هوش مصنوعی:
شاعر در این متن از تجربیات خود در زندگی و سفرهایش سخن میگوید. او از سختیها و لذتهایی که در طول زمان تجربه کرده، از جمله دوری از خانه، مواجهه با خشم و رنج، و همچنین لحظات شادیبخش مانند نوشیدن شراب و یافتن آرامش در وطن، صحبت میکند. شاعر همچنین از دیدار با دوست و پیری خردمند یاد میکند که به او نشانههایی از حقیقت را نشان میدهد. در نهایت، او به یگانگی و حقیقت وجودی خود پی میبرد و این را با طنز و شوخی بیان میکند.
رده سنی:
16+
متن شامل مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد.
غزل ۳۵۶ - شبم ز شهر برون برد و راه خانه نمود
شبم ز شهر برون برد و راه خانه نمود
چو وقت آمدنم دیر شد بهانه نمود ۱
به خشم رفت و درین گردش زمانم بست
چه رنجها که به من گردش زمانه نمود ۲
گهی ز چشمهٔ جنت مرا شرابی داد
گهی ز آتش دوزخ به من زبانه نمود ۳
چو مرغ خانه گرفتم درین دیار وطن
که این دیار به چشمم چو آشیانه نمود ۴
اگر چه این همه فانیست کور گشت دلم
چنانکه این همه فانیم جاودانه نمود ۵
شبی به مجلس رندان شدم به می خوردن
چه حالها که مرا آن می شبانه نمود! ۶
در آن میانه نشانی ز دوست پرسیدم
مرا معاینه پیری از آن میانه نمود ۷
چو روز شد همه شکر مغان همی گفتم
که این فتوحم از آن بادهٔ مغانه نمود ۸
گناه داشتم، اما چو پیش دوست شدم
به کوی خویشتنم برد وآشیانه نمود ۹
به استانش چو گفتم که: در میان آرم
کرانه کرد و رخ خویشم از کرانه نمود ۱۰
رخش ز دیدهٔ معنی به صورتی دیدم
که صورت دگران بازی و بهانه نمود ۱۱
چو پیش رفتم و گفتم که: من یگانه شدم
به طنز گفت: مرا اوحدی یگانه نمود ۱۲
از آن غزال شنیدم به راستی غزلی
که بر دلم غزل هر کسی ترانه نمود ۱۳
چو وقت آمدنم دیر شد بهانه نمود ۱
به خشم رفت و درین گردش زمانم بست
چه رنجها که به من گردش زمانه نمود ۲
گهی ز چشمهٔ جنت مرا شرابی داد
گهی ز آتش دوزخ به من زبانه نمود ۳
چو مرغ خانه گرفتم درین دیار وطن
که این دیار به چشمم چو آشیانه نمود ۴
اگر چه این همه فانیست کور گشت دلم
چنانکه این همه فانیم جاودانه نمود ۵
شبی به مجلس رندان شدم به می خوردن
چه حالها که مرا آن می شبانه نمود! ۶
در آن میانه نشانی ز دوست پرسیدم
مرا معاینه پیری از آن میانه نمود ۷
چو روز شد همه شکر مغان همی گفتم
که این فتوحم از آن بادهٔ مغانه نمود ۸
گناه داشتم، اما چو پیش دوست شدم
به کوی خویشتنم برد وآشیانه نمود ۹
به استانش چو گفتم که: در میان آرم
کرانه کرد و رخ خویشم از کرانه نمود ۱۰
رخش ز دیدهٔ معنی به صورتی دیدم
که صورت دگران بازی و بهانه نمود ۱۱
چو پیش رفتم و گفتم که: من یگانه شدم
به طنز گفت: مرا اوحدی یگانه نمود ۱۲
از آن غزال شنیدم به راستی غزلی
که بر دلم غزل هر کسی ترانه نمود ۱۳
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۳
۴۱۵
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۳۵۵ - کو دیدهای که بیتو به خون تر نمیشود؟
گوهر بعدی:غزل ۳۵۷ - بریدن حیفم آید بعد از آن عهد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.