نثرهایی که آب دارند. گاهی برای نوشیدن و گاهی برای نیوشیدن. اینها نوشته های من هستند که گاهی با اندیشه حاصل شده اند و گاهی بی اندیشه.
توی گذر راه که می رفتم، سلام و ارادت بود که نثار من می شد. پیر و جوون دست به سینه سر خم می کردند. عزت بود و احترام. صدقه سری حجی که پارسال با خانم جان رفته بودم شده بودم حاج یوسف. یه بازار بود و یه حاج یوسف. اهالی و کاسب های محل روی من حساب می کردند. حرفم اعتبار داشت و دست نوشته ام نعوذ بالله وحی منزل بود. دستم به کار خیر بود. جهیزیه و ایتام و موسسات خیریه و امثال این ها رو رد نمی کردم.
همین دوسال پیش بود. یه روزایی مثل همین روزا. جنس کم شده بود و منم تازه جنس هامو از گمرک ترخیص کرده بودم. با بدبختی زیاد. خلاصه رسونده بودم به تهران و انبار کرده بودم. زنگ زدم به کاظم که تکلیف جنس هارو روشن کنه و توزیع کنه تو بازار.
گفت: “حاج یوسف! چند وقت دست نگهدار. خبر شدم که چند وقته دیگه قیمت ها می کشه بالا…”
گفتم: “یعنی چی؟ یعنی من جنس احتکار کنم؟ تو خجالت نمی کشی؟ حاج یوسف و نون حروم؟ حرف دهنت رو بفهم!”
تلفن رو قطع کردم. تا شب فکرم مشغول بود. با خودم فکر کردم من با این همه بدبختی این جنس ها رو آوردم. حالا فرض کنیم چند روز بیشتر جنس ها تو گمرک مونده. مگه چی میشه؟! کسی که نمی میره؟!
یک ماه بعد کاظم زنگ زد و گفت: “حاجی! نمی خوای جنس ها رو پخش کنیم؟ الان قیمت ها حسابی رفته بالا. الان وقتشه”.
گفتم: “تو اصلا از اقتصاد چی میدونی؟ چند تا از رفقا خبر دادن که قیمت ها بازم میره بالا. صبر کن به وقتش خودم خبرت می کنم”.
دو روز بعدش، نمی دونم بازرس ها از کجا بو بردن و سر و کلشون پیدا شد. رفتن سراغ انبار و تشت رسوایی حاج یوسف از بام افتاد. انبار رو پلمب کردند. خبر مثل بمب تو بازار منفجر شد. جای سلام، فحش و ناسزا بود که نثار من می شد. خانم جان سایه ی من رو با تیر می زد. حرفم که هیچ، چکم رو هم قبول نمی کردند.
خلاصه مغازه و انبار رو فروختم. هر چی داشتم، نقد کردم. یه خونه رهن کردم و بقیه ی پول رو آوردم تو کار ساختمون. دو سال گذشته. خدا رو شکر. ملک و املاکم زیاد شده. وارد بانک که می شم از آبدارچی گرفته تا رئیس بانک بلند می شن. سرپناهی شدم برای… در ماه چند تا چک می کشم برای امور خیریه. منشی های خوبی هم دارم. صدقه سری کت و شلواری که می پوشم و کیفی که دست می گیرم، شدم آقای مهندس.
سرتون رو درد نیارم؛ درسته از اصل افتادم ولی خوب اسبی رو سوار شدم.
«س.م.ط.بالا»
حکیم به راهی می رفت. سر به زیر داشت و زیر لب ذکر می گفت (بعدها روشن شد که حکیم به راننده ای که چندی پیش با سرعت از کنارش رد شده و آب جمع شده در خیابان را بر لباسش پاشیده بود، ناسزا می گفت). پسری را دید در کنار خیابان بساط کرده و سیگار و آدامس می فروشد. نزد وی رفت و گفت: “تو را چه می شود که در این هوای سرد اینجا نشسته ای. چه می کنی؟ پدرت در چه کار است؟”
پسر گفت: “مگر چشمانت را موش خورده؟ سیگار و آدامس می فروشم. بعد از مدرسه به اینجا می آیم و کار می کنم. تکالیفم را هم همینجا می نویسم. پدری پیر دارم که پس از سی سال کار بازنشسته شده و مستمریش کفاف هزینه های درمان خودش را هم نمی دهد.”
حکیم گفت: “آیا پدرت بیمه نبود؟”
گفت: “چرا بود. اما در صندوق بیمه پولی نمانده بود. همه را هبه کرده بودند.”
