تعداد ۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قاآنی شیرازی : مسمطات
شمارهٔ ۳ - وله ایضاً
جهان فرتوت باز جوانی از سرگرفت
به سر ز یاقوت سرخ شقایق افسر گرفت
چو تیره زای سحاب بر آسمان پرگرفت
ز چرخ اختر ربود ز نجم زیور گرفت
که تاکند جمله را به فرق نسرین نثار
به بوستان سرخ گل چرا همی لب گزد
نهان شود زیر برگ چو باد بر وی وزد
چو دخت دوشیزه‌ای که زیر چادر خزد
ز خوف نامحرمی که خواهدش لب مزد
کناره گیرد همی ز بیم بوس و کنار
صبا رخ ارغوان به شوخی از بس مکد
چو دانهای عقیق ز عارضش خون چکد
وزان ستم سرخ گل ز خشم چندان ژکد
که پوست در پیکرش چو نار می‌بترکد
بخوشدش خون دل چو دانهای انار
طبق ط‌بق سیم و زر به فرق عبهر چراست
به سیمگون بنجه‌اش پیالهٔ زر چراست
به جام سیمابیش شراب اصفر چراست
شرابش آمیخته به مشک و عنبر چراست
نخورده می بهر چیست به چشمکانش خمار
نشسته لاله خموش چو شاهدی پر دلال
ز بس که خوردست می به طرف باغ و تلال
رخانش گشتست آل زبانش گشتست لال
به چهر گلنارگون نهاده از مشک خال
چو عاشقی کش بود جگر ز غم داغدار
سمن به باغ اندرون چو بر فلک مشتریست
چنان بود تابناک که زهره‌اش مشتریست
چو برگشاید دهن به شکل انگشتریست
بهار صنعت نما چو تاجر ششتریست
که دیبهٔ رنگ رنگ فکنده بر جویبار
شکوفه طفلیست خرد تنش به نرمی حریر
رخش‌ به رنگ سهیل لبش به بوی عبیر
ندانم از رنج دهر به کودکی گشته پیر
و یا دوید از دلش به عارضش رنگ شیر
چنانکه رنگ شراب به صورت باده‌خوار
هلا بیابان عمر چرا به غم طی کنیم
میی گران‌سنگ ده که اسب غم پی کنیم
بیا غمان را علاج به ناله نی کنیم
چو لاله برطرف باغ پیاله پر می کنیم
میی که از رنگ آن رخان شود لاله‌زار
ز اصل صلصال خویش به پای او ریخت خاک
از آن میی کادمش نشاند در خلد تاک
به سالیان تافتند بر او سهیل و سماک
به ریشه‌اش آب داد ز جوهر جان پاک
که تا سهیل و سماک به عاقبت داد بار
ز صنع پروردگار چو در مدور همه
ز قدرت کردگار چو خور منور همه
چو شعر من آبدار چوگل معطر همه
چو دل گهرهای چند نهفته در بر همه
چو قلب شهزاده‌شان دل از برون آشکار
علیقلی میرزا امیر شهزادگان
یمین فرماندهان امین آزادگان
مجیر دلخستگان مغیث افتادگان
دلیر شمشیرزن چوگیو کشوادگان
به بزم کاووس کی به رزم اسفندیار
سحاب جود و سخا محیط علم و عمل
سپهر مجد و بها غیاث ملک و ملل
جهان عز و علا پناه دین و دول
مدار خوف و رجا شفیع جرم و زلل
به دشمنان تندخو به دوستان بردبار
چو رخ نماید قمر چوکف‌‌شاید سحاب
چو کینه توزد سپهر چو دیو سوزد شهاب
چو وقعه جوید هژبر چو حمله آرد عقاب
به حلم وافر نصیب به علم کامل نصاب
محامدش بی‌شمر محاسنش بی‌شمار
زهی ملکزاده‌ای که زیب دنیا تویی
بهشت اجلال را درخت طوبی تویی
سپهر اقبال را سهیل و شعری تویی
زمانه را از نخست مهین تمنی تویی
رسیده از هستیت به کام خود روزگار
به وقعه ضیغم کُشی به‌ پهنه پیل افکنی
به قوت اژدردری به حمله شیر اوژنی
به بزم دریا دلی به رزم رویین تنی
زمانهٔ قاهری ستارهٔ رو‌شنی
سپهری از برتری جهانی از اقتدار
نگردی از جود سیر بدین سخا ابر نیست
نترسی از اژدها بدین ‌جگر ببر نیست
به قدر یک ذره‌ات گه سخا صبر نیست
اگرچه بر تو زکس به هیچ رو جبر نیست
ولی به هنگام جود نبینمت اختیار
چو در مدیحت مرا زبان گفتار نیست
بجز دعایت مرا ازین سپس‌ کار نیست
بلی شدن بر سپهر پلنگ را یار نیست
پلنگ راگو مپوی سپهرکهسار نیست
سپهر را فرقهاست به رفعت از کوهسار
هماره تا خور ز حوت چمد به برج بره
همیشه تا آسمان بود به شکل کره
هماره تا خط راست نمی‌شود دایره
به جان خصم تو باد زنار غم نایره
به بند انده اسیر به دام محنت شکار
ملک‌الشعرای بهار : مسمطات
حسین (‌ع‌)
شب است و بساط عیش، به خوبی مرتب است
شبی را که جان در او، به رقص آید امشب است
به هجران و وصل دوست‌، دل و تن مرکب است
دل از وصل در نشاط‌، تن از هجر در تب است
در این قصه نکته‌هاست در این رشته تارها
دل‌افروز ماه من کجایی که شب رسید
زمان تعب گذشت‌، اوان طرب رسید
