نثرهایی که آب دارند. گاهی برای نوشیدن و گاهی برای نیوشیدن. اینها نوشته های من هستند که گاهی با اندیشه حاصل شده اند و گاهی بی اندیشه.

آدمی به تدریج می میرد.

آدمی شاید چند بار می میرد.

اما تنها یک بار دفن می شود.

آن زمان که آدم های دیگر پی به مرگ او می برند.

«س.م.ط.بالا»

وقتی پدر بود، خانه‌ای نداشتم. اجاره‌نشین بودم. از این خانه به آن خانه. کمی کوچکتر. کمی پایین‌تر. چاره‌ای نبود. اما پشتم گرم بود. پدر بود. پولی نداشت. اما بود. و همین پناه، مایه‌ی آسودگی خیال بود. هر چند آن موقع نمی‌فهمیدم.

پدر که رفت، من صاحب خانه شدم. ساکن شدم. خانه بزرگ بود. ماهی‌ها در حوض حیاط می‌چرخیدند. اما دیگر پشتم خالی بود. خیالم پریشان بود.

و اما پدر، پشت و پناه هر فرزند، روزی خواهد رفت و باز نخواهد گشت. چقدر سخت! چقدر آسان!

«س.م.ط.بالا»

جوان با عجله در خیابان پیش می‌رفت. کفش‌هایش سریع بر روی سنگفرش خیابان ضربه می‌زدند، گویی زمان در حال فرار بود و او باید آن را بگیرد. نفس‌هایش کوتاه و قدم‌هایش بلند بودند. امروز هم مثل همیشه دیر کرده بود.

ناگهان، در میانهٔ مسیر، متوجه پیرمردی شد که آرام و با طمأنینه قدم برمی‌داشت. عصایش را هر چند قدم یک بار روی زمین می‌گذاشت و لحظه‌ای مکث می‌کرد، گویی هر گامش را با دقت می‌سنجید. جوان با بی‌حوصلگی خواست از کنارش بگذرد، اما چیزی در چهرهٔ آرام و نگاه مطمئن پیرمرد او را متوقف کرد.

— «عجله داری، پسرم؟»

جوان که از این سؤال غافلگیر شده بود، سرش را تکان داد و گفت: «بله، همیشه وقت کم می‌آورم.»

پیرمرد لبخندی زد و گفت: «می‌دانستی که گاهی، آرام رفتن تو را زودتر به مقصد می‌رساند؟»

جوان با تعجب به او نگاه کرد. پیرمرد ادامه داد: «من هم زمانی مثل تو می‌دویدم. فکر می‌کردم اگر سریع‌تر بروم، بیشتر خواهم دید، بیشتر خواهم داشت... اما بعدها فهمیدم که خیلی چیزها را در همین عجله از دست داده‌ام.»

جوان لحظه‌ای به فکر فرو رفت. صدای ماشین‌ها، شلوغی خیابان و هیاهوی مردم، همیشه بخشی از زندگی‌اش بود. اما اکنون، کنار پیرمرد، برای اولین بار متوجه شد که نسیم ملایمی می‌وزد، پرنده‌ای در نزدیکی آواز می‌خواند و آفتاب، گرمای دلچسبی بر روی پوستش گذاشته است.

قدم‌هایش را کندتر کرد و با پیرمرد هم‌قدم شد. راهی که همیشه با شتاب می‌پیمود، حالا رنگ و بوی دیگری داشت. انگار آرام‌تر رفتن، چشم‌هایش را برای دیدن چیزهایی که همیشه نادیده می‌گرفت، باز کرده بود.

پیرمرد نگاهی به او انداخت و گفت: «زندگی، دویدن نیست... گام زدن و لذت بردن است.»

و جوان، برای اولین بار، این جمله را نه فقط شنید، بلکه عمیقاً حس کرد.


«س.م.ط.بالا»

روزها در گذر هستند. جنگ ها در جریان هستند. انسان ها کشته می شوند. رنج می کشند.

زمین مهربان و آسمان بخشنده، همیشه به یک حال نیستند. گاه دگرگون می شوند و خشم می گیرند. نسیمی که طوفان می شود. نم نمی که سیل می شود و لرزی که ویران می کند.

قدرت های بزرگ در پی منافع خود هستند. و مردم در پی زندگانی یا زنده مانی خویش. در تسخیر آنچه چرخش روزگار برای این عصر تدارک دیده است. جز آه و ناله ای و گاه فریادی و گاه لقمه نانی، یاری نیست.

