هوش مصنوعی:
این متن شعری است که از تصاویر و استعارههای غنی برای بیان مفاهیمی مانند عشق، جستجو، رنج، و ناامیدی استفاده میکند. شاعر با اشاره به عناصری مانند اشک، خار، باد، و چراغ، احساسات عمیق انسانی را به تصویر میکشد. همچنین، متن به موضوعاتی مانند تلاش بیثمر، ناپایداری زندگی، و ناتوانی در رسیدن به آرزوها میپردازد.
رده سنی:
16+
متن دارای مفاهیم عمیق و انتزاعی است که درک آن به بلوغ فکری و تجربهی احساسی نیاز دارد. همچنین، استفاده از استعارههای پیچیده و موضوعاتی مانند رنج و ناامیدی ممکن است برای مخاطبان جوانتر نامفهوم یا سنگین باشد.
غزل ۴۲۹۹ - مژگان ز موج اشک گریزان نمی شود
مژگان ز موج اشک گریزان نمی شود
جوهر ز آب تیغ پریشان نمی شود ۱
خار طلب نمی کشد از پای جستجو
تا گرد بادمحو بیابان نمی شود ۲
گردون به وادی غلطی افتاده است
این راه دور قطع به جولان نمی شود ۳
چشم سیه دل تو قیامت شناس نیست
ورنه کدام روز که دیوان نمی شود ۴
نتوان به آه لشکر غم را شکست داد
این ابر از نسیم پریشان نمی شود ۵
پیوسته همچو خانه آیینه روشن است
کاشانه ای که مانع مهمان نمی شود ۶
نتوان گره به اشک زدن راز عشق را
شبنم نقاب مهر درخشان نمی شود ۷
مجنون عبث به دامن صحرا گریخته است
پوشیده این چراغ به دامان نمی شود ۸
موری که روزی از قدم خویش می خورد
قانع به روی دست سلیمان نمی شود ۹
چین در کمند زلف فکندن برای چیست
سنگ از فلاخن تو گریزان نمی شود ۱۰
جان داد صبح بر سر یک خنده خنک
غافل همان ز خنده پشیمان نمی شود ۱۱
در وادیی فتاده مرا کار در گره
کز زخم خار، آبله گریان نمی شود ۱۲
غافل مشو ز خال ته زلف آن نگار
پیوسته این ستاره نمایان نمی شود ۱۳
صائب تلاش صحبت درمان زبی تهی است
ورنه کدام درد که درمان نمی شود ۱۴
جوهر ز آب تیغ پریشان نمی شود ۱
خار طلب نمی کشد از پای جستجو
تا گرد بادمحو بیابان نمی شود ۲
گردون به وادی غلطی افتاده است
این راه دور قطع به جولان نمی شود ۳
چشم سیه دل تو قیامت شناس نیست
ورنه کدام روز که دیوان نمی شود ۴
نتوان به آه لشکر غم را شکست داد
این ابر از نسیم پریشان نمی شود ۵
پیوسته همچو خانه آیینه روشن است
کاشانه ای که مانع مهمان نمی شود ۶
نتوان گره به اشک زدن راز عشق را
شبنم نقاب مهر درخشان نمی شود ۷
مجنون عبث به دامن صحرا گریخته است
پوشیده این چراغ به دامان نمی شود ۸
موری که روزی از قدم خویش می خورد
قانع به روی دست سلیمان نمی شود ۹
چین در کمند زلف فکندن برای چیست
سنگ از فلاخن تو گریزان نمی شود ۱۰
جان داد صبح بر سر یک خنده خنک
غافل همان ز خنده پشیمان نمی شود ۱۱
در وادیی فتاده مرا کار در گره
کز زخم خار، آبله گریان نمی شود ۱۲
غافل مشو ز خال ته زلف آن نگار
پیوسته این ستاره نمایان نمی شود ۱۳
صائب تلاش صحبت درمان زبی تهی است
ورنه کدام درد که درمان نمی شود ۱۴
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۴
۲۹۴
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۴۲۹۸ - از خط گرفته آن مه تابان نمی شود
گوهر بعدی:غزل ۴۳۰۰ - سیر از رخ تو دیده به دیدن نمی شود
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.