تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۶۰۹ - تا فلک درگردش است آفت به‌هرسوهاله است
تا فلک درگردش است آفت به‌هرسوهاله است
در مزاج آسیا چندین شرر جواله است
یأس‌کن خرمنگه درگشت امید زندگی
ریزش یک مشت دندان حاصل صدساله است
زین چمن با درد پیمایی قناعت‌کرده‌ایم
جام‌گل تسلیم یاران ساغر ما لاله است
با بزرگیهای شیخ آسان‌که می‌گردد طرف
پیش این جاسوس رعنا سامری‌گوساله است
فرصتی بایدکه عبرت‌گیری ا‌ز مکتوب ما
صفحهٔ آتش‌زده حرفش شرر دنباله است
در محبت پاس ناموس صبوری مشکل است
هرقدر دل واگذارد آبیار ناله است
تیره‌بختی در وطن ایجاد غربت می‌کند
گر ز چینی مو دمد چینش همان بنگاله است
جز شکست رنگ‌گلچینی ندارد باغ وصل
در میان ما و جانان بیخودی دلاله است
تاکجا در پی نمی‌غلتد جبین اعتبار
شرمی ازانجام اگر باشدگهر هم ژاله است
بیدل از حسرت‌پرستان خرام کیستم
کز نیشکر جان به لب می‌آیدم تبخاله است
قاآنی شیرازی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱- در مدح پیامبر اکرم محمد مصطفی‌(‌ص‌)
دوشم ندا رسید ز درگاه‌کبریا
کای بنده‌کبر بهتر ازین عجز با ریا
خوانی مرا خبیر و خلاف تو آشکار
دانی مرا بصیر و نفاق تو برملا
گر دانیم بصیر چرا می‌کنی‌گنه
ور خوانیم خبیر چرا می‌کنی خطا
ماگر عطاکنیم چه خدمت‌کنی به خلق
خلق ارکرم‌کنند چه منت بری ز ما
ماییم خالق تو چو حاصل شود تعب
خلقند خواجهٔ تو چو واصل شود عطا
اجرای من خوری وکنی خدمت امیر
روزی من بری وکشی منت‌کیا
گه چون عسس مدارت از خون بی‌کسان
گه چون مگس قرارت بر خوان اغنیا
گاهی چوکرم پیله‌کشی طیلسان به سر
گاهی ز روی حیله‌کنی پیرهن قبا
یعنی به جذبه‌ایم نه شوریده از جنون
یعنی به خلسه‌ایم نه پیچیده در ردا
تاکی شود به رهگذر جرم ره سپر
تاکی‌کنی به معذرت جبر اکتفا
گویی‌که جبر باشد و باکت نه ازگنه
دانی‌که جرم داری و شرمت نه از خدا
آخر صلاح را نبود فخر بر فجور
آخر نکاح را نبود فرق از زنا
مقتول را ز قاتل باطل بود قصاص
مظلوم را ز ظالم لازم بود جفا
کس‌گفت رنگها همه در خامهٔ قدر
کس‌گفت ننگها همه در نامهٔ قضا
درگردش است لعبت و لعاب درکمین
در جنبش است خامه و نقاش در قفا
میغست در تصاعد و قلاب آفتاب
کاهست در تحرک و جذاب‌کهربا
دیو از برای آنکه به خویشت شود دلیل
نفس از برای آنکه زکیشت‌کند جدا
آن از طریق شرع‌کند با تو دوستی
وین در لباس زهد شود با تو آشنا
آن نرم نرم شبههٔ باطل‌کند بیان
وین خند خند نکتهٔ ناحق‌کند ادا
آن طعنه‌گوکه یاوری دین ذوالمنن
وین خنده زن‌که پیروی شرع مصطفا
گر جز قبول ملت اجدادکو دلیل
ور جز وثوق عادت اسلاف‌کوگوا
این‌گویدت همی به تجاهل‌که حق‌کدام‌؟
وین راندت همی به تعرص‌که رب‌کجا؟
این دزدکاروان و تو مسکین‌کاروان
آن رند و اوستا و تو نادان روستا
آن آردت ز مسلک توحید منصرف
وین آردت به مهلک تزویر رهنما
تو در میانه هایم و حیران و تن‌زده
آکنده از سفاهت و آموده از عما
بر دیدهٔ خلوص تو حاجب شود هوس
بر آتش نفاق تو دامن زند هوا
سازد ترا به شرک خفی دیو ممتحن
آرد ترا به‌کفر جلی‌نفس مبتلا
نفس تراکسالت اصلی شود معین
طبع ترا جهالت فطری شود غطا
گویی‌گه صلوه‌که شرعست ناپسند
رانی‌گه زکوه‌که دین است ناروا
تا رفته رفته دغدغهٔ دل شود قوی
تا لمحه لمحه تقویت دل‌کند قوا
گویی به‌خودکه‌رب ز چه‌رفتست‌درحجاب
رانی‌به دل‌که حق ز چه ماندست در خفا
گر زانکه هست‌، حکمت پنهان شدن‌کدام
ور زانکه نیست پیرو فرمان شدن چرا
تا چند مکر و دغدغه‌ای دیو زشت‌خو
تا چندکفر و سفسطه‌ای مست ژاژخا
بر بود من دلیل بس این چرخ‌گردگرد
بر ذات من‌گواه بس این دیر دیرپا
کوبنده‌یی بباید تا دف‌کند خروش
گوینده‌یی بباید تاکه‌کند صدا
سریست زیر پرده‌که می‌پوید آسمان
آبیست زیر پره‌که می‌گردد آسیا
بی‌نوبهارگل نشود بوستان فروز
بی‌کردگارکه نشود آسمان گرا
شاه ار ترا به تخت منقش دهد جواز
میر ار ترا به‌کاخ مقرنس زند صلا
مدحت‌کنی نخست به نقاش آن سریر
تحسین‌کنی درست به معمار آن بنا
گویی به‌کلک صنعت نقاش‌آفرین
رانی به دست قدرت معمار مرحبا
آخر چگونه‌کوه بدان شوکت و شکوه
آخر چگونه چرخ بدین رفعت و علا
بی‌قادری به وادی هستی نهد قدم
بی‌صانعی به عرصهٔ امکان زند لوا
آخر چگونه عرش بدین پایه و شرف
