تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر هزج
پاره ۳
چراغان در شب چک آن چنان شد
که گیتی رشک هفتم آسمان شد
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر هزج
پاره ۴
چو یاوندان به مجلس می گرفتند
ز مجلس مست چون گشتند رفتند
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر هزج
پاره ۵
نیارم بر کسی این راز بگشود
مرا از خال هندوی تو بفنود
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر هزج
پاره ۶
اگرچه در وفا بی شبهی و دیس
نمی‌دانی تو قدر من ازندیس
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر هزج
پاره ۷
بود زودا، که آیی نیک خاموش
چو مرغابی زنی در آب پاغوش
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر هزج
پاره ۸
الهی، از خودم بستان و گم کن
به نور پاک بر من اشتلم کن
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر هزج
پاره ۹
سر سرو قدش شد باژگونه
دو تا شد پشت او همچون درونه
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر هزج
پاره ۱۰
تو ازفرغول باید دور باشی
شوی دنبال کار و جان خراشی
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر هزج
پاره ۱۱
به راه اندر همی شد شاهراهی
رسید او تا به نزد پادشاهی
رودکی : ابیات به جا مانده از مثنوی بحر هزج
پاره ۱۲
بهشت آیین سرایی را بپرداخت
زهر گونه درو تمثال‌ها ساخت
ز عود و چندن او را آستانه
درش سیمین و زرین پالکانه
سنایی غزنوی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۴ - دریغاگویی از نااهلی روزگار
جهان پر درد می‌بینم دوا کو
دل خوبان عالم را وفا کو
ور از دوزخ همی ترسی شب و روز
دلت پر درد و رخ چون کهربا کو
بهشت عدن را بتوان خریدن
ولیکن خواجه را در کف بها کو
خرد گر پیشوای عقل باشد
پس این واماندگان را پیشوا کو
ز بهر نام و جان تا بام یابی
چو برگ توت گشتی توتیا کو
مگر عقل تو خود با تو نگفتست
قبا گیرم بیلفنجی بقا کو
درین ره گر همی جویی یکی را
سحر گاهان ترا پشت دوتا کو
به دعوی هر کسی گوید ترا ام
ولیکن گاه معنی شان گوا کو
سراسر جمله عالم پر یتیمست
یتیمی در عرب چون مصطفا کو
سراسر جمله عالم پر ز شیرست
ولی شیری چو حیدر باسخا کو
سراسر جمله عالم پر زنانند
زنی چون فاطمه خیر النسا کو
سراسر جمله عالم پر شهیدست
شهیدی چون حسین کربلا کو
سراسر جمله عالم پر امامست
امامی چون علی موسی الرضا کو
سراسر جمله عالم پر ز مردست
ولی مردی چو موسی با عصا کو
سراسر جمله عالم حدیثست
حدیثی چون حدیث مصطفا کو
سراسر جمله عالم پر ز عشقست
ولی عشق حقیقی با خدا کو
سراسر جمله عالم پر ز پیرست
ولی پیری چو خضر با صفا کو
سراسر جمله عالم پر ز حسنست
ولی حسنی چو یوسف دلربا کو
سراسر جمله عالم پر ز دردست
ولی دردی چو ایوب و دوا کو
سراسر جمله عالم پر ز تختست
ولی تخت سلیمان و هوا کو
سراسر جمله عالم پر ز مرغست
ولی مرغی چو بلبل با نوا کو
سراسر جمله عالم پر ز پیکست
ولی پیکی چو عمر بادپا کو
سراسر جمله عالم پر ز مرکب
ولی مرکب چو دلدل خوش روا کو
سراسر کان گیتی پر ز مس شد
ز مس هم زر نیامد کیمیا کو
سنایی نام بتوان کرد خود را
ولیکن چون سناییشان سنا کو
سنایی غزنوی : قصاید
قصیده ۱۶۸ - دلی از خلق عالم بی‌غمی کو
دلی از خلق عالم بی‌غمی کو
برون از عالم دل عالمی کو
درین عالم دم و غم جفت باید
مرا غم هست باری همدمی کو
نگویی تا که درد عاشقی را
بجز مرگ از دواها مرهمی کو
به عشق اندر ز بیم هجر بنمای
که از خلق عالم خرمی کو
اگر مردان عالم کمزنانند
ترا زان کمزدن آخر کمی کو
حکایت چند از ابلیس و آدم
همه ابلیس گشتند آدمی کو
جهان دیو طبیعت جمله بگرفت
دریغا از حقیقت رستمی کو
اگر دعوی کنی در ملک بنمای
که در انگشت ملکت خاتمی کو
سلیمان‌وار اگر خواهی همی ملک
ز بادت خنگ و ز ابرت ادهمی کو
چو در دین بر خلاف امر و نهیی
ز کامت نالهٔ زیر و بمی کو
همه سور هوای نفس سازند
