هوش مصنوعی: این شعر روایتگر داستان میر فندرسکی است که به شهری در هند سفر می‌کند و با بت‌پرستی مردم آنجا مواجه می‌شود. او با استدلال‌های منطقی و اشاره به قدرت خداوند، سعی در هدایت مردم به سوی توحید دارد. در نهایت، با اذان گفتن او، شهر دچار تحول روحانی می‌شود و نشانه‌های توحید در طبیعت و مردم ظاهر می‌گردد.
رده سنی: 15+ متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن برای کودکان دشوار است. همچنین، استفاده از استدلال‌های پیچیده و اشاره به مفاهیم مذهبی نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد که معمولاً در نوجوانان و بزرگسالان یافت می‌شود.

بخش ۱۱۴ - در بیان حکایت میرفندرسکی و کفار روم و فرنگ

آن شنیدستی که میرفندرسک
کش بود یا رب ختام روح و مسک ۱

در سیاحت بود در پهنای هند
تا به شهری آمد از اقصای هند ۲

شهر آبادان چه فردوس نعیم
ساکنانش لیک سکان جحیم ۳

سجده بت می نمودند آشکار
بت پرستی اهل آنجا را شعار ۴

اندر آن بتخانه های زرنگار
خارج از تعداد و افزون از شمار ۵

چون به آن شهر آمد آن میرسترگ
کرد آمیزش بهر خرد و بزرگ ۶

آشنایی با همه بنیاد کرد
راجه و رای بر همن شاد کرد ۷

روزی از بهر تماشا رفت پیر
جانب بتخانه ی اعظم دلیر ۸

قبه ای دید از رصاص و از رخام
بر ستونهای سراسر سنگ خام ۹

قبه ای چون قبه ی گردون رفیع
ساختش چون پهنه ی هامون وسیع ۱۰

مانده برجا دیرگاه از داستان
محکم آسایش چو عهد راستان ۱۱

سقف آن را تا فلک افراشته
از طلا و لاجورد انباشته ۱۲

کرده بنیادش ز فولاد رصین
جمله درها و شباکش آهنین ۱۳

در و یاقوت آنچه آنجا رفته کار
از حساب افزون و بیرون از شمار ۱۴

همچو فرعونش برون زیب و بها
واندران آکنده از قهر خدا ۱۵

از اکابر خلقی انبوه اندر آن
بهر خدمت بسته دامان برمیان ۱۶

خلق دیگر از سر عجز و نیاز
از برای بت در آنجا در نماز ۱۷

اندر آمد میر با تمکین نشست
پشت کفر از بار تمکینش شکست ۱۸

بت پرستان دور او گشتند جمع
همچو آن پروانه اندر گرد شمع ۱۹

پس سخن از هر طرف آغاز شد
گفتگوها در ز هرسو باز شد ۲۰

تا سخن آمد به آیین و علل
هر طرف گفتند برهان دلل ۲۱

بت پرستان را ز بس فرمود میر
شد بلند از بت پرستان وای ویر ۲۲

یک برهمن زان میان لب باز کرد
پس به این نکته سخن آغاز کرد ۲۳

جمله فرسادان پیشین و پسین
آمد استمرار برهان متین ۲۴

واقعیت حافظ است هرچیز را
زود گردد چیز بی منشأ هبا ۲۵

سالها افزون بود از دو هزار
تا که این بیت الصنم شد استوار ۲۶

از مرور دهر و دوران کس ندید
در بنایش رخنه ای آمد پدید ۲۷

مسجد اسلامیان پنجاه و شصت
بگذرد آید بنایش را شکست ۲۸

بودی ار حق دین اسلام این بنا
کی شدی از گردش دوران فنا ۲۹

ور نبودی اصل آنها سست و مست
همچو آن بتخانه ها ماندی درست ۳۰

پاسخش داد اینچنین میر جلیل
عکس می بخشد نتیجه این دلیل ۳۱

زانکه آن نامی که گر خوانی به کوه
