تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مجیرالدین بیلقانی : ملمعات
شماره ۳۸ - یا من بعیونه یوازی
یا من بعیونه یوازی
حوراء رعت ربی الحجاز
ای کار لب تو دلنوازی
چون با من خسته دل نسازی؟
اکمام ملاحة و حسن
طرزت باحسن الطراز
مگذار که نالم از غم تو
در حضرت پهلوان غازی
فلکی شروانی : قصاید
شمارهٔ ۵ - در توصیف اسب ممدوح
این دل چه دلست و این چه یار است
کار من از این دو سخت زار است
کار من مستمند صعب است
کاندر بر من نه دل نه یار است
آبادان بدان سمند میمون
کاندر خور روز کار زار است
پهنای زمین به پیش سیرش
چون دیده مهر و چشم مار است
از نعل هلال پیکر او
در گوش سپهر گوشوار است
چون چرخ همه قوائم او
عالی و قوی و استوار است
غار از تن او بسان کوهست
کوه از سم او بسان غار است
از تاختنش به گاه جولان
مه عاجز و چرخ شرمسار است
چون شاه بر او سوار گردد
انگار که بر فلک سوار است
ای تاجوری که چرخ گردان
از بهر کف تو زیر بار است
هر گاه که مجلست به بیند
گوید فلک این چه گاه و بار است
بر خور ز بقای عز و دولت
کین جای نزول اختصار است
فلکی شروانی : قصاید
شمارهٔ ۱۹ - از قصاید بسیار خوب فلکی است در مدح منوچهر شروانشاه
سودا زده فراق یارم
بازیچه دست روزگارم
ناچیده گلی ز گلبن وصل
صد گونه نهاده هجر خارم
بی آنکه شراب وصل خوردم
از شربت هجر در خمارم
اندیشه دل نمی گذارد
یک لحظه مرا که دم برآرم
ای دل سره می کنی چنین کن
مگذار مرا که سر بخارم
نتوانم گفت کز غم دل
ایام چگونه می گذارم
از بهر خدای را نگوئی
ای دل که ز دست تو چه دارم؟
یکباره سیاه گشت روزم
یکباره تباه گشت کارم!
این جامه صبر چند پوشم؟
وین تخم امید چند کارم؟
کارم همه انتظار و صبر است
من کشته صبر و انتظارم
دل دارم و رفت دلنوازم
غم دارم و نیست غمگسارم
عید آمد و شد جدا ز من یار
عیدم چه بود چو نیست یارم
ای آنکه ز بیم خشم نامت
گفتم به زبان همی نیارم
با این همه کز پی تو گریم
حقا که هنوز شرمسارم
هر شب ز فراق تو نگارا
رخساره به خون همی نگارم
راز دل من اگر نه تو
آگاه ز ناله های زارم
جز نقش خیال تو نجویم
بر هر چه دو دیده برگمارم
دریاب ز بهر روز فردا
امروز مرا که سخت زارم
مگذار مرا به قهر زیراک
بنواخت به لطف شهریارم
خاقان بزرگ شاه شروان
کز دولت او امیدوارم
بوالهیجا فخر دین منوچهر
کز خدمت اوست افتخارم
شاهی که فلک عدوش را گفت
می باش که با تو کار دارم
گفت آیت فتح رایتش را
کای از همه عالم اختیارم
گوید فلکش که خنجر توست
آن شعله که من ورا شرارم
چون هست به شکل نعل اسبت
گشتست هلال گوشوارم
از دولت توست عز و نازم
وز خدمت توست کار و بارم
خصم تو ز عجز خویش گوید
شاها بپذیر زینهارم
ای تیغ زنی که گفت گردون
با دشمن توست گیر و دارم
آنی تو که مملکت تو را گفت
از تو مکناد کردگارم
ای آن که به ملک مستقیمی
بنگر سخنان مستعارم
عید آمد و نوبهار خرم
ای مدح تو عید و نوبهارم
تو دل به طرب سپار تا من
در گفتن مدح جان سپارم
می نوش تو تا به دست خاطر
در پای تو در نظم بارم
