تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مجیرالدین بیلقانی : رباعیات
شماره ۲۴ - هر کو ز ملوک عصر بیگانه نشست
هر کو ز ملوک عصر بیگانه نشست
در آتش اندوه چو پروانه نشست
زودا که چو سایه خاک درها بوسد
آن کس که چو سایه در بن خانه نشست
مجیرالدین بیلقانی : رباعیات
شماره ۲۵ - شبها که من از وصل تو بودم سرمست
شبها که من از وصل تو بودم سرمست
مسکین دلم از روز غم ایمن نشست
امروز ز هجران تو معلومم شد
کز بعد چنان شبی چنین روزی هست
مجیرالدین بیلقانی : رباعیات
شماره ۲۶ - زان طیره نیم کان بت آزار پرست
زان طیره نیم کان بت آزار پرست
دل بست مرا به عشوه و پشت شکست
در تابم ازان کاین دل سگ روی مرا
از گوشه برون کشید و با گوشه نشست
مجیرالدین بیلقانی : رباعیات
شماره ۲۷ - درد توام ای عهد شکن در جانست
درد توام ای عهد شکن در جانست
غم در دل باشد آن من در جانست
دل بردی و دیده خون شد و تن بگداخت
با این همه راضیم سخن در جانست
مجیرالدین بیلقانی : رباعیات
شماره ۲۸ - در کوی غم تو صبر بی فرمانست
در کوی غم تو صبر بی فرمانست
در دیده ز اشگ هر شبی طوفانست
دل را ز تو دردهای بیدرمانست
با این همه راضیم سخن در جانست
مجیرالدین بیلقانی : رباعیات
شماره ۲۹ - شاهی که سعادت و ظفر رهبر اوست
شاهی که سعادت و ظفر رهبر اوست
در چشم فلک سرمه ز خاک در اوست
رنجور شد از پای و سزا نیست به رنج
آن پای که سرهای سران چاکر اوست
مجیرالدین بیلقانی : رباعیات
شماره ۳۰ - عهدیست که جام می ندیدم بر دست
عهدیست که جام می ندیدم بر دست
نه عشرت پنج روزه وامن پیوست
دل از غم عیش و کامرانی برخاست
از بس که ماتم عزیزان بنشست
مجیرالدین بیلقانی : رباعیات
شماره ۳۱ - زان روز که چشم من به رویت نگریست
زان روز که چشم من به رویت نگریست
نگذشت شبی که در غمت خون نگریست
بشتاب که دل بی تو نمی داند ساخت
دریاب که جان بی تو نمی داند زیست
مجیرالدین بیلقانی : رباعیات
شماره ۳۲ - ای دیده نگویی که ترا با دل چیست
ای دیده نگویی که ترا با دل چیست
وی دل ز تو چند خواهد این دیده گریست
ای دیده تو عاقبت نمی اندیشی
وی دل تو به عاقبت نمی دانی زیست
مجیرالدین بیلقانی : رباعیات
شماره ۳۳ - ای موی سپید هیچ آزرمت نیست؟
ای موی سپید هیچ آزرمت نیست؟
بر من بجز از تاختن گرمت نیست؟
بر فرق سرم بیشتر از سی و دو سال
بنشستی و از هیچ کسی شرمت نیست؟
مجیرالدین بیلقانی : رباعیات
شماره ۳۴ - چون در دل من تویی دروغم خوش نیست
چون در دل من تویی دروغم خوش نیست
کارم ز تو چون زلف تو درهم خوش نیست
گفتی خوش نیست جان بدادن به غم
ای جان خوش این قصد به جانم خوش نیست
مجیرالدین بیلقانی : رباعیات
شماره ۳۵ - چون دلم که زلف یارم خم داشت
چون دلم که زلف یارم خم داشت
در حلقه او رفت و قدم محکم داشت
بیچاره ندانست چوبه در نگریست
هر حلقه از آن زلف دری در غم داشت
مجیرالدین بیلقانی : رباعیات
شماره ۳۶ - هر زخم جفایی که فلک پنهان داشت
هر زخم جفایی که فلک پنهان داشت
زد بر دل ما از قضا فرمان داشت
ای دور فلک دست فرو هل که به صبر
با زخم تو پای بیش ازین نتوان داشت
مجیرالدین بیلقانی : رباعیات
شماره ۳۷ - با من غمت ای فقاعی حور سرشت
با من غمت ای فقاعی حور سرشت
هنگام وفا تخم تبهکاری کشت
آن دل که فقاع از تو گشودی همه سال
اکنون سخن وصل تو بر یخ بنوشت
مجیرالدین بیلقانی : رباعیات
شماره ۳۸ - دل در غم تو نقش امان جست و نیافت
دل در غم تو نقش امان جست و نیافت
وز محنت تو خلاص جان جست و نیافت
صد لقمه زهر یافت ناجسته به کام
یک ساعته کام در جهان جست و نیافت
مجیرالدین بیلقانی : رباعیات
شماره ۳۹ - بس دل که ز عشق تو سر خویش گرفت
بس دل که ز عشق تو سر خویش گرفت
بس جان که به بازار تو از دست برفت
عالم همه سوختی وزین کم نکنی
تا بر رخت آتشست و در پیش تو نفت
مجیرالدین بیلقانی : رباعیات
شماره ۴۰ - آنرا که بد امید وصال از چشمت
آنرا که بد امید وصال از چشمت
دور از لبت افتاد به حال از چشمت
وان دل که ز عشق حله در گوش تو شد
خورده ست هزار گوشمال از چشمت
مجیرالدین بیلقانی : رباعیات
شماره ۴۱ - دل بر سر کوی تست سرمست غمت
دل بر سر کوی تست سرمست غمت
تن همچو دل اوفتاده در شست غمت
درمانده آنم که چه بر خواهد داشت
جانی که به پای بردم از دست غمت
مجیرالدین بیلقانی : رباعیات
شماره ۴۲ - ای کم زده خورشید فلک از رایت
ای کم زده خورشید فلک از رایت
عاجز شده کان ز طبع گوهرزایت
آن زهره نداشت رنج کاید بر تو
آمد به بهانه بوسه زد بر پایت
مجیرالدین بیلقانی : رباعیات
شماره ۴۳ - گندانی را کز آفتابه ش نم زاد
گندانی را کز آفتابه ش نم زاد
چون آتش خاطر آب خود داد به باد
از نام نکو گو پس ازین دست بشو
کان تهمت آفتابه بر طشت افتاد