ز آه و درد دینشان ماتمی کو
به شرع اندر ز بهر طوف کعبه
ز چینی و ز زنگی محرمی کو
بجز در عالم تسلیم و تحقیق
دلی پر غم و پشت پر خمی کو
ز بهر عدت گور و قیامت
ترا در چشم دل نار و نمی کو
چو در نی بست تن ایمن نشستی
ز دل در جان جانت طارمی کو
همه گویندهٔ فسق و فجوریم
ز هزل و ژاژ گفتن با کمی کو
براهیمان بسی بودند لیکن
بگو تا چون خلیل و ادهمی کو
به عالم در فراوان سنگ و چاهست
ولی چون عیسی‌بن مریمی کو
سنایی‌وار در عالم تو بنگر
ز بهرش ارحمی و ترحمی کو
اگر فارغ شدی در دین ز دنیا
بست رخ بی ریا دل بی غمی کو
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۲۳ - به مادرم گفتم ای بد مهر مادر
به مادرم گفتم ای بد مهر مادر
نبیره دوست من دشمن نه نیکوست
جوابم داد گفتا دشمن تست
نباشد دشمن دشمن به جز دوست
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۵۰ - سرشگی کز غم معشوق بارم
سرشگی کز غم معشوق بارم
همه رنگ لب معشوق دارد
شنیدستی به عالم هیچ عاشق
که از دیده لب معشوق بارد
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۵۶ - به گرمای تموز از سرد سوزش
به گرمای تموز از سرد سوزش
صد و پنجه مسافر خشک بفشرد
رهی رفت و غلام برده برده
زهی قسمت رهی و ژاله شاکرد
زه ای پستت بمانده ماه بهمن
زهی زنگی زن کیسه کج افسرد
ای شده خاک در تواضع و حلم
زیر پای که و مه و زن و مرد
آز ما گرسنه‌ست سیرش کن
کار را خاک سیر داند کرد
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۸۱ - اگر معمار جاه او نباشد
اگر معمار جاه او نباشد
بنای مملکت ویران نماید
جهان را از امانی دل بگیرد
به قدر همت ار احسان نماید
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۰۵ - اگر چون زر نخواهی روی عاشق
اگر چون زر نخواهی روی عاشق
منه بر گردن چون سیم سنگور
جهان از زشت قوادان تهی شد
که حمال فقع باید همی حور
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۱۰ - چو خواهم کرد زرق و هزل و ریواس
چو خواهم کرد زرق و هزل و ریواس
نخواهم نیز عاقل بود و فرناس
مرا چون نیست بر کس هیچ تفضیل
چه خواهم کرد زهد و فضل عباس
بیاور طاس می بر دست من نه
به جای چنگ بر زن طاس بر طاس
قرین و جنس من خمار و مطرب
بسنده‌ست از همه اقران و اجناس
مرا باید خراباتی شناسد
خطیب و قاضیم گو هیچ مشناس
می است الماس و گوهر شادمانی
نگردد سفته گوهر جز به الماس
می و معشوق را بگزین به عالم
جز این دیگر همه رزق است و ریواس
چه خواهم برد از دنیا به آخر
دلی پر حسرت و یک جامه کرباس
چه گویید اندرین معنی که گفتم
اجیبوا ما سالتم ایها الناس
رفیقا جام می بر یاد من خور
که زیر آسیای غم شدم آس
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۱۴ - ز تو ای چرخ نیلی رنگ دارم
ز تو ای چرخ نیلی رنگ دارم
هزاران سان عنا و درد جامع
نه تنها از تو بل کز هر چه جز تست
به من بر هست همچون سیف قاطع
مرا زان مرد نشناسی تو زنهار
که گردم از تو اندر راه راجع
طمع چون بگسلم از خلق از تو
مرا خوا یار باش و خوا منازع
چو بی‌طمعی و آزادی گزیدم
دلم بیزار گشت از حرص و قانع
بر آزادمردان و کریمان
گرانتر نیست کس از مرد طامع
ازین یاران چون ماران باطن
خلاف یکدگر همچون طبایع
بسان نسر طایر راست باشد
به پیش و پس بسان نسر واقع
عدو بسیار کس کو هر کسی را
نماند حقتعالی هیچ ضایع
چو عیسی را عدو بسیار شد زود
ببرد ایزد ورا در چرخ رابع
خسیسان را چرا اکرام کردیم
بخیلان را چرا کردیم صانع
همیشه خاک بر فرق کسی باد
که نشناسد بدی را از بدایع
حذر کن ای سنایی تو از اینها
ترا باری ندانم چیست مانع
ببر زین ناکسان و دیگران گیر
«کثیرالناس ارض الله واسع»
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۱۵ - ثنا گفتیم ما مر خواجه‌ای را
ثنا گفتیم ما مر خواجه‌ای را
که نشناسد مقفا را ز مردف
عطارد در اسد بادش همیشه
یکی مقلوب و آن دیگر مصحف