ز اول که سخن به نظم کردم
کم بود به شاعری عارم
زآموزش و وز قبولت امسال
بنگر که چه بر سخن سوارم
هر سال ز فر دولت تو
در گفتن مدح به ز پارم
شیریست سخن که دایم او را
خواهم که به نام خود درآرم
گر دل دهدم قبول این شعر
این شیر سخن شود شکارم
تا چرخ بدل کند که تا حشر
بر خلق زمانه کامکارم
چندان برباش تا بگوید
کز بعد من اوست یادگارم
فلکی شروانی : قصاید
شمارهٔ ۲۰ - قصیده
ای لطف تو یار با برحم
در وصف تو هر گروه پی گم
از هیبت تو فلک سبک پای
وز قوت تو زمین گران سم
آن را که به مهر گوئی اجلس
ایام به کین نگویدش قم
فرمان تو رات قضا پیاپی
رایات تو را قدر دمادم
در گرد و سم سمند تو شب
چون مردمه نور چشم مردم
آباد بدان سمند کز وی
در خود کشد اژدها دم و دم
در زیر سمش زمن گه سیر
گوئی که در آسیاست گندم
یک ساعت سیر او به میدان
صد ساله سیر چرخ و انجم
زد چرخ به دور با تعجب
زو باد به سیر با تبسم
چون پای به پشت او درآری
سر بر فلک آرد از تنعم
فلکی شروانی : قطعات
شماره ۵ - بودند بتان به پیش من خوار
بودند بتان به پیش من خوار
واکنون خود را چه خوار بینم
آن کس که مرا شکار بودست
خود را به کفش شکار بینم
فلکی شروانی : قطعات
شماره ۶ - ما راست جهات سته یک کام
ما راست جهات سته یک کام
ما راست بحار سبعه یک جو
فلکی شروانی : قطعات
شمارهٔ ۱۰ - مطایبه
بادا همه ساله ذخرة الدین
آسوده ز فتنه زمانه
شهزاده شیر دل فریدون
آن چون پدر از جهان یگانه
میری که ز قدر درگهش را
بر شد به فلک بر آستانه
شد ناوک فتنه جهان را
جان و دل دشمنش نشانه
تاب سر تیغ آبدارش
گشت آتش مرگ را زبانه
اقبال و بقا و عز و دولت
داده به تو بخت بی بهانه
در خواسته بودی ای خداوند
زین پیش ز من یکی سمانه
مردانه سمانه که چون او
ناید دگری ز آشیانه
بگذاشتم و نماند در شهر
ناجسته سرای و کوی و خانه
گفتند که هست در فلان کوی
در خانه دختر فلانه
لیکن زنکی است جادو و شوم
در دهر به جادوئی فسانه
زن چون که مرا بدید برجست
بستد می و سیخ و شاخشانه
برداشت برابر من از دور
بر وزن حراره این ترانه
کای ریش و کله زده شانه
وی گه به سبیل و خون به خانه
تا روز حراره باز رستی
من خود شده بودم از میانه
بنگر که به جستجوی مرغی
این واقعه طرفه است یا نه؟
تا دهر بود تو را درد باد
اقبال و بقای جاودانه
فلکی شروانی : اشعار پراکنده
شماره ۲ - گر پخته نصیب پختگان است
گر پخته نصیب پختگان است
ما سوخته ایم جام در ده
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۶۳ - توصیف رباب، چنگ، کمانچه، دف، بربط - مدح سید عزالدین خسروشاه فرزند علاء الدوله فخرالدین عربشاه رئیس همدان
بزمی است ز لطف خلد پیکر
حورانش بکف در آب کوثر
آبی که خوی خجالت او
سر بر زند از جبین آذر
ساقی ز سواد شب فکنده
صد سلسله بربوده منور
لعلش، بر بوده آب لاله
جز عش، بنشانده باد عنبر
در فرقت مشک طره او
پیراهن، خرقه کرده مجمر
با ساعد بسته چنگ خورده
بر بیست و چهار عرق نشتر
بی داعی مهر سلطنت نای