آخر چگونه مهر بدین مایه و بها
بی‌آمری بسیط جهان را شود محیط
بی‌خالقی فضای‌زمین را دهد ضیا
اسباب فرش من چه‌کم ازکاخ پادشه
آیات عرش من چه‌کم از عرش پادشا
با این‌گنه امید تفضل بودگنه
با این خطا خیال ترحم بود خطا
الا به یمن طاعت برهان حق علی
الا به عون مدحت سلطان دین رضا
اصل‌کرم ولی نعم قاید امم
کهف وری امام هدی آیت تقا
سطح حیات‌، خط بقا، نقطهٔ وجود
قطب نجات‌،قوس صفا، مرکز وفا
نفس بسیط‌، عقل مجرد، روان صرف
مصباح فیض راح روان روح اتقیا
مصداق لوح‌، معنی نون، مظهر قلم
نور ازل چراغ ابد مشعل بقا
منهاج عدل تاج شریعت رواج دین
مفتاح صنع درج سخن‌گوهر سخا
فیض نخست‌ صادراول ظهورحق
مرآت وحی رایت دین آیت هدا
معنی باء بسمله‌، مسند نشین‌کن
مصداق نفس‌کامله عزلت‌گزین لا
گر حکم او به جنبش غبرا دهد مثال
ور رای او به رامش‌گردون دهد رضا
راند قضا پیاپی کاجراست ای قدر
گوید قدر دمادم‌کامضاست ای قضا
پاینده دولتیست‌بدو جستن انتساب
فرخنده نعمتیست بدوکردن اقتدا
بیمی‌که با حمایت او بهترین ملک
سلطان به یک تعرض اوکمترین‌گدا
عکسی ز لوح حکمت او هرچه در زمین
نقشی زکلک قدرت او هرچه در سما
گر پرسد از خدای‌که یارب‌کراست حق
الحق فیک منک الیک آیدش ندا
ارواح‌‌انبیا همه بر خاک او مقیم
اشباح اولیا همه در راه‌او فدا
با نسبت وجود شریف تو ممکنات
ای ممکنات را به وجود تو التجا
خورشید وسایه، روز و چراغ آفتاب وشمع
دریاو قطره‌، درو خزف برد و بوریا
اصل‌وطفیل‌، شخص وشبه‌، قصدوامتحان
بود و نبود، ذات و صفت عین و اقتضا
فیاض وفیض‌، علت و معلول‌، نور و ظل
نقاش و نقش‌،‌کاتب و خط‌، بانی و بنا
معنی ولفظ‌، مصدر ومشتق مفاد و حرف
عین و اثر عیان و خبر، صدق و افترا
بالله من قلاک بصیرا فقد هلک
تالله من اتاک خبیراً فقد نجا
ذات تو سرفراز به تمجید ذوالمنن
نفس تو بی‌نیاز ز تقدیس اصفیا
ازگوهر تو عالم ایجاد را شرف
از هستی تو دوحهٔ ابداع را نما
در پیشگاه امر تو بی‌گفت و بی‌شنود
درکارگاه نهی تو بی‌چون و بی‌چرا
اضداد بی مسالمه با یکدگر قرین
ابعاد بی‌منازعه از یکدگر جدا
اخلاف راشدین توگنجینهٔ شرف
اسلاف ماجدین تو آیینهٔ صفا
یکسر به‌کارگاه هدایت‌گشاده دست
یکسر به بارگاه امامت نهاده پا
در پردهٔ ولایت عظمی نهفته رو
بر مسند خلاقت‌کبری‌گزیده جا
نفس تو بوستانی معطور و دلنشین
ذات توگلستانی مطبوع و جان‌فزا
نورسته لاله‌ایست از آن بوستان ادب
نشکفته غنچه‌ایست از آن‌گلستان حیا
غمگین‌شودبه‌هرچه‌توغمگین‌شوی‌رسول
شادان شود به هرچه تو شادان شوی خدا
خورشیدگر نه‌کور شد از شرم رای تو
دارد چرا ز خط شعاعی به‌کف عصا
شرعی‌که بر ولای تو حایل شود دغل
وحیی‌که بی‌رضای تو نازل شود دغا
هر نیش‌کز خلیل تو نوشیست دلنشین
هر نوش‌کز عدوی تو نیشیست جانگزا
مهر ترا ثواب مخلد بود ثمر
قهر ترا عذاب مؤبد بود جزا
آنجاکه‌ قدرتست اثر نیست از جهت
آنجاکه صدر تست خبر نیست از فضا
با شوکت تو چرخ اسیریست منحنی
با همت تو مهر فقیریست بینوا
خرم بهشت اگر تو برو نگذری جحیم
رخشان سهیل اگر تو برو ننگری سها
از فر هستی تو بود عقل را فروغ
از نورگوهر تو بود نفس را بها
درکارگاه امر تویی میر پیش بین
در بارگاه ملک تویی شاه پیشوا
بی‌رخصت تو لاله نمی‌روید از زمین
بی‌خواهش تو ژاله نمی‌بارد از هوا
گویا شود جماد اگرگوییش بگو
پویا شود نبات اگرگوییش بیا
مردود پیشگاه تو مردودکاینات
مقبول بارگاه تو مقبول ماسوا
مستوثق ولای تو نندیشد از اجل
مستظهر و داد تو نگریزد از فنا
در مکتب‌کمال تو خردی بود خرد
از دفتر نوال تو جزوی بود بقا
جسم ترا به مسند ناسوت مستقر
روح ترا ز بالش لاهوت متکا
گنجی‌که بد سگال تو بخشدکم از خزف
رنجی‌که نیکخواه تو خواهد به از شفا
حب توگر عدوست به جان می‌خرم عدو
مهر توگر بلاست به دل می‌برم بلا
خاری‌که از خلیل تو می‌خوانمش رطب
دردی‌که از حبیب تو می‌دانمش دوا
دل با توگر دو روست ز دل می‌برم امید
جان با توگر عدوست ز جان می‌کنم ابا
خوفی‌که از دیار تو باشد به از امان
فقری‌که در جوار تو باشد به از غنا
بیمم نه با وداد تو از آتش حجیم
باکم نه با ولای تو از شورش جزا
در روز حشر جوشن جان سازم آن وداد
در وقت نشر نشرت تن سازم آن ولا
قاآنیا اگرچه دعا و ثنای شاه
این دیو را اذی بود آن روح را غذا
