ماست
هر تیر بلا که هست در سینهٔ ماست
شادی زبرم بزود برمی گردد
هم درد که او حریف دیرینهٔ ماست
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۴۵ - مسکین دل برخاسته هر جا که نشست
مسکین دل برخاسته هر جا که نشست
ببرید زعقل و در بلایی پیوست
چون نیست عنان اختیارم در دست
هم ساختنی است چاره هرگونه که هست
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۴۶ - عاقل آن است که سخرهٔ غم نشود
عاقل آن است که سخرهٔ غم نشود
هر دم زغم بیهده درهم نشود
زیرا عرضی است غم که در مدت عمر
هر چند کزو بیش خوری کم نشود
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۴۷ - هرگه که دلم فرصت آن در جوید
هرگه که دلم فرصت آن در جوید
کز صد غم خویشتن یکی برگوید
نامحرم و ناجنس در آن دم گویی
کز ابر ببارد، از زمین بر روید
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۴۸ - ناجنس حلاوت جوانی بُبَرد
ناجنس حلاوت جوانی بُبَرد
عیش خوش و حظّ زندگانی بُبَرد
هم نیک بود آنک میان قومی
داند که گران است گرانی بُبَرد
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۴۹ - ناکس که به کس شود نمازی نبود
ناکس که به کس شود نمازی نبود
و این سیرت خواجگی به بازی نبود
گر جمله خران دهر مرکب گردند
خر را حرکات اسب تازی نبود
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۵۰ - نارنج و ترنج بر سر خار که دید
نارنج و ترنج بر سر خار که دید
در لانهٔ بنجشک سر مار که دید
آهو به کنار یوز در خواب که دید
از صد زنگی یکی وفادار که دید
اوحدالدین کرمانی : الباب التاسع: فی السفر و الوداع
شماره ۵۱ - او را طلبی و تو منی اینت غلط
او را طلبی و تو منی اینت غلط
می پنداری که چون منی اینت غلط
خواهی که صلاح نیکنامی ورزی
وآنگه دم عاشقی زنی اینت غلط
اوحدالدین کرمانی : الباب العاشر: البهاریات
شماره ۱ - هنگام بهار آمد و من بی رخ یار
هنگام بهار آمد و من بی رخ یار
رخساره به خون دیدگان کرده نگار
چون چشم و رخ و لبش به پیشم نبود
مَه نرگس و مه لاله و مه گل مه بهار
اوحدالدین کرمانی : الباب العاشر: البهاریات
شماره ۲ - گل آمد و توبهٔ خلایق بشکست
گل آمد و توبهٔ خلایق بشکست
گفتم مشکن که نیست لایق به شکست
در کورهٔ آتشین همی سوزد گل
کاو توبهٔ صد هزار عاشق بشکست
اوحدالدین کرمانی : الباب العاشر: البهاریات
شماره ۳ - شد زنده زمین مرده از لطف بهار
شد زنده زمین مرده از لطف بهار
وقت طرب است ساقیا باده بیار
فصل گل و وصل یار و عاشق هشیار
حیفی باشد عظیم یا رب زنهار
اوحدالدین کرمانی : الباب العاشر: البهاریات
شماره ۴ - ای دلشدگان رخت به بستان آرید
ای دلشدگان رخت به بستان آرید
چون ژاله سرشک خویش بر گل بارید
روزی دو سه گل پیش شما مهمان است
مهمان دو روزه را گرامی دارید
اوحدالدین کرمانی : الباب العاشر: البهاریات
شماره ۵ - گل را چه محل کاو رخ زیبا دارد
گل را چه محل کاو رخ زیبا دارد
بلبل که بود کاو سر سودا دارد
این فصل از آن می دهد این تأثیرات
کاو نیز نشان مجلس ما دارد