بفروخته سر، برای افسر
جسته ز کمانچه تیر نغمت
در قبضه گه کمان محور
وز زخم جگر خراش زخمه
به نشسته رباب دست برسر
بربط ز پی پیاله بازی
در پنجه گرفته هشت ساغر
دف در کف زهره گان مجلس
کوکب جلجل، سپهر چنبر
از قبه مجمر فلک شکل
ظاهر شده صد هزار اختر
تنوره ز حقه لب و. دم
گلگونه دهان بروی اخگر
پروانه بکرد کعبه شمع
گه طوف کنان گهی مجاور
جمع آمده بر سپهر عشرت
از ساقی و باده صد، مه و خور
وز جوش جیوش، نوبتی را
روشن شده نفخ صور و محشر
بانک دم کرّنای کرده
این کور هزار دیده راکر
وز جرعه ساقیان نموده
این دیده پی بریده اشقر
بر طاق سپهر اگر بتخمین
برجی است بصورت دو پیکر
تعلیق هزار صورت نغز
زین طاق سپهر شکل بنگر
زین کلک، شکسته خامه مانی
زان، دست گزیده طبع آذر
چالاکی جمله گفته با تو
ما را نه جماد خوان نه جانور
دل برده ز خلق لطف هریک
بی جان که شنید و دید، دلبر
گر جان یابند، جمله نشگفت
در دولت شهریار صفدر
دیباچه نسخه سعادت
فهرست نتایج پیمبر
عزالدین، کز کلاه داری
بر فرق فلک فکند معجر
خسرو شه، کز نهیب تیغش
شد روبه ماده ضیغم نر
ای کرده سخات دامن آز
چون جیب صدف ملاذ گوهر
وقتی که ره هوا بگیرد
جز تیغ کشیده پنجه و در
و آن روز که نطفه نرینه
در صلب شود ز بیم، دختر
سنگ از تف رمح شمع تمثال
حل گردد، چون در آب شکر
لعبت بازان چرخ بندند
در پیش زگرد تیره چادر
خاک از پی ترکتاز دیده
پای آرد در رکاب صرصر
زان مرغ چهار بال در سیر
نسر فلکی بیفکند پر
بر طارم سرمه رنگ غلطد
در آب سیاه دیده ی خور
از صدمت گرز گاو صورت
ارواح نهند رخت بر خر
خوانسالار اجل کند راست
بر خوانچه تیغ کاسه سر
دراعه دهر را فرستد
ناوک سوی کلبه رفو گر
تو، رمح شهاب شکل در کف
شبدیز فلک، بزیر ران در
یک مرده چو مهر حمله آری
پهنای زمین چو ذره بشکر
مشاطه خنجر تو بندد
بر گردن و گوش ملک، زیور
تا زنده، سلاله جلالت
چون نصرت و فتح با تو، همبر
آن بازوی زورمند کزوی
سر پنجه ملک یافت یاور
سوگند، به صانعی کزویست
بر کشتی دور نقطه، لنگر
چون کلک ازل براند حکمش
جز سطح عدم نبود دفتر
گر تورنه، این نکاح بوده است
تزویج عرض نجست جوهر
زین جاست که کدخدای صورت
بر مایه اصل گشت شوهر
خورشید نثار را همی ساخت
زان کیسه سنگ کرد پرزر
چرخ از پی این نشست بر اوج
مملو شده آستین بگوهر
ای مملکت درست، بالین
از خاک در تو کرده بستر
چون تو خلفی نزاده هرگز
از سه پدر و چها مادر
با خاک درت مشام ارواح
سر در نارد به مشک اذفر
در قید تو فتنه کیست، محبوس
در وصف تو عقل چیست، مضطر
بی دست تو تیغ و کلک بیکار
بی مدح تو فکر و نطق، ابتر
هرچند که در جهان اثیر است
امروز به نظم، سحر گستر
بفکنده سپر که می نبیند
در جعبه فکر، تیر دیگر
ای پایگه جلالت تو
از قمه هفت چرخ برتر
زین بیشتری و لیک دستار
زان بیش نمی شود میسر
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۶۴ - توصیف صبح و مدح مظفرالدین قزل ارسلان
خاتون زمان بدست شبگیر
برداشت ز چهره پرده قیر
شب کحل شد و چو مردم کهل
آمیخت سواد قیر با شیر
