تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فرخی سیستانی : قطعات (گزیدهٔ ناقص)
قطعه ۶ - ندهم دل به دست تو ندهم
ابوسعید ابوالخیر : ابیات پراکنده
تکه ۲۲ - رنج مردم ز پیشی و بیشیست
ابوسعید ابوالخیر : ابیات پراکنده
تکه ۳۳ - او درین فکر تا به ما چه کند
ابوسعید ابوالخیر : ابیات پراکنده
تکه ۳۴ - ما دل آسوده تا خدا چه کند
ابوسعید ابوالخیر : ابیات پراکنده
تکه ۴۳ - حق تعالی که مالک الملکست
ابوسعید ابوالخیر : ابیات پراکنده
تکه ۵۵ - بر فلک بر دو مرد پیشه ورند
سعدی : مفردات
بیت ۳۵
سعدی : مفردات
بیت ۵۲
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱ - فیض نور خداست در دل ما
فیض نور خداست در دل ما
از دل ماست نور منزل ما
نقل ما نقل حرف شیرینش
یاد آن روی شمع محفل ما
در دل از دوست عقدهٔ مشکل
در کف اوست حلّ مشکل ما
تخم محنت بسینهٔ ما کشت
آنکه مهرش سرشته در گل ما
سالها در جوار او بودیم
سایهٔ دوست بود منزل ما
در محیط فراق افتادیم
نیست پیدا کجاست ساحل ما
مهر بود و وفا که میکشتیم
از چه جور و جفاست حاصل ما
دست و پا بس زدیم بیهوده
داغ دل گشت سعی باطل ما
دل بتیغ فراق شد بسمل
چند خواهد طپید بسمل ما
چونکه خواهد فکند در پایش
سر ما دستمزد قاتل ما
طپش دل زشوق دیدار است
به از این چیست فیض حاصل ما
در سفر تا بکی تپد دل ما
نیست پیداکجاست منزل ما
بوی جان میوزد در این وادی
ساربانا بدار محمل ما
هر کجا میرویم او با ماست
اوست در جان ما و در دل ما
جان چو هاروت و دل چو ماروتست
زاسمان اوفتاده در گل ما
زهرهٔ ماست زهرهٔ دنیا
شهواتست چاه بابل ها
از الم های این چه بابل
نیست واقف درون غافل ما
کچک درد تا بسر نخورد
نرود فیل نفس کاهل ما
فیض از نفس خویشتن ما را
نیست ره سوی شیخ کامل ما
از دل ماست نور منزل ما
نقل ما نقل حرف شیرینش
یاد آن روی شمع محفل ما
در دل از دوست عقدهٔ مشکل
در کف اوست حلّ مشکل ما
تخم محنت بسینهٔ ما کشت
آنکه مهرش سرشته در گل ما
سالها در جوار او بودیم
سایهٔ دوست بود منزل ما
در محیط فراق افتادیم
نیست پیدا کجاست ساحل ما
مهر بود و وفا که میکشتیم
از چه جور و جفاست حاصل ما
دست و پا بس زدیم بیهوده
داغ دل گشت سعی باطل ما
دل بتیغ فراق شد بسمل
چند خواهد طپید بسمل ما
چونکه خواهد فکند در پایش
سر ما دستمزد قاتل ما
طپش دل زشوق دیدار است
به از این چیست فیض حاصل ما
در سفر تا بکی تپد دل ما
نیست پیداکجاست منزل ما
بوی جان میوزد در این وادی
ساربانا بدار محمل ما
هر کجا میرویم او با ماست
اوست در جان ما و در دل ما
جان چو هاروت و دل چو ماروتست
زاسمان اوفتاده در گل ما
زهرهٔ ماست زهرهٔ دنیا
شهواتست چاه بابل ها
از الم های این چه بابل
نیست واقف درون غافل ما
کچک درد تا بسر نخورد
نرود فیل نفس کاهل ما
فیض از نفس خویشتن ما را
نیست ره سوی شیخ کامل ما
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۳۰ - هر که آگه شد از فسانهٔ ما
