هوش مصنوعی:
شاعر در این شعر از عشق و دیوانگی ناشی از آن سخن میگوید. او از غم عشق، بیقراری، و احساس بیگانگی با همه جز معشوق مینالد. همچنین، از مستی و بیخودی ناشی از شراب و عشق یاد میکند و تأکید میکند که هیچ چیزی جز معشوق در نظرش جلوهای ندارد.
رده سنی:
16+
این شعر دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آن به بلوغ فکری نیاز دارد. همچنین، اشاره به مستی و مفاهیم انتزاعی ممکن است برای مخاطبان جوانتر نامفهوم یا نامناسب باشد.
غزل ۳۱۷ - آن که به دیوانگی در غمش افسانهام
آن که به دیوانگی در غمش افسانهام
آه که غافل گذشت از دل دیوانهام ۱
در سرشکم نشد لایق بازار دوست
قابل قیمت نگشت گوهر یک دانهام ۲
گاه ز شاخ گلش هم نفس عندلیب
گاه ز شمع رخش هم دم پروانهام ۳
سرو فرازندهای خاسته از مجلسم
ماه فروزندهای تافته در خانهام ۴
با سگ او هم نشین وز همه مستوحشم
با غم او آشنا از همه بیگانهام ۵
سفرهٔ میخانه شد خرقهٔ پشمینهام
بر سر پیمانه ریخت سبحهٔ صد دانهام ۶
باده پپاپی رسید از کف ساقی مرا
توبه دمادم شکست بر سر پیمانهام ۷
آتش رخسار او سوخت نه تنها مرا
خانهٔ شهری بسوخت جلوهٔ جانانهام ۸
مستی من تازه نیست از لب میگون او
شحنه مکرر شنید نعرهٔ مستانهام ۹
تا نشود آن هما سایهفکن بر سرم
پا نگذارد ز ننگ جغد به ویرانهام ۱۰
جلوهٔ فروغی نکرد در نظرم آفتاب
تا مه رخسار دوست تافت به کاشانهام ۱۱
آه که غافل گذشت از دل دیوانهام ۱
در سرشکم نشد لایق بازار دوست
قابل قیمت نگشت گوهر یک دانهام ۲
گاه ز شاخ گلش هم نفس عندلیب
گاه ز شمع رخش هم دم پروانهام ۳
سرو فرازندهای خاسته از مجلسم
ماه فروزندهای تافته در خانهام ۴
با سگ او هم نشین وز همه مستوحشم
با غم او آشنا از همه بیگانهام ۵
سفرهٔ میخانه شد خرقهٔ پشمینهام
بر سر پیمانه ریخت سبحهٔ صد دانهام ۶
باده پپاپی رسید از کف ساقی مرا
توبه دمادم شکست بر سر پیمانهام ۷
آتش رخسار او سوخت نه تنها مرا
خانهٔ شهری بسوخت جلوهٔ جانانهام ۸
مستی من تازه نیست از لب میگون او
شحنه مکرر شنید نعرهٔ مستانهام ۹
تا نشود آن هما سایهفکن بر سرم
پا نگذارد ز ننگ جغد به ویرانهام ۱۰
جلوهٔ فروغی نکرد در نظرم آفتاب
تا مه رخسار دوست تافت به کاشانهام ۱۱
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۱
۴۸۳
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۳۱۶ - عمر گذشت، وز رخش سیر نشد نظارهام
گوهر بعدی:غزل ۳۱۸ - چندان به سر کوی خرابات خرابم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.