نور رخ یوسف سماوی
پرتاب زد از معقر بیر
چشم خوش اختران فرو بست
از غمزه، بخنده تبا شیر
سرحان سحر قضیب دنبال
در قوسه چرخ راند چون تیر
او تار زبانه های او تار
بر چنگ افق کشید تقدیر
پس، دست زنان خروس قوال
آهنگ بلند کرد، بر زیر
من نیم غنوده نیم بیدار
کامد نفس شمال شبگیر
در طره ودیعه های نافه
در جیب خزانه های اکسیر
سردو تر و خوش مزاجی اورا
همچون دم غمکنان بتأثیر
برخاستمش بپای حرمت
بر دست نهاده دست تو قیر
جانم بزبان عذر گویا
کای عکس نمای چرخ تزویر
ای هفت زمین ز تو بنزهت
وی هشت جنان زتو بتشویر
راغ از تو، پر از متاع خرخیز
باغ از تو، پر از نکار کشمیر
بر شاخ کنی ز غنچه امرود
بر آب نهی، ز لرزه زنجیر
لاله ز تو در قبای اطلس
گلبن ز تو، در دواج تعطیر
آیا، خبر از کجات پرسم
گفت، از در خسرو جهانگیر
کسری دویم. مظفرالدین
کافکند ملوک را بتسکیر
خسرو قزل ارسلان که تیغش
بهرام دلی است مهر تنویر
شاهی که ز عکس برق رمحش
بینائی چشم ماه شد، خیر
در نیم شبان بنوک پیگان
بر کفله مور بست تشمیر
عقلی است مثال داده مطلق
روحی است قبول کرده تصویر
خلق ملکیش بر کشیده
از دیو، لباس نفس تشریر
در رزم، شهاب ناوک او
بربود، زران یوز تخسیر
اقطاع ابد بنام او کرد
صاحب دیوان دور تقریر
کز بهر چو تو خلف گرانید
خاک آدم به آب تخمیر
ای راوی مدح تو افاضل
وی چاکر صدر تو مشاهیر
توقیع تو، منشی فلک را
در دست برنده کلک زنجیر
جولانکه نور و ظل، بقسمت
از عرصه ملک توست یک تیر
در تربیت دماغ نامت
جلغوزه کردک تنک ویر
وز بهر علاج روح بیمار
خلق تو مفرح و تبا شیر
هرچند که دشمنانت خیرند
ده ده بیکی بطانه چون سیر
چون قد پیاز، مثله گردند
از تیغ تو در مقام تعزیر
زین پس بسعادت از تو یک عزم
وز بخت صد اتفاق تیسیر
بنده که ز بارگاه دانش
دارد به سخنوری مناشیر
بازی است جهان شکار کاو را
شیران معانی اند نخجیر
مرغان دارد، زمانه لیکن
مرغ ارزن نه مرغ انجیر
گرچه ز گریز گاه زنگان
در دام تحسر است و تحسیر
افسرده چو آب، در دم دی
پژمرده چه شاخ، در مه تیر
دستی همه حلق، همچو ملعق
جانی همه رخنه همچو کفگیر
از وجه تقاعد ار چه رفته است
بر بنده هزار گونه تقصیر
آن فائت را قضا توانکرد
گر باشد در وفات تاخیر
در بندگی ی چنان چه لذت
در زندگی ی، چنین چه توقیر
بی شاه و امیر زندگانی
آه از سبکی چنان گران میر
هرچند نه دل پذیر عذر است
اینجا زره قضا و تقدیر
با عفو شه آنقدر توان گفت
کای عذر پذیر، عذر بپذیر
ایوان سپهر باد، صدرت
شاگرد وثاق تو مه و تیر
با هم بموافقت نشسته
زایزد تقدیر و از تو تدبیر
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۷۰ - مدح نظامی گنجوی و یکی از دانشمندان زمان
ای جره ی صید جای دانش
پرواز گهت و رای دانش
پرورده برای ملک نطقت
در سایه پر همای دانش
چون چتر سخن جهان گشاید
در موکب تو لوای دانش
از قرصه نور ساخت ذهنت
گوی آن کله قبای انش
از خاک در تو دیده ی عقل
زد کدیه توتیای دانش
گرد سم اسب تو لقب یافت
گویم که چه، کیمیای دانش