هر که آگه شد از فسانهٔ ما
عاقبت پی برد بخانهٔ ما
آنکه جوید نشان نشان نبرد
بی نشانی بود نشانهٔ ما
بگذراند زعرش هر که نهد
سرطاعت بر آستانهٔ ما
توسن چرخ را بدین شوکت
رام کرده است تازیانهٔ ما
نرسد دست کوته همت
که بلندست آشیانهٔ ما
قدر ما را کسی نمیداند
غیرآن صاحب زمانهٔ ما
همه عالم اگر شود دشمن
ما و آن دوست یگانهٔ ما
هر که با ما بسر برد نفسی
داند او عیش جاودانهٔ ما
هر که را وصل ما بچنگ آید
هوش بربایدش چغانهٔ ما
غیر درگاه ما پناهی نیست
سرخلقی و آستانه ما
کار و استاد و کار گه مائیم
غیرمانیست کار خانهٔ ما
همه ما و بهانهٔ اغیار
کو کسی بشکند بهانهٔ ما
دام پیدا و دانه ناپیدا
غیب بینست مرغ دانهٔ ما
از سر اهل رباید هوش
دم مزن فیض از فسانهٔ ما
عاقبت پی برد بخانهٔ ما
آنکه جوید نشان نشان نبرد
بی نشانی بود نشانهٔ ما
بگذراند زعرش هر که نهد
سرطاعت بر آستانهٔ ما
توسن چرخ را بدین شوکت
رام کرده است تازیانهٔ ما
نرسد دست کوته همت
که بلندست آشیانهٔ ما
قدر ما را کسی نمیداند
غیرآن صاحب زمانهٔ ما
همه عالم اگر شود دشمن
ما و آن دوست یگانهٔ ما
هر که با ما بسر برد نفسی
داند او عیش جاودانهٔ ما
هر که را وصل ما بچنگ آید
هوش بربایدش چغانهٔ ما
غیر درگاه ما پناهی نیست
سرخلقی و آستانه ما
کار و استاد و کار گه مائیم
غیرمانیست کار خانهٔ ما
همه ما و بهانهٔ اغیار
کو کسی بشکند بهانهٔ ما
دام پیدا و دانه ناپیدا
غیب بینست مرغ دانهٔ ما
از سر اهل رباید هوش
دم مزن فیض از فسانهٔ ما
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۴۹ - تو و آرام و پخته کاریها
تو و آرام و پخته کاریها
من و خامی و بی قراریها
پرسشم گر بخاطرت گذرد
دل بیمار و جان سپاریها
غیر را روزهای عیش و طرب
من و شبهای تار و زاریها
بی نکوئی چه بر سرش آمد
کو مراعات حق گذاریها
پای تا سر بمهر تو بستم
یاد ایام رستگاریها
شکوه بگذرام و بنالم زار
تا کند دوست غمگساریها
از در عجز و مسکنت آرم
بندگیها و اشگباریها
شاید از رحم در دلش آرد
آه آتش فشان و زاریها
شکوه از بخت و مهر او دردل
چه شد آرزم و شرمساریها
دعوی دوستی و عرض گله
روی سخت و امید واریها
گفتی ای دلفکار از کهٔ
زار تو زار تو بزاریها
فیض را نیست غیرتو یاری
یاریش کن بحق یاریها
من و خامی و بی قراریها
پرسشم گر بخاطرت گذرد
دل بیمار و جان سپاریها
غیر را روزهای عیش و طرب
من و شبهای تار و زاریها
بی نکوئی چه بر سرش آمد
کو مراعات حق گذاریها
پای تا سر بمهر تو بستم
یاد ایام رستگاریها
شکوه بگذرام و بنالم زار
تا کند دوست غمگساریها
از در عجز و مسکنت آرم
بندگیها و اشگباریها
شاید از رحم در دلش آرد
آه آتش فشان و زاریها
شکوه از بخت و مهر او دردل
چه شد آرزم و شرمساریها
دعوی دوستی و عرض گله
روی سخت و امید واریها
گفتی ای دلفکار از کهٔ
زار تو زار تو بزاریها
فیض را نیست غیرتو یاری
یاریش کن بحق یاریها