ریزد از هم کوه با فر و شکوه ۳۲

بر بسیط خاک اگر خواهد جلال
نی از آن ماند دها و نی تلال ۳۳

از جلالش آسمان در اضطراب
مهر نورافشان از آن در التهاب ۳۴

بشکند پشت و کمر افلاک را
کی گذارد مشت و خشت و خاک را ۳۵

طاعتی کان را فلک ناورد تاب
کوه از تحمیل آن کرد اضطراب ۳۶

کی تواند سنگ و گل آن را کشید
مسجد و محراب زان نیرو خمید ۳۷

کی شود بر پشه ای پیلی سوار
کی توان کردن به موری کوه بار ۳۸

این شکست مسجد و محرابها
باشد از نام جلال کبریا ۳۹

ان ذا القرآن لو کان نزل
من قباب الکبریاء للجبل ۴۰

لرأیته قد تصدع خاشعاً
ضارعا من خشیة الله خاضعا ۴۱

نور این نام گران بر طور تافت
طور را تا پشت ماهی برشکافت ۴۲

رود نیل این نام نامی چون شنید
سینه او را نهیبش بردرید ۴۳

آتش سوزان از این نام جلیل
سرد و سالم ماند از بهر خلیل ۴۴

احمد از این نام گردون را شکافت
در شب معراج و ره بر عرش یافت ۴۵

ماه را شق کرد ازین نام آن جناب
رو نمود از سطوت آن آفتاب ۴۶

با چنین نامی بگو ای هوشیار
مسجد و محراب کی گیرد قرار ۴۷

سنگ و خشتی را توانایی کجا
تا بماند با چنین نامی بجا ۴۸

کوه را قرآن فرو ریزد ز هم
مسجدی را گر شکست آرد چه غم ۴۹

ای بزرگان نام با عز و جلال
هم جلال از او هویدار هم جمال ۵۰

می ستاند جان و هم جان می دهد
می رساند درد و درمان می دهد ۵۱

اضطراب از او و اطمینان ازو
بحر را آرام ازو توفان ازو ۵۲

می شکافد قله ی کهسار را
مطمئن سازد دل هشیار را ۵۳

بلعم باعور را مردود کرد
نوح را شایسته ی معبود کرد ۵۴

آن کند در کسوت قهر و جلال
این کند در پرده ی مهر و جمال ۵۵

آنچه گویند از ثنا و آفرین
زیر هر لطفی بود کوهی دفین ۵۶

قطره ی اشکی که ریزد چشمشان
دارد اندر بر دو صد گنج گران ۵۷

آهها کاید ز دل آنجا برون
هر یکی صد شعله اش دارد فزون ۵۸

چون بتابد خاک و چوب ای نیکبخت
نزد کوه و شعله ی توفان سخت ۵۹

ای برهمن گو که این بیت الصنم
کاندر آنجاها نباشد در نژم ۶۰

هیچ نام حق در آنجا شد بلند
عابدی سجاده ای آنجا فکند ۶۱

شد جبینی اندر آنجا خاکمال
بهر تعظیم خدای ذوالجلال ۶۲

هیچ قدی بهر حق آنجا خمید
ناله ای از دل بگردون سرکشید ۶۳

آنچه گویند اندر این بتخانه ها
نی ورا قدری نه وزنی نی بها ۶۴

لفظ بیمعنی و مشک بی شراب
دود بی آتش سؤال بی جواب ۶۵

هیچ باشد هیچ هرگز هیچ هیچ
هیچ چیزی نفکند در تاب و پیچ ۶۶

کی خری لنگیده از یک پر کاه
کی شکسته اشتر از بار نگاه ۶۷

نام حق بتخانه هاتان گر شنود
یاکس آنجا بهر حق سجده نمود ۶۸

یا در آن از سینه ی یک ارجمند
نعره ی الله اکبر شد بلند ۶۹

یا در آنجا کس بگوید نام حق
یا کسی یاد آورد زایام حق ۷۰

یا سری آید فرو در طاعتش
یا کفی بالا رود در حضرتش ۷۱

وانگهی ماند بجا بیت الصنم
هم نریزد سقف و بنیادش ز هم ۷۲

هم نگردد گنبد این واژگون
چار دیوارش نیفتد سرنگون ۷۳

آن زمان می باید این گفت و شنو