آئینه بخواه تا به بینی
نور خرد و صفای دانش
تا چاک زنی مرقع چرخ
بر دوش فکن ردای دانش
بی مجمره نسیم طبعت
خرم نشود هوای دانش
بی شکر شکر تو بنالد
طوطی سخن سرای دانش
ای هدهد غیب را سلیمان
ایش الخبر از سبای دانش
هم خوان مسافران بالاست
ذهن تو بمرحبای دانش
یک خانه خدای میهمان دار
نامد چو تو در سرای دانش
بالای بساط آفرینش
کامی است تو را بپای دانش
شیران سخن سگ تو گشنند
ای آهوی سبزه جای دانش
آن شد که زمانه را سزی تو
در عزم کله ربای دانش
با نافه دمد سخن ز لفظت
در باغ هنر کیای دانش
گلزار وجود بلبلان داشت
در بسته لب از نوای دانش
امروز ملک شهی روان است
در چتر سپهر سای دانش
یعنی که، بحق جو او نظامی است
در مرتبه پادشای دانش
ای ذات تو دانش مجسم
دایم بادا بقای دانش
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۸۱ - مدح شاه علاءالدوله فخرالدین عربشاه
تا منت توست هم نشینم
از ناز نمی کشد زمینم
خلخال هلال نعل سازم
چون داغ تو می سزد سرینم
بر دیده مهر مهر بندم
چون نام تو می کشد نکنیم
زان رشته نور یافت خورشید
از بهر طراز آستینم
سهم تو، کلاه کج نهاده است
تا عقد عمامه باز چینم
تعویذ حمایت تو دارم
از دیو حسد چه رنج بینم
این جرعه کش مهین تر از خاک
گفتا که من از خم مهینم
در دل حسد تو می نشانم
در رهگذر تو می نشینم
چون شست کمان کشی مکن زانک
من ناوک وار، در کمینم
شیرین مرغی چه گویم الحق
دُرّ بار بشاخسار دینم
چون میم مرا، دهان به بسته است
دندان منمای همچو سینم
ای دست کشان خواب را مهر
آورده بچرخ هفتمینم
تکلیف نفاذ تو کلف وار
بر، ابرش ماه بسته زینم
مسپار به قحط سال ظلمم
چون یوسف مصر آفرینم
در مهد عنایتم به پرور
کز مادر کون نازنینم
طاووس حرم سرای سحرم
در مدح تو جلوه زان گزینم
دون همتی مکس ندارم
کز سفره سفله ریزه چینم
من نحل مسدس جهانم
پرورده یاسیمین دینم
در مزبله های شک نرفتم
تا مقطع گلشن یقینم
تا شیر جهان شکار باشم
گشته است جناب تو عرینم
بی طعمه کجا بود قرارم
هیهات نه شیر پوستینم
هم ساقی بزم گاه مهرم
هم سأیس چار سوی کینم
با ساغر نوش، مدح آنم
با خنجر نیش، همچو اینم
افسوس که این خنک مزاجان
مومم خوردند و انکبینم
آخسیکتی ام که دست قدرت
از مدحت تو سرشت طینم
این فخر نه بس مرا که گویم
من شاعر خاص فخر دینم
لافی زدم از در تو مگذار
کاندر عرق اوفتد جبینم
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۸۳ - مدح اقضی القضات رکن الدین حافظ همدانی
ای بر همه دشمنان مُقدم
اکرمت جمال خیر مَقدم
خرگاه شرف زدی دگر بار
بر دامن این کبود طارم
وز نور تو یافت رتبتی نو
این گنبد هفت طاق محکم
هرّای نجوم بر فکنده
در بارگه تو شام ادهم
گاه از تو دواج ابر زربفت
گاه از تو قبای چرخ معلم
تو کعبه خلق و چشمه نور
زیر قدم تو همچو زمزم
رشا شه صنعت تو در باغ
بر چهره یاسمین زند، نم
تو گوهر آبی و از این روی
بستان فلک به توست خرم
هنگام عطا ز کیسه تو
گل پیش کش صبا کند، شم
ماتم زده ای است چرخ گردان
