عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۳۲ - با عشق تو در جهان غم نان که خورد؟
با عشق تو در جهان غم نان که خورد؟
با درد تو اندیشه درمان که خورد؟
شاید پسرا که نانوایی نکنی
چانها که برآمد از غمت نان که خورد؟
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۳۴ - از عشق تو در تنم روان می سوزد
از عشق تو در تنم روان می سوزد
شرحش چه دهم که بر چه سان می سوزد؟
از ناله چو چنگم رگ تن پی گسلد
وز گریه چو شمعم دل و جان می سوزد
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۳۷ - در عشق اگر دمی قرارت باشد
در عشق اگر دمی قرارت باشد
با صحبت نیکوان چه کارت باشد؟!
سر تیز چو خار باش،تا یار چو گل
گه در بر و گاه در کنارت باشد
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۳۹ - ای شب،نه ز زلف اوست بر پای تو بند
ای شب،نه ز زلف اوست بر پای تو بند
پس دیر و دراز درکشیدی تا چند؟
وی صبح، تو نیستی چو من عاشق و زار
من می گریم بس است باری تو بخند!
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۴۴ - دل گرچه هلاک جان و تن می خواهد
دل گرچه هلاک جان و تن می خواهد
رسوایی کار خویشتن می خواهد
من فار غم از ملامت دشمن و دوست
خود حسن تو عذر دل من می خواهد
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۴۵ - ترکم نقط غالیه پرورد نهد
ترکم نقط غالیه پرورد نهد
تا داغ بلا بر دو رخ زرد نهد
گفتم که خطت خطاست گفتا به خطا
رسمی ست که ترک داغ بر درد نهد
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۴۸ - چو شمع تنم ز دل به جان می آید
چو شمع تنم ز دل به جان می آید
جانم به لب از تاب زبان می آید
زین آتش دل خوشم چنان می آید
کز آتش آب در دهان می آید
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۵۰ - در مستی اگر زمن گناهی آید
در مستی اگر زمن گناهی آید
شاید که دلت سوی جفا نگراید
چشمت به خمار عالمی بر هم زد
گر من گنهی کنم به مستی شاید
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۵۲ - ای باد بیا و بوی گلزار بیار
ای باد بیا و بوی گلزار بیار
دی بلبل مست ناله زار بیار
ای سبزه گرت ملک چمن می باید
پروانه مطلق ز خط یار بیار
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۵۵ - هر لحظه دلم به جست و جویی دیگر
هر لحظه دلم به جست و جویی دیگر
باشد بر عشق ماهرویی دیگر
با یار چه خوش فتد برای دل او
بر سنگ غمش زند سبویی دیگر
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۵۹ - اندر هوس تو صرف شد عمر دراز
اندر هوس تو صرف شد عمر دراز
در عشق تو کس نباشدم محرم راز
خود را ز تو در دلم بجایی است که من
گر می طلبش کنم نمی یابم باز
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۶۵ - معشوقه چو سر بکردبا باد چو گل
معشوقه چو سر بکردبا باد چو گل
تن با همه کس به وصل درداد چو گل
چون غنچه کشیده داشت دامن یک چند
و امروز به دست هر کس افتاد چو گل
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۶۶ - دوش از غم تو دیده به هم برنزدم
دوش از غم تو دیده به هم برنزدم
ور زانک زدم بدانک بی نم نزدم
زان بیم که دم تیز کند آتش دل
تا روز همی سوختم و دم نزدم
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۶۹ - هر گز نفسی حکایت از تو نکنم
هر گز نفسی حکایت از تو نکنم
کازادی بی نهایت او تو نکنم
از دل نکنم شکایتی کز تو کنم
از دل کنم آن شکایت از تو نکنم
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۷۱ - گرچه همه جهد بندگی بنمایم
گرچه همه جهد بندگی بنمایم
از عشق تو پیش کس زبان نگشایم
هم بر سر آب آید این قصه چو من
با آب دو چشم خویش می برنایم
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۸۷ - ای زلف توام در تب و تاب افکنده
ای زلف توام در تب و تاب افکنده
بر بخت بدم چشم تو خواب افکنده
در دوستی تو کوری دشمن را
چون خال توام سپر بر آب افکنده
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۹۱ - ای غنچه گل سرشکفتن داری
ای غنچه گل سرشکفتن داری
وی نرگس مست میل خفتن داری
وی سوسن تر دراز کردی تو زبان
اندیشه راز عشق گفتن داری
ظهیرالدین فاریابی : رباعیات
شماره ۹۷ - رویش نگر ار صورت جان می خواهی
رویش نگر ار صورت جان می خواهی
وصلش طلب ار ملک جهان می خواهی
خط وی و اشک من ببین دور مشو
گر سبزه و گر آب روان می خواهی
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۲ - پیرکنعان
گرندادی آرزوی وصل جانان ،جان مرا
زندگی نگذاشتی بی او غم هجران مرا
سرومن آغشته دراشک جگرخون من است
فارغم گرباغبان نگذاشت در بستان مرا
نیست فرقی درمیان شخص من با سایه ام
بس که در آتش فکنده این دل سوزان مرا
حال من چون پیر کنعان شد کنون چون بینمت
بس که آمد سیل اشک از دیده گریان مرا
جامه جان چاک شد در وادی عشق وهنوز
هرطرف صد خارغم بگرفته دامان مرا
همچو من یارب که گردد بی نصیب از وصل یار
ای که دور انداختی از صحبت جانان مرا
این که با مردم مدارا می کنم از بهر توست
ورنه کی پروا بود ازقول بدگویان مرا
خانه من گلخن وفرش من از خاکستر است
تاکه چون محیی بخوانی بی سروسامان مرا
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۳ - بلبل شوریده
ای بلبل شوریده دیوانه توئی یا ما
جویای رخ خوب جانانه توئی یا ما
تو عاشق گلزاری من عاشق دیدارم
در درد فراق او مردانه توئی یا ما
تو در قفسی و ما در خلوت خود تنها
ای گوشه نشین مست دیوانه توئی یا ما
در فصل بهار ودی از عشق جمال وی
با نعره و فریادی مستانه توئی یا ما
عشق تو به ما بلبل اندر رگ و پی رفته
آن باده خونین را پیمانه توئی یا ما
توجزگل وماجزدوست چیزی چو نمی بینیم
ازغیر حبیب خویش بیگانه توئی یا ما
تو زخم خوری از خار مارا بکشد بردار
آیا به زبان خلق افسانه توئی یا ما
تو عاشق وما عاشق دم درکش و حاضر باش
ورنه به خدا امروز در خانه توئی یا ما
گویند که گنجی هست اندر دل هر سرمست
از بهر چنین گنجی ویرانه توئی یا ما
محیی به گلستان شد با بلبل نالان شد
کای بلبل نالنده جانانه توئی یا ما