نثرهایی که آب دارند. گاهی برای نوشیدن و گاهی برای نیوشیدن. اینها نوشته های من هستند که گاهی با اندیشه حاصل شده اند و گاهی بی اندیشه.
نشسته ای درست روبروی من. کنار پنجره. همه لباس سفید به تن کرده اند، حتی کلبه ی کوچک ما؛ و تو سرمای سیاه زمستان را تماشا می کنی – خودت اینطور می گویی – و مرا مهمان می کنی به گرمای نگاهی از عشق و لبخندی از سر لطف و آغو… بهتره من برم هیزم جمع کنم تا کار به جاهای باریک نکشیده …. «س.م.ط.بالا»
در خیل نگاه های خیره ی ساکنان شهری خیالی، دو چشم رؤیایی هست که خواب مرا آشفته می کند. «س.م.ط.بالا»
دیگر به کسی نخواهم گفت: «بالای چشم هایت ابروست». شاید ابروهایش را دوست نداشته باشد! «س.م.ط.بالا»
آقای رئیس جمهور می گوید هیچ منکری بالاتر از فقر و بیکاری نیست و آقای شهردار می گوید در شهر پانزده هزار کارتن خواب داریم … و من انکار می کنم که معروف نیستم. «س.م.ط.بالا»
تو را دوست دارم. خیلی زیاد. خیلی خیلی زیاد. البته نه به اندازه ی تمام دنیا، یا نیمی از دنیا. مطمئن باش اگر حتی ربعی از دنیا را به من بدهند، تو را رها خواهم کرد. اما خیالت آسوده؛ غصه نخور. بیش از دو متر از این دنیا به من نمی رسد. هنوز هم مرا دوست داری؟ «س.م.ط.بالا»
چشم هایم، صورتم می سوزد. هنوز هوا سرد نشده است. اما باران های شهر، اسیدی شده اند. «س.م.ط.بالا»
گریه می کنم. برای …، برای …، برای … … و برای همه ی آن هایی که باید به خاطرشان گریه کنم و برای خودم؛ شاید کسی نداند که باید به خاطر من گریه کند، شاید کسی نباشد … می دانم که هیچ سودی ندارد! «س.م.ط.بالا»
در میان راه بود. نه. نه! هنوز چند قدم نرفته بودم که چراغ را گم کردم. نمی دانم کدام دوراهی را اشتباه کردم. کدام دوراهی ها را اشتباه کردم. سالهاست در مسیری تاریک و وهم آلود گام برمی دارم. بعید می دانم این راه جز تباهی مقصدی داشته باشد. شک؛ همان موریانه ای است که درون را پوچ و تهی می کند. تردید دارم. آیا از ابتدا چراغی وجود داشت؟ خیال بود و خواب؟ آیا امید نوری هست؟ این شک برای من مقدمه ی فروپاشی ست … «س.م.ط.بالا»
یک روز سرد زمستانی، یک روز گرم تابستانی و یا یک شب مهتابی. ایستاده کنار پنجره ی دوجداره ی اتاق یا نشسته روی نیمکتِ سیمانی سبزِ پارک. با تیشرتِ یقه گرد ِ سفید یا کت و شلوارِ مشکی مارک دار. حتی یادم نیست قلم در دستم بود یا سیگار. این پیشِ پا افتاده ها چه اهمیتی دارند؟ وقتی می خواستم عاشق باشم، نشد. حالا هر چه بادا باد. نیستم و رفتم از یاد. «س.م.ط.بالا»
خشک آمد کشتگاه من در جوار کشت همسایه. قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟ (بخشی از شعر “داروگ” سروده ی نیما یوشیج) خبری از غوغای رودخانه ی خروشان نبود. دشت تشنه بود و هر آنچه در دل داشت بخشیده بود به درختان تا زخم های مانده از شلاق سوزان خورشید را التیام بخشند. کودکان نمی خندیدند تا خشکی لب هاشان نترکد. مردم دسته دسته سوی خانه ی حکیم روان شدند. چون گرد آمدند حکیم را خواندند. گفت: از من چه می خواهید؟ گفتند: این چه حکایت است، چگونه است که نعمتی از آسمان بر ما فرو نمی ریزد؟ چگونه درهای رحمت خداوند بر ما بسته شده است؟ آیا دعای ما را نمی شنود و از حال ما خبر ندارد؟ گفت: پاک است خداوند از آنچه می پندارید. چگونه فراموش کردید آنگاه که غرق در نعمت بودید؟ چگونه قدر ندانسته و ناسپاسی کردید؟ این بلایی است که خود در آن تقصیر کارید. گفتند: حکیم! چگونه ما را ناسپاس می خوانی حال آنکه شب و روز ذکر خدا می گوییم و عبادت می کنیم؟ چرا مردمان سرزمین های دیگر که به عیش و نوش مشغولند و غرق در لذات دنیا شدند به چنین بلایی گرفتار نیامدند؟ حکیم نگاهی به جمعیت انداخت و گفت: قرآن خوانده اید؟ گفتند: آری!!! گفت: “لاَ تُسْرِفُواْ إِنَّهُ لاَ یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ(آیه ی 31 سوره ی اعراف)” ما اسراف کردیم و خدا ما را دوست ندارد …