خالی شده ای اٍیدٍل، چون درخت بی برگی
ره گرفته از رنگ و رهسپار بی رنگی
تازیانه ی باد و این تلاطم امواج
داغ سینه ی تنگت چه صبور بی سنگی
اواره به هرسویی، درهر طرفی رویی
بازیچه ی دنیایی، بیچاره ی آونگی
گه همسفر دنیا، گه طریقتت عقبا
بیهوده بسی گشتی، جاده های فرسنگی
از خودکه برون رفتی، درخویش فزون گشتی
بس رفتی و برگشتی، حالی ز چه دلتنگی!؟
شاهی شدی بر ملکت، سرباز خودت گشتی
همچنان ولی ماتی، زین جهان شترنگی
گفتی که نیازت نیست حکم و قَدَر دنیا
دوست و دشمنی باخود، دیگر ازچه میجنگی؟
در یاد نخواهد ماند، برکرانه خواهد رفت
هر روزنه ی پاکی، زین جهان نیرنگی
بس گوشه نشین گشتی، بس نظاره میکردی
آفرینت ای افسار در مهار پالهنگی
خوشحال نشوی روزی، ارام نشوی یک دم
زین زمانه ی ابلق. ادمای بی سنگی
#بیفیض
به یاد استاد حسین منزوی عزیزم