در این صحرا که میبینم به هر بادی که می آید
سرٍ سرگشتگانٍ عالم خاکی به بازی هاست

بیهوده. جانکاه. غمین و ناگزیر

نگاهم میخورد آیینه را ، حاشا که من نیستم

که میشرمم من از خجلت که من کیستم؟

چگونه طاقتم آمد ازین ظلم و چرا هستم

چطور پاک زادم و کنون آلوده در زیستم

تلخی نکند گردشٍ ایام به ما چون

از چرخشٍ باده خواهشٍ غم داریم

کمتر گله کن ز دهر و افلاک چون ما

صبر و نسیان بسی وساغری کم داریم

خالی شده ای اٍیدٍل، چون درخت بی برگی

ره گرفته از رنگ و رهسپار بی رنگی

تازیانه ی باد و این تلاطم امواج

داغ سینه ی تنگت چه صبور بی سنگی

اواره به هرسویی، درهر طرفی رویی

بازیچه ی دنیایی، بیچاره ی آونگی

گه همسفر دنیا، گه طریقتت عقبا

بیهوده بسی گشتی، جاده های فرسنگی

از خودکه برون رفتی، درخویش فزون گشتی

بس رفتی و برگشتی، حالی ز چه دلتنگی!؟

شاهی شدی بر ملکت، سرباز خودت گشتی

همچنان ولی ماتی، زین جهان شترنگی

گفتی که نیازت نیست حکم و قَدَر دنیا

دوست و دشمنی باخود، دیگر ازچه میجنگی؟

در یاد نخواهد ماند، برکرانه خواهد رفت

هر روزنه ی پاکی، زین جهان نیرنگی

بس گوشه نشین گشتی، بس نظاره میکردی

آفرینت ای افسار در مهار پالهنگی

خوشحال نشوی روزی، ارام نشوی یک دم

زین زمانه ی ابلق. ادمای بی سنگی


#بی‌فیض


به یاد استاد حسین منزوی عزیزم


یک نفر باید بیاید، دستِ این آواره را

از حصارِ تن رها و راهی خویشش کند

یک نفر باید بداند کین سر از دامانِ باد

عاقبت سامان نگیرد تا زمینگیرش کند

یک نفر باید که بر زخمِ عمیق و کهنه‌ام

مرهمی باشد و یا زخمی گلوگیرش کند

کاش روزی باز گردم وین منِ ویرانه را

یا که بنیادش زنم، یا آنکه تعمیرش کنم

لااقل کان آشنابیگانه ای کز من جدا افتاده است

قصد جان من کند، من عذر تقصیرش کنم

کاش کین هرزه خیال از عدل گردونم نبود

کز حقیقت دور شوم، بیهوده تحریفش کنم