هوش مصنوعی:
در این داستان، یک درویش صالح در کاروان حجاز همراه دیگران بود. یکی از امرای عرب به او صد دینار بخشید تا قربانی کند، اما دزدان به کاروان حمله کردند و همه چیز را دزدیدند. بازرگانان گریه و زاری کردند، اما درویش آرام و بیتفاوت باقی ماند. وقتی از او پرسیدند که چرا ناراحت نیست، گفت که به مال دلبستگی نداشته و از دست دادن آن او را آزار نمیدهد. سپس راوی داستان، خاطرهای از جوانی خود نقل میکند که عاشق فردی با زیبایی بینظیر بود، اما آن شخص فوت کرد و راوی روزها بر سر خاکش سوگواری کرد و اشعاری در فراق او سرود.
رده سنی:
16+
متن دارای مفاهیم عرفانی و احساسی عمیق است که درک آن برای نوجوانان و بزرگسالان مناسبتر است. همچنین، استفاده از زبان ادبی و اشعار قدیمی ممکن است برای کودکان قابل درک نباشد.
حکایت ۱۸ - خرقهپوشی در کاروان حجاز همراه ما بود
خرقهپوشی در کاروان حجاز همراه ما بود. یکی از امرای عرب مر او را صد دینار بخشیده تا قربان کند. دزدان خفاجه ناگاه بر کاروان زدند و پاک ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردن گرفتند و فریاد بیفایده خواندن.
گر تضرع کنی و گر فریاد
دزد زر باز پس نخواهد داد ۱
مگر آن درویش صالح که بر قرار خویش مانده بود و تغیر در او نیامده. گفتم: «مگر معلوم تو را دزد نبرد؟» گفت: «بلی بردند، ولیکن مرا با آن الفتی چنان نبود که به وقت مفارقت خستهدلی باشد».
نباید بستن اندر چیز و کس دل
که دل برداشتن کاریست مشکل ۲
گفتم: «مناسب حال من است این چه گفتی که مرا در عهد جوانی با جوانی اتفاق مخالطت بود و صدق مودّت تا به جایی که قبلهٔ چشمم جمال او بودی و سود سرمایهٔ عمرم وصال او».
مگر ملائکه بر آسمان وگر نه بشر
به حسن صورت او در زمی نخواهد بود ۳
به دوستی که حرام است بعد از او صحبت
که هیچ نطفه چنو آدمی نخواهد بود ۴
ناگهی پای وجودش به گِل اجل فرو رفت و دود فراق از دودمانش برآمد. روزها بر سر خاکش مجاورت کردم وز جمله که بر فراق او گفتم:
کاش کآن روز که در پای تو شد خار اجل
دست گیتی بزدی تیغ هلاکم بر سر ۵
تا در این روز جهان بیتو ندیدی چشمم
این منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر ۶
آن که قرارش نگرفتی و خواب
تا گل و نسرین نفشاندی نخست ۷
گردش گیتی گل رویش بریخت
خاربنان بر سر خاکش برست ۸
بعد از مفارقت او عزم کردم و نیت جزم که بقیت زندگانی فرش هوس درنوردم و گِرد مجالست نگردم.
سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موج
صحبت گل خوش بُدی گر نیستی تشویش خار ۹
دوش چون طاووس مینازیدم اندر باغ وصل
دیگر امروز از فراق یار میپیچم چو مار ۱۰
گر تضرع کنی و گر فریاد
دزد زر باز پس نخواهد داد ۱
مگر آن درویش صالح که بر قرار خویش مانده بود و تغیر در او نیامده. گفتم: «مگر معلوم تو را دزد نبرد؟» گفت: «بلی بردند، ولیکن مرا با آن الفتی چنان نبود که به وقت مفارقت خستهدلی باشد».
نباید بستن اندر چیز و کس دل
که دل برداشتن کاریست مشکل ۲
گفتم: «مناسب حال من است این چه گفتی که مرا در عهد جوانی با جوانی اتفاق مخالطت بود و صدق مودّت تا به جایی که قبلهٔ چشمم جمال او بودی و سود سرمایهٔ عمرم وصال او».
مگر ملائکه بر آسمان وگر نه بشر
به حسن صورت او در زمی نخواهد بود ۳
به دوستی که حرام است بعد از او صحبت
که هیچ نطفه چنو آدمی نخواهد بود ۴
ناگهی پای وجودش به گِل اجل فرو رفت و دود فراق از دودمانش برآمد. روزها بر سر خاکش مجاورت کردم وز جمله که بر فراق او گفتم:
کاش کآن روز که در پای تو شد خار اجل
دست گیتی بزدی تیغ هلاکم بر سر ۵
تا در این روز جهان بیتو ندیدی چشمم
این منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر ۶
آن که قرارش نگرفتی و خواب
تا گل و نسرین نفشاندی نخست ۷
گردش گیتی گل رویش بریخت
خاربنان بر سر خاکش برست ۸
بعد از مفارقت او عزم کردم و نیت جزم که بقیت زندگانی فرش هوس درنوردم و گِرد مجالست نگردم.
سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موج
صحبت گل خوش بُدی گر نیستی تشویش خار ۹
دوش چون طاووس مینازیدم اندر باغ وصل
دیگر امروز از فراق یار میپیچم چو مار ۱۰
تعداد ابیات: ۱۰
۷۸۱
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:حکایت ۱۷ - سالی محمد خوارزمشاه رحمة الله علیه با خَتا برای مصلحتی صلح اختیار کرد
گوهر بعدی:حکایت ۱۹ - یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون لیلی و شورش حال او بگفتند
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.