زان بر فراز عرش سرافیل را سرور
زین بر فرود فرش عزازیل را عزا
لیکن ترا مجال بیان نیست در درود
لیکن ترا قبول سخن نیست در ثنا
دشت دعا وسیع و سمند تو ناتوان
بام ثنا رفیع وکمند تو نارسا
زین بیش بر طبق چه نهی جنس ناپسند
زین بیش بر محک چه زنی نقد ناروا
این عرصه‌ایست صعب بدو بر منه قدم
وین لجه‌ایست ژرف بدو بر مکن شنا
گیرم‌که درکلام تو تأثیرکیمیاست
دانا به‌کان زر نکند عرض‌کیمیا
گیرم‌که عنبرین سخنت نافهٔ ختاست
کس نافه ارمغان نبرد جانب ختا
ختلان و خنگ چاچ وکمان‌، روم و پرنیان
توران و تیر مصر و شکر هند و توتیا
کرمان و زیره بصره و خرما بدخش و لعل
عمان و در حدیقه وگل جنت وگیا
گر رایت از مدیح شناسایی است و بس
خود را شناس تا نکنی مدح ناسزا
ور مقصد از دعا طلبت نیل مدعاست
خود را دعاکن از پی تحصیل مدعا
شه، را هر آنچه باید و شاید مقرر است
بی‌سنت ستایش و بی‌منت دعا
آن را که افتخار دعا و ثنا بدوست
ناید ثنا ستوده و نبود دعا روا
یا‌رب به پادشاه رسل ماه هاشمی
یارب به رهنمای سبل شاه لافتی
یار‌ب به زهد سلمان آن پیر پارسی
یارب به صدق بوذر آن میر پارسا
یارب به اشک دیدهٔ‌گریان فاطمه
یارب بسوز سینهٔ بریان مجتبی
یارب به اشک چشم اسیران ماریه‌
یارب به خون خلق شهیدان‌کربلا
یارب به آفتاب امامت علی‌که هست
مفتاح آفرینش‌ و مصباح اهتدا
یارب به نور بینش‌ باقرکه پرتویست
از علم او ظهورکرامات اولیا
یارب به فر مذهب جعفرکه جلوه‌ایست
از صدق او شهود مقامات اوصیا
یارب به جاه موسی‌کاظم‌که بوقبیس
با علم او به پویه سبق برده از صبا
یارب به پادشاه خراسان‌کش آسمان
هر دم‌کند سجودکه روحی لک الفدا
یارب به جود عام محمدکه‌کرده‌اند
تعویذ جان ز حرز جواد وی انبیا
یا‌رب به مهر برج نقاوت نقی‌که یافت
هجده هزار عالم ازو نزهت و نوا
یارب به نور دعوت حسن حسن‌که هست
هستی او حقیقت جام جهان‌نما
یارب به نور حجت قائم‌که تا قیام
قائم به اوست قائمهٔ عرش‌کبریا
فضلی‌که از شداید برزخ شوم خلاصت
رحمی‌که از مهالک دوزخ شوم رها
برهانم از و‌ساوس این نفس دون‌پرست
دریابم ازکشاکش این طبع خود ستا
چندم به‌کارگاه طلب نفس‌ در تعب
چندم به بارگاه فنا روح در عنا
مگذار بیژنم را در قعر تیره چه
مپسند‌‌ بهمنم را درکام اژدها
ادعوک راجیاً و انادیک فاستجب
یا من یجیب دعوه داع اذا دعا
فاستغفری لذنبک با نفس و اهتدی
بالله ان ربک یهدی لمن یشا
قاآنی شیرازی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۷ - در مدح حاجی اسدالله خان شیرازی
دوشینه چون‌کشید شه زنگ لشکرا
سلطان روم را ز سر افتاد افسرا
باز سفید روز بپرید از آشیان
زاغ شب سیاه بگسترد شهپرا
تاریک شد سپهر چو ظلمات وندرو
تا زان ستاره چون به سیاهی سکندرا
چونان شبی درازکه پنداشتی قضا
یکره بریده نافش با روز محشرا
افروخت چهره زین تل خاکستری سهیل
چون از درون تودهٔ خاکستر اخگرا
گفتی فرشته است به بالای اهرمن
روشن فلک فراز هوای مکدرا
گردون پرستاره برآن قیرگون هوا
چون بر سر نجاشی اکلیل قیصرا
یاگفتئی به‌کین تهمتن به سر نهاد
پولادوند دیو زراندود مغفرا
وز اختران معاینه دیدم‌کنار چرخ
زانگونه‌کز قراضهٔ زر نطع زرگرا
مرغ هوا و ماهی دریا به خواب و من
بیدار و چشم دوخته در چشم اخترا
کز در صدای سندان برخاست‌کانچنانک
پنداشتی ز چرخ بغرید تندرا
گفتم هلاکیی‌ء‌که به در حلقه می‌زنی
گفتا نگارگفتم بخ بخ درا درا
برجستم و دویدم و در راگشود و بست
کردم سلام و تنگ‌کشیدمش دربرا
بوییدمش دمادم موی مجعدا
بوسیدمش پیاپی قند مکررا
هر غمزه‌اش به جانم صد جعبه ناوکا
هر مژه‌اش به چشمم صد قبضه خنجرا
از فرق تا قدم همه خان مجسما
وز پای تا به سر همه روح مصورا
بر چشم اشکبارم مالید زلف خویش
وین قصه راست شدکه به بحر است عنبرا
بر روی زرد من لب شیرین به عشوه سود
وین حرف شد یقین‌که به نی هست شکرا
بنشاندمش به مجلس و از زلفکان او
از بهر خویش‌کردم بالین و بسترا
بی‌شمع و بی‌چراغ ز روی منورش
شد همچو روز روشن بزمم منورا
آری چراغ و شمع نباید به حکم عقل
چون چهره برفروزد خورشید خاورا
گفتم بهل‌که عود به مجمر در افکنم
شکرانهٔ قدوم تو ترک سمنبرا
گفتا به‌عود و مجمر حالی چه حاجتست
با زلف و چهر من چه‌کنی عود و مجمرا
ماگرم‌گفتگوکه برآمد ز آسمان
