تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز! افزودن مجموعه جدید

بی تو جانا صبر در دل، تاب در ایام نیست؛

هرکه چون من سوخت، درمانش بجز پیغام نیست.

بی تو هر ساعت غمی زاید، دگر میمیرم از؛

یاد آن لب ها که بوسیدم کنون آرام نیست

هرچه گفتم عهد بشکستی، گناه از من چه بود؟

یار بی‌رحم است و این بیداد هم الزام نیست.

آن‌که با خون دل من رنگ می‌گیرد هنوز؛

دیده‌ام جز عکس رویت بر رخ ایام نیست.

رفتی و برجای تو ماند این نفس‌های سرد

غیر آهی با دل تنگم دگر هم‌گام نیست

اشک می‌بارد شب و مهتاب با من می‌کشد؛

زخم عشق آن‌قدر ژرف است، کو مرهم؟ نیست.

باده‌ی وصلت ندادندم، فغان از دوریت؛

هرکه مست از عشق گردد، در نظر آرام نیست.

کاش روزی پرده‌برداری ز چهر تابناک؛

زان تجلی هرچه بینی جز تو در عالم نیست.

من ز تو بی صبر و تو از من به کل بی اعتنا؛

دوری ما را مگر تدبیر جز ایام نیست؟

گر بیایی زنده گردد در تنم صدبار جان؛

بی تو این جان نحیف خسته را پیغام نیست.

نوشته قبلی:دیدار در خواب.
این نوشته را بشنوید

این نوشته را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط نوشته با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.
مجموعه های دیگری از همین نویسنده
اشعار خودنوشته. ۱۴۰۵/۲/۲
هجویات از دل برآمده و پر اشتباه نوجوانی درحال تعلیم.