تا نه بینیش این چنین غره مشو ۷۴

جنگ با مردان نکرده در مصاف
از دلیری در بر مردان ملاف ۷۵

تا نگردی از خود ایمن ای عمو
خوبی خود زشتی کس را مگو ۷۶

تا بود در خانه خاتونت جوان
ای پسر کس را نگویی قلتبان ۷۷

آن برهمن گفت کرد او را حضور
باشد از همدان ز ما دور است دور ۷۸

ملک اسلام از چه نبود این دیار
دین اسلام از چه نبود آشکار ۷۹

مسلمی چون تو در آن دارد گذار
و اندر آن بیت الصنم هم برقرار ۸۰

با تو همره آن لب تکبیر گوی
در دهانت آن زبان نام جوی ۸۱

خیز و تکبیر بلند آغاز کن
تا توانی رب خود آواز کن ۸۲

گفت ببر بالا و سرآور فرود
هرچه خواهی کن رکوع و کن سجود ۸۳

تا محیط آه از دل کن روان
اشک چشم خویش تا مرکز رسان ۸۴

بت پرستان جمله از جا خاستند
این سخن را شاخ و برگ آراستند ۸۵

تا دل مرد بزرگ آمد به جوش
غیرت اسلامش آمد در خروش ۸۶

پس ز راه دین و پاک اعتقاد
کرد او بر غیرت حق اعتماد ۸۷

تا رسد الهامش از یزدان پاک
لاتخف من سحرهم والق عصاک ۸۸

هست آری سینه ی ارباب دین
مهبط الهام رب العالمین ۸۹

گفت فردا موعد ما و شماست
روز سوگ ماتم بتخانه هاست ۹۰

نام یزدان سازم اینجا آشکار
هم بت بتخانه اندازم ز کار ۹۱

ریزم از هم لات و عزی و منات
آتش اندازم بجان سومنات ۹۲

این بگفت و سوی منزل باز شد
با خدای رازدان در راز شد ۹۳

کی خدا من می شناسم خویش را
می شناسم عجز این درویش را ۹۴

من گرفتار بت نفسم هنوز
مانده ام در دست آن زار عجوز ۹۵

ای خدا نفسم بتی در آذر است
وین تنم بتخانه و من بت پرست ۹۶

کی توانم گفت بت خواهم شکست
یا کنم بتخانه را ویران و پست ۹۷

من اگر می بودمی خود بت شکن
نفس خود بشکستمی چون کوهکن ۹۸

من اگر بتخانه ویران کردمی
کی تن خود را چنین پروردمی ۹۹

با برهمن آنچه من گفتم تمام
من نگفتم گفت توحید آن کلام ۱۰۰

سر توحید از سویدای نهفت
سر برآورده بگفت او آنچه گفت ۱۰۱

الغرض آورد آن شب را به روز
در نیاز و عجز و آه و درد و سوز ۱۰۲

قاصد اهش پیاپی تا سَماک
کای خدا گفتی توام الق عصاک ۱۰۳

پیک اشکش متصل سوی سمک
که تو فرمودی بزن خود بر محک ۱۰۴

مست و سرشار آمدم از جاه تو
پس فکندستم عصا بر نام تو ۱۰۵

روز دیگر چون خور از مشق دمید
اهل آن شهر از سیاه و از سفید ۱۰۶

از بزرگ و کوچک و برنا و پیر
عالم و عامی و سلطان و وزیر ۱۰۷

جمله بسپردند با طبل و علم
جانب بتخانه ی اعظم قدم ۱۰۸

پس به توری و به دیبا و حریر
هم به در و گوهر و مشک و عبیر ۱۰۹

آن بت بتخانه را آراستند
پس به پیش بت بپا برخاستند ۱۱۰

بوسها دادند بر اجزای او
سجده آوردند پیش پای او ۱۱۱

طوفها کردند گرد آن صنم
چون مسلمانان که بر گرد حرم ۱۱۲

آفرنی خواندند او را و سپاس
خارج از تصویر و افزون از قیاس ۱۱۳

اهل آن شهر از نساء و از رجال
در تزلزل اندر آنجا تا زوال ۱۱۴

چشمشان بر راه پیر نیک رای
کز درآمد لب پر از ذکر خدای ۱۱۵

قامتش خم گشته از بار خضوع