در جامه و قد، کبودی و خم
بردار ز روی برقع ابر
تا خرقه کند لباس ماتم
وز مقدم عید مژده ئی ده
تا کله زنند صحن عالم
پر خون چو شفق، چراست چشمت
افتاده دو خفته، تنگ بر هم
کحل النوری، طلب کن، اعنی
خاک در صاحب معظم
آن مقصد سالکان همت
مقصود وجود نسل آدم
رکن الدین، رکن کعبه دین
آن بر حرمش قبای محرم
حسنیوه که حسن اهتمامش
بر خستگی عناست مرهم
رکنی مکی نسب چو کعبه
در کل جهان چو ذات او کم
جاسوسی غیب را دل او
چون هدهد و آستانه جم
احیای موات را دم او
روح الله و آستین مریم
یک گل ز ولای اوست جنت
یک تف ز خلاف او جهنم
هر دل که وثاق مهر او نیست
نه نشیند با مراد یک دم
هر گردن کان نه بر خط اوست
سیلی ی بلا خورد دمادم
ای رایت ملت از تو منصور
وی آیت نصرت از تو معزم
در ناصیه ی تو مهر پیدا
در آستی تو بحر مد غم
با کلک تو ذوالفقار تقدیر
گفته: بزبان عجز کارم
بی شوکت تو کرو، فسان یافت
دندان نهنگ و ناب ارقم
هرگز جگر نبیره ی بحر
سفته نشود بدشنه غم
روباه حریم تو ز جرات
یک یک بکند سبال ضیغم
شاگرد وثاق تو بسیلی
تو تو بدرد قفای رستم
بی رائض سطوت تو صفرا
پالان نه نهد براشقر دم
با آب رخت گل از تظلم
بر خاک زند ردای ملحم
کلک تو ز مرتبت بخندد
بر قامت رمح و ریش پرچم
چون شرع ز رمز پرده بگشاد
جز خاطر تو ندید همدم
چون غیب ز رخ نقاب برداشت
جز فکرت تو نیافت محرم
با روح تو گفت: عقل فعال
کای ساقی انبیاء تقدم
مالید کفت سحاب را گوش
کای کودک بی خرد تعلم
گر رام شدی ز راد بهرام
بکران عزیمت تو ملجم
ببریده به پیش نوک کلکت
انصاف ز دیده ی قضا، نم
بزود به صیقل جمالت
شرع از دل آخرالزمان غم
ای فکر تو را که در ترقی
چرخ آمده بام و علم سلم
احوال رهی نماند آخر
بر خاطر اشرف تو مبهم
عهد تو و مدح غیری و من
جم دیده و دست دیو و خاتم
ای مدحت تو مرا مخمر
وی خلعت تو مرا مسلم
قدر من و شعر من تو دانی
چون قیمت جعد و مرد دیلم
در صدر تو افصح جهانم
و آنجا که نه حضرت تو، ابکم
زیرا که سمج بود تیمم
خیمه زده در میانه یم
تا شهرودی است ساخته طبع
نار از وی زیر و آب از او. بم
در مجلس خوشدلی همی تاز
بر مرکب خرمی همی چم
عید تو به لهو باد مقرون
عمر تو به حشر باد منظم
احوال حسود تو پریشان
اسباب مراد تو فراهم
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۱۰۲ - مدح فخرالدین عربشاه پادشاه کهستان
ای روی تو عید عالم جان
خلقی ز تو روزه دار حرمان
خون ریختن اختیار کرده
بر کیش غم تو، عید قربان
تا گشته قلندران راهت
فرمان سپهر را بفرمان
از زلف تو عقل، بر عقابین
وز چهره ی تو، بصر بزندان
در ملک تو عدل، کند چنگل
در دور تو فتنه تیز دندان
بی طره ی عارضت خرد را
کافر شده عالمی، در ایمان
بر دوش فکنده لام خلقت
از روی تو کفر نو مسلمان
در عشق رکاب خوبی تو
مه لاغری بلای نقصان
بوسیست بصد هزار عالم
ارزان، نه که رایگان ارزان
کوی از همه نیکوان عالم
بربوده تو همچو کوی چوگان
یک گل ز عذار تو بسخره
بر گلشن هشت خلد خندان
کوی مستمعی که شد غم من
چون خوبی تو هزار چندان