ابری سیاه تیره‌تر از جان‌کافرا
گفتی‌که دزد مخزن شاه است از آن قبل
کش بود آستین همه پر در وگوهرا
هر در وگوهری‌که فروریخت در زمان
شد همچوگنج قارون در خاک مضمرا
جادوست‌گفتئی‌که به نیرنگ و جادویی
کرد از بخار خشک روان لؤلؤ ترا
چون بختیان مست‌که‌کف برلب آورند
توفید و ریخت‌کف ز دهانش‌ بر اغبرا
گو بنگرش نشیب سپهر ار ندیده‌کس
در قلزمی معلق دیوی شناورا
سیلی ز هرکرانه روان شدکه هیچ‌کس
نارست بی‌سفینه‌گذشتن به معبرا
گفتم‌کنون چه بایدگفتا شراب ناب
زان می‌که‌چون سهیل درخشد به ساغرا
آوردمش به پیش شرابی‌که‌گفتئی
جان راگرفته‌اند به تدبیر جوهرا
زان می‌که‌گر برابر آبستنی نهند
بینند روی بچه ز زهدان مادرا
چشم خروس ریختم از نای بلبله
وز حلق بط فشاندم خون‌کبوترا
او مست جام می‌شد و من مست چشم او
یاللعجب‌که مستی من بدفزون ترا
آری شراب را بود ار صد هزار شور
با شور عشق یار نباشد برابرا
باری ز هرکران سخنی رفت در میان
زان سان‌که هست رسم حریفان همسرا
تا رفته رفته پرسشی از حال من نمود
هم زان قبل‌که مهتری از حال‌کهترا
گفتا چه‌می‌کنی و چسانی و حال چیست
مسکینی از جفای جهان با توانگرا
گفتم میان فقر و غنایم وزین قبل
خنثاست بخت‌من‌که نه ماده است و نه نرا
نفسم صبور و قلب شکور است لاجرم
خشنودم از زمانه برزق مقدرا
لیکن به حکم آن‌که ضرور است اکتساب
آهنگ پای‌بوس ملک دارم ایدرا
گفتا به فصل دی‌که سخن بفسرد به‌کام
گویی سفرکنم نکنم هیچ باورا
حاشاکه وحی صادق دانم حدیث تو
نه خود تو جبرئیلی و نه من پیمبرا
فصلی چنین‌که‌گویی از برف‌کوهسار
ز استبرق سفید به سرکرده چادرا
فصلی چنین‌که‌گویی‌کردند تعبیه
تأثیر پشت سوهان در طبع صرصرا
بالله اگر نگاه برون آید از دو چشم
چون سنگ بفسرد به میان ره اندرا
گفتم ز شوق درگه دارای روزگار
نهراسم از نسیم دی و باد آذرا
گیرم جهنده باد بود نیش ناچخا
گیرم فسرده آب بود نوک نشترا
ایدون به پشت‌گرمی الطاف‌کردگار
در یخ چنان روم‌که در آتش سمندرا
گفتا ز مال و حال چه داری بسیج راه
گفتم هلا بنقد دو اسب تکاورا
یک اسب بنده نیز به لار است و دزد پار
بر دست وکس درین ستمم نیست یاورا
گفتا جز این دو هیچ ضرور است‌گفتمش
یک مشت زر دو اسب تکاور یک استرا
ارباب جاه نقدی اگر وام من دهند
اسباب راه یکسره‌گردد میسرا
گفتا به قرض‌کس ندهد یک قراضه زر
بس تجربت‌که رفته درین باب مرمرا
اکنو منت رهی بنمایم به حکم عقل
لیکن به شرط آنکه شود بخت یاورا
گر خدمتی امیر بفرمایدت بری
در نزد اولیای خدیو مظفرا
فرض‌افتدش‌که‌هرچه توخواهی ببخشدت
از شوق خدمت ملک ملک پرورا
گفتم مرا به خدمت میر بزرگوار
ایدون وسیله باید راوی سخنورا
گفتاکه بهتر از اسدالله خان‌که هست
درگوش میرگفتش چون سکه برزرا
خانی‌که‌صیت‌جود وسخایش به‌شرق‌وغرب
ساریست چون فروغ مه و مر انورا
در زورقی‌که دم زنی از حزم و عزم او
او‌کار بادبان‌کند این‌کار لنگرا
وصف حلاوت سخنش چون رقم‌کنی
نبود عجب‌که خامه بچسبد به دفترا
از شش جهت‌گریخت نیارد عدوی او
مانند مهره‌یی‌که درافتد به ششدرا
مانا شکافت زهرهٔ چرخ از عتاب او
ورنه سبب‌کدام‌که چرخ است اخضرا
محروم باد حاسد او از لقای او
زیراکزین بتر نتوان یافت‌کیفرا
صدرا امیر دیوان دانم‌که با تواش
صدقیست بینهایت و مهریست بیمرا
تنها نه با جناب تو از فرط اتحاد
چون یک روان پاک بود در دو پیکرا
با خلق روزگار چنان مهربان بود
کاورا دعاکنند به محراب و منبرا
دانی تو بلکه شهری لابلکه عالمی
کاری‌که او نمود درین مرز و‌کشورا
ملکی‌گشود و مملکتی را نمود امن
بی‌زحمت سیاست و بی‌رنج لشکرا
چو‌ن‌موسی‌کلیم به‌یک چوب‌دست‌کرد
ملکی ز ملک مصر فزون‌تر مسخرا
ماران فتنه خورد بیکره عصای او
ناگشته چون عصای کلیم‌الله اژدرا
نازل ز آسمان شود اسما از آن بود
نامش نبی‌که هست نبی‌سان به‌گوهرا
آزادکردهٔ‌کرم اوست هرکه هست
چه طفل شیرخوار و چه شیخ معمّرا
با عدل او عجب نه‌که زالی چو آفتاب
با طشت زر به باختر آید ز خاورا
اندر سه مه ذخیرهٔ سی ساله خرج‌کرد
از بهر نیک‌نامی شاه فلک فرا
هرکس‌کند ذخیره زر و سیم وگنج و مال
او را بود ذخیره شه مهرگسترا
ایدون‌گواه عدل وی این داستان بس است
کاید به‌گوش خلق حدیثی مزورا
کامد به شهر شیراز از یک دو روزه راه
