هوش مصنوعی:
این متن به بیان مفاهیم عرفانی و فلسفی درباره نور حق (خداوند) و چگونگی درک آن میپردازد. با استفاده از استعارههایی مانند آفتاب، آب، و سحاب، توضیح میدهد که حقیقت الهی در پس پردههای ظاهری پنهان است و تنها با صفای باطن میتوان آن را مشاهده کرد. همچنین، اشاره میکند که درک این حقیقت نیازمند بینش درونی است و حواس ظاهری به تنهایی کافی نیستند.
رده سنی:
16+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیازمند بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات عرفانی دارد. همچنین، استفاده از استعارههای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
شماره ۶ - دیده را دیدار خور خیره کند
دیده را دیدار خور خیره کند
نور صافی چشم را تیره کند ۱
دیده آب آرد چو بیند آفتاب
دیدن خورشید نتوان جز در آب ۲
مهر اندر آب صافی ظاهر است
هر چه این صافی تر آن پیداتر است ۳
صاف کن این آب خاک آلود را
در عدم پیدا ببین موجود را ۴
عکس مهر ار بیند اندر آب کس
آب ننماید همان مهر است و بس ۵
آفتاب انداخته عکس اندر آب
آب ناپیدا و پیدا آفتاب ۶
آب محسوس آید از حس دگر
لیک دید مهر نتوان بی بصر ۷
باید اعمی گر شود جویای آب
لیک در آب او نبیند آفتاب ۸
تا همان اعمی و عالم همچو آب
نور حق پیدا در آن چون آفتاب ۹
گاه ریزیمش بسر گه بر بدن
گاه آریمش بلب گه در دهن ۱۰
گر رود در آب و گرد غرقه کس
یا خورد چندان که بر بندد نفس ۱۱
حس لمس و ذوق کی بیند جز آب
دیده باید تا ببیند آفتاب ۱۲
خواست تا آسان کند دیدار خویش
پرده ها بر بست بر رخسار خویش ۱۳
چرخ و ماه و آفتاب آمد پدید
آفتابش را سحاب آمد پدید ۱۴
آسمان آمد نقابی بر رخش
آفتاب و مه سحابی بر رخش ۱۵
گر سخن بی پرده خواهی پرده نیست
روی اندر پرده پنهان کرده نیست ۱۶
بی حجاب و بی سحاب و بی نقاب
آفتاب است آفتابست آفتاب ۱۷
خامش ای دل کاین سخن در پرده به
راز از بیگانه پنهان کرده به ۱۸
تا نسوزد هر چه بود و هر چه هست
از نکویی بر جمالش پرده بست ۱۹
آفتابی گشت پیدا در سحاب
یا در آب افتاد عکس آفتاب ۲۰
آفتابی بحر زای و ابر خیز
آفتابی در دل هر قطره نیز ۲۱
نور صافی چشم را تیره کند ۱
دیده آب آرد چو بیند آفتاب
دیدن خورشید نتوان جز در آب ۲
مهر اندر آب صافی ظاهر است
هر چه این صافی تر آن پیداتر است ۳
صاف کن این آب خاک آلود را
در عدم پیدا ببین موجود را ۴
عکس مهر ار بیند اندر آب کس
آب ننماید همان مهر است و بس ۵
آفتاب انداخته عکس اندر آب
آب ناپیدا و پیدا آفتاب ۶
آب محسوس آید از حس دگر
لیک دید مهر نتوان بی بصر ۷
باید اعمی گر شود جویای آب
لیک در آب او نبیند آفتاب ۸
تا همان اعمی و عالم همچو آب
نور حق پیدا در آن چون آفتاب ۹
گاه ریزیمش بسر گه بر بدن
گاه آریمش بلب گه در دهن ۱۰
گر رود در آب و گرد غرقه کس
یا خورد چندان که بر بندد نفس ۱۱
حس لمس و ذوق کی بیند جز آب
دیده باید تا ببیند آفتاب ۱۲
خواست تا آسان کند دیدار خویش
پرده ها بر بست بر رخسار خویش ۱۳
چرخ و ماه و آفتاب آمد پدید
آفتابش را سحاب آمد پدید ۱۴
آسمان آمد نقابی بر رخش
آفتاب و مه سحابی بر رخش ۱۵
گر سخن بی پرده خواهی پرده نیست
روی اندر پرده پنهان کرده نیست ۱۶
بی حجاب و بی سحاب و بی نقاب
آفتاب است آفتابست آفتاب ۱۷
خامش ای دل کاین سخن در پرده به
راز از بیگانه پنهان کرده به ۱۸
تا نسوزد هر چه بود و هر چه هست
از نکویی بر جمالش پرده بست ۱۹
آفتابی گشت پیدا در سحاب
یا در آب افتاد عکس آفتاب ۲۰
آفتابی بحر زای و ابر خیز
آفتابی در دل هر قطره نیز ۲۱
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۱
۳۱۳
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۵ - گلستانش را گلی پیدا نبود
گوهر بعدی:شماره ۷ - محفل عشقش چو می آراستند
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.