یار مدارایی من تردید بی تردید بی تکیه گاهم

فانی در اشتیاق خواستنم

صادق ترین دوست والاترین مهر

بهانه بهانه جوئی،

سینه تو آماج خرابی های من

دوست داشتن بی تردید من

حاکم شهر وفاداری ها ، دشت حرمت ها و بی قراری ها

صبر بازیگوش ها، بیمار تحمل ، وانمود ها، ساحل سرسختی ها

ای دوست ، ای یار ....

ناشناس با سوختنت

ای نیک و ای نیک پرور مهر و عطوفت

سرزنش هایمسزاوار

بی قراری ها ، بیدار

عطش نیازت ، بی پایان

ذکر من ، نام بزرگت

شعر من ، خاطره لحظه لحظه بودنت

نور من ، آفتاب رویت

سرزنش هاباد نام من

مرحبا باد نام تو


در گذر گاههای عمر ناچیز

در انتخابهایی به نام مظلوم عشق

حاصل عقل سبکسر خویش را

بلای جان قرارش دادیم و مابقی دوزخ رادر هراس رهایی

در تردیدی دوباره

واینچنین معلومم نشد در تلاطم کدامین رنگین کمانی

اینچنین مدهوش و غریب

بر باد ایام دادیم ، همه حلاوت بودنمان را

وقتی نمی دانی قصد سفری در پیش روست

در پی همسفریتا مدفن لذت هایی

در خفقان عمرناگزیر ، قلمی در دست می انگاری

و مابقی شب را در اندوه کدامین دلنای خود

به روز خواهی رساند ؟



دست من و آغوش باد

عطر دلفریب آغاز جوانی

زایش دوباره برگ

و فرصتی از جنس باور

تورا خواهم غزال دشت انتظار

پیچش زلفکانت روی مرمر تن

عمق معصومانه نگاهت

آتشی از حقیقت

من شادم

آنچنان شاد که مرز های یقین و تعجب را

درخواهم نوردید

آنچنان مغرور که زیبا رویان شهر را

یارای ماندن نیست

بلورین ساقه سرو تو ، چون ستون ایمان من

مرا تا فردا خواهد رسانید

و تا تو هستی خانه غریب تلخ من سروری دوباره خواهم یافت

غنچه تبسم بی نظیرت.


انبوهی از کلام است و دلتنگی

این فاصله مه آلود خیس

سفر سوسن از این شهر خموش

و غفلت شرم آلود اشک

با هر سوز و سازی ،

با هر شعر و صدای خیس آبی

با هر ریزش قطرات بارانی ،

با هر صدای قناری ، هر عبوری

با هر روا گشتن ظلمی

وقتی کلام ، تاب هوای تو کردن را ندارد

وقتی صدای پای تردید را،

پشت پنجره به انتظار نشسته ای

حقیقت پریشانحالی ست

تردید کوته دستی من ، خروارهای غصه تو

چه هوارها دارم برایت

سالهای بهار و تکرار شب هایت ،

دیدار هر طلوع و هر شامت ...

انبوهی از کلام است

این فاصله خیس مه آلود

چه من هاي بزرگي، تمامي ندارد از من گذشتن ها ،

تيغ بر گرده اسماعيل نهادن ها

هر يك در انديشه خويشتن ، برده گي بر من هاي طمعكار خويش ،

كه سيراب نگردند

خدا را هم براي خويشتن خویش می خواهند

و خدايي اينچنين مظلوم؟. . . .

چندمين بار پرسيدم ز خود: از كجا آمده ام و ...

امانت را به كدام سو برده است انسان؟

در خواب هوس كدامين حوا دل از خواب نكنده اي؟پ

تو اي حوا!

در كدام انديشه خدايي خويش در راه مانده اي؟

ميراث انسان امروز بزرگي بلوغ دیروز تست.

ديگران رفته اند و تجربه اي عظيم تقديم تو شد

وقت خواستن و خيزش

و یک راه ، یک عمل و یک مرهم

در آويختن در دولت حضرت حجت عشق

با مهدی (عج)عاشقی را زیستن

وقت شكرانه وجودي

شكر ظهور است



سلامم را تو پاسخ گوی؛ای آشنای دیر یافته

ای فراتر از تب تند عادت ، از عشق

یافته ام روح پاکت در کلبدی سیمین

و نوازش کرده ام تاری از پیچک زلفانت در کف عریانی دستانم

ای ریسمان اسرارم

در حلقه نور تو یارب چه سخن ها که شنیدم از عشق

از نیاز و اشتیاق

ای گوهر ایمانم ،

رازهای دیر یافته ام را بر جریده خواهم خواند شاید سفر کرده ای شوق رجوع یابد.

من همه محو شکوه، محو تماشا.

با تو خواهم ماند و چنگ در زلف زیبایت خواهم آویخت.

در مجاز اندر مجازش دل سپرده به مجازی از جنس بلور.از عطر یاس سپید.

دستت را به من بده و زخم بپوشان ای سلاله پاک از نسل زیبایی.

حرمت چشمانت را به من بسپار ، ای گوشه راز خلقت.

قرنهاست شاید می شناسمت

ای گل ، شعر دلنشین عاشقی من.




از میان همه بودن ها و همه نبودن ها

تو آمدی ، چون عطر اقاقی در کوچه باغ های شهر

تو آمدی ، چون بارش ابر در دشت مه آلود

آنچنان در میان توهم راستینت ، پیش تاخته ام

که مسیر بازگشتم به خانه را از یاد برده ام

هر روز هزاران بار ،با خود می اندیشم؛

حیف باد نام تو ، جای تو اینجا نیست

جای تو در آغوش خداست.

دستم آلوده درد ، دست تو پر از شبنم

چشم من غم زده افسون

چشم تو امیدی از عشق و جوانی

پای من در خون است ، پای تو در مسیر زیستن

امید من ؛ رفته بر باد

امید تو ، آفتاب رویت

لب من در عطش قظره ژاله

لب تو در تردید به من سپردن

اما

تنها آنچه باقیست تو هستی و طوفانی از خواهش من



در آخرین حرف ها

در تقابل با زندگانی

در پی تشنگی ها دویدن

همچو همای سعادتی ناگاه

در چشم بر هم زدنی

نسلی از من طلبیده بود

زلالی برکهآگاهی را

که نه کلام یارای گفتنش است و نه زبان تاب ترجمانش

حرف آخر

تکرار مکرر عشق

و در پی آگاهی خزیدن

خویش را نذر باور نمودن

یافتن واژه هایی لایق

بهر بیان این حس عجیب

هم هستم و هم نیستم انگار

در این در گه ؛ در این حلقه

وقت ، وقت اتصال است

وقت زلالی آب برکه

- عبد شدن ، شاهدی از سر گرفتن

خلقت باشکوه هستی


افسوسی از این بیشتر ؟

به اشتیاق مهربانی

به طمع جلوه گری یاری

میان ثانیه ها شتاب کردن

دست هم را گرفتن

عشقمان چه بهت انگیز

قربانی من می شود

در هراس هر آفت من

قصه من ، رنجش تو نیست نازنین....



چه سخت است اجبار به بیداری دوباره

کاش به خواب ابد رفته بود

بی هیچ امیدی ، بهر رویش دوباره

می اندیشد گاه

کاش بهاری نبود ،کاش فردایی نبود

عشقی میان زمستان است و او

کاش خواب مرگ فرایش می گرفت

چه سخت است اجبار به بیداری دوباره

سکوتی وهم انگیز، تاریکی طولانی

خوف نیستی

بی هیچ نگاهی

نه رهگذاری ، نه دیدار باغبانی