گم‌گشت بارگیری بارش همه زرا
هر دزد و هر طریده‌که دیدش به رهگذار
گشتش ز ره به خطهٔ شیراز رهبرا
غیر از رضای شاه‌که جوید به جان و دل
آید به چشم هردو جهانش محقرا
درگفت می‌نیاید القصه آنچه‌کرد
او ازکمال و قدر در این بوم و این برا
یک روز دم زنی اگر اندر حضور وی
در حق من شود همه‌کامم میسرا
تا خود چه می‌شودکه من از یک‌کلام تو
یک عمر بر حوایج‌گردم مظفرا
تا رسم در زمان بود ازگفته‌های نغز
تا نام در جهان بود ازکلک و دفترا
بادش عدو نوان و بداندیش ناتوان
دولت جوان و حکم روان یار در برا
نصرت قرین و چرخ معین فتح همنشین
حاسد غمین و بخت سمین خصم لاغرا
قاآنی شیرازی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۹ - در شکایت از ممدوح گوید
گر تاج زر نهند ازین پس به سر مرا
بر درگه امیر نبینی دگر مرا
او باز تیز پنجه و من صعوهٔ ضعیف
روزی بهم فروشکند بال و پر مرا
او آفتاب روشن و من ذرهٔ حقیر
با نورش از وجود نیابی اثر مرا
اوگنج شایگان و منم آن‌گداکه هست
برگنج باز دیدهٔ حسرت نگر مرا
بی‌اژدها چگونه بودگنج لاجرم
از بیم جان به‌گنج نیایدگذر مرا
عزت چو در قناعت و ذلت چو در طمع
باید قناعت از همه‌کس بیشتر مرا
من آن همای اوج‌کمالم‌که بد مدام
سیمرغ‌وار قاف قناعت مقر مرا
یارب چه روی داده‌که باید به پیش خلق
موسیچه‌وار این همه دم لابه مرمرا
هر روز روزیم چون دهد روزی آفرین
باید غذا ز بهر چه لخت جگر مرا
بگذشت صیت فضل وکمالم به بحر و بر
با آنکه هیچ بهره نه از بحر و بر مرا
نبود مرا به غیرلب خشک و چشم تر
مانا همین نصیب شد از خشک و تر مرا
قدر مرا قضا و قدرکرده‌اند پست
تقریع‌کی سزد به قضا و قدر مرا
نخل امید من به مثل شاخ بید بود
ورنه چرا نداد به‌گیتی ثمر مرا
خود ریشه‌ام به تیشهٔ تو بیخ برکنم
اکنون‌که پنج فضل نبخشید بر مرا
نطقم چو نیشکر شکرانگیز هست و نیست
جز زهر غصه بهری ازان نیشکر مرا
از نوک‌کلک سلک‌گهر آورم ولیک
شبه شبه نماید سلک‌گهر مرا
شعرم بود به طعم طبرزد ولی ز غم
اکنون به‌کام‌گشته طبرزد تبر مرا
از صدهزار غصه یکی بازگویمت
خوانی مگر به سختی لختی حجر مرا
خواند مرا امیر امیران به‌کاخ خویش
ناخوانده پاسبانش راند ز در مرا
فراش آستانش افشاند آستین
هست آستین از آن‌رو بر چشم تر مرا
منت خدای عز وجل راکه داد دی
فراش او ز بیهشی من خبر مرا
زان صدهزار زخم‌که زد بر من آسمان
الحق یکی نگشت چنان‌کارگر مرا
مرهم نهاد زخم زبانش به یک سخن
بر زخم‌هاکه بود به دل بی‌شمر مرا
قولی درشت‌گفت ولیکن درست‌گفت
زانروکه‌کردگفتش در دل اثر مرا
روی زمین فراخ چه پرواکه دست تنگ
پای سفر نبسته‌کسی در حضر مرا
راه عراق امن و طریق حجاز باز
وحدت رفیق راه و قضا راهبر مرا
عوری لباس و بی‌هنری مایه جوع قوت
تسلیم همعنان و رضا همسفر مرا
گر چارپای راه سپر نیست‌گو مباش
پایی دو داده است خدا ره سپر مرا
باشد اگر به هر قدمی صدهزار دزد
چیزی ز من به حیله ندزدد مگر مرا
مانم چرا به فارس‌که نبود در آن دیار
نی آب و خاک نی شتر وگاو و خر مرا
یک قطعه بیش نیست سفر از سقر ولی
ایدون هزار قطعه حضر از سقر مرا
زین پس به بحر و بر به تجارت سفرکنم
سرمایه فضل ایزد وکالا هنر مرا
دیدی دو سال پیشم در ملک خاوران
بینی دو سال دیگر در باختر مرا
خورشیدسان به‌مشرق ومغرب سفرکنم
تازان سفر فزوده شود فال و فر مرا
چون عقدهٔ دلم نگشاید به ملک فارس
بایدکشید رخت سوی‌کاشغر مرا
صد خاندان چو منت یک خانه می‌نهند
آن خانه به فرودگر آید به سر مرا
از روز و شب‌گریزم اگر بهر روشنی
بایدکشید منت شمس و قمر مرا
جایی روم‌که پرتو خورشید و مه در آن
بر فرق می‌نتابد شام و سحر مرا
صدر زمانه را به سر آمد چو روزگار
گو نیز روزگار درآید به سر مرا
نه بیش ازوکمالم و نه بیش ازو جمال
نه همچو او قبیله و دخت و پسر مرا
گر بندبند پیکرم از هم جداکنند
اندوه او نمی‌رود از دل به در مرا
احسان او چو خون به عروقم‌گرفته جای
خونی‌که بیشتر شود از نیشتر مرا
مهر دوکس به پارس مرا پای بست‌کرد
وز آن دو سرنوشت هزاران خطر مرا
نگذاشت مهرشان‌که‌کنم رو به هیچ سوی
تا ماند جان به لجهٔ اندوه در مرا
اول جناب معتمدالدوله کاستانش
در پیش تیغ حادثه آمد سپر مرا
دوم خدایگان اسدالله خان راد
کز پاس مهر او ندرد شیر نر مرا