گه گاه بعقد زلف جان را
بگشای ز تخته بند ارکان
ما را نگشاد نیم غمزه
از دستخوش وجود بستان
آسایش خلق را به عیدی
برخیز و رکاب را به جنبان
به نشین بوثاق و عالمی را
بر آتش انتظار بنشان
تا مهر پیاده گردد از چرخ
شبدیز بعیدگاه پروان
عید خود و خلق کن خجسته
بر طلعت خسرو قهستان
شاهی که بر ارغنون مدحش
در رقص خوش است وقت دوران
در کیسه کون کرده اسبش
سرمایه کیمیای امکان
در چشم جهان غبار خیلش
همزانوی توتیای احسان
اسرار سپهر هفت پوشش
بر عرصه گه سخاش عریان
میدان مدیح اوست بالله
هرجا که سخن نمود، جولان
با طبع سخیش عرصه کون
چون چشم بخیل تنگ میدان
ای نام فضایل تو بوده
برنامه ی کاینات عنوان
جنت ز کف تو دست بر گوت
دوزخ ز تف تو داغ بر ران
اشخاص تو در ولات توفیق
سرهنگ تو در انات خذلان
رایت همه کون را بیک قرص
کرده است چو آفتاب مهمان
خفته است ز موج خیر فامت
زان بر سر گژروی است سرطان
باغ طربت چو شاخ طوبی
آزاد ز برگ ریز اخزان
نزدیک وفاق تو ولی را
تا حشر اساس عمر عمران
وز سیل خلاف تو عدو را
تا گور بنای لهو ویران
بر شاخ لطافت تو یک سیب
در جیب نهاده صد سپاهان
وز چرخ کفایت تو یک مهر
در ذیل گرفته صد خراسان
جز کین تو نیست شهره ی عام
زی مصطبه ی هوای شیطان
جز مهر تو نیست حاجب خاص
در بارگه رضای یزدان
آنرا که ستانه ی تو بالین
یک درد به از هزار درمان
وآنجا که عنایت تو مسند
یک مورچه به، زصد سلیمان
در باغ ولات بهر پر چین
می، خار کشد به پشت رضوان
خنده زده بر فلک چو خورشید
قهر تو که نیست مرد میدان
بگریسته بر زمانه چون میغ
کین تو که نیست خرد خفتان
از افسر عصمت تو عاطل
یک شاه نه در سراچه ی جان
وز داغ مروت تو آزاد
یک طفل، نه در مشیمه کان
ای فیض کف تو نوش دارو
بیماری فاقه راست، هجران
بر در گهت از پی تقرب
ثور فلک است گاو قربان
گشته است حمل ز عشق خوانت
بر شعله ی آفتاب بریان
ماشاءالله بماند فکرم
در معرض این حدیث حیران
عیدی دگر است جز رخ شاه
در آینه یقین و امکان
کوته گردم که بیش از این نیست
میدان مجال و وهم انسان
اثیر اخسیکتی : غزلیات
شماره ۹ - بی روی تو، روی خرمی نیست
بی روی تو، روی خرمی نیست
در عشق تو، جای بی غمی نیست
جز با سر زلف تو، فلک را
در شیوه ی جور، همدمی نیست
گفتی که به حکم توست، دل را
کاندر سخن تو محکمی نیست
بس محرومم ز خدمت تو
در شهر تو، رسم محرمی نیست
نقدی است شکرف عشوه ی تو
چندانکه همی دهی کمی نیست
مستانه توئی چنین و یک اهل
در هفت نشیمن زمین نیست
گشتیم به باغ دهر چون باد
یک شاخ بر آب خرمی نیست
خشک است نهال شادی ای چشم
دریاب که وقت بی نمی نیست
این ریش که بر دل است ما را
در ساختن است مرهمی نیست
یا، در عالم نماند مردم
یا رسم وفا و مردمی نیست
شک نیست که این رباط خاکی
منزلگه هیچ آدمی نیست
چتوان کردن اثیر میساز
«کز دهر امید خرمی نیست»
اثیر اخسیکتی : غزلیات
شماره ۱۶ - بازار تو را کرانه ای نیست
بازار تو را کرانه ای نیست
آزار تو را بهانه ای نیست
آمد ز دهن دلم ز آتش
