تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۱۱۹ - زان می خوردم که روح پیمانهٔ اوست
زان می خوردم که روح پیمانهٔ اوست
زان مست شدم که عقل دیوانهٔ اوست
دودی به من آمد آتشی با من زد
زان شمع که آفتاب پروانهٔ اوست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۱۲۰ - آن مه که وفا و حسن سرمایهٔ اوست
آن مه که وفا و حسن سرمایهٔ اوست
اوج فلک حسن کمین پایهٔ اوست
خورشید رخش نگر و گر نتوانی
آن زلف سیه نگر که همسایهٔ اوست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۱۲۱ - بر ما در وصل بسته میدارد دوست
بر ما در وصل بسته میدارد دوست
دل را به فراق خسته میدارد دوست
من‌بعد من و شکستگی بر در دوست
چون دوست دل شکسته میدارد دوست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۱۲۲ - ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست
ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست
درد تو به جان خسته داریم ای دوست
گفتی که به دلشکستگان نزدیکم
ما نیز دل شکسته داریم ای دوست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۱۲۳ - ای دوست ای دوست ای دوست ای دوست
ای دوست ای دوست ای دوست ای دوست
جور تو از آنکشم که روی تو نکوست
مردم گویند بهشت خواهی یا دوست
ای بیخبران بهشت با دوست نکوست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۱۲۴ - ای خواجه ترا غم جمال ماهست
ای خواجه ترا غم جمال ماهست
اندیشهٔ باغ و راغ و خرمن گاهست
ما سوختگان عالم تجریدیم
ما را غم لا اله الا اللهست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۱۲۵ - عارف که ز سر معرفت آگاهست
عارف که ز سر معرفت آگاهست
بیخود ز خودست و با خدا همراهست
نفی خود و اثبات وجود حق کن
این معنی لا اله الا اللهست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۱۲۶ - در کار کس ار قرار می باید هست
در کار کس ار قرار می باید هست
وین یار که در کنار می باید هست
هجری که به هیچ کار می‌ناید نیست
وصلی که چو جان به کار می باید هست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۱۲۷ - تا در نرسد وعدهٔ هر کار که هست
تا در نرسد وعدهٔ هر کار که هست
سودی ندهد یاری هر یار که هست
تا زحمت سرمای زمستان نکشد
پر گل نشود دامن هر خار که هست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۱۲۸ - در درد شکی نیست که درمانی هست
در درد شکی نیست که درمانی هست
با عشق یقینست که جانانی هست
احوال جهان چو دم به دم میگردد
شک نیست در این که حالگردانی هست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۱۲۹ - با دل گفتم که ای دل احوال تو چیست
با دل گفتم که ای دل احوال تو چیست
دل دیده پر آب کرد و بسیار گریست
گفتا که چگونه باشد احوال کسی
کو را به مراد دیگری باید زیست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۱۳۰ - پرسید ز من کسیکه معشوق تو کیست
پرسید ز من کسیکه معشوق تو کیست
گفتم که فلان کسست مقصود تو چیست
بنشست و به های‌های بر من بگریست
کز دست چنان کسی تو چون خواهی زیست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۱۳۱ - جسمم همه اشک گشت و چشمم بگریست
جسمم همه اشک گشت و چشمم بگریست
در عشق تو بی جسم همی باید زیست
از من اثری نماند این عشق ز چیست
چون من همه معشوق شدم عاشق کیست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۱۳۲ - دیروز که چشم تو به من در نگریست
دیروز که چشم تو به من در نگریست
خلقی به هزار دیده بر من بگریست
هر روز هزار بار در عشق توام
می باید مرد و باز می باید زیست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۱۳۳ - عاشق نتواند که دمی بی غم زیست
عاشق نتواند که دمی بی غم زیست
بی یار و دیار اگر بود خود غم نیست
خوش آنکه بیک کرشمه جان کرد نثار
هجران و وصال را ندانست که چیست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۱۳۴ - گر مرده بوم بر آمده سالی بیست
گر مرده بوم بر آمده سالی بیست
چه پنداری که گورم از عشق تهیست
گر دست بخاک بر نهی کین جا کیست
آواز آید که حال معشوقم چیست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۱۳۵ - می‌گفتم یار و می‌ندانستم کیست
می‌گفتم یار و می‌ندانستم کیست
می‌گفتم عشق و می‌ندانستم چیست
گر یار اینست چون توان بی او بود
ور عشق اینست چون توان بی او زیست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۱۳۶ - ای دل همه خون شوی شکیبایی چیست
ای دل همه خون شوی شکیبایی چیست
وی جان بدرآ اینهمه رعنایی چیست
ای دیده چه مردمیست شرمت بادا
نادیده به حال دوست بینایی چیست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۱۳۷ - اندر همه دشت خاوران گر خاریست
اندر همه دشت خاوران گر خاریست
آغشته به خون عاشق افگاریست
هر جا که پریرخی و گل‌رخساریست
ما را همه در خورست مشکل کاریست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۱۳۸ - در بحر یقین که در تحقیق بسیست
در بحر یقین که در تحقیق بسیست
گرداب درو چو دام و کشتی نفسیست
هر گوش صدف حلقهٔ چشمیست پر آب
هر موج اشاره‌ای ز ابروی کسیست