زان بیش چشم‌لطف وعطابم ازآندو نبست
چون نیست قابلیت از آن بیشتر مرا
هم نیست روی‌گفتم با ذوالریاستین
کان بحر بیکران نشمارد شمر مرا
هفتاد شعرگفتم اندر مدیح او
یک آفرین نگفت به هفتاد مرمرا
آوخ‌که جنس فضل‌کساد است ورنه بود
نقد سخن رواج تراز سیم و زر مرا
شکر خدا و نعت پیمبرکنم از آنک
افزود آن به نعمت و این بر خطر مرا
من پادشاه ملک بیانم از آن بود
ز الفاظ‌گونه‌گونه حشر در حشر مرا
وز صدهزار تیغ فزونست در اثر
طومار شیوهای چنین برکمر مرا
قاآنی شیرازی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ - در ستایش ملکزادۀ بی‌نظیر شهزاده اردشیر فرماید
شاه ختن چو دوش نهان شد به مکمنا
وز فرق سر فکند زر اندودگرزنا
با لشکری عظیمتر از جیش روم و روس
شاه حبش دو اسبه برآمد ز مکمنا
پوشیده از لآلی منثور جوشنی
بر جامهٔ سیاه‌تر از خز ادکنا
زراد چرخ بهر تن او ز اختران
از حلقهای سیم بهم بافت جوشنا
انجم چو یک طبق جو سیمین و آسمان
افسون برو دمیده چو جادوی جوزنا
مه موسی‌کلیم و خط‌کهکشان عصا
انجم‌گلهٔ شعیب و فلک دشت مدینا
چندین هزارگوی درخشنده از نجوم
گردان به‌گردگیتی بی‌زخم محجنا
من هردو چشم دوخته در چشم اختران
تا صبح و پر ز اخترم از دیده دامنا
ناگاه پیش از آنکه‌گزارم دوگانه‌یی
بهر یگانه ایزد دادار ذوالمنا
ماهم ز در درآمد ناشسته روی و موی
چهرش ز می شکفته چو یک باغ سوسنا
چون صبح صادقی ز پس صبح‌کاذبی
پیدا زگیسوانش بناگوش وگردنا
در فوج دلبران به صباحت مسلما
وز خیل نیکوان به ملاحت معینا
در بابلی چه ذقنش زلف عنبرین
هاروت‌وارگشته به موی سر آونا
یا نی منیژه‌گفتی آشفته‌کرده موی
از بخت واژگون به لب چاه بیژنا
گیسوکمند رستم و ابرو حسام سام
مژگان خدنگ آرش و قد رمح قارنا
زلف خمیده پشتش‌کفهٔ فلاخن است
وان‌گیسوان بافته بند فلاخنا
چشم مرا به چهرهٔ خوددوخت زانکه داشت
از تار زلف رشته و از مژه سوزنا
گفتم فرامشت شده ماناکه از سحاب
ریحان وگل دمیده زهر بوم و برزنا
وز پشت ابر تیره عیان قرص آفتاب
همچون نگین جم زکف آهریمنا
برکوه لاله چون شب مهتاب بشکفد
گویی به تیغ‌کوه چراغیست روشنا
گر سرخ بید را نبود رنج سرخ باد
گل‌گل چراست در چمنش لاله‌گون تنا
مانا شنیده‌یی‌که پی قتل تهمتن
غلطاند سنگی از زبرکوه بهمنا
نک سیل بهمنست‌که سنگ افکند زکوه
وان لالهٔ دمیده به دامن تهمتنا
در هاون عقیق شقایق نسیم صبح
از بس‌که سوده غالیه و مشک ولادنا
اینک سواد سودهٔ آن مشک و غالیه است
این داغ‌هاکه هست برآن سرخ هاونا
بر صحن باغ سرو چمن سایه افکند
هر صبح‌کافتاب بتابد به‌گلشنا
زانسان‌که سرو قامت میر زمانه هست
از فر بخت شه به جهان سایه افکنا
شیرکام ملک ملکزاده اردشیر
کز جود دست اوست خجل ابر بهمنا
فرماندهی‌که هست به فرخنده نام او
منشور ملک و نامهٔ ملت معنونا
از بیم تازیانهٔ قهرش ازین سپس
تا حشر توسنی نکند چرخ توسنا
ای آنکه به سحاب‌کفت ابر نوبهار
دودیست خشک مغزکه خیزد زگلخنا
در هرکجاکه خنجر تو خونفشان شود
روید ز خاک معرکه تا حشر روینا
حزم‌تو پیش از آنکه رود دانه زیر خاک
دردانه خوشه دیده ودر خوشه خرمنا
ماناکه عهد بسته و سوگند خورده‌اند
شمشیر جانستان تو با جان دشمنا
کاندم‌که می برآید شمشیرت از نیام
آید برون روان بد اندیشت از تنا
گر جان دهد ز جود تو سائل شگفت نیست
میرد چراغ چونکه فزاییش روغنا
درگوش تو ز فرط شجاعت به روز رزم
خوشتر صهیل ارغون ز آواز ارغنا
در هر فن از فنون هنر بس‌که ماهری
خوانندت اوستادان استاد یکفنا
آن به‌که بدسگال تو زیرزمین رود
کش بر تمام روی زمین نیست مأمنا
نبود عجب‌که بر دو جهان سایه افکند
چتر ترا ز بس‌که فراخست دامنا
در چینه دان همت سیمرغ جود تو
انجم دو‌دانه‌کنجد و یک مشت ارزنا
کوه از نهیب‌گرز تو خواهد به روز رزم
بیرون دود چو رشته ز سوراخ سوزنا
سرهنگ بی‌سپاه بود خازنت ازانک
از ترکتاز جود تو خالیست مخزنا
اسلام شد قوی ز تو چونانکه سوی حج
هرسال پابرهنه شتابد برهمنا
رفتم‌کنم به خصم تو نفرین سپهرگفت
زین مرده درگذرکه نیرزد به شیونا
از حرص جود طبع تو خواهدکه سیم و زر
جاوید سکه‌کرده برآید ز معدنا
از چهر زرد و بخت سیاه و سرشک سرخ
خصم توگشته است سراپا ملونا
ای قهرمان ملک تو دانی‌که پیش من
دانشوران چیره زبانند الکنا