نزدیک تر بیاییم. عزیزی از دست می رود. چند روزی، مراسمی هست و پیامی. نوحه ای هست و دعایی. در نسخه های جدیدتر سوت و کف و آوازی. و در پایان تنهایی و تنهایی.

یادتان هست اخوان می گفت: “زمستان است…”

هر چه فکر می کنم می بینم بدون خدا نمی شود. باید باشد. درست همینجا کنار ما. شریعتی هم همین طور فکر می کرد: “اگر تنهاترین تنها شوم، هنوز خدا هست”


«س.م.ط.بالا»

چطور می توان زندگی را ادامه داد؟ دامان صبح را به قبای شب وصل کرد؟ گذران عمر را در جویباری به نظاره نشست؟ اگر فراموش نکنیم.

اگر همواره به یاد عشقی از دست رفته باشیم.

اگر هر آن، تصویر عزیز سفر کرده ای را پیش چشمان خود ببینیم.

اگر حسرت آنچه گذشته ما را رها نکند.

اگر دم به دم زخمی را تازه کنیم.

اگر خاطرات، چه تلخ، چه شیرین، قفسی باشند؛ در بسته، بدون کلید و حتی بدون روزنه ای که هوای تازه و پرتو نوری به ارمغان آورد.

پس باید فراموش کرد. باید اجازه داد که فراموشی کار خود را بکند. فراموشی نعمت است.

زنده باد فراموشی

چطور می توان خندید؟ وقتی صورت خندانی را از یاد برده ایم.

مگر می شود در های و هوی شهر و قیل و قال مردمان گم نشد؟ وقتی فراموش کردیم که به حال خود رها نیستیم.

چگونه شرمنده نباشیم؟ آن زمان که دست های گرم پدر و دامان پر مهر مادر را به خاطر نمی آوریم.

چه جای عبرت خواهد بود، اگر تاریخ را فراموش کنیم؟

ننگ بر فراموشی

«س.م.ط.بالا»

دخترک شاد و خندان از اتاقی به اتاق دیگر می دوید. از پنجره سرک می کشید توی حیاط تا از مرغ بی نوا که پای چپش می لنگید، بی خبر نماند. وقتی ترکه های داغ خورشید تابستان بر صورتش می نشست، زود عقب می پرید. پناه می برد به سرمای مطبوع اتاقی کوچک درست در وسط خانه.

این اتاق یک دریچه کولر داشت و همیشه از بقیه اتاق ها خنک تر بود. اما اتاق بزرگتر فقط دو پنکه سقفی داشت و یک پنکه ایستاده هم در آشپزخانه بود. وقتی مادربزرگ با سینی چای و یک کاسه شکلات وارد اتاق شد، دخترک گفت: مامان جون خوش به حالتون؛ شما همه ی بادها رو دارید!!!

«س.م.ط.بالا»

روزهایی ست که مردمان کُره ی خاکی با ویروسی ناهنجار، پنجه در پنجه انداخته اند. هر آنکه بهره ای از خِرَد بُرده است از هماوردی به اختیار با چنین حریفی پرهیز می کند. مگر آن دلاوران و پهلوانانی که دست یاری به سوی افتادگان این میدان دراز کرده اند*.

این گونه گذشت روزگار بر ما که به اختیار محبوس در خانه ی خویش گشتیم.

و من روزهاست که دچار سکون شده ام. محدود به چرخشی دوار در جغرافیایی به مساحت چند متر مربع. حالا بهتر از هر زمان دیگر درک می کنم حال آن درازگوشی که بسته شده به سنگ آسیا.

«س.م.ط.بالا»

* دلاوران و پهلوانان همان ها هستند که به یاری بیماران و یا مبارزه با ویروس شتافتند و یا به واسطه ی شغل خود (و خدمت به جامعه) ناگزیر به خروج از خانه هستند.

