هجویات از دل برآمده و پر اشتباه نوجوانی درحال تعلیم.

بی تو جانا صبر در دل، تاب در ایام نیست؛

هرکه چون من سوخت، درمانش بجز پیغام نیست.

بی تو هر ساعت غمی زاید، دگر میمیرم از؛

یاد آن لب ها که بوسیدم کنون آرام نیست

هرچه گفتم عهد بشکستی، گناه از من چه بود؟

یار بی‌رحم است و این بیداد هم الزام نیست.

آن‌که با خون دل من رنگ می‌گیرد هنوز؛

دیده‌ام جز عکس رویت بر رخ ایام نیست.

رفتی و برجای تو ماند این نفس‌های سرد

غیر آهی با دل تنگم دگر هم‌گام نیست

اشک می‌بارد شب و مهتاب با من می‌کشد؛

زخم عشق آن‌قدر ژرف است، کو مرهم؟ نیست.

باده‌ی وصلت ندادندم، فغان از دوریت؛

هرکه مست از عشق گردد، در نظر آرام نیست.

کاش روزی پرده‌برداری ز چهر تابناک؛

زان تجلی هرچه بینی جز تو در عالم نیست.

من ز تو بی صبر و تو از من به کل بی اعتنا؛

دوری ما را مگر تدبیر جز ایام نیست؟

گر بیایی زنده گردد در تنم صدبار جان؛

بی تو این جان نحیف خسته را پیغام نیست.

گشتم ز تو بی حاصل، ممنون که در خوابی؛

رؤیت نکنم رویَت، جز خواب که با مایی..

بر فرق سرم منت، بگذار ز این محنت!

در خواب و هشیاری، حاجت که به دیداری.

یارا تو ندیدی من، مدهوش و سر مستم؟

برگرد به بالینم.. دل را به کجا بردی؟

این خواب چه کوته بی، گیرم که تو در پهلو!

هر روز که برخیزم، هربار تو در یادی..

هی ار چه جفا کردی، اما نروی یادم؛

در خواب بمان لطفاً، گیرم بغلم هستی.

یکبار که راهت شد، یکدم نظری بر ما؛

بنداز که راحت شد، این دیده به بیداری..

گر یار ز ما دور بوَد هیچ غمی نیست؛

دردا که نبودش که ببیند نتوان زیست!

این بودُ نبودش که رسوخی زده افکار؛

از دل نرود آنکه ز لطفش غزلی نیست. .

°آن نرگس بیمار مرا جان دگر داد°

مفلس نشدم وای ندیدی که دلم نیست.

مانند غروبی که کند عصر به سِزده؛

هر دم ز بهارم خبری؟ وضع غریبیست..

زمانی از برایت با دلم مصرع به مصرع از تو میگفتم؛

وزن فهمیده بودم یا نبودم از تو میگفتم.

تو حالا در کنارم، کو؟ نمیبینم، کجایی پس؟

باز یادم رفت، در خیالم از تو میگفتم!..

نگاهی کن که بی رویَت نیست رؤیتْ، حلالت ها..؛

هلالش کو؟ ندیدم شوّال هم، از تو میگفتم.

عزیزم رفته، در یادش نیست من را، ولیکن من؛

دمی غافل نگشتم، بخفتم؟ از تو میگفتم...

مرا کردی تو نیمه جان رها، دو خط شعر گفتم؛

رسوخت کاملا واضح که شعرم از تو میگفتم.