حکیم گفت: “آیا تو را خواهر و برادری هست؟”
گفت: “آری. برادری دارم که در کارخانه ای بزرگ، کار می کند. اما شش ماه است حقوق نگرفته است. به تازگی هم می خواهند او را بیرون بیاندازند.”
حکیم گفت: “آیا باز هم هست؟”
گفت: “آری برادر دیگری دارم که دوستان ناباب زیادی داشت. به دام اعتیاد افتاد و الان نمی دانم در کدام خیابان افتاده است.”
حکیم گفت: “آیا باز هم هست؟”
گفت: “آری. خواهری دارم. با کمالات و با هنر. مانده است در خانه بی شوهر.”
حکیم گفت: “آیا باز هم هست؟”
گفت: “آری. برادر دیگری دارم. او هم درس می خواند. به دانشگاه می رود که بیکار نباشد. او معتقد است نباید باعث افزایش آمار بیکاران باشد.”
حکیم گفت: “آیا بازهم هست؟”
پسر گفت: “آری. آری. خواهر دیگرم در راه است. یک یا دو ماه دیگر به دنیا می آید.”
حکیم گفت: “تکلیف امروزت چیست؟”
پسر گفت: “باید از روی جمله ی – فرزند بیشتر، زندگی بهتر – صد بار بنویسم.”
حکیم از پسر سیگاری خرید و روشن کرد و رفت تا در افق محو شود که مریدان رسیدند و مانع شدند.
«س.م.ط.بالا»
اصلا فکرش رو هم نمی کردم. وقتی شنیدم شوکه شدم. نمی دونم، شاید هم منتظر چنین خبری بودم. به هر حال می دونستم، می دونستم… می دونستم که مرگ وجود داره. اما هیچوقت اینقدر به من نزدیک نشده بود. یک مدت که گذشت دیدم که دیگه کاری نمیشه کرد. تو مُردی. هیچوقت برنمی گردی. هیچوقت.
اصلا فکرش رو هم نمی کردم. وقتی بالای سر قبرت ایستاده بودم، توی ذهنم خاطراتت رو مرور می کردم. فکر می کردم همیشه با این خاطرات تو ذهن من زنده می مونی. همیشه در یاد من هستی. جای خالیت رو احساس می کنم… اما…
می دونی؟! باید صادق باشم. وقتی مُردی اصلا فکرش رو هم نمی کردم که به نبودنت عادت کنم. به اینکه باهات نخندم. به اینکه باهات بحث و دعوا نکنم. یا اینکه بازی های دوران کودکیمون از یادم بره. اما اتفاق افتاد. من فراموش کردم. روزمرگی… روزمرگی ها… این قاتلان یادها و خواب ها… تو رو فراموش کردم. رویاهاتو. آرزوهاتو. حس خوبی نیست. اصلا حس خوبی نیست.
تا اینکه امروز یه نگاهی به آلبوم عکس انداختم. وقتی به عکس تو رسیدم بغض گلوم رو گرفت. دوباره تو یاد من زنده شدی. خاطره ها دوباره اومد جلوی چشمم. فهمیدم حتی اگه تو ذهن من نباشی هنوز تو قلب من زنده ای. آره. از همون روز اینطوری شد، از وقتی مُردی…
(به یاد برادری که دیگر نیست)
«س.م.ط.بالا»
در پایتخت همه چیز را گران می فروشند. تخت را، رخت را و حتی بخت را. از بامش که به پایین نگاه می کنی؛ همه دارند همه چیز را می فروشند. جام را، کام را و حتی نام را. من پایتخت را دوست دارم. چرا که تجارت را دوست دارم. اینجا همه خریدارند و همه فروشنده. همه در این بازار آشفته ضرر می کنند و من ضرر را دوست ندارم. و این همان تناقضی است که مرا مجبور می سازد عقل را از دل، احساس را از منطق و روح را از جسم جدا کنم. حال آنکه آدمی چیست جز عقل در کنار دل، احساس در کنار منطق و روح در کنار جسم؟ پایتخت معمایی شده است پیچیده. اما کلید حل معما همان است که پدرم می گفت :”پسرم آدم باش” …
دریغ که کلید گم شد…
«س.م.ط.بالا»
از سیاست گفتیم، از سیاست نوشتیم؛ اما با سیاست عمل نکردیم. از دیانت گفتیم، از دیانت نوشتیم؛ اما با دیانت عمل نکردیم. راست می گفت مرحوم مدرس: “دیانت ما عین سیاست ما و سیاست ما عین دیانت ماست”. نه این برای خداست نه آن.