جز چرب‌گفتهاکه بود دست پخت من
شعری قبول می نکند طبع روشنا
زانسان‌که چشم‌گرسنه بر خوان مهتران
اول دود به جانب مرغ مسمنا
ور شعر دیگران بگزیند به شعر من
کژ طبع جاهلی‌که پلید است وکودنا
نزل سپهر را چه زیان‌گر پیاز و سیر
خواهد یهود در عوض سلوی و منا
تنها جز آفرین نشنیدم ز هیچ‌کس
هی هی تفو به‌گردش‌این چرخ ریمنا
من‌از چرا نشد صله عاید به هیچ نحو
در نحو عاید وصله خواهد اگر منا
یا من‌نه آن منم‌که صله‌هست و عایدش
ورآن منم چه شد صله و عاید منا
ارجوکزین سپس‌ دهدم فیض‌عام تو
دینار بار بار و زر و سیم من منا
نی نی هزار شکرکه ازکودکی هگرز
آرو شره نبوده مرا رسم و دیدنا
گنجی‌ مرا ز علم و هنر داده‌کردگار
کایمن بود زکاستن وکید رهزنا
گنجم درون خاطر و من دردمشق دهر
سرگشته بی‌سبب چو خداوند زهمنا
لیک آوخاکه چهرهٔ اهرون فکرتم
از غم شدست تیره‌تزاز روی اهرنا
طبعم عقیم‌گشت و به پنجه رسید سال
پنجاه ساله زن شود آری سترونا
تا شیر شرزه روی بتابد ز آتشا
تا مارگرزه سخت بپیچد به چندنا
خصم تو را ز آتش و آب سنان تو
در آب چشم‌و آتش دل باد مسکنا
قاآنی شیرازی : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹ - در منقبت علی‌بن ابیطالب صلوات‌لله علیه فرماید
دوشم مگر چه بودکه هیچم نبرد خواب
پروین به رخ فشاندم تا سر زد آفتاب
بیدار بود خادمکی در سرای من
گفت‌از چه‌خواب می‌نروی دادمش جواب
کامروز بخت خواجه ز من پرسشی نمود
زین پس چو بخت‌خواجه نخواهم شدن به‌خواب
گفت ار چنین بود قلمی‌گیر وکاغذی
بنگار بیتکی دو سه در مدح بوتراب
تفسیر عقل ترجمهٔ اولین ظهور
تأویل عشق ماحصل چارمین‌کتاب
روح رسول زوج بتول آیت وصول
منظور حق مشیت مطلق وجود ناب
تمثال روح صورت جان معنی خرد
همسال عشق شیر خدا میرکامیاب
گنج بقا ذخیرهٔ هستی‌کلید فیض
امن جهان امان خلایق امین باب
مشکل‌گشای هرچه به‌گیتی ز خوب و زشت
روزی‌رسان هرچه به‌گیهان ز شیخ و شاب
منظور حق ز هرچه به قرآن خورد قسم
مقصود رب‌ز هرچه به فرقان‌کند خطاب
داغی نه بر جبین و پرستار او قلوب
طوقی نه برگلوی وگرفتار او رقاب
وجه‌الله اوست دل مبر از وی به هیچ‌وجه
باب‌الله اوست پامکش از وی به‌هیچ باب
او هست جان پاک و جهان مشتی آب و خاک
زین پاکتر بگویم هم اوست خاک و آب
یک لحظه پیش ازین‌که نگارم مناقبش
در دل نشسته‌بود چو خورشید بی‌نقاب
چون مدح او نوشتم اندر حجاب رفت
زیراکه لفظ و خامه‌شد اندر میان حجاب
نی نی صفات من بود اینها نه وصف او
بشنو دلیل تاکه نیفتی در اضطراب
آخر نه هرچه زاد ز هرچیز وصف اوست
زانسان‌که‌گرمی‌از شرر و مستی از شراب
این وصف آب نیست‌که‌گویی شرر برد
کاین وصف‌هم‌تراعطش‌افزاست چون‌سراب
در مدح سیل اینکه خرابی‌کند چرا
بس مدح سیل‌کردی و جایی نشد خراب
لیکن هم ار به دیدهٔ معنی نظرکنی
در پردهٔ قشور توان یافتن لباب
زیراکه از خیال رهی هست تا خرد
کاسباب خوب و زشت بدو داد انتساب
هرچند ذکر آب عطش را مفید نیست
خوشتر ز وصف آتش در دفع التهاب
لطف و عذاب هردو ز یزدان رسد ولی
لاشک حدیث لطف به از قصهٔ عذاب
چون نیک بنگری سخن از عرش ایزدی
زانجاکه آمدست بدانجاکند ایاب
ازگوش باز در دل و از جان رود به عرش
در دل ز راه‌گوش نیوشاکند شتاب
پس شد عیان‌که سامع و قایل بود یکی
کاو خودکند سؤال‌و هم او خود دهد جواب
باری علی چو شافع دیوان محشرست
ارجو شفیع من شود اندر صف حساب
زانسان‌که هست صاحب دیوان شفیع من
در حضرت جناب جوانبخت مستطاب
شیخ اجل مراد ملل منشاء دول
فهرست مجد نظم بقا فرد انتخاب
آن میر حق‌یرست‌که درگنج معرفت
یک تن نیامدست چو اوکامل‌النصاب
با او هر آنکه‌کینه سگالد به حکم حق
حالی به‌گردنش رگ شریان شود طناب
داند ضمیر اوکه سعیدست یا شقی
هر نطفه را نرفته به زهدان ز پشت باب
قاآنیا ببندگیش جان نثارکن
گم شو ز خویش و زندگی جاودان بیاب
خواهی دعاکنی‌که خدایش دهد دوکون
حاجت بگفت نیست خداکرد مستجاب
کسایی مروزی : دیوان اشعار
نرگس
نرگس نگر ، چگونه همی عاشقی کند
بر چشمکان آن صنم خَلُّخی نژاد
گویی مگر کسی بشد ، از آب زعفران
انگشت زرد کرد و به کافور بر نهاد
کسایی مروزی : دیوان اشعار
مرگ امیر
آن کس که بر امیر در مرگ باز کرد
بر خویشتن نگر نتواند فراز کرد
کسایی مروزی : دیوان اشعار
آن خوشه های رز ...
