روزی حکیم در جمع مریدان و شاگردان نشسته بود. سخن از آدمی و زندگانی او مجلس را گرم و اصحاب سخن را سرگرم کرده بود.
بحث آنجا بالا گرفته بود که آدمی از پایه برای زندگی اجتماعی ساخته شده و کردار و گفتارش بر یکان یکان مردم اثر دارد.
مردی که تازه از قضای حاجت به مجلس وارد شده بود، برخاست و گفت: «چه کنیم تا زندگانی جمعی نیکوتری داشته باشیم؟ چطور برای جمع مفید باشیم؟»
از هر گوشهای، صاحب نظری چیزی گفت.
- به همدیگر تعدی و ظلم نکنیم.
- حق همسایه را نگه داریم.
- به بیتالمال دستدرازی نکنیم.
- آنچه در توان داریم به دیگری کمک کنیم.
- انصاف داشته باشیم.
مرد که همچنان بر پا ایستاده بود، به فریاد گفت: «ای دوستان! بگذارید تا بدانیم حکیم در این باب چه پندی دارد.»
حکیم که تا آن زمان مُهر بر دهان داشت و شنونده بود، سرش را بالا آورد و نگاهی به چشمهای دوخته شده به خود انداخت. سپس گفت: «هر آنچه گفتید، صحیح است. بجاست که آدمی چنان کند. اما اگر هیچکدام از دستش برنیامد، حداقل پس از قضای حاجت، یک آفتابه آب بریزد.»
مریدان و شاگردان چون این شنیدند، سکوت بر مجلس حاکم شد.
«س.م.ط.بالا»