حکایت ۴۰ - طایفهٔ رندان به خلافِ درویشی به در آمدند و سخنان ناسزا گفتند
طایفهٔ رندان به خلافِ درویشی به در آمدند و سخنان ناسزا گفتند و بزدند و برنجانیدند.
شکایت از بیطاقتی پیشِ پیرِ طریقت برد که چنین حالی رفت.
گفت: ای فرزند! خرقهٔ درویشان جامهٔ رضاست، هر که در این کسوت تحمّلِ بیمرادی نکند مدّعی است و خرقه بر او حرام.
دریایِ فراوان نشود تیره به سنگ
عارف که برنجد تُنُکآب است هنوز ۱
گر گزندت رسد، تحمل کن
که به عفو از گناه پاک شوی ۲
ای برادر، چو خاک خواهیشد،
خاک شو، پیش از آن که خاک شوی ۳
شکایت از بیطاقتی پیشِ پیرِ طریقت برد که چنین حالی رفت.
گفت: ای فرزند! خرقهٔ درویشان جامهٔ رضاست، هر که در این کسوت تحمّلِ بیمرادی نکند مدّعی است و خرقه بر او حرام.
دریایِ فراوان نشود تیره به سنگ
عارف که برنجد تُنُکآب است هنوز ۱
گر گزندت رسد، تحمل کن
که به عفو از گناه پاک شوی ۲
ای برادر، چو خاک خواهیشد،
خاک شو، پیش از آن که خاک شوی ۳
تعداد ابیات: ۳
۵
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:حکایت ۳۹ - یکی بر سرِ راهی مستْ خفته بود و زمامِ اختیار از دست رفته
گوهر بعدی:حکایت ۴۱ - این حکایت شنو که در بغداد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.