آن خوشه های رز نگر آویخته سیاه
گویی همی شبه به زمرد در اوژنند
وان بانگ چَزد بشنو ، از باغ نیمروز
همچون سفال نو که به آبش فرو زنند
کسایی مروزی : دیوان اشعار
صبح و نبید
صبح آمد و علامت مصقول بر کشید
وز آسمان شمامهٔ کافور بر دمید
گویی که دوست قُرطهٔ شَعر کبود خویش
تا جایگاه ناف به عمدا فرو درید
در شد به چتر ماه سنانهای آفتاب
ور چند جِرم ماه سر اندر سپر کشید
خورشید با سهیل عروسی کند همی
کز بامداد کِلّهٔ مصقول بر کشید
وان عکس آفتاب نگه کن ؛ علم علم
گویی به لاژورد می سرخ بر چکید
یا بر بنفشه زار گل نار سایه کرد
یا برگ لاله زار همی بر چکد به خوید
یا آتش شعاع ز مشرق فروختند
یا پرنیان لعل کسی باز گسترید
جام کبود و سرخ نبید آر ، کآسمان
گویی که جامهای کبود است پر نبید
جام کبود و بادهٔ سرخ و شعاع زرد
گویی شقایق است و بنفشه ست و شنبلید
چون خوش بود نبید بر این تیغ آفتاب
خاصه که عکس او به نبید اندرون فتید
آن روشنی که چون به پیاله فرو چکد
گویی عقیق سرخ به لؤلؤ فرو چکید
وان صاف می که چون به کف دست بر نهی
کف از قدح ندانی ، نی از قدح نبید
کسایی مروزی : دیوان اشعار
شنبلید ، در میان خوید
بگشای چشم و ، ژرف نگه کن به شنبلید
تابان به سان گوهر ، اندر میان خوید
بر سان عاشقی که ز شرم رخان خویش
دیبای سبز را به رخ خویش بر کشید
کسایی مروزی : دیوان اشعار
نیلوفر کبود
نیلوفر کبود نگه کن میان آب
چون تیغ آب داده و یاقوت آبدار
هم رنگ آسمان و به کردار آسمان
زردیش بر میانه چو ماه ده و چار
چون راهبی که دو رخ او سال و ماه زرد
وز مِطرَف کبود ردا کرده و ازار
کسایی مروزی : دیوان اشعار
خواری مُرده
دانم که هیچ کس نکند مرثیت مرا
دانم که مرده بر دل میراث خوار ، خوار
فرزند من یتیم و سر افکنده گرد کوی
جامه وَسَخ گرفته و در خاک ، خاکسار
کسایی مروزی : دیوان اشعار
پیری
پیری مرا به زرگری افگند ، ای شگفت
بی گاه دود ، زردم و همواره سُرف سُرف
زرگر فرو فشاند کُرف سیه به سیم
من باز برفشانم سیم سره به کُرف
کسایی مروزی : دیوان اشعار
طلب ِ جام
ای خواجهٔ مبارک بر بندگان شفیق
فریاد رس که خون رهی ریخت جاثلیق
یک جام خون بچهٔ تاکم فرست ، از آنک
هم بوی مشک دارد و هم گونهٔ عقیق
تا ما به یاد خواجه دگر بار پر کنیم
ار خون خوشه ، اَکحَل و قیفال و باسلیق
کسایی مروزی : دیوان اشعار
ای گلفروش ...
گل نعمتی است هدیه فرستاده از بهشت
مردم کریم تر شود اندر نعیم گل
ای گلفروش ، گل چه فروشی برای سیم
وز گل عزیزتر ، چه ستانی به سیم گل ؟
کسایی مروزی : دیوان اشعار
در نقاشی و شاعری ...
هر چند در صناعت نقش و علوم شعر
جز مر تو را روا نبود سرفراشتن
اوصاف خویشتن نتوانی به شعر گفت
تمثال خویشتن نتوانی نگاشتن
کسایی مروزی : دیوان اشعار
آبی ...
آبی ، مگر چو من ز غم عشق زرد گشت
از شاخ ، همچو چوک بیاویخت خویشتن
کسایی مروزی : دیوان اشعار
قطرهٔ باران
بر پیلگوش قطرهٔ باران نگاه کن
چون اشک چشم عاشق گریان همی شده
گویی که پرّ باز سپید است برگ او
منقار باز ، لؤلؤ ناسفته بر چده
کسایی مروزی : دیوان اشعار
عبرت
ای برکشیده منظره و کاخ تا سهیل
برده به برج گاو سر برج و کنگره
از پنجره تمام نگاه کن به بوستان
کان خانهٔ مقام تو را نیست پنجره
باز شکار جوی هزیمت شد از شکار
از کبر ننگرد به سوی کپک و کودره