نثرهایی که آب دارند. گاهی برای نوشیدن و گاهی برای نیوشیدن. اینها نوشته های من هستند که گاهی با اندیشه حاصل شده اند و گاهی بی اندیشه.
در عالم موسیقی، “رضا یزدانی” آلبومی منتشر کرد به نام “ساعتا خوابن”. یکی از قطعات این آلبوم “کسی از ما جهان آرا نمیشه” است. چند روز پیش به یکی از بچه های دهه ی هفتاد پیشنهاد دادم که این قطعه رو گوش کنه. اولین چیزی که گفت این بود که: «جهان آرا کیه؟» من انگشت حیرت به دندان گرفتم که چطور نمیدونی که جهان آرا کیه؟ پس توی این مدرسه ها و دانشگاه ها چی یاد میگیرین؟ خواستم داده های ذهنی ام رو سازمان دهی کنم تا جهان آرا رو براش معرفی کنم. ولی، خاک سیاه بر سرم شد که دیدم اصلا خبری از داده های ذهنی نیست و من با این همه ادعا چیزی از محمد جهان آرا نمی دونم که قابل بیان باشه. فقط اینکه از فرماندهان سپاه و از مدافعان خرمشهر بوده. خودم رو جمع کردم و گفتم:« آهنگ “ممد نبودی ببینی” رو شنیدی؟» گفت: «آره» گفتم: «ممد همون محمد جهان آراست» گفت: «آهان». کسی از ما جهان آرا نمیشه حتی یه قهرمان تو نسل من نیست هوا انقد آلودست که انگار نیازی به شیمیایی شدن نیست ما صبر کردیم واسه فردای بهتر ما صبر کردیم ولی فردا نمیشه جهان ما قد خرمشهر هم نیست کسی اینجا جهان آرا نمیشه نمی گیره کسی دستای ما رو داریم با چشم بسته راه میریم یه عمره که پلاکامونو حتی نمیدونیم باید از کی بگیریم زیره پامونو خالی کردن اما هنوز اینجا پر از میدون مینه ببین ویرونه ای که از تو داریم هنوز زیباترین جای زمینه فقط یه زخم کهنه باقی مونده برای نسلی که ترکش نخورده برای نسل من که قهرمانش زیر رگباری از خاطره مرده همه رویای ما رو باد برده نشستیم روی مرز بی خیالی برای ما که سنگری نداریم فقط مونده همین تفنگ خالی کسی از ما جهان آرا نمیشه همه روزای ما با غصه سر شد یه روزی توی تاریخ مینویسن یه جا این نسل مفقود الاثر شد
جنگ، سیل، زلزله، خشکسالی، تحریم، آلودگی هوا، تخریب محیط زیست، تغذیه ناسالم، سرطان، ایدز، روغن پالم، سقوط، تصادف و… و مهاجرت هم بلای دیگریست. بلایی غیر طبیعی. «س.م.ط.بالا»
یک، دو، سه، چهار، … پله ای از پس پله ی دیگر. بالا و بالاتر رفتیم. گاهی ایستادیم اما به پایین نگاه نکردیم و نگاهمان به بالا بود. باز هم پله های بیشتر. آنقدر رفتیم که گمان کردیم تا خدا راهی نمانده است. زهی خیال باطل. خدا در همان پله ی اول مانده بود. … «س.م.ط.بالا» جرقه ی ذهنی این مطلب صدای زنگ در بود. فردی که مدعی بود فقیر است و نیازمند کمک. فارغ از بحث نیازمند واقعی و متکدیان دروغین. با خود گفتم حوصله ای نیست طبقات را به سمت پایین طی کنم حتی با آسانسور. کارگران شهرداری هم که باشند وضع همین است. حتی آنگاه که بی نوایی در کوچه فریادکنان می دود نهایت عکس العمل سرهایی است که از پنجره ها بیرون آمده و منبع صدا را می کاوند.
