در هوای بیقراری، بیقرارم بیقرارم
چشمِ تر میبندد هر شب صورتِ دور از نگارم
هر که دارد پیشِ چشمش گلعذاری! دلفریبی!
من تو را دارم که رفتی، زندگانی را ندارم
هر چه هست و هر چه باشد، بینفس معنا ندارد
من نه معنی، من نه معنا، یک معما؛ هر چه دارم
روزگاری روزِ من هم روشن از رویِ کسی بود
روشنی را برد و شب شد روزگارِ روزگارم
من حبیبی و طبیبی و رقیبی کردهام گم ...
در غریبی عمرِ خود را در دیارم میسپارم
من صبورم این دروغِ راست نای بودنم شد
ناگزیرم در گریز و در گزیرم برگزارم
نایِ رفتن هم ندارم، بیپناهم؛ نیست آهم
از دلِ بی غمگسارم بی نگارم شرمسارم
دوشنبه ۴ آذرماه ۱۳۹۸
از دفتر غزلیات علیرضا نورزادلاله