هوش مصنوعی:
راوی از همنشینی با دوستانش در دمشق خسته میشود و به بیابان قدس پناه میبرد. پس از مدتی، توسط فرنگیها اسیر میشود و در طرابلس مجبور به کار میگردد. یکی از آشنایان قدیمی او را میبیند و با پرداخت ده دینار، او را آزاد میکند و به حلب میبرد. سپس دخترش را با مهریه صد دینار به ازدواج او درمیآورد. پس از مدتی، زن بداخلاق و ناسازگار میشود و به راوی طعنه میزند که پدرش او را از اسارت نجات داده است. راوی با تمثیل گوسفندی که از چنگال گرگ نجات یافت اما توسط نجاتدهندهاش کشته شد، وضعیت خود را توصیف میکند.
رده سنی:
16+
متن دارای مفاهیم عمیق اخلاقی و اجتماعی است و استفاده از تمثیل و استعاره ممکن است برای خوانندگان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، موضوعاتی مانند اسارت، ازدواج اجباری و رفتارهای ناپسند در روابط زناشویی نیاز به درک و بلوغ فکری دارد.
حکایت ۳۱ - از صحبتِ یارانِ دِمَشْقم مَلالتی پدید آمده بود
از صحبتِ یارانِ دِمَشْقم مَلالتی پدید آمده بود؛ سر در بیابانِ قُدس نهادم و با حیوانات اُنس گرفتم.
تا وقتی که اسیرِ فرنگ شدم، در خَنْدَقِ طَرابُلُس با جُهودانم به کارِ گِل بداشتند.
یکی از رؤسایِ حَلَب که سابقهای میانِ ما بود گذر کرد و بشناخت و گفت: ای فلان! این چه حالت است؟!
گفتم: چه گویم؟:
همی گریختم از مردمان به کوه و به دشت
که از خدای نبودم به آدمی پرداخت ۱
قیاس کن که چه حالم بود در این ساعت
که در طویلهٔ نامردمم بباید ساخت ۲
پای در زنجیر پیشِ دوستان
بِهْ که با بیگانگان در بوستان ۳
بر حالتِ من رحمت آورد و به ده دینار از قیدم خلاص کرد و با خود به حلب برد و دختری که داشت به نِکاح من در آورد به کابین، صد دینار.
مدّتی برآمد. بدخوی ستیزهروی نافرمان بود؛ زبان درازی کردن گرفت و عیشِ مرا مُنَغَّص داشتن.
زنِ بد در سرایِ مردِ نکو
هم در این عالم است دوزخِ او ۴
زینهار از قرینِ بد، زِنهار!
وَ قِنا رَبَّنا عَذابَ النّار ۵
باری زبانِ تَعَنّت دراز کرده همیگفت: تو آن نیستی که پدرِ من تو را از فرنگ باز خرید؟!
گفتم: بلی! من آنم که به ده دینار از قیدِ فرنگم بازخرید و به صد دینارْ به دستِ تو گرفتار کرد.
شنیدم گوسپندی را بزرگی
رهانید از دهان و دستِ گرگی ۶
شبانگه کارد در حلقش بمالید
روانِ گوسپند از وی بنالید: ۷
که از چنگالِ گرگم در ربودی
چو دیدم عاقبت، خود گرگ بودی ۸
تا وقتی که اسیرِ فرنگ شدم، در خَنْدَقِ طَرابُلُس با جُهودانم به کارِ گِل بداشتند.
یکی از رؤسایِ حَلَب که سابقهای میانِ ما بود گذر کرد و بشناخت و گفت: ای فلان! این چه حالت است؟!
گفتم: چه گویم؟:
همی گریختم از مردمان به کوه و به دشت
که از خدای نبودم به آدمی پرداخت ۱
قیاس کن که چه حالم بود در این ساعت
که در طویلهٔ نامردمم بباید ساخت ۲
پای در زنجیر پیشِ دوستان
بِهْ که با بیگانگان در بوستان ۳
بر حالتِ من رحمت آورد و به ده دینار از قیدم خلاص کرد و با خود به حلب برد و دختری که داشت به نِکاح من در آورد به کابین، صد دینار.
مدّتی برآمد. بدخوی ستیزهروی نافرمان بود؛ زبان درازی کردن گرفت و عیشِ مرا مُنَغَّص داشتن.
زنِ بد در سرایِ مردِ نکو
هم در این عالم است دوزخِ او ۴
زینهار از قرینِ بد، زِنهار!
وَ قِنا رَبَّنا عَذابَ النّار ۵
باری زبانِ تَعَنّت دراز کرده همیگفت: تو آن نیستی که پدرِ من تو را از فرنگ باز خرید؟!
گفتم: بلی! من آنم که به ده دینار از قیدِ فرنگم بازخرید و به صد دینارْ به دستِ تو گرفتار کرد.
شنیدم گوسپندی را بزرگی
رهانید از دهان و دستِ گرگی ۶
شبانگه کارد در حلقش بمالید
روانِ گوسپند از وی بنالید: ۷
که از چنگالِ گرگم در ربودی
چو دیدم عاقبت، خود گرگ بودی ۸
تعداد ابیات: ۸
۱۷۸۶
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:حکایت ۳۰ - یکی را از بزرگان بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت
گوهر بعدی:حکایت ۳۲ - یکی از پادشاهان عابدی را پرسید که عِیالان داشت
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.