بی قصه ی تو زبانه ای نیست
تا بوده هزار بار بالین
در کوی تو آستانه ای نیست
در کوی تو ناز حسن سوز است
بی ماتم هیچ خانه ای نیست
اثیر اخسیکتی : قطعات
شماره ۸ - ای شاه ز ساغر نوالت
ای شاه ز ساغر نوالت
ایام ز نیم جرعه مستست
بیمار بقات تا قیامت
بر ملک در فنا به بست است
در حصن حمایت تو عالم
ز آسیب زوال باز و بست است
زانسوی خط عنایت تو
ممکن نشود که هیچ هست است
عزمت که درست با دو مطلق
دندان قضا بسر شکست است
رمحت که درخش خصم سوزاست
از مقدمه ظفر به جست است
فرخنده مثال شاه کاو را
بر عالم روح و جسم دست است
بر چرخ نشانده بنده را زانک
زیر قدم زمانه پست است
ای حضرت شهریار عالم
نوش همه عالمش کبست است
این وقعه که رفت جرم او نیست
جرم فلک ستم پرست است
من کیستم از دعای خسرو
خورشید به رای این به بست است
اثیر اخسیکتی : قطعات
شماره ۱۱ - شاها مَثل رخ تو و روح
شاها مَثل رخ تو و روح
چون باغ ودماغ و باد و باده است
آن حامله تیغ حیض پالای
صد ملک بیک شکم بزاده است
رضوان در هشت باغ باقی
وز خاک جناب تو گشاده است
کردون که سه طفل را پدراوست
در عقد جلالت تو ماده است
بالله که فروغ شمع دانش
در نکته حرف تو نهاده است
در خدمت ساقیان بزمت
مه نو خط آفتاب ساده است
بی بزم تو بنده چند روز است
کز مرکب خرمی پیاده است
از شمع مهابت تو اینک
سرسوخته در لکن نهاده است
در چاشنی سخن ندیده است
کاثار نه از ایاغ و باده است
گر شاه کناه او به بخشد
شاید که بعذر داد، داده است
اثیر اخسیکتی : قطعات
شماره ۱۷ - عذری دارم بترک مدحت
عذری دارم بترک مدحت
چون نسبت عالی تو واضح
جائی است کمال تو که فکرت
قاصر نظر است از آن مطامح
در دیده ی وهم من نیائی
و اینجا مثلی است نیک صالح
کوته کامی چشم ناظر
بی خوردی حجم نجم لایح
در جنب جهان چه خوانمت پس
پیدای نهان چو مشک فایح
ای واسطه صلاح دولت
قدماً نظمت لک المصالح
در نوبت خانیان مفسد
محروم بود امین صالح
اثیر اخسیکتی : قطعات
شماره ۳۱ - ای یازده امهات و نه باب
ای یازده امهات و نه باب
نازاده خلف تر از تو فرزند
قهر تو دورخ نهاده بر زهر
لطف تو سه ضربه داده برقند
شیراجم از تو آسمان صید
شیر علم از تو آسمان رند
خورشید ز خلعتت قبا پوش
جمشید بخدمتت کمر بند
از شکر تو طبع مُل جگر خوار
وز شکر تو کام گل شکرخند
زد وار سر سپهر بیمغز
تا گرز تو سایه بروی افکند
بشکسته بصد هزار پرده
در بسته بصد هزار پیوند
آن کز نظرت بخصم پیوست
برداشت ز کار و بار تو بند
زان شاخ یگانگی فروکاشت
بیخ دو دلی ز سینه برکند
ای مصطنع سخات قلزم
وی بر بنه وقات الوند
فرخنده مثال تو که او راست
روم از در روم تا خط جند
پیوست بر آنکه جبهتش را
با خاک در تو بود پیوند
سوگند بتاج و تارک ماه
اعنی، به رکاب شاه سوگند
کاین بنده بچشم سرچمیدی
نی تا سر آب و تا سمرقند
که وقت بشول او نبودی
در زنگان کوشت پاره ئی چند
آه دو ضعیف در پی او
کس نپسندد تو نیز مپسند
هر تف جگر کزین علل خاست
زایل نشود بقرص ریوند
خصم تو بحالتی گرفتار
بس تنگ چو پرده ی نهاوند