انقلاب خیابانی است که تقاطع های بسیاری دارد؛ ممکن است به آزادی نرسیم… «س.م.ط.بالا»
آنچه می خواهم، نمی فروشند و آنچه می فروشم خریداری ندارد؛ مرا به این بازار چه حاجت است…!؟ «س.م.ط.بالا»
دست فروش، دستهایش را فروخت و هنوز نمی تواند یک دست لباس نو بخرد… «س.م.ط.بالا»
روزگاریست نه غریب؛ روزگاریست نه عجیب. همانطور که می پنداشتم. گاهی سخت می گذرد، گاهی آسان. روزگار است دیگر. بگذار بگذرد… «س.م.ط.بالا»
فرزندان آدم چون پای بر عرصه ی حیات می کوبند؛ دو منظور بر نظر دارند. خدمت به انسانیت و خیانت به انسانیت. و من نمی دانم که این به اختیار است یا به جبر. چونان که نوبت به من رسید متحیر ماندم که این چه حالت است. شواهد و قرائن چنین می نمایاند که مرا جز خدمت از دست نیاید اما چرخ آنگونه چرخید که خیانت حاصل شد. با آنکه هنوز نفس می کشم، شناسنامه ام باطل شد. «س.م.ط.بالا»
جهان سومی ها مردمانی هستند سخت کوش در نام جویی و استوار بر یک پا (که مرغ را یک پا بیشتر نباشد و باقی بهانه است.) جهان اولی ها مردمانی هستند سخت کوش در کام جویی و دوان با دو پا (دو پا هم قرض می کنند، اگر نشد به زور به چنگ می آورند.) جهان سومی ها آرزوهای بلند دارند و از کودکی دوست داشته اند یک جهان اولی باشند اما آرزو بر دل مانده و فغان می کنند از جبر جغرافیایی. جهان اولی ها، فرزندان جهان سومی هایی هستند که روزی تصمیم گرفته اند جهان اول را بنا کنند و چون چنین شد سال هاست که پایکوبی می کنند. جهان سومی ها مردمانی هستند که آنچه ندارند از جهان اولی ها می خرند. جهان اولی ها مردمانی هستند که آنچه دارند به جهان سومی ها می فروشند به شرط آنکه فاصله ی مناسب طبق استانداردهای بین المللی، بین جهان اول و جهان سوم حفظ شود. اصولا جهان اولی ها مردمانی زیباتر هستند. زنانی خوش سیما و مردانی خوش تیپ، با چشمان آبی و موهای بلوند و قامتی چون سرو. چرا؟ چون آنها زودتر به فکرشان رسید که مجلات مُد منتشر کنند، سالن های زیبایی راه اندازی کنند، رنگ و هنر و تصویر و صدا را با هم درآمیزند و بشوند مظهر زیبایی. جهان سومی ها می مانند با اتاق های عمل، آرایشگاه ها و هزار جور مصیبت دیگر تا کمی نزدیک شوند به این نمونه های زیبایی از جهان اول. اصولا جهان سومی ها مردمانی هستند که همیشه باید روی سکوی نفر سوم بایستند، حتی اگر اول شده باشند. جهان اولی ها غنی هستند و جهان سومی ها فقیر… جهان سومی ها تروریست هستند و جهان اولی ها پرچم داران حقوق بشر… کافیست. کافیست. کافیست این همه اباطیل. من از جهان سوم، چهارم، دهم یا ته دنیا فکر می کنم مرزی نیست بین جهان سوم و جهان اول جز اندیشه، آنچه به آن می اندیشیم و نتیجه ای که از آن می گیریم (مرزی که دشوار است عبور از آن.) «س.م.ط.بالا»
اقتصادمان قرار بود اسلامی باشد، بانکداری بدون ربا. بدهیم از مال خود خمس و زکات، ببارد از آسمان برکات. فرهنگ مان قرار بود محفوظ باشد از تفنگ. هم از چوب و بیل و کُلنگ. به رشد و تعالی رساند کمال، جلیل و خلیل و جلال و جمال. چنین به کودکان سرمشق دهیم؛ که هر شب کنند مشق با خودکار بیک، چه خوب است گفتار و کردار و پندار نیک. عزم مان قرار بود جزم باشد. چه برای رزم، چه برای بزم. تا مستدام شود نظم. کمی راه برویم تا غذایمان شود هضم. مدیران مان قرار بود جهاد کنند. هم اصغر، هم اکبر. دلبسته نباشند به میز و صندلی نیز. اهل عمل باشند و عملی نباشند. نه اختلاف کنند و نه اختلاس. دوران ارباب و رعیتی را دهیم در دست باد، میهن خویش را کنیم آباد. قرار گذاشتیم اما… فرار را بر قرار ترجیح دادیم… فوقع ما وقع… «س.م.ط.بالا»