عجم‌وار باده ده که عید عرب رسید
دل و جان بدسگال زمحنت به لب رسید
رسید آنکه داشت دل از او انتظارها
از این عید و جشن شد دل خسته شادمند
زهی عید دلفروز، زهی جشن ارجمند
ایا آنکه عارضت نشاطی است بی گزند
درین محفل سرور ز لب ده گلاب و قند
که یکسر برون شود ز سرها، خمارها
به شعبان مه ای ندیم‌، دل و جان منور است
بسی این خجسته ماه دلاویز و دلبر است
ز دیگر شهور دهر به رتبت فزونتر است
بلی افتخار او به فرزند حیدر است
حسین آنکه دین کند از او افتخارها
حسین آنکه از رخش دل شیعه روشن است
به تاریکی ضلال‌، رخش نور معلن است
خود این گفتهٔ نبی به گیتی مبرهن است
که باشم من از حسین‌، حسین نیز از من است
بلی این حدیث را نبی گفته بارها
به خاک در حسین ز جان انتساب ماست
به کویش امید ماست‌، به سویش حساب ماست
به تعدیل رای او صواب و عقاب ماست
حسین آسمان ماست‌، حسین آفتاب ماست
به سرپنجهٔ حسین گشائیم کارها
حسین آنکه حق ستود به فضل و تکرمش
حسین آنکه داد حق به گیتی تقدمش
فزود آبروی دین‌، ز خاک تیممش
خیال رخش به چرخ گذر کرد و انجمش
ستادند پیش او، چو آئینه‌دارها
خوش آندم که بگذربم ز شادی به کوی او
بریم از سر نیاز دل و جان به سوی او
کنون از مزار طوس بجوئیم بوی او
که این چشمهٔ حیات بود زآب جوی او
حسین و رضا بلی یکند از شمارها
رضا نور معلن است‌، رضا فیض مطلق است
رضا ماه روشن است‌، رضا شاه بر حق است
از او شرع پاک را جمال است و رونق است
بدو بازگشت ماست‌، بلی این محقق است
که دایم به جوهر است عرض را مدارها
غروی اصفهانی : مراثی عبدالله بن الحسن سلام الله علیهما
فی رثاء عبدالله بن الحسن سلام الله علیهما
یگانه دُرّی یتیم عقیق لب لعل فام
به یازده سالگی دو هفته ماهی تمام
شاخ گل تازه ای ز گلشن مجتبی
ندیده چرخ کهن چون قد او خوشخرام
کتاب جان باختن حمایل گردنش
از آنکه عبدالهش بود بتحقیق نام
دو گوشوارش بگوش ولی ز سر رفته هوش
چو دید یکتائی پادشه خاص و عام
بعزّ و فرزانگی از حرم آمد برون
که تا کند از صفا طواف بیت الحرام
رفت بخنجر ذبیح کند نیازی ملیح
کعبۀ اسلام را ز جان کند استلام
ربود پروانه را شمع دل انجمن
گشت غزال حرم پیش دلآرام رام
رهسپر راه عشق شد سپر شاه عشق
چه خصم بد خواه عشق تیغ کشید از نیام
بداد دست و گرفت بدامن شاه جای
شد هدف تیر کین در آن خجسته مقام
خسرو ملک قدم سوخت ز سر تا قدم
ز داغ شهزادۀ ملیح شیرین کلام
داغ دل شاه عشق فزون ز اندازه شد
زخم جگر تازه بود تازه تر از تازه شد
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۹۱ - ز شور عشق تو گر ز عندلیبان شدم
ز شور عشق تو گر ز عندلیبان شدم
ولی گرفتار بیداد رقیبان شدم
پس از زمانی مدید جامۀ تقوی درید
زبسکه با بخت خویش دست و گریبان شدم
چه صبح روشن اگر شهرۀ شهرم ولی
ز طالع تیره چون بخت غریبان شدم
اگر نزد دانۀ خال تو راه خیال
ولی بدام قریب دلفریبان شدم
در آرزوی تو عمر به بی نصیبی گذشت
نصیبم آن شد که من ز بی نصیبان شدم
علاج درد من از طبیب حاذق مپرس
که من بدین حالت از دست طبیبان شدم
برای لیلی طلب، شیوۀ مجنون خوش است
چرا که سرگشتۀ وضع لبیبان شدم
ادب توقع مکن مفتقر از عاشقان
که من گرفتار سالوس ادیبان شدم
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۲۳ - هزار دور از سپهر چون بگذرد گه شود
هزار دور از سپهر چون بگذرد گه شود
که تا یک آدم بدهر صفیعلی شه شود
چرا نه بینی که چون میان کل بشر
یکی بدین وزن و سنگ عیان بنا گه شود
ز سیصد و شصت شب شبی بود لیل قدر
یک از همه اختران در آسمان مه شود
چه غم از خلق مجاز ورا به نشناختند
که چشم دنیا طلب زدیدن اکمه شود
هوای دنیا کجا بجا هلد معرفت
بسا که عقل زکی در این ره ابله شود
نه آدم است آنکه او ندارد از دل خبر
دل آن بود کز کدر چون خور منزه شود
در آزمون خلقتی نبود به ز آگهی
دلی که از آدم است ز آدم آگه شود
هزار دل در صفا یکی نشد آینه
که در وی از مردمی ظهور‌الله شود
خمش که در راه عشق زبان درازی خطاست
زبان معنی طلب ز گفت کوته شود