دیده اش رودی ز سیلاب دموع ۱۱۶

پس به صدق نیت و دین درست
کرد تجدید وضو اندر نخست ۱۱۷

رفت بر بام و اذان آغاز کرد
صد در رحمت در آنجا باز کرد ۱۱۸

چونکه گفت الله اکبر گشت فاش
بر در و دیوار آن شهر ارتعاش ۱۱۹

ارتعاش و شادی و وجد و نشاط
ارتعاش و شوق و رقص و انبساط ۱۲۰

مردمان از هر طرف بی اختیار
نغمه ی تکبیر گفتند آشکار ۱۲۱

هر تنی از هر کناری سر کشید
نعره ی الله اکبر بر کشید ۱۲۲

پس به توحید خدا لب را گشاد
غلغل و غوغا در آن شهر اوفتاد ۱۲۳

بلبل وحدت نوا آغاز کرد
زاغ کفر از انجمن پرواز کرد ۱۲۴

مرغها در آشیانها ز اهتزاز
پر زدند و نغمه ها کردند ساز ۱۲۵

کودکان پستان فکندند از دهان
محو در توحید خلاق جهان ۱۲۶

استوران اسبان گاوان و خران
گوسفندان آهوان و اشتوران ۱۲۷

برکشیدند از نشاط و از شعف
جملگی آوازها از هر طرف ۱۲۸

از بهار وحدت رب مجید
اندر آن ساحت نسیمی بر وزید ۱۲۹

هر گیاهی آمد اندر اهتزاز
لاله و نسرین شکفتن کرد باز ۱۳۰

غنچه خندید و گلاب از گل چکید
سرو رقصید و صنوبر قد کشید ۱۳۱

بید شد واله چنار افراخت قد
گل به تخت شاخساران تکیه زد ۱۳۲

شد زبان سوسن از آن آزاده باز
چشم نرگس باز شد از خواب ناز ۱۳۳

عطرافشان شد هوا بر باغ و راغ
شد زمین حزم ز هر صورت ز باغ ۱۳۴

آبها صافی شد و عذب و زلال
بر سر هر شاخ پیدا شد یسال ۱۳۵

آری آری هرچه آید در وجود
نور توحیدش قرین و یار بود ۱۳۶

ابتداع جمله بر توحید او است
مغز شد توحید جز توحید پوست ۱۳۷

شد ولی از ظلمت ظلمانیان
نور وجدت از سویداها نهان ۱۳۸

چونکه ظلمتها قرین نور شد
نورها از چشم و دل مستور شد ۱۳۹

سر وحدت چون بظاهر شد عیان
سر برآرد نور وحدت از نهان ۱۴۰

چونکه گردد آشکارا نور حق
یا به یاد آرد کسی ز ایام حق ۱۴۱

نور پنهان سر برآرد از افق
افکند بر ظاهر و باطن تتق ۱۴۲

پرتو اندازد به اجزای وجود
پرتوش از غیب آید در شهود ۱۴۳

مست وحدت همچو آتش در نهاد
نام حق این سنگها را چون زناد ۱۴۴

وحدت آمد مرغی اندر آشیان
نام حق باشد صفیر همزبان ۱۴۵

چون صفیر همزبان را بشنود
بال و پر در آشیان برهم زند ۱۴۶

سر برارد افکند هرسو نظر
از شعف بگشاید از هم بال و پر ۱۴۷

وحدت آن تخم است در خاکش قرار
یاد حق باران و باد نوبهار ۱۴۸

هست توحید اندرو لعل و گهر
کرده شب پنهانشان از هر نظر ۱۴۹

یاد حق آن صبح روشن شد که گشت
روشن از آن خانه و صحرا و دشت ۱۵۰

غنچه باشد نور توحید الاه
یاد حق آمد نسیم صبحگاه ۱۵۱

از اذان چون فارغ آمد آن بلال
شد مهیا از پی فرض زوال ۱۵۲
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۵۲
کانال گوهرین در ایتا
۲۶۹
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۱۱۳ - تتمه حکایت آن مرد شوریده حال
گوهر بعدی:بخش ۱۱۵ - اتمام اذان مرحوم میرقدس سره و احرام بستن به نماز
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.