مرد سراسیمه وارد واگن شد، چند ثانیه ای گذشت تا متوجه شد که تقلایش برای پیدا کردن یک صندلی خالی بی نتیجه خواهد بود. کمی آرام گرفت. چند قدم جابه جا شد. دستش را به میله ی متصل به سقف واگن گرفت تا در برابر فشارها و تکان های معمول مقاومت بیشتری داشته باشد. مترو شلوغ بود؛ اما هنوز جا برای نفس کشیدن وجود داشت؛ حتی هر مسافری می توانست اندکی در جای خود جا به جا شود تا کمی از خستگی فشار روی پاهایش را بکاهد. طبق روال سابق، فروشگاه های زنجیره ای سیار با جوش و خروش و پُر حرارت سرگرم فعالیت های اقتصادی خود بودند. مرد سرفه می کرد. یکبار. دوبار. سه بار و بیشتر. و هر بار انگار چیزی از اعماق وجودش تا گلوگاه بالا می آمد و بعد تبدیل می شد به صداهایی عجیب و غریب و گوش خراش. مسافرهایی پیاده می شدند و عده ای دیگر جای آنها را می گرفتند. همیشه همینطور است. همه جا. بعضی می روند و بعضی دیگر می آیند. چرخه ها ادامه پیدا می کنند و بودن ها و نبودن ها فراموش می شوند و یادها بر باد می روند؛ ولی به یقین چیزی از نیکی و یا بدی به یادگار باقی خواهد ماند. مرد لباس ساده ای به تن داشت. یک پیراهن با آستینی کوتاه و آزاد به رنگ روشن. همان چیزی که در گرمای هوای تابستان گزینه ی مناسبی محسوب می شود. در دستش یک کیسه پلاستیکی بود. از همان ها که هر چه در خود دارند به نمایش می گذارند و از رازداری بویی نبرده اند و تا سالهای سال به همین شیوه سپری می کنند. کیسه پُر از دارو بود. قرص بود و کپسول و شربت. حتما ارتباطی میان این همه دارو و این همه سُرفه وجود داشت. در کنار داروها یک بسته دیگر هم بود. یک بسته ی سیگار. رویش نوشته بود “ترک سیگار موجب افزایش سلامتی و طول عمر می شود”. حتما ارتباط بیشتری میان این بسته و این همه سُرفه وجود داشت. «س.م.ط.بالا»

باران می‌بارد؛ یادمان باشد که شاکر باشیم…

و نگوییم مدام نیمی از سد خالیست.

و اگر سیل آمد، لعن و نفرین نکنیم باران را.

و بدانیم که ما، خود مقصر هستیم. بدانیم طبیعت هرگز سرِ ناسازگاری ندارد با ما…

اندکی فکر کنیم. پس از این عمر دراز بشری که هزاران زخم بر جانِ طبیعت زده‌ایم، زخمِ زبانش نزنیم.

زیر باران برویم. چرخی بزنیم و آغوش باز کنیم تا بشوید ما را.

بگذاریم کمی، روحمان تازه شود. اندکی لوح سیاه دلمان خیس شود و غباری که نشسته بر اندیشه‌ی‌مان شسته شود.

باران می‌بارد؛ یادمان باشد که شاکر باشیم…

«س.م.ط.بالا»

صبحِ زود، مرد بیدار شد. مثل پانزده هزار و سیصد و سی روز دیگر که صبحِ زود از خواب بیدار شده بود (شاید بخواهید سن او را حساب کنید. اما این عددی دقیق نیست. من دوران کودکی و نوجوانی و همچنین روزهایی که تا ظهر خوابیده بود را در نظر نگرفتم). هوای خنکِ صبح، گرگ و میش بود. کارهای معمول را انجام داد. چای نوشید. بدون قند. پیراهنش را پوشید. رفت تا به گل‌ها و گلدان‌هایش نگاهی کند. روی بام خانه، گلخانه‌ای ساخته بود. کوچک؛ اما با شوق فراوان. با گل‌ها و گلدان‌های متنوع. همیشه آرزو داشت مزرعه‌ای، باغی داشته باشد. اما حالا تنها همین را داشت. در این شهر، غنیمت بود. بعد شروع کرد به پایین رفتن از پله‌ها. ساختمان چند طبقه داشت. آرام و بی‌صدا حرکت می‌کرد. همسایه‌ها دوست ندارند صدای پای کسی را آن وقت صبح در راه‌پله‌ها بشنوند. البته کسی نظرشان را نپرسیده بود. پایین پله‌ها، مکث کوتاهی کرد. به سمت در خروجی خانه رفت. کمی بعد در را به آرامی بست. همه چیز خیلی ساده و معمولی‌ست. چرخه‌های تکراری از زندگی روزمره‌ی یک آدم. یا آدم‌ها. اما من مرد را دنبال کردم. پشت سرش از خانه بیرون زدم. سوگند می‌خورم وقتی دو طرف کوچه را نگاه کردم، هیچکس آنجا نبود. مرد ناپدید شده بود. از آن روز به بعد، دیگر هیچکس سراغی از او نگرفت و هیچکس او را به یاد نیاورد. گویی هرگز گلی در گلدانی نکاشته و صبحی را ندیده است. «س.م.ط.بالا»