«س.م.ط.بالا»
این بار شیر ماده بسیار خوش شانس بود. پیدا کردن چنین شکاری در این فصل از سال همیشه آسان نیست (او به خوبی می داند که شیر نر توانایی خرید گوشت از بازار را ندارد. رکود اقتصادی یال و کوپال شیر نر را تحت تاثیر قرار داده است). توله شیرها اشتهای زیادی دارند، پس از مدت ها می توانند طعم گوشت تازه را بچشند. شیر ماده به دقت اطراف را زیر نظر دارد. او مراقب حرکات کفتارهاست.
کفتارها اغلب به صورت دسته جمعی حرکت می کنند (خانواده ی کفتارها توجهی به شرایط اقتصادی ندارند. آنها اصولا به مفت خوری عادت داشته و این ضرب المثل بین آنها رایج است که:« مفت باشه، کوفت باشه »). کفتارها صبر زیادی دارند. آنها خطر نکرده و با شیر ماده درگیر نمی شوند. آنها منتظر می مانند، چراکه می دانند نوبت به آنها خواهد رسید. تنها مشکل وجود کرکس هاست.
کرکس ها رقیب جدی برای خانواده ی کفتار به شمار می روند. اما معده ی کوچکتری نسبت به آنها دارند. بر اساس قراردادهای نانوشته ی طبیعت، کرکس ها پس از کفتارها وارد عمل می شوند، مگر آنکه گروهی قانون گریز در بینشان وجود داشته باشد.
کمی آنطرف تر گاومیش ماده ایستاده است. او و گوساله اش از گله جا ماندند. گوساله که جثه ی کوچکتری داشت نتوانست از دست شیر ماده جان سالم به در برد. گاومیش ماده اصولا درکی از شرایط اقتصادی ندارد. او نمی داند چرا گاومیش ها به دست شیرها شکار می شوند. اما می داند که باید خود را به گله برساند چراکه فصل جفت گیری نزدیک است و او باید جفت مناسب خود را بیابد تا گوساله ی دیگری را به گله ی گاومیش ها تحویل دهد.
«س.م.ط.بالا»
آقا… ببخشید؟!
چند قدم دیگر برداشتم. لحظه ای مکث کردم. نباید بی تفاوت باشم. نمی توانم از کنار صداهای شهر بی اعتنا عبور کنم. برگشتم.
– بچه ام مریضه…
یک زن، یک مرد و کودکی در آغوش. تصویری آشنا از شهر. تردید وجودم را فراگرفت. تمام آرمان ها و ایدئولوژی های پیش ساخته ام به لرزه افتاد. فریب و نیرنگ یا فقر و تنگدستی؟ اینبار با کدام پدیده ی ناهنجار اجتماعی روبرو شده ام؟! اما نمی توانم و نباید بی تفاوت باشم…
جلوتر رفتم و پرسیدم … مرد گفت:” بچه ام مریضه…بستریش کردم، خوب نشده… دستم تنگه… ” اهل طبس بود. خودش می گفت. کسی را در این شهر نداشت و غریب بود. خودش می گفت.
و من هنوز تردید داشتم. قبلا هم در چنین موقعیتی قرار گرفته بودم. تمام دانسته ها و ندانسته های خود را مرور کردم اما آموزه ای برای واکنش نشان دادن در چنین شرایطی نیافتم. درماندم…
باید به احساسم رجوع می کردم. چنین کردم و راه در پیش گرفتم… شما بودید چه کار می کردید؟
آقا… ببخشید؟!
«س.م.ط.بالا»
(صبح در منزل)
رفتم پشت در. کمی مکث کردم، صدایی نمی آمد. همینطور که با دست ضربه ی آرومی به در می زدم گفتم: «علی! پاشو؛ مدرسه ات دیرمیشه. پاشو زود حاضر شو.»
در رو باز کردم رفتم داخل. همینطور که در انبوه پتو و عروسک دنبال علی می گشتم زمزمه می کردم: «هم سن تو که بودم قبل از اذان صبح با بابام – خدابیامرز- می رفتم کارگاه، تا خود اذان مغرب کار می کردم.»
(کمی قبل از ظهر در وزارت فرهنگ)
نفس عمیقی کشیدم. سر و سامانی به موهام دادم. دو ضربه ی آروم به در زدم.
_ بفرمایید داخل.
بعد از سلام و تعارفات معمول و معقول و غیر معقول، روی یک صندلی که درست روبه روی میز تعبیه شده بود نشستم.
تقریبا هفت ماه از زمانی که کتاب رو برای گرفتن مجوز فرستاده بودم گذشته. دو روز پیش تماس گرفتند و برای امروز قرار گذاشتند تا بیام و در مورد بخش هایی از کتاب با من صحبت کنند.
گفتم: «بالاخره مثل اینکه کتابم مورد بررسی قرار گرفته.»
_ بله. البته شما که خبر ندارید. ما سرمون خیلی شلوغه، تو این دوره زمونه هر کس از خونه قهر می کنه میره نویسنده میشه.
گفتم: «باز باید خدا رو شکر کرد که همشون نویسنده نمی شن. بعضی ها دختر فراری، معتاد، خواننده، بازیگر، مسئول و مدیر می شن.»
_ این چیه؟! همین جمله ها که اینجا نوشتی: «آزادی یعنی پرواز روح و اندیشه. انسان آزاد است چون خداوند او را آزاد آفریده است، هیچ نیرویی نمی تواند این نعمت را بازستاند مگر نیروی لایزال الهی. پرنده ای که در قفس رویای پرواز در سر می پروراند، پرواز را از یاد نخواهد برد.»
گفتم: «خوب خدمت شما عرض کنم که…»
دستش رو بالا آورد و کلامم را قطع کرد.
_ یا این یکی. در فصل سوم کتاب نوشتی: «عدالت تنها در سایه ی آگاهی حاصل می شود. جامعه ی آگاه تر به عدالت نزدیک تر است. حاکمان ظالم همواره جامعه تحت سلطه ی خود را در تاریکی جهالت نگاه می دارند تا رنگ عدل بر ظلم خود زده و به مردم تحمیل کنند.»
_ اون ها به کنار. این رو چه جوری تحمل کنم: «جنسیت عاملی نیست که بتواند ملاک برتری یافتن گروهی بر گروه دیگر باشد.» کم زن فمینیست تو این مملکت داریم؟! شما هم شدی کاسه ی داغ تر از آش؟! از سبیلت خجالت نمی کشی؟!
خواستم دهان باز کنم و بگویم این کلام خداست که: «هر کس تقوای بیشتری دارد نزد خدا عزیزتر است.» اما به ذهنم رسید این شراره ی آتش برای خاموش شدن به آب نیاز دارد نه نور.
همینطور گفت و گفت و گفت. ایراد پشت ایراد و اصلاحات پشت اصلاحات و در پایان:
_ به هر حال با این شرایط این کتاب قابل چاپ نیست. اصلاحاتی که گفتم انجام بدید و دوباره کتاب رو ارسال کنید تا بررسی بشه.
(غروب در منزل)
بابا! امروز تو مدرسه یه حرف جدید یاد گرفتم. گفتم: «آفرین، چی یاد گرفتی.»
_ میم. اگه گفتی میم مثل چی؟
گفتم: «میم مثل ممیزی.»
_ ممیزی دیگه چیه؟
کتابی که دستم بود رو جلوی صورتم گرفتم و گفتم: «حالا صورت من رو می بینی؟»
_ نه. چه جوری ببینم؟!
گفتم: «ممیزی یعنی اینکه یه چیزی هست ولی نمی ذارن اونو ببینی.»
«س.م.ط.بالا»
صحنه ی اول – نمای دور؛
خیابان شلوغ است. انگار معرکه ای برپاست و پهلوانی در میان. شاید مار از سبد بیرون می آورد. شاید زنجیر پاره می کند به زور بازوان و مدد مولا.
آنان که پیاده اند برپا ایستاده و آنان که سواره اند سر از ماشین بیرون آورده و نگاه می کنند. صدای نعره های پهلوان به گوش می رسد. چشم ها به یک نقطه خیره شده، همه مات و مبهوت فقط نگاه می کنند. فقط …
صحنه ی اول – نمای نزدیک؛
با ناله و زاری کمک می طلبد، روی زمین افتاده و از درد به خودش می پیچد. دست را روی شکم خود فشار می دهد، اما جلودار خونریزی نیست. دیگر رنگ به صورتش نمانده ….
صدای نعره ها بلند است اما پهلوانی در کار نیست، مردک دیوانه است یا مست است یا بنده ی مواد است نمی دانم. چاقوی خونین را در دست گرفته و به دور خود می چرخد و فریاد می زند. او مستقیم از ابلیس مدد می گیرد.
چشم ها به یک نقطه خیره شده، همه مات و مبهوت فقط نگاه می کنند. بعضی پنهانی با تلفن همراه خود عکس بر می دارند و فیلم ضبط می کنند تا بعدا تعریف کنند برای دوستان و آشنایان و لاف بزنند و مایه ی سرگرمی باشد برای اوقات فراغتشان…
صحنه ی دوم – نمای دور؛
مردم همینطور که وارد خیابان می شوند بی اختیار نگاهشان می چرخد به سمت بانک. سرعت خود را کم می کنند اما از حرکت باز نمی ایستند. رو به جلو حرکت می کنند اما سرها یه سمت بانک چرخیده، اگر در خلقتشان مقدور افتاده بود سر را 180 درجه می چرخاندند.
فکر می کنم فیلم برداری باشد. احتمالا فیلمی تاریخی از دوران مرحوم دکتر مصدق. چرا که هنرپیشگانی می بینم در هیبت و شمایل شعبان بی مخ و نوچه هایش. گویا مردی از طرفداران مصدق را به باد کتک گرفته اند. مردم ما عاشق هنرند و نزد آنان بسیار است این هنر…
صحنه ی دوم – نمای نزدیک؛
هر چه اطراف را می پایم خبری از دوربین و عوامل نیست. شاید دوربین مخفی باشد.
مرد کیفش را چون جان به سینه چسبانده و رها نمی کند. اوفتاده روی زمین و چند نفر دوره اش کردند و می خواهند کیف از او بستانند. مرد همچنان استقامت می کند. یکی از «بی مخ» ها چاقوی طمع را تیز کرده و محکم به دست و بازوی مرد ضربه می زند. و این پایان مقاومتی بی نتیجه است. کیف از کف مرد رفت. بی مخ ها سوار بر موتور دور شدند. ما همه با هم نگاه می کردیم…
صحنه ی سوم؛
این صحنه نه از نمای دور و نه از نمای نزدیک قابل بیان نیست و ذکر آن موجب خدشه دار شدن غیرت مردان ایرانیست؟!
صحنه ی چهارم – نمای درون؛
کمی احساس درد دارم. نمی دانم از کجا. سرگیجه دارم و چشم هایم سیاهی می رود. همه چیز تار شده. فضای شلوغی ست. باز هم مردم به نقطه ای خیره شده اند. مطمئن نیستم اما شاید دارند به من نگاه می کنند. نمی دانم چه اتفاقی افتاده، شاید فردا در روزنامه های صبح بنویسند. ولی می دانم، همیشه می دانستم: “شاید برای من هم اتفاق بیفتد…”
«س.م.ط.بالا»
اتوبوس از ارکان حمل و نقل عمومی در کلان شهری همچون تهران است. استفاده از وسایل نقلیه عمومی همواره مزایا و معایبی را برای فرد، جامعه و محیط زیست به همراه دارد که همه می دانند.
در کنار این، اتوبوس ابزاری است که نظام های طبقاتی حاکم بر جامعه را در هم می شکند. فقیر و غنی، با سواد و بی سواد، کارمند و بیکار، ورزشکار و معتاد، قوی و ضعیف و همه و همه را در کنار یکدیگر به سوی مقصدی یکسان رهنمون می شود.
با این وجود به نظر می رسد که جامعه ی فعلی ما؛ عدم وجود نظام های طبقاتی را بر نمی تابد. بنابراین علی رغم فروپاشی تمامی دسته بندی های معمول، یک نظام طبقاتی جدید در این رهگذر شکل می گیرد.
آن ها که زودتر می رسند، می نشینند و آنان که دیرتر، چاره ای جز ایستادن ندارند. اینگونه است که زودتر رسیدن یک ارزش محسوب می شود.
آن ها که نشسته اند هرگز دوست ندارند در جایگاه آنها که ایستاده اند قرار گیرند. اما آنها که ایستاده اند آرزوی نشستن بر جایگاه گروه مقابل را دارند. این نظام، نظام ایستادگان و نشستگان است.
لطفا اگر در ایستگاه مبدا قرار دارید و ظرفیت صندلی های اتوبوس تکمیل است، از سوار شدن خودداری نموده و منتظر اتوبوس بعدی بمانید…
به امید آنکه روزی همه ی مردم جامعه یک صندلی برای نشستن داشته باشند…
«س.م.ط.بالا»