هوش مصنوعی:
این شعر عرفانی از حافظ، به موضوعاتی مانند عشق، رهایی از تعلقات دنیوی، وحدت وجود، و نقد ریاکاری در دین و زهد میپردازد. شاعر از عشق و مستی به عنوان راهی برای رسیدن به حقیقت یاد میکند و بر بیاعتباری دنیا و ریاکاری برخی عابدان تأکید دارد. همچنین، او به وحدانیت خداوند و حضور او در همه چیز اشاره میکند.
رده سنی:
16+
مفاهیم عمیق عرفانی و انتقادی موجود در شعر ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی اشارات به می و مستی نیاز به بلوغ فکری برای درک صحیح دارد.
شماره ۲۱۸ - دوشم آهنگ عشا بود که آمد در گوش
دوشم آهنگ عشا بود که آمد در گوش
ناله از تار ردایی که مرا بود به دوش ۱
کای خس شعله آواز مؤذن زنهار
از پی گرمی هنگامه منه دل به خروش ۲
تکیه بر عالم و عابد نتوان کرد که هست
آن یکی بیهده گو، این دگری بیهده کوش ۳
نیست جز حرف در آن فرقه اندرزسرای
نیست جز رنگ درین طایفه ازرق پوش ۴
جاده بگذار و پریشان رو و در راهروی
به فریب می و معشوق مشو رهزن هوش ۵
بوسه گر خود بود آسان مبر از شاهد مست
باده گر خود بود ارزان مخر از باده فروش ۶
این نشید است که طاعت مکن و زهد مورز
این نهیب است که رسوا مشو و باده منوش ۷
حاصل آنست ازین جمله نبودن که مباش
ما نه افسانه سراییم و تو افسانه نیوش ۸
من که بودی کفم از مزد عبادت خالی
چو دلم گشت توانگر به ره آورد سروش ۹
گفتم از رنگ به بیرنگی اگر آرم روی
ره دگر چون سپرم گفت ز خود دیده بپوش ۱۰
جستم از جای ولی هوش و خرد پیشاپیش
رفتم از خویش ولی علم و عمل دوشادوش ۱۱
تا به بزمی که به یک وقت در آنجا دیدم
باده پیمودن امروز و به خون خفتن دوش ۱۲
خانقاه از روش زهد و ورع قلزم نور
بزمگاه از اثر بوسه و می چشمه نوش ۱۳
شاهد بزم در آن بزم که خلوتگه اوست
فتنه بر خویش و بر آفاق گشوده آغوش ۱۴
همچو خورشید کزو ذره درخشان گردد
خورده ساقی می و گردیده جهانی مدهوش ۱۵
رنگها جسته ز بیرنگی و دیدن نه به چشم
رازها گفته خموشی و شنیدن نه به گوش ۱۶
قطره ناریخته از طرف خم و رنگ هزار
یک خم رنگ و سرش بسته و پیوسته به جوش ۱۷
همه محسوس بود ایزد و عالم معقول
غالب این زمزمه آواز نخواهد، خاموش ۱۸
ناله از تار ردایی که مرا بود به دوش ۱
کای خس شعله آواز مؤذن زنهار
از پی گرمی هنگامه منه دل به خروش ۲
تکیه بر عالم و عابد نتوان کرد که هست
آن یکی بیهده گو، این دگری بیهده کوش ۳
نیست جز حرف در آن فرقه اندرزسرای
نیست جز رنگ درین طایفه ازرق پوش ۴
جاده بگذار و پریشان رو و در راهروی
به فریب می و معشوق مشو رهزن هوش ۵
بوسه گر خود بود آسان مبر از شاهد مست
باده گر خود بود ارزان مخر از باده فروش ۶
این نشید است که طاعت مکن و زهد مورز
این نهیب است که رسوا مشو و باده منوش ۷
حاصل آنست ازین جمله نبودن که مباش
ما نه افسانه سراییم و تو افسانه نیوش ۸
من که بودی کفم از مزد عبادت خالی
چو دلم گشت توانگر به ره آورد سروش ۹
گفتم از رنگ به بیرنگی اگر آرم روی
ره دگر چون سپرم گفت ز خود دیده بپوش ۱۰
جستم از جای ولی هوش و خرد پیشاپیش
رفتم از خویش ولی علم و عمل دوشادوش ۱۱
تا به بزمی که به یک وقت در آنجا دیدم
باده پیمودن امروز و به خون خفتن دوش ۱۲
خانقاه از روش زهد و ورع قلزم نور
بزمگاه از اثر بوسه و می چشمه نوش ۱۳
شاهد بزم در آن بزم که خلوتگه اوست
فتنه بر خویش و بر آفاق گشوده آغوش ۱۴
همچو خورشید کزو ذره درخشان گردد
خورده ساقی می و گردیده جهانی مدهوش ۱۵
رنگها جسته ز بیرنگی و دیدن نه به چشم
رازها گفته خموشی و شنیدن نه به گوش ۱۶
قطره ناریخته از طرف خم و رنگ هزار
یک خم رنگ و سرش بسته و پیوسته به جوش ۱۷
همه محسوس بود ایزد و عالم معقول
غالب این زمزمه آواز نخواهد، خاموش ۱۸
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۸
۲۸۳
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۲۱۷ - نیست معبودش حریف تاب ناز آوردنش
گوهر بعدی:شماره ۲۱۹ - چون عکس پل به